لوگو پایگاه خبری شاعر www.shaer.ir

فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 18 بهمن 1404

پایگاه خبری شاعر

روایتی از آن مرد که در سایه خودش گم شد

روایتی از آن مرد که درسا یه خودش گم شد
نمای اول:
مرد مشغول خوردن صبحانه است که زن وارد آشپزخانه می شود وروبرویش می نشیند.تکه نانی بر می دارد کمی پنیر بر آن می مالد و
در دهان می گذارد.کماکان می شود در چشمانش بقایای غیض وغضبی
راکه دیروز در وجودش شعله ور بود ومی توانست خانه وهرکس وهر
چیز موجود در آنرا خا کسترکند را دید.در سکوت مطلق صبحانه
می خوریم وحتی یک نگاه مختصر هم بین مارد وبدل نمی شود.
نمای دوم:
صبحانه که اصلا نچسبید.بلند می شوم تا از آشپزخانه بیرون بروم
که بالاخره زنم دهان باز می کند ومی گوید:تا بابت مطالبی که د ر
آن شعر نوشته ای عذر خواهی نکنی،دیگرکلامی حرف با تو نخوام
زد.برای چند ثانیه همین طور مات و مبهوت ایستاده بودم ونگاهش
می کردم تا با لا خره توانستم به افکارم سرو سامانی بدهم.پس آن همه
داد و بیداد ها، آن همه تهدید ها و ارعاب ها وتحقیرها وتوهین ها!!!؟
انگار داشتند با یک چنگال بزرگ فلزی درون قلبم را می تراشیدند.
نمای سوم:
هنوز در دها نه آشپزخانه ایستاده بودم و به او نگاه می کردم . با حیرت
وتعجب گفتم:اگر فکر می کنید آن چه در آن شعر نوشته ام به نوعی توهین به شماست،من صمیمانه از شما معذرت می خواهم. او فقط
نگاهم می کرد.تا که لبخند کوچکی به نشانه رضایت گوشه لبش نشست
برای این که بحث تازه ای شروع نشود سریعا به اتاقم برگشتم.
نمای چهارم:
تمام اتفا قا تی دیروز پیش آمده بودند ، زنده شده وجلو چشمانم رژه
می رفتند.از لحظه ی شروع که گفته بود م:”شعر تازه ای دارم
می خواهم برایت بخوانمش.تو فقط لطف کن وبا دقت گوش بده چون
می خواهم ازت خواهش کنم مانند دفعا ت قبل یک پایان بندی مناسب
و زیبا برای ان پیشنهاد بدهی”.دران لحظه او داشت با تلفن همراهش ور
می رفت وپیدا بود که علاقه چندانی به شنیدن شعر ندارد.کمی مکث
کردم و پرسشگرانه نگاهش کردم. باعجله گوشی تلفن را کناری گذاشت
و به من خیره شد.خودش می داند که من تمام شعرهایم را دوست
می دارم ونو عی توهین به خودم می دانم اگر که موقع شعر خوانی ام
کاملا توجه نکند یا مثلا کار دیگری انجام دهد
نمای پنجم:
((زن نشسته بر دوپا
با چشم ها نیمه بسته
غر غر کنان
با دستمال نم دارش
زیر صندلی مرد را تمیز می کند
گاهگاهی اگر خرده نا نی چیزی ببیند
بالحنی تلخ و تند رو به مرد می گوید :
“آخر مگر دهانت سوراخ است مرد که این همه خرده نان و آت آشغال دیگر زیر صندلی ات می ریزی؟” وادامه می دهد”به خدا دیگه خسته
شدم مگه آدمی چه قد تاب وتوان داره به خدا خبر از کمر و پاهام ندارم
بی انصاف ها کمی هم به فکر من باشید اگر من سقط کنم وبمیرم کی
حاضره بیا د از شما مراقبت کنه ؟ سنگ دل ها بی رحم ها من تخمه
پدرم نیستم گر نگذارمتان ونروم تا قدر عافیت را بدانید.شما که توی خا نه
کاری انجام نمی دهید جز خوردن وخوابیدن وری….همه کارها روی
دوش من است وهمه ی مسئولیت ها گردن من.اگر زیاد سر به سرم
بگذارید بالای پشت بام می روم وخودم را پایین می اندازم تا آن وقت
بفهمید دوتا شمشر داموکلس بالای سر داشتن چه معنی می دهد.
انگار قرار نبود این نوار ضبط شده
پایانی داشته باشد
به یک باره زن را وحشتی عجیب
در بر گرفت
همان طور که زیر لب غر می زد
سرش راآرام آرام بالا اورد
درحالی که چشان نیمه بسته اش را کاملا باز کرده بود
ناگهان در جا خشکش زد
مات و مبهوت نگاهی به صندلی انداخت
کلمات در دهانش ماسیدند
چشم هایش خیس شدند
اه کوتاهی
و آن گاه
پخش شد بر سرامیک های کف آشپزخانه.
نمای ششم:
