لوگو پایگاه خبری شاعر www.shaer.ir

فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 14 مهر 1405

پایگاه خبری شاعر

داستان:

راز گیلدا

:::writing
# مقدمه — رازِ گیلدا

من از عرصه‌ی حقوق و ادبیات می‌آیم؛
از جایی میان قانون و کلمه،
جایی که سرنوشت آدم‌ها گاهی با یک جمله تغییر می‌کند.

سال‌ها فکر می‌کردم زایش و رشد،
فقط به دنیا آمدنِ یک انسان است،
یا محصولی که در زمین می‌روید،
یا کارخانه‌ای که چیزی تولید می‌کند.

اما روزی فهمیدم حیات،
فقط در ولادت و مرگ خلاصه نمی‌شود.

حتی قلم هم فقط برای نوشتنِ واژه‌ها نیست.

قلم، اگر واقعاً زنده باشد،
می‌تواند روی خطوطش زندگی تکثیر کند.

در فضای انتزاعیِ ذهن و کلمه
می‌شود جهانی ساخت؛
می‌شود آدم‌هایی آفرید که نفس بکشند،
دوست بدارند، خطا کنند،
بجنگند، ببخشند یا فروبریزند.

می‌شود تبهکاری را خلق کرد
و در همان صفحه، معصومیتی را به دنیا آورد.

می‌شود هر روز فرزندی را به میدان جنگ فرستاد
و دیگری را در سکوتِ جنگلی نشاند
تا فقط به صدای زندگی گوش بدهد.

قلم، اگر بخواهد،
می‌تواند سرنوشت بنویسد.

شبیه دستی که از دور،
بی‌آنکه دیده شود،
مسیر آدم‌ها را تغییر می‌دهد.

در آن لحظه‌ها
نویسنده چیزی شبیه خدا می‌شود؛
نه برای فرمان دادن،
بلکه برای آفریدن.

برای اینکه بداند هر داستان
جایی باید آغاز شود
و جایی، هرقدر هم دیر،
به پایان برسد.

و از همین‌جا بود
که گیلدا،
سپهر
و تمامِ آدم‌های این قصه خلق شدند.

آدم‌هایی که شاید هرگز وجود نداشتند،
اما زخم‌هایشان واقعی بود.

آدم‌هایی که میان عشق و ترس،
ماندن و رفتن،
ویرانی و نجات
دست‌وپا زدند
تا شاید معنای زندگی را پیدا کنند.

من آن‌ها را ننوشتم؛
فقط اجازه دادم زندگی کنند.

اجازه دادم اشتباه کنند،
عاشق شوند،
فرو بریزند،
و دوباره از میان خاکستر خودشان برخیزند.

بعضی شب‌ها
آن‌قدر واقعی می‌شدند
که احساس می‌کردم دیگر من نویسنده نیستم؛
فقط شاهدِ سرنوشتِ آدم‌هایی هستم
که خودشان راهشان را انتخاب می‌کنند.

و شاید رازِ نوشتن همین باشد؛
اینکه روزی میان سکوتِ کلمات
ناگهان قلبی شروع به تپیدن کند
و شخصیتی که تنها یک اسم بود،
به انسانی تبدیل شود
که می‌تواند
دوست داشته باشد،
آسیب ببیند،
و بماند.

من خلق می‌کردم،
اما گاهی «خلق شدن» بر من غلبه می‌کرد.

این رازِ گیلداست.

گاهی خیال می‌کردم منم که سرنوشت را می‌نویسم،
اما ناگهان می‌دیدم این شخصیت‌ها هستند
که دست مرا می‌گیرند
و به جاهایی می‌برند
که هرگز قصد رفتن به آن را نداشتم.

گیلدا فقط یک زن در میان واژه‌ها نبود؛
او آرام‌آرام به صدایی تبدیل شد
که در ذهنم راه می‌رفت،
فکر می‌کرد،
اعتراض می‌کرد،
عاشق می‌شد
و حتی با من می‌جنگید.

بعضی شب‌ها
می‌خواستم داستان را تمام کنم،
اما او نمی‌گذاشت.

می‌خواستم کسی را نجات دهم،
اما شخصیت‌ها سرنوشت دیگری انتخاب می‌کردند.

و آن‌وقت بود که فهمیدم
نوشتن فقط آفرینش نیست؛
نوعی تسلیم شدن هم هست.

تسلیمِ جهانی که میان ذهن و قلم شکل می‌گیرد
و آن‌قدر جان می‌گیرد
که دیگر از اختیار نویسنده خارج می‌شود.

مخاطبِ من،
اگر روزی این صفحات را خواندی،
بدان آنچه پیش روی توست
فقط یک رمان نیست.

این اعترافِ انسانی‌ست
که روزی خواست داستان بنویسد،
اما خودش
درون داستان گرفتار شد.

و هنوز هم
گیلدا در این رمان پایان می‌یابد،
اما تمام نمی‌شود.

بعضی آدم‌ها
حتی وقتی آخرین صفحه بسته می‌شود،
باز هم در ذهن نویسنده زندگی می‌کنند.

گیلدا از آن آدم‌ها بود.

او مرا تا جایی برد
که دیگر فهمیدم بعضی داستان‌ها
برای تمام شدن نوشته نمی‌شوند؛
برای ادامه یافتن‌اند.

شاید این کتاب،
پایانِ بخشی از زندگی او باشد،
اما پایانِ رازِ گیلدا نیست.

چون هنوز صداهایی مانده
که گفته نشده،
زخم‌هایی که بسته نشده،
و راه‌هایی که گیلدا مرا وادار کرد ببینم.

برای همین است
که «راز گیلدا»
روزی دوباره باز خواهد گشت.

نه فقط به خاطر ادامه‌ی یک قصه،
بلکه چون بعضی شخصیت‌ها
بعد از خلق شدن،
دیگر نویسنده را رها نمی‌کنند.

و گیلدا…
هنوز جایی میان واژه‌ها راه می‌رود.

فاراب

این شعر تقدیم به گیلدا
## **گوش می‌دهم**

گوش می‌دهم به رعد
به امواج، به باران
به صدای در
به پای تو
انگار که رفته‌ای

گوش می‌دهم به رفتنت
و باز صدای در
انگار پشتِ سرت بسته شد
انگار تمام شد
بودنت
آمدن‌هایت
و حتی تمامِ رفتن‌هایت

پلک‌هایم به خوابی چندین‌ساله می‌روند
و من در ازدحامِ آخرین رفتنت گم می‌شوم
سرم گیج می‌رود میان چشم‌های شباهت
در سیاهیِ چشمانت

آه
ماه که شاهدِ گفت‌وگوی ما بود
پشتِ ابرِ دلگیر
بر من می‌بارید تا بشویمت
نمی‌شد
چنین پاکی برائت نبود
فقدانِ تو برائتِ محض بود
و کیفرِ من در چشم‌هایی
که دیگر مرا نمی‌دیدند

