لوگو پایگاه خبری شاعر www.shaer.ir

فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 17 مهر 1405

پایگاه خبری شاعر

داستان:

رفتن به درمانگاه …!

داستانک
رفتن به درمانگاه  …!
دوان دوان خودم رو رسندم به در مانگاه با تعَّجب دیدم که درمانگاه خیلی خیلی خیلی شلوغه رفتم به طرف دستگاه که شماره ( نوبت ) بگیرم دیدم که  آقایی فریاد می کشد اینکه کاغذ نداره هرچی باایما و اشاره می خواستم به او حالی کنم که به او که دستگاه کاغذ داره متوجِّه نشد که نشد! من هم نشستم که نوبتم بشه بعداز مدَّت ها نوبتم را اعلام کرد رفتم جلو دیدم یک خانم چاق و چلَِه دیگر آمد جلو با عصبانیَّت گفتم : نوبت منه گفت : چی میگی  کاغذت را نشون بده  گفتم : به توچه نوبت منه کارمند باجه گفت : دوتا نوبتاتون رو ببینم  یک دفعه خانم چاق و چلِّه گفت : مگه نوبت من بچه کرده
کارمند باجه گفت : شما شماره (نوبت ) اشتباه گرفتید منم محکم زدم روی سرم …
مهدی عرفانیان
خراسان رضوی

آثار دیگر نویسنده :

Uploaded Image

موقعیت در نقشه ادبی :

قالب تخصصی داستان :