زنم از جایی که ایستاده بود به طرف من حرکت کردودر همان حال دست هایش را دراز کرد تا چند برگ کاغذ های توی دست من را بگیرد
به طرفش دراز کردم واو چنان کاغذ ها را از دستانم کشید که چند خراش کف دست هایم ایجاد شدند. نگاهی خشمناک به من انداخت که
می شد زبانه های بلند اتشی ویران گر را در چشم هایش دید.به طرف
ظرفشویی رفت.برای چند لحظه دلم به شدت گرفت چون احساس کردم
می خواهد کار غیر منتظره ای بکند.به طرفم آمد حالا می شد خون و
غیض و غضبی که در چشم هایش می جوشید را به راحتی مشاهده
نمود.بالحنی نیمی جدی ونیمی مسخره کننده چند جمله ازشعر را درست
و غلط خواند و بعدبا فریادی گوش خراش وزهر آگین درحالی که
کاغذ های توی دستانش را به شدت مچاله می کرد سرم فریاد کشید:”
که حالا من غر غروهستم وراج هم که هستم واز همه مهم تر این که دو
فقره شمشیر دامو…هم زیر بغل دارم”.بعد کاغذ ها را به طرفم پرتا ب کرد وادامه داد”می خواستم خودم ریز ریزشان کنم،ترسیدم دست هایم
نجس بشوند.حالا تو خودت این کار را برای من انجام می دهی ومن
نابودی فرزندانت را تماشا می کنم و لذت می برم.در این حالت اگر
کسی وارد خانه می شد به راحتی می توانست نقطه اوج هر چه کدورت
وبیزاری و خشم و کینه را که بر اتا ق مستولی شده بود را به راحتی
حس کند.مرد به دنبال حرف هایی که زنش زده بود وهر چند مثل همیشه
کوبنده بود ولی هیچ حس جدیدی برای شنونده به وجود نمی آورد به
یادش آمد که در ماه های اخیر دست کم سه بار زنش با کمال قدرت و
بدون هیچ توضیحی که بدهد رو به شوهرش کرده بود و بدون آن
که اجاه دهد مرد هم حرف هایش را بزند خیلی صریح و روشن گفته
بود”من از تو متنفرم می فهمی یا نه ؟ در تمام مدتی که زن صحبت
می کرد مرد بدون ا ن که توجه ای بنماید کاغذ ها ی توی دستانش را
ریز ریز می کرد.مجددا زن ادامه داد”منبعد هم لازم نکردن این چرت
وپرت ها را اسم شعر رویشان بگذاری وبا خواندنشان این جا وآن جا
از من موجودی بسازی سوای آن چه که هستم یعنی یک دیوانه ی
زنجیری .درست مثل صحنه های آخر فیلم (پرده آخر) این را گفت و
رفت.من هم با تکه ها ی کوچک کاغذ در دستانم انگار همان جا خشکم
زده بود از آن جه شنیده و دیده بودم.این کارهای زنم اصلا برایم باور
کردنی وقابل هضم نبود.
نمای هفتم:
تا نیمه های شب در اتاقم ماندم.حیران و سر گردان چند بار شعر را
در ذهنم مرور کردم. دست آخر به این نتیجه رسیدم که برداشت های او
از شعر ها بسیار ساده انگارانه و تک بعدی است.در همین فکرها بودم
که او با زدن تقه ای به در وارد شد ولیوان آب میوه ای را که در دست
داشت روی میز گذاشت وبا لبخندی بر لب رفت.
نمای هشتم:
تصمیم گرفتم تغییرات مختصری در شعر بدهم وبه او بر گردانم.وضمنا
خودم را هم بیشتر از این اذیت نکنم.یک ورق کاغذ سفید برداشتم ونوشتم
((زن نشسته بر دوپا
باچشمانی نیمه بسته،نیمه باز
در حالی که از شدت درد
پیچیده در بند بند تنش
لبهایش را مرتبا با دندان هایش می گزید
سرامیک های کف آشپزخانه را
با دستمالی سفید ومرطوب تمیز می کرد
منتظر بود که مرد
حرف های هر روزه اش را
تکرار کند
“خانم جان عزیزم
چرا خود ت را این قدر خسته می کنی
گفته ام برایت که
من مدت هاست با خودم تمرین می کنم
که غذایم را با دقت زیا د بخورم
تا
زحمت تو را بیشتر از این زیاد نکنم”
زن احساس نا خوش آیندی داشت
فکر کرد “چرا صداش این طوریه؟”
همان طور که نا مطمئن
سرش را بالا می آورد
آرام آرام چشمهایش هم باز شدند
جیغی خفه و کوتاه
و چشمانی لبالب از اشک
وزن که آرام بر سفیدی سرامیک ها
یله می شد .

:

نویسنده : سیروس هوشمند

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

آخرین اخبار شعر و ادبیات