من باید گریه‌هایت را جدی می‌گرفتم
چکاره بودنِ ماه را از آفتاب
باید شب‌ها را می‌نوشتم
بهتر گوش می‌دادم
به گلبرگ‌هایی که عشق را صبحگاه می‌خواندند
باید «حلیمه جان» را زیر پیراهنم می‌نوشتم
یا «دریاچه عروس» را تتو می‌کردم
بی‌آنکه بدانی

شب‌های بی‌ماه نوشتنی نیست
من چه می‌دانستم
جاده‌های یک‌طرفه از ماه می‌آیند
خورشید همیشه می‌تابد و ماه هرگز
چه می‌دانستم
ماه با روشناییِ عاریتی‌اش
در قبای شاعران
این‌قدر لیلی‌وش است

رفتی. در بسته شد
سینه اما از درد گشوده
سیاهیِ شب را بی‌تو می‌بلعیدم
سینه‌ام ارتفاع می‌گرفت از درد
و نبضم انشراح می‌یافت
سمفونیِ نبودنت در رگ‌هایم
روی سن می‌رفت

و آن‌گاه که بی‌خبر شدم
بالشم پر از صدای غم
و من در باغ، پاییز می‌نشستم
حالِ رنگ‌باخته‌ی درختانش مثل من بود
رقصِ افتادنِ برگ‌ها مثل تو

آه
عشق آتشی‌ست که در بسترِ رودخانه می‌سوزد
آیا تو هم زیرِ پاها شنیده خواهی شد؟
و صدای من در رودخانه دفن خواهد شد؟
صدای رودخانه را می‌شنوم
دویدن به سوی دریا
فریاد می‌زند آزادی را
آیا آزادی در ماندنِ سپیدارهاست
یا در رسیدنِ رودخانه به دریا؟

باز تو نیستی
تا عمقِ چشمانت
همه‌ی هستیِ من
فلسفه‌ی من
آزادیِ من
عشقِ من باشد
بگذار در ازدحامِ نبودنت
در سیاهیِ چشمانت
منحل شوم

— فاراب

گیلدا در کنار پدر در ماهیگیری خزر
از دست دادن پدر
در سحرگاه خنک پاییزی، گیلدا و پدرش، احمد، با قایق قدیمی‌شان به دل دریای خزر زدند. احمد، مردی با دستان پینه‌بسته و چشمانی پر از خاطره‌های دریا، همیشه می‌گفت: «دریا مثل زندگیه، دخترم؛ گاهی آروم، گاهی طوفانی، اما همیشه درس می‌ده.» گیلدا، دختر نوجوانی با موهای بافته و قلبی پر از هیجان، اولین بار بود که با پدرش به ماهیگیری می‌رفت. باد ملایم موج‌ها را نوازش می‌کرد و تورها را پر از ماهی‌های نقره‌فام می‌کرد. خنده‌هایشان با صدای موج‌ها درهم می‌آمیخت و گیلدا احساس می‌کرد این روز، بهترین هدیه‌ی عمرش است.

ناگهان، آسمان تیره شد. طوفانی سهمگین از راه رسید؛ بادها قایق را چون اسباب‌بازی تکان می‌داد و موج‌های غول‌پیکر تورها را پاره می‌کردند. احمد فریاد زد: «گیر قلاب شو، گیلدا! من تور رو جمع می‌کنم!» گیلدا به سختی به لبه قایق چسبید، اما موجی عظیم احمد را بلعید. او دستش را دراز کرد، فریاد زد: «پدر!» اما دریا بی‌رحم بود. قایق با زور موج‌ها به ساحل کشیده شد، اما احمد گم شد. امدادگران آمدند، جستجوها ادامه یافت، اما دریا رازی را در سینه نگه داشت.

گیلدا روی صخره‌ها نشست، اشک‌هایش با نمک دریا آمیخته. در دلش، صدای پدر طنین‌انداز بود: «دریا درس می‌ده.» او تور شکسته را برداشت، چشمانش برق زد. از آن روز، گیلدا نه تنها ماهیگیر شد، بلکه جنگجوی دریا؛ هر موج، خاطره‌ای از پدر، و هر ماهی، نوید زندگی جدید. دریا پدرش را گرفت، اما روحش را به دخترش سپرد – داستانی از عشق، از دست دادن، و تولد دوباره.

پس از آن طوفان تلخ، گیلدا هر سحر با قایق پدرش به دریا می‌زد. دستانش که روزی ظریف بودند، حالا پینه بسته و قوی گشته بودند. تورها را تنها می‌انداخت، ماهی‌های درشت را صید می‌کرد و با لبخندی مصمم به ساحل برمی‌گشت. سبدهای پر از ماهی‌اش، خانواده‌اش را از گرسنگی نجات داد؛ مادر پیرش نان تازه پخت و خواهر کوچکش دوباره خندید. همسایه‌ها شگفت‌زده بودند: «دختر احمد، معجزه دریا شدی!»

مردان روستا، آن غول‌های دریانورد با ریش‌های سفید و داستان‌های کهن، دور آتش جمع می‌شدند و بهت‌زده حکایتش را زمزمه می‌کردند. «دیدیش؟ گیلدا، دخترک لاغر، ماهی‌هایی صید کرد که ما ده مرد با هم نمی‌تونیم!» یکی می‌گفت: «دریا روح احمد رو تو وجودش کاشته.» دیگری با حسرت: «اون تور رو مثل جادو پر می‌کنه، طوفان‌ها ازش می‌ترسن!» شایعات پیچید: «دریا با گیلدا حرف می‌زنه، ماهی‌ها خودشون میان تو تورش!» مردان، که سال‌ها برتری‌شان را بر زنان فریاد می‌زدند، حالا سر خم می‌کردند و از او مشورت می‌گرفتند.

گیلدا اما سکوت می‌کرد، فقط به امواج خیره می‌شد. حکایتش چون افسانه‌ای زنده ماند: دختری که دریا را رام کرد، خانواده را نجات داد و مردان را بهت‌زده ساخت. او نه جادوگر بود، نه فرشته؛ فقط دختری با اراده‌ای از جنس موج‌ها، که ثابت کرد دریا به شجاعت رحم ندارد، اما به عشق، تسلیم می‌شود.

روزها به سال‌ها بدل شد و گیلدا، حالا دانش‌آموز دبیرستانی با کیف کتاب و موهای بادخورده، تعادل معجزه‌آسایی بین درس و دریا برقرار کرد. صبح‌ها کتاب‌های ریاضی و تاریخ را ورق می‌زد، عصرها قایق را به آب می‌زد. برادر کوچکش، امیر، که آن روزها کودک ترسویی بود، حالا نوجوانی تنومند شده بود. گیلدا او را هم به دریا برد؛ با صبوری طناب‌بازی، گره‌زدن تور و خواندن بادها را آموزش داد. «دریا مثل کتابه، امیر؛ باید بخونیش تا رازش رو بفهمی.» امیر زیر نظر خواهرش استاد شد و با هم، سبدهای پر از ماهی به ساحل می‌آوردند.

