روزِ اوَّل که ، آب و بابا گفت
آب و بابا را ، با اشاره نوشتگچ به دست شد پای تخته سیاه
هی پاک کردوهی دوباره نوشتفارغ از گزارشِ سازمان و نهاد
از نهاد بگفت واز گزاره نوشتکرد سی سال صادقانه خدمت
در کلاس و هم در اداره نوشتآنکه شغلش براش داستانی شد
داستان خود رانیمه کاره نوشتعده ای رفتند و آسمانی شدند
نامشان باید در یادواره نوشتآنکه مسئولِ جذبِ نیرو بود
آسمانش را پُر ستاره نوشتآنکه تاریخش آبِ خوردن بود
نام فرزندش را زَواره نوشتروزه را خورد و بی خیالِ نماز
آنکه مَد میکشید یا کَفاره نوشتآنکه مشکل داشت درحساب وکتاب
ده هزار را صد هزاره نوشترفت و باز کرد دفترِ املاک
رَهن بگرفت واز اجاره نوشتنفسش بند شد مَرد بیچاره
بَسکه در دفترش شماره نوشتآنکه باخرافات زندگی میکرد
سَرکتاب بازکرداِستخاره نوشتآن یکی رفت زن دومش بگرفت
زن بد را میتوان پَتیاره نوشتآنکه خط را بیخیال شده بود
دکتر شد ونسخه بدقواره نوشتتشنگان قدرت راسهم شدچندی
این یکی راباید به کناره نوشتبعضیا مثل من هم شده بیکار
زد به شعر واز اِستعاره نوشتدر نهایت که وقت مُردن بود
قلمی برگرفت و زگَهواره نوشتدفتر زندگی بازنشسته را تقدیر
اینچنین روزگار پاره پاره نوشتدوازده اردیبهشت بنام معلم شد
این همه کاره را هیچکاره نوشت
،،حاج اکبری،،


