بدر کن این قبای کهنه ی مشروطه خواهی را
که عمری در سر زلف تو می دیدم سیاهی را
من آن ستار خان روز های شوم قاجارم
و از غوغای چشمان تو می خواندم تباهی را
به یغما برد زخم کنج ابروی تو در تاریخ
غرور زخمی شهزاده ی خوارزمشاهی را
سواری خسته از دروازه شیراز آمدم، دختر!
به آغوشت مهیا کن دوای بی پناهی را
تماشایی شده بی تابی خمیازه ات آن سان
که بادی نیم جان ،لرزاند کاغذ های کاهی را
غلاف نقره را دادم به جای سرمه ی کاشان
خط چشم تو پر خون می کند قلب سپاهی را
به شور روز های عاشقی مان ترس شیطان نیست
سلیمانی به چنگ آورد تخت پادشاهی را
اگر چه دوش می نالید فرهاد از غم شیرین
به رسم عشق باید داد حکم بی گناهی را