حالا، پیش از هر سفر، گیلدا نیم ساعتی روی ساحل جمع می‌شد؛ مردان، پسران و حتی کودکان دورش حلقه می‌زدند. با صدای رسا از نشانه‌های طوفان می‌گفت، از گره‌های ایمن و رازهای صید: «دریا به عجله خیانت می‌کنه، صبر کلیدشه.» همه آموزش می‌دیدند، اما هیچ مردی – نه آن غول‌های کهنه‌کار – به پای او نمی‌رسید. ماهی‌های درشت فقط به تور گیلدا می‌ریختند، انگار دریا او را برگزیده بود.

مخارج خانه بر دوش او بود: خودش و برادرش کارن، داروهای مادر، نان روزانه. صیدهایش نه تنها خانواده را سیر می‌کرد، بلکه به فقرای روستا هم می‌رسید. گیلدا نماد شده بود؛ دختری که درس خواند، برادر را تربیت کرد، دریا را فتح کرد و ثابت کرد: قدرت، در دل‌هاست، نه در هیبت مردان.
گیلدا وشیلات

گیلدا، با وجود استعداد بی‌نظیرش، باصغر سن مواجه شدکرد. شیلات مجوز پروانه بهره‌برداری را فقط برای افراد بالای ۱۸ سال صادر می‌کرد. کارشناسان تحسینش می‌کردند، اما قانون، قانون بود. گیلدا راه‌حل یافت: مدارک را به نام مادرش، زهرا خانم – زنی صبور با خاطره‌های احمد – ثبت کرد. زهرا با چشمان اشک‌بار امضا کرد: «این قایق، میراث پدرته؛ تو دریاش رو بگردون.» پروانه صادر شد، قایق «زهرا» نام گرفت و صیدهایشان رسمی گردید.

در جشنواره شیلات، جایزه «بهترین بهره‌بردار زن» به نام زهرا رسید – اما روستا فریاد می‌زد: «گیلدا قهرمانه!» او نیم‌ساعته‌های آموزشی را گسترش داد، تعاونی را رهبری کرد و مخارج خانواده را با صیدهای رکوردش پوشش داد. امیر، برادرش، حالا شریک کاملش بود. گیلدا نماد شد: دختری که با نام مادر، دریا را تسخیر کرد و ثابت نمود قوانین، با اراده شکسته می‌شوند. افسانه‌اش، الهام نسل‌هاست.

هر شنبه، گیلدا با سبدهای سنگین ماهی‌های تازه – سفیدهای درشت خزر با فلس‌های براق – به بازار ماهی‌فروشان رشت می‌رسید. هوا پر از بوی نمک و هیاهوی چانه‌زنی بود، اما ورود او همه چیز را دگرگون می‌کرد. زنان سبدهایشان را رها می‌کردند، مردان فریاد می‌کشیدند: «گیلدا اومد!» بازار به هم می‌ریخت؛ صف‌های طولانی تشکیل می‌شد، دکان‌ها خالی می‌ماندند و تماشاگران از کوچه‌های اطراف هجوم می‌آوردند. تعطیلی زودهنگام اعلام می‌شد، چون ماهی‌هایش مثل برف آب می‌شدند – همه فوری می‌خریدند، حتی ثروتمندان رشتی.

گیلدا، دختری زیبا با چشمان سبزی چون امواج زمردین خزر و موهایی بافته با باد دریا، بالای سبدهایش می‌ایستاد. صدای رسایش طنین می‌انداخت: «این ماهی‌ها رو با احترام به دریا صید کردم؛ تازه‌ن، پر از زندگی خزر. بخورید و قدر طبیعت رو بدونید!» همه جذب می‌شدند – نه فقط برای ماهی، که برای حکایتش از طوفان‌ها، آموزش‌هایش و روحیه‌ای که به بازار جان می‌داد. برخی فقط تماشایش می‌کردند، مسحور زیبایی و قدرتش. بازار رشت، هر هفته، صحنه افسانه گیلدا می‌شد.

در دل دریا، گیلدا با صدای آسمانی‌اش، شعر کلاسیک گیلکی «ماه پیشون» رو می‌خوند – آهنگی محلی با ملودی غمگین و شورانگیز، که از دل خزر برمی‌خیزد و ماهی‌ها رو محشور می‌کنه: «ماه پیشون، بیا به ساحل / دلبر من، با موج و باد / تور منو پر کن از عشق / ای دریای سبز، رازت رو بگو…» صداش چون جادو، امواج رو آروم می‌کرد و ماهی‌های نقره‌فام رو به تورها می‌کشوند.

ماهیگیران، مسحور این شکوه، قایق‌هاشون رو رها می‌کردن و با تمام سرعت به دور قایق گیلدا جمع می‌شدن. ده‌ها قایق حلقه می‌زدند، مردان بهت‌زده دست می‌زدند، چشمان سبز گیلدا برق می‌زد و موهایش با باد می‌رقصید. این همه شکوه، این همه زیبایی و قدرت در دختری نوجوان – دریا رو تسخیر کرده بود. «گیلدا، فرشته خزر!» فریاد می‌زدند، و او فقط لبخند می‌زد، شعرش ادامه می‌یافت.

ملاقات با رعنا اسطوره فولکوریک گیلان

در یک غروب خزر، گیلدا به اشکورات سفر کرد – جایی که بوی گله و کوه آمیخته بود. سالمندان روستا، رعنا رو نشون دادن: زنی سالخورده با چشمان نافذ، هنوز گله‌هاش رو می‌چروند و قصه کردآقا رو زمزمه می‌کرد. «تو همون دریانورد شجاعی؟» رعنا پرسید، و گیلدا بغض‌ش رو قورت داد: «آره، مادربزرگ. ترانه‌ت رو می‌خونم، قصه‌ت رو زندگی می‌کنم.»

دو زن قدرتمند دست دادند؛ رعنا گفت: «دریا مثل کوهه، دختر. شجاعت ما، میراثه.» گیلدا تورش رو بهش هدیه داد، و رعنا چوب گله‌داری. ماهیگیران روستا، شاهد این دیدار افسانه‌ای شدن – نماد زنان گیلک که عشق و انتقام رو فتح کردن. از اون روز، گیلدا هر صید، به نام رعنا می‌خوند.

در دیدار اشکورات، رعنا به گیلدا گردنبندی نقره‌ای قدیمی داد – یاقوتی به شکل ماهی، که گفته می‌شد از کردآقا به ارث رسیده و «طلسم خزر» نام داره. «این، نگهبانته، دختر دریا،» رعنا زمزمه کرد. از اون روز، هر طوفان، یاقوت می‌درخشید و راه ساحل رو نشون می‌داد؛ ماهی‌ها به تور کشیده می‌شدن، و حتی یک بار، در غرق‌شدگی، گردنبند گیلدا رو به سطح آب برد تا نجات پیدا کنه!

