روناک آلتون ۱
(۱)
پیش از سنگ شدن،
من چشمه بودم –
دریغ که تو زبان آب را نمیفهمیدی!
(۲)
آبیاری هم نشوند،
سبز خواهند شد.
گلهای پیراهن شرابیات.
(۳)
چه کسی نخهای گردنآویزم را
ترساند،
که چنین از هم سوا شدند.
(۴)
دیگر تشخیصشان نمیدهم،
سیاهی ریحان و
عطر موهایم را…
(۵)
در قلب مترسک
نامهای هست،
ناخوانا!
حروفش گریهها کردهاند…
(۶)
جلوی خانهی ما درخت سیبی
و جلوی خانهی آنها،
بوتهای گل نسرین…
مگر مرزهای بهشت،
همین اندازه نیست؟!
(۷)
در بهاران، سفید میشوم و
در پاییزان، زرد…
پس کی گل نرگس میشوم؟!
(۸)
جوانیام را آیینه گرفت و
آرزوهایم را آب!
آنچه مانده برایم،
مشتی عطر سیب است!
(۹)
در بازار حلبچه،
هیچ زنی را ندیدم
که چنان من،
با قلبی شکسته، قدم بزند…
(۱۰)
من اینجا
تو آنجا
او آن سو
شما داخل اتاق
بقیه هم آن طرفتر
صنوبر و گل،
پروانه و ماه،
یادم آمد که یاسمن هم بود
همهگی صد و یک دانه بودند
که دانه به دانه،
تسبیح دست خداوند شدند
که در وقت ذکر و عبادت، به دست میگرفت…
بیزحمت ای شعر!
میتوانی امام جماعت نماز عشق ما بشوی؟!
شاعر: روناک آلتون
مترجم: زانا کوردستانی


