قالب شعر: شعر نیمایی
لب رودی سرشار
تابشی روی چمن ها پیداست
و چه شور انگیز است
این نغمه جان پرور رود
مستدام باد
این جلوه زیبای حیات
گوش ها لبریز
از چالش صخره و آب
و هنوز چشم ها
در تب و تاب تماشاست
سایه ها می گردند
سنگ خوابیده به دامان درخت
و هوای خنک از جانب کوه
چهره ها را می نوازد
به شکوه ابدی
من به آزادی پرهای سکوت
من به ایثار پونه های وحشی
وابسته شدم
و سیمای بلورین حیات
در تنم می لغزد
روی سنگی بودم
از جنبش پروانه عشق
شانه هایم لرزید
در بازی کودکان احساس
غرق شدم
در حنجره ام آواز پرندگان
می کوبید
و من همرنگ اندیشه صبح
آواز نیایشی
به آب بخشیدم