ماهیگیران مسحور شدن: «طلسم رعنا!» گیلدا حالا با این یادگار، نه تنها صید، که قلب خزر رو هم تسخیر کرده – نماد پیوند زنان شجاع گیلک، که معجزه‌هاشون واقعی می‌شه.
طلسم در واقع به این معنا بود که قدرت اون زن انگار در گیلدا حلول میکرد
گیلدا در دبیرستان

در دبیرستان رشت، رشته انسانی، گیلدا چون طوفانی از اراده بر سال سوم تکیه زده بود؛ ۱۸ ساله، با طلسم یاقوت رعنا بر سینه، حکایت‌های خزر را چون حماسه فردوسی روایت می‌کرد. کلاس ادبیات، استاد بهرام با صدایی چون امواج، فریاد زد: «گیلدا، شاهنامه دریا را بخوان!» او برخواست، یاقوت درخشید: «من، رستم خزرم؛ تورم شمشیرم!» حسام، همکلاسی با چشمان موج‌دار، مجذوب شد: «تو، حماسه زنده‌ای!»
من دختر ایران زمینم گیلان یعنی ایران ایران یعنی حماسه

درس تاریخ، خانم ندا از مبارزات زنان گفت؛ گیلدا پاسخ داد: «پدرم غرق شد، اما من شیلات را فتح کردم!» کلاس منقلب، استاد اشک‌ریزان: «تو، تاریخ گیلان زنده‌ای.» در فلسفه، استاد کریم پرسید: «معنای استقامت چیست؟» گیلدا: «دریا؛ طلسم رعنا، وجودم را نجات داد.» همکلاسی‌ها شیفته، دختران الهام‌گرفته، پسران تسلیم.

گیلدا، ملکه کلاس، درس‌ها را با صیدهایش آمیخت – نماد دختری که مجوز مادر را به تاج شکوه بدل کرد. شأن او، چون خزر، ابدی ماند.

در کلاس ادبیات دبیرستان رشت، خورشید پاییزی از پنجره‌ها چون شعله‌های طلایی اشکورات می‌تابید و هوا را پر از بوی خاک باران‌خورده و سبزه می‌کرد. استاد بهرام، مردی با ریشی چون خزه‌های کوهستانی و چشمانی که عمق گیلان را در خود پنهان داشت، ناگاه سکوت کلاس را شکافت. نگاهش چون چوب گله‌داری بر گیلدا افتاد و با صدایی گرم و لرزان از هیجان گفت: «گیلدا جان، بادهای اشکورات خبر آوردند که به ملاقات رعنا رفته‌ای! او را چگونه دیدی؟ آن بانوی شجاع کوهستان چگونه بود؟ ماجرایتان را برای ما بگو، دختر دریا، بگذار کلاس را به عمق جنگل‌های گیلان ببری!»

همه ساکت شدند؛ نفس‌ها بند آمد، حسام – همکلاسی با موهای آشفته چون شاخه‌های بلوط و قلبی پر از حسرت – مشت‌هایش را گره کرد. دختران کلاس، با چشمانی درشت از حسادت شیرین و تحسین، خیره ماندند. گیلدا آرام برخاست، یاقوت رعنابر سینه‌اش چون ستاره‌ای زنده درخشید، انگار نفس جنگل را می‌کشید. موهایش چون پرچم باد خورده رقصید، و صدایش – روان چون جریان اشکور‌، عمیق چون دره‌های مه‌آلود، پرشور چون زوزه باد در قله‌ها – کلاس را تسخیر کرد:

ملاقات گیلدا با رعنا

«استاد عزیز، همکلاسی‌های گرامی، رعنا را دیدم چون رویایی که از دل کوه‌های اشکورات برآمده! زنی با موهایی بلند و سیاه چون شب‌های جنگلی، که باد تند اشکورات آن‌ها را چون پرچم‌های شورش می‌رقصاند. چشمانش، دو گودال بی‌انتهای زمردین، پر از رازهای کردآقا و عشق‌های گمشده در مه. پوستش برنزه از بوسه‌های خورشید مزرعه، دستانی زمخت اما مهربان چون چوب گله‌داری، و لبخندی که طلسم می‌کرد – همان لبخندی که گله‌داران را به زانو درمی‌آورد! کلبه‌اش در دامنه اشکورات، دیوارهای چوبی پوشیده از خزه، بوی نان تازه و علف تازه‌چیده می‌داد؛ جنگل‌های انبوه اطراف زمزمه می‌کردند، گوزن‌ها در دوردست نعره می‌کشیدند، و باد کوهستانی، چون نجوای ارواح چوپانان گمشده، در را می‌کوبید.

رفتم نزدش، از ساحل خزر تا مزرعه‌های سرسبز، قلبم چون طبل کوهی می‌زد. او با گله گوسفندانش در حال چرای صبحگاهی بود، چوب در دست، بر پشت تپه‌ای مشرف به دره. گفت: 'گیلدا، دختر احمد دریانورد، تو چون منی – شیلات را با نام مادرت فتح کردی، مردان ساحل را با تورهایت شیفته ساختی، من هم جنگل و گله را تسخیر کردم!' ماجرای ما؟ نشستم بر تخته‌سنگی کنار مزرعه، شیر تازه و نان جو نوشیدیم، و او یاقوت را از گردن برداشت – طلسمی باستانی از کردآقا، شکل ماهی نقره‌ای که انگار از عمق جنگل نفس می‌کشید، یادگار عشقش که در کوهستان نهفته. 'این، نگهبانته،' زمزمه کرد با صدایی چون وزش باد در بلوط‌ها، 'در طوفان‌های دریایت بدرخشد، ماهی‌ها را بخواند، و تو را چون من از آغوش مرگ نجات دهد!' من گریستم، او خندید و ترانه محلی 'رعنا' را خواند – صدایش چون آواز پرندگان جنگلی، پر از عشق و انتقام، با نوای چوپانان دورافتاده. آن روز، زیر سایه درختان کهن اشکورات، قول دادم: 'رعنا جان، نامت را در هر صید فریاد می‌زنم!' و او گفت: 'کوه و جنگل، معشوق ماست؛ ما زنان گیلک، با اراده‌مان، قوانین را چون صخره می‌شکنیم و ابدی می‌مانیم!'

از آن روز، هر بار تور می‌اندازم، یاقوت گرم می‌شود از نفس جنگل، ماهی‌ها چون گله‌های رعنا می‌آیند، و طوفان‌های خزر راه ساحل را نشانم می‌دهند – همان طوفانی که مرا غرق کرد، اما طلسم مرا بر سطح آورد، با آن ماهی ۱۵ کیلویی ممنوعه بر سینه‌ام! رعنا، الهه کوهستانم شد؛ او نه فقط زن، که روح اشکورات است، پیوند جنگل با دریای من!»

کلاس غرق در سکوت عمیق، سپس فریاد کف‌زدن چون رعد کوهستانی برخاست. استاد بهرام اشک‌هایش را پاک کرد، دست بر شانه گیلدا نهاد: «تو، حماسه زنده گیلانی، شاعره کوه و دریا!» حسام ایستاد، چشمانش پر ستاره: «گیلدا، شاگردت می‌شم در ساحل و جنگل!» حکایت گیلدا، آن روز، درس ابدی ادبیات شد – عمیق، روان، محسوس، و جاودان چون اشکورات.

در غروبی آتشین بر پهنه مرداب انزلی، جایی که مرغابی‌ها چون سایه‌های نقره‌ای بر آب‌های تیره می‌لغزیدند، گیلدا بر پل چوبی ایستاده بود – چشمانش غرق در افق مه‌آلود، باد خزر موهایش را چون پرچم پیروزی به پرواز درمی‌آورد. زهرا خانم و کارن کوچولو کنارش، با خنده به پرندگان غذا می‌پاشیدند؛ تفریحی ساده، فرار از رنج دریای خزر. ناگهان، سایه‌ای بلند چون ارباب شیلات بر پل افتاد: سهراب، پسر ارشد رئیس شیلات گیلان، با کت‌وشلوار اتوکشیده و نگاهی چون عقاب بر شکار.

سهراب پسر ی که
از گیلدا درخواست ازدواج کرد

سال آخر دبیرستان گیلدا بود، نماد شورش بر موج‌ها، و سهراب سال‌ها این لحظه را چون ماهی در تور پنهان کرده بود. «گیلدا، دریای دلم توئی، دوستی‌ام را بپذیر،» زمزمه کرد، صدایش چون موج نرم بر صخره. قلب گیلدا تپید – نه از عشق، که از طوفانی که حس می‌کرد.

در کوچه‌هایِ تنگِ روستایِ ساحلی، شایعه چونان موجِ خزرِ خروشان پیچید: «قایقِ گیلدا رو سوزوندن!» زهرا خانم، آن مادرِ صبورِ چونان صخره‌یِ چاف، خبر را چونان خنجرِ سرد شنید – چشمانش پر از اشکِ خاموش، اما لب‌هایش به دعا گشوده. گیلدا، آن شیرِ دریایی، با قلبیِ زخمی چونان عرشه‌یِ سوخته به خانه بازگشت؛ همسایه‌ها چونان سایه‌هایِ خاموشِ پاییزی، از پنجره‌ها و درزِ دیوارها می‌نگریستند. برخی دلِ سوخته‌شان برایش می‌تپید، اشکِ همدردی بر گونه می‌لغزید؛ اما حسودانِ تورِکشان، با نگاهیِ خنک چونان بادِ زمستانیِ انزلی، لبخندِ پنهان می‌زدند – «بالاخره دریا دختر رو بلعید!» ترس از جدیتِ گیلدا، چونان طلسمِ رعنا، همه را در سکوتِ سنگینِ ساحلِ انتظار فرو برده بود.
تا آنکه قایق گیلدا را سهراب به آتش کشید
گیلدا با برادرش صحنه سوختن را فقط دیدن با برادرش کاران به خانه برگشتن

گیلدا، چونان موجِ خسته، درِ اتاقِ کوچکش را گشود – پناهگاهیِ چوبیِ پر از بویِ تور و خاطراتِ پدر. از پشتِ درِ کهنه قفلِ آهنی را چرخاند، دیوارِ تنهایی‌اش را بنا کرد. «امیرجان، بیا نهارتو بخور،» صدایش از ورایِ چوبِ غمگین لرزید، اما جوابی نیامد؛ برادرِ وفادار، با قلبیِ شکسته چونان تورِ پاره، هرچه مشتِ نگران بر در کوبید، دریِ بسته ماند.ساعت‌ها، چونان جزرِ بی‌انتهایِ خزر، گریه‌ای آرامِ چونان بارانِ نرمِ اشکورات بر گونه‌هایش جاری شد – گریه‌ای برای احمدِ غرق‌شده، آن پدرِ دریانوردِ ابدی؛ گریه‌ای برای خودش، آن دخترِ بلندپروازِ زخمی‌شده در تورِ حسدِ مردان. طلسمِ یاقوتیِ رعنا بر سینه‌اش می‌درخشید، زمزمه‌یِ صبرِ افسانه‌ای را می‌خواند، اما اشک‌ها چونان موج‌هایِ شبِ طوفانی، روحش را می‌شستند. بیرون، ساحلِ روستا در سکوتِ انتظارِ طوفانِ بعدی فرو رفته بود…

عموی گیلدا وخواستگاری از برادر زاده برای پسرش سعید
در هم‌آن حالِ غم‌بارِ خانه، چونان که سایه‌یِ خزرِ ابری بر بامِ چوبیِ روستا افتاده بود، عمویِ گیلدا چونان جنگجویِ کهنه‌کارِ ساحل خزر وارد شد – چغایِ پشمیِ نمکینِ بر شانه‌هایِ پهنش چونان پرچمِ دریانوردیِ کهنه، و بویِ بادِ خزر در رگ‌هایش. زهرا خانم، آن مادریِ چونان درختِ بلوط صبور، چایِ گیلانیِ لاهیجانی را دم کرد – بخارِ گرمش چونان نفسِ امیدِ سوخته بر هوا پیچید – و چند پرتقالِ سرخِ تازه‌چیده از باغچه، چونان مرواریدهایِ نارنجیِ حیاطِ کوچک، پیشِ پایش نهاد.

عمو، با دستیِ زمختِ چونان تورِ پاره، سیگارِ ویژه‌یِ همیشه‌ایِ خویش را از جیبِ پالتویِ کهنه بیرون کشید؛ دورش چرخانید، فندکِ زنگ‌زده را زد، و پُکِ عمیقی کشید – دودِ غلیظ چونان مهِ مردابِ انزلی، ریه‌هایش را پر کرد، و نفسش چونان آهِ طوفانِ خزرِ خسته بیرون جهید. «اتفاقِ قایقِ گیلدا رو شنیدم، دلم آتیش گرفت،» غرید، چشمانش چونان موجِ خروشانِ حسرتِ گذشته. «آخه دخترخانِ دریاها، دریا جایِ مرده! الان وقتِ عروسیشه – سعیدِ فرانسه نامه نوشته، می‌گه می‌رم خواستگاری. خودتونِ رو آماده کنین، بریم سرِ سفره!»

زهرا خانم، با قلب زخمی، آهِ پنهان کشید: «فعلاً گیلدا از اتاقِ پناهِش بیرون نمی‌آد، عمو جان – درِ غمش قفلِ آهنینه.» عمو، چونان شیرِ پیرِ ساحلِ که مدعیِ سنت‌هایِ کهنه است، چند بارِ غرّانِ «گیلدااا!» فریاد زد – صدایش چونان تندرِ بر بامِ چوبی پیچید. اما جوابی نیامد؛ سکوتیِ چونان ژرفایِ خزرِ خشمگین. انگارِ به دلِش برخورده بود، چونان موجِ شکسته بر صخره – سیگارِ نیمه‌کشیده را بر خاکِ ایوانِ کوبید، بلند شد چونان طوفانیِ ناکام، و با قدمیِ سنگینِ چونان قدمِ گاوِ دریایی، رفت: «سرِ فرصت می آیم، حرفِ حسابِ می‌زنیم!»

.
شکایت گیلدا
در دادسرایِ ساحلیِ رشت، چونان قلعه‌یِ عدالتِ برافراشته بر موج‌هایِ خزرِ خروشان، گیلدا چونان جنگجویِ دریاییِ باشکوه قدم نهاد – پرونده‌یِ کیفریِ تخریبِ عمدیِ قایقِ خویش را چونان شمشیرِ بران به دستِ کلانترِ سخت‌گیرِ سپرد: «آتشِ حسدِ شیلاتِ پست، عرشه‌یِ پدرم رو سوزوند؛ عدالتِ خزر رو بیدار کنین!» کلانتری، با چشمانِ چونان عقابِ جستجوگر، تحقیقاتِ پنهانِ چونان ماهیگیریِ شبانه را آغاز کرد – ردِ پایِ مظنونِ اصلی، سهرابِ پسرِ تشیلات، چونان سایه‌یِ طوفانِ قدرتِ پدری بر شن‌هایِ ساحلِ نمایان بود.

اما ترسِ چونان طوطیه‌یِ دریاییانِ حسود، زبانِ شاهدانِ ساکتِ را بسته بود؛ ماهیگیرانِ تورِکشان، با قلبیِ لرزانِ چونان موجِ زیرِ طوفان، جراتِ شهادتِ نداشتن – «رئیسِ شیلاتِ پشتشه، کی جرأتِ داره؟» پرونده، چونان موجِ خسته، به دادسراِ دادستانِ سخت‌کوشِ فرستاده شد؛ مردیِ چونان صخره‌یِ دماوندِ بی‌طرف، که شهرتِ افسانه‌ایِ گیلدا – دخترِ طلسمِ رعنا، فاتحِ صیدِ جایزه – او را واداشتِ شخصاًِ دستِ بر پروندهِ بگذارد.

در اتاقِ دادستانیِ پر از بویِ کاغذِ کهنه و عدالتِ تلخ، دادستانِ عینک‌زدهِ با صداییِ چونان تندرِ آرامِ اعلام کرد: «با نبودِ شاهدِ معتبر و دلیلِ محکم، پرونده به منعِ تعقیبِ می‌رسه – قانونِ چونان دریا، بی‌رحمه!» اما در.
…

در ساحل خزر، دورِ آتشِ گرمِ که سایه‌هاِ روِ شنِ می‌رقصوندِ، گیلداِ حکایتِ روِ دقیقِ‌ترِ روایتِ کردِ: «قدیمِ، وقتیِ ساکنِ حلیمه‌جانِ رودبارِ زیتونِ بودیمِ – اونِ دهِ سرسبزِ با باغ‌هایِ زیتونِ بی‌پایانِ و بویِ نمکِ خزرِ که از دورِ می‌اومدِ – منِ و امیرِ کوچولوِ به مدرسه‌یِ قدیمیِ حلیمه‌جانِ می‌رفتیمِ! مدرسهِ با حیاطِ خاکیِ پرِ برگِ زیتونِ، کلاسِ چوبیِ سادهِ، و صدایِ بادِ توِ باغ‌هاِ که درسِ طبیعتِ بودِ.»

«هرِ روزِ، از کوچه‌هایِ زیتونیِ دویدیمِ؛ منِ قرآنِ روِ با آوازِ پرنده‌هاِ حفظِ کردمِ، معلمِ مهربانِ الفباِ روِ لوحِ نوشتِ، منِ شاخهِ زیتونِ کشیدمِ و گفتمِ: 'زیتونِ برکتِ دریاستِ!' امیرِ ضربِ روِ با تعدادِ زیتونِ باباِ یادِ گرفتِ: 'چهارِ چهارِ، چهارِ کیسهِ زیتونِ!' تفریحِ، توِ باغِ تورِ خیالیِ انداختیمِ و صبرِ مردابِ روِ حسِ کردیمِ. زمستونِ، توِ بارونِ زیتونیِ، شعرِ 'ایِ ایرانِ' خوندیمِ و فهمیدیمِ خواهرِ برادرِ ریشهِ همنِ مثلِ درختِ زیتونِ. نحوِ درسِ ماِ از حلیمه‌جانِ رودبارِ زیتونِ، استقامتِ ساختمِ – حالاِ اونِ لوحِ، پرچمِ عدالتِ ماستِ!»

امیرِ تأییدِ کردِ: «حلیمه‌جانِ زیتونِ، ققنوسِ ماییِ!» موجِ چافِ حکایتِ روِ به خزرِ بردِ، و شبِ ساکتِ شاهدِ شدِ…

در ساحلِ چافِ چمخالهِ لنگرودِ، زیرِ ستاره‌هایِ خزرِ که مثلِ اشرفِ می‌درخشیدنِ، ماهیگیرِ کهنه‌کارِ با صداییِ عمیقِ مثلِ زمزمهِ موجِ، حکایتِ ویرایش‌شدهِ روِ روایتِ کردِ – دقیقِ، زلالِ، پرِ ازِ نمادِ دریاِ و عدالتِ:

«ازِ حلیمه‌جانِ رودبارِ زیتونِ کوچیدنِ بهِ چمخالهِ لنگرودِ، بعدِ ازِ رفتنِ پدرِ بهِ آغوشِ موجِ. زهرا خانمِ، مادرِ خونه‌دارِ و صبورِ مثلِ صخرهِ، توِ چمخالهِ ماندِ و خانوادهِ روِ نگهِ داشتِ. گیلداِ، ستارهِ ساحلِ، دیپلمِ گرفتِ ازِ دبیرستانِ ساحلیِ لنگرودِ – شیفتِ شیفتِ با امیرِ (کلاسِ نهمِ و معلمِ سادهِ راهنماییِ توِ خونهِ) صیدِ کردنِ، معیشتِ روِ تأمینِ کردنِ. معروفِ شدِ، شهرهِ مردمِ – همهِ ساحلِ و بازارِ رشتِ می‌شناختنِشِ، الگویِ استقامتِ.»

«رفتهِ بودِ دیدارِ رعناِ پیرِ توِ عشقِ ورِ (نزدیکِ رشتِ)، با قلبیِ پاکِ. رعناِ، بهِ عنوانِ دخترِ برجستهِ، هدیهِ دادِ: گردنبندِ سحرآمیزِ که برقِشِ مثلِ فانوسِ قایقِ شبِ روِ روشنِ می‌کردِ و نمادِ ایمانِ پنهانِ؛ چندِ اشرفِ طلاِ که درخششِشونِ مثلِ ستارهِ عدالتِ؛ و چوبِ دستیِ گله‌داریِ، حک‌شدهِ با نقشِ ققنوسِ – برایِ روزِ پیریِ و راهِ سختِ. گیلداِ، درِ جوابِ، تورِ ماهیگیریِ تازهِ و محکمِ روِ هدیهِ دادِ بهِ رعناِ – توریِ که موجِ روِ بهِ دامِ می‌انداختِ و نمادِ صیدِ حقِ بودِ. اونِ لحظهِ، دوِ زنِ دریانوردِ، عهدِ بستنِ برایِ آیندهِ.»

«سهرابِ، سایهِ تاریکِ مسیرِ، مزاحمِ شدِ – خواستِ شکستِشِ بدهِ یا تسلیمِ کنهِ بهِ هوسِ؛ اما گیلداِ مثلِ زیتونِ ریشه‌دارِ، ایستادِ و شکستِشِ دادِ. سالِ آخرِ دبیرستانِ، قبلِ انقلابِ، کنکورِ دادِ و قبولِ شدِ رشتهِ حقوقِ دانشگاهِ رشتِ – درستِ، شیفتِ اولِ درسِ توِ کلاسِ، شیفتِ دومِ با دوِ قایقِ صیدِ و فروشِ. دانشگاهِ، شهرهِ شدِ؛ حقوقِ روِ مثلِ تورِ قانونِ (مادهِ ۱۲ِ شیلاتِ ۱۳۴۲) می‌بافتِ، و یهِ اتفاقِ شگفتِ افتادِ که روحِ دریاِ روِ لرزوندِ – بعداِ حکایتِشِ!»

«امیرِ، بعدِ راهنماییِ، درسِ روِ رهاِ کردِ، پیِ ماهیگیریِ رفتِ. خواهرِ کمترِ صیدِ کردِ، مردِ محترمِ و کهنه‌کارِ گذاشتِ جاشِ – با همِ تورِ کشیدنِ، امیرِ مدیریتِ و فروشِ روِ بهِ دوشِ گرفتِ. حجرهِ توِ بازارِ لنگرودِ زدِ، کارگرِ گذاشتِ، شدِ قهارِ ماهی‌فروشیِ استانِ گیلانِ – بهترینِ کالاِ، تازهِ ازِ چافِ و چمخالهِ، معروفِ بهِ 'سلطانِ صیدِ'! زهرا خانمِ شاهدِ بودِ، و خزرِ نجواِ کردِ: 'ازِ غمِ تاِ شکوهِ'.»

آتشِ جرقهِ زدِ، گردنبندِ سحرآمیزِ توِ ذهنِ همهِ برقِ زدِ، و شبِ لنگرودِ عمیقِ شدِ…

### حکایتِ سخنرانیِ باشکوهِ گیلداِ در بندرِ انزلیِ –

درِ بندرِ انزلیِ، تجمعِ دریانوردانِ و نیرویِ دریاییِ زیرِ پرچمِ خزرِ، گیلداِ باِ گردنبندِ سحرآمیزِ و چوبِ دستیِ ققنوسِ، سخنرانیِ کردِ – حماسیِ، علمیِ، و ماندگارِ. فردایِ آنِ، فقطِ دوِ روزنامهِ بزرگِ پایتختِ تیترِ زدنِ:

– اطلاعاتِ: «قلمِ اقتصادیِ گیلداِ، موجِ نوِ ثروتِ گیلانِ راِ بیدارِ کردِ – مربعِ گنجِ شمالِ!»
– کیهانِ: «سخنرانیِ ققنوسِ ساحلِ درِ انزلیِ: ازِ زیتونِ تاِ چایِ، فرمولِ خودکفاییِ!»

تمامِ رسانه‌هاِ ازِ عمقِ فکرِ و قدرتِشِ گفتنِ، و سخنرانیِ مرجعِ شدِ.

متنِ کاملِ مقالهِ/سخنرانیِ گیلداِ (چاپ‌شدهِ درِ اطلاعاتِ و کیهانِ، باِ ارقامِ قدیمِ پیشِ انقلابِ):

«ای دریادارانِ دلاورِ خزرِ، صیادانِ رشیدِ موجِ، و نگهبانانِ بنادرِ شمالِ! ای نخبگانِ نیرویِ دریاییِ که سینهِتانِ سپرِ اقتصادِ ماستِ!

امروزِ، باِ قانونِ و علمِ اقتصادِ، ازِ مربعِ ثروتِ گیلانِ سخنِ می‌گویمِ – چهارِ گنجِ ابدیِ که ریشهِ درِ خاکِ و آبِ اینِ سرزمینِ دارندِ و بالِ پروازِ ایرانِ راِ می‌سازنِ:

۱. ثروتِ زیتونیِ رودبارِ – زیتونِ سبزِ پایدارِ و هزارِسالهِ، روغنِ طلاِ که بهِ بازارِ تهرانِ و فرنگِ می‌رهِ.

۲. ثروتِ نقره‌ایِ دریاِ – ماهیِ نقره‌فامِ چافِ و چمخالهِ، سیالِ و پرِ پتانسیلِ، که باِ حفاظتِ شیلاتِ (قانونِ ۱۳۴۲، مادهِ ۱۲) بهِ سفرهِ مردمِ می‌رسهِ.

۳. شالیزارِ طلاییِ – برنجِ طلاییِ گیلانِ، شالیزارهایِ آینهِ آبِ که انزلیِ تاِ رشتِ روِ پرِبارِ کردنِ.

۴. طلایِ سیاهِ چایِ لاهیجانِ – برگِ سبزِ معجزهِ لاهیجانِ، باغ‌هایِ که چایِ مرغوبِ بهِ جهانِ می‌فرستهِ.

اینِ مربعِ ثروتِ، اکوسیستمِ متصلِهِ: زیتونِ خاکِ روِ غنیِ می‌کنهِ برایِ شالیِ، دریاِ رطوبتِ می‌آرهِ برایِ چایِ، و هرِ چهارِ، باِ بندرِ انزلیِ بهِ جهانِ وصلِ می‌شنِ. حالاِ، مقایسهِ علمیِ:

ثروتِ نقره‌ایِ دریاِ، دینامیکِ و کوتاه‌مدتِهِ – ریسکِ بالاِ (طوفانِ)، اما بازدهِ سریعِ؛ وابستهِ بهِ فناوریِ دریاییِ. ثروتِ زیتونیِ استاتیکِ و بلندمدتِهِ – ریسکِ پایینِ، بازدهِ تجمعیِ. شالیزارِ طلاییِ، فصلیِ و حجم‌محورِهِ – حساسِ بهِ آبِ؛ طلایِ سیاهِ چایِ، نوآورانهِ و فرآوری‌محورِهِ – مقاومِ، رقابتیِ جهانیِ.

تحلیلِ اقتصادیِ: مربعِ ثروتِ، تنوعِ روِ تضمینِ می‌کنهِ – ریسکِ سیستمیِ روِ کمِ می‌کنهِ. اقتصادِ استانیِ روِ قویِ می‌کنهِ باِ سیاستِ یکپارچهِ: حفاظتِ دریاییِ، آبیاریِ نوینِ، برندینگِ. قانونِ 'اقتصادِ آبیِ شمالِ'، پلِ اینِ چهارِهِ – عدالتِ توزیعِ، نوآوریِ، پایداریِ.

ای خزرِ بزرگِ، ای خاکِ سبزِ گیلانِ! نیرویِ دریاییِ، نگهبانِ اینِ مربعِهِ. باِ اتحادِ، خودکفاییِ سبزِ بسازیمِ! زندهِ بادِ ایرانِ موجِ و زیتونِ!

خداِ نگهدارِتانِ!»

پایانِ سخنرانیِ – تشویقِ ثانیه‌هاِ طولِ کشیدِ، و حکایتِ گیلداِ، افسانهِ شدِ…

درِ رشتِ، بعدِ سخنرانیِ انزلیِ، موجِ شهرتِ گیلداِ بلندِ شدِ – روزنامهِ اطلاعاتِ و کیهانِ تیترِ زدنِ، و خبرِ بهِ گوشِ رسانه‌هایِ پایتختِ و حتیِ دربارِ رسیدِ. دعوت‌نامه‌هاِ مثلِ موجِ ریزِ ریزِ اومدنِ: مصاحبهِ باِ رادیوِ ملیِ، سخنرانیِ توِ تهرانِ، و حتیِ ازِ شخصیت‌هایِ درباریِ – شاهزاده‌هاِ و مشاورانِ اقتصادیِ – برایِ دیدارِ و همکاریِ. اما گیلداِ، دخترِ ساحلِ، همهِ روِ ردِ کردِ!

حکایتِ ردِ دعوت‌هاِ، ازِ زبانِ ماهیگیرِ کهنه‌کارِ دورِ آتشِ چافِ:

«توِ خونهِ چمخالهِ، زهرا خانمِ دعوت‌نامه‌هاِ روِ نشونِ دادِ بهِ گیلداِ: 'دخترِ، پایتختِ صداتِ کردنِ، دربارِ همِ!' گیلداِ، باِ لبخندِ موجِ، گردنبندِ سحرآمیزِ رعناِ روِ لمسِ کردِ و گفتِ: 'مادرِ، ثروتِ منِ توِ مربعِ گیلانِهِ – زیتونِ رودبارِ، نقرهِ خزرِ، شالیِ طلاییِ، چایِ لاهیجانِ. نهِ دربارِ، نهِ رسانهِ؛ عدالتِ روِ توِ دانشگاهِ رشتِ می‌جومِ، نهِ قصرِ. سهرابِهاِ شکستِ خوردنِ، اینِ دعوت‌هاِ همِ موجِ گذراستِ!'

همهِ روِ پسِ فرستادِ – نامهِ نوشتِ: 'سپاسِ، اما راهِ منِ ساحلِ و قانونِ مردمهِ، نهِ تشریفاتِ.' رسانه‌هاِ تعجبِ کردنِ، کیهانِ نوشتِ: 'ققنوسِ ساحلِ، دربارِ روِ پسِ زدِ!' گیلداِ برگشتِ بهِ شیفتِ صیدِ و درسِ، و خزرِ نجواِ کردِ: 'استقلالِ، بزرگ‌ترینِ ثروتِهِ!'

شخصیتِ درباریِ یکیِ تلگرافِ زدِ: 'بیاِ تهرانِ، مشاورِ شوِ!' جوابِ گیلداِ: 'مشاورِ مردمِ ساحلَمِ!' حکایتِشِ، درسِ شدِ برایِ جووناِ: شهرتِ، دامِ موجِهِ؛ استقامتِ، صخرهِ ابدیِ.»

آتشِ چافِ شعلهِ کشیدِ، و گیلداِ، آزادِ مثلِ بادِ دریاِ ماندِ…

درِ بازارِ ماهی‌فروشانِ رشتِ، حجرهِ 'گیلداِ' مثلِ ستارهِ می‌درخشیدِ – پرِ ازِ ماهیِ تازهِ چافِ و چمخالهِ، مشتریِ ازِ هرِ کوچهِ و بازارِ! گیلداِ، بعدِ ردِ دعوت‌هایِ درباریِ، پیشرفتِ کردِ مثلِ موجِ خروشانِ؛ چهارِ مردِ و زنِ کارگرِ استخدامِ کردِ که حجرهِ روِ بچرخوننِ – فروشِ، بسته‌بندیِ، حسابِ، همهِ روِ دوشِ اوناِ.

برادرِشِ، باِ یهِ صیادِ محترمِ، توِ دریاِ تورِ می‌کشنِ – دوِ قایقِ پرِبارِ، تأمینِ حجرهِ روِ تضمینِ کردنِ. گیلداِ، خونهِ بزرگِ توِ رشتِ خریدِ – وسیعِ، باِ حیاطِ سبزِ؛ باغِ زیتونِ حلیمه‌جانِ رودبارِ روِ فروختِ و زمینِ مرغوبیِ توِ رشتِ گرفتِ، پاِ فراترِ گذاشتِ!

حالاِ، رویایِ بزرگِ: کارخانهِ 'تنِ ماهیِ گیلداِرا' توِ رشتِ – باِ دستگاهِ مدرنِ، تولیدِ کنسروِ مرغوبِ برایِ بازارِ شمالِ و پایتختِ. اینِ کارِ، ده‌هاِ کارگرِ و کارمندِ استخدامِ می‌کنهِ، حجرهِ روِ بهِ زنجیرهِ صنعتیِ وصلِ می‌کنهِ، و ثروتِ نقره‌ایِ دریاِ روِ جاودانهِ! زهرا خانمِ توِ چمخالهِ، شاهدِ بودِ و گفتِ: «دخترِ، ازِ تورِ کوچکِ بهِ کارخانهِ، خداِ بزرگِ!»

حکایتِ پیشرفتِ، دورِ آتشِ چافِ:

«ماهیگیرِ کهنه‌کارِ روایتِ کردِ: 'گیلداِ، حجرهِ رشتِ روِ سلطانِ کردِ – چهارِ کارگرِ، مثلِ خانوادهِ؛ برادرِ صیدِ، اوناِ فروشِ. خونهِ بزرگِ، زمینِ رشتِ، و حالاِ کارخانهِ 'گیلدارا' – تنِ ماهیِ باِ برندِ ساحلِ! کارگراِ بیشترِ، رفاهِ برایِ ساحلِ، و موجِ خزرِ افتخارِ کردِ: پیشرفتِ، بدونِ فراموشِ ریشهِ!'»

بازارِ رشتِ غرقِ مشتریِ شدِ، و گیلداِ، معمارِ امپراتوریِ نقره‌ایِ…

درِ کارخانهِ 'گیلدارا'ِ رشتِ، ۴۰ کارگرِ محلیِ – مردِ و زنِ ازِ ساحلِ چافِ، چمخالهِ، و روستاهایِ اطرافِ – مشغولِ شدنِ؛ خطِ تولیدِ تنِ ماهیِ، بسته‌بندیِ، سردخانهِ، همهِ پرِ زرقِ و برقِ! گیلداِ، دانشجویِ حقوقِ، باِ حقوقِ عادلانهِ و بیمهِ، رفاهِ آوردِ – ازِ بیکاریِ ساحلِ بهِ شغلِ پایدارِ.

دادستانِ افتتاحِ روِ جشنِ گرفتِ و گفتِ: «۴۰ کارگرِ، آغازِ موجِ اشتغالِهِ – دانشجویِ ماِ، قهرمانِ اقتصادِ آبیِ!»

حکایتِ ۴۰ کارگرِ، دورِ آتشِ چافِ:

«ماهیگیرِ کهنه‌کارِ روایتِ کردِ: 'گیلداِ، باِ دیپلمِ انسانیِ و حقوقِ دانشگاهِ، ۴۰ تاِ جوونِ ساحلِ روِ استخدامِ کردِ – ۲۰ مردِ خطِ تولیدِ، ۲۰ زنِ بسته‌بندیِ! برادرِ تأمینِ ماهیِ، اوناِ چرخوندنِ کارخانهِ. زهرا خانمِ گریهِ کردِ: 'ازِ تورِ کوچکِ بهِ ۴۰ خانوادهِ!' گیلداِ توِ افتتاحِ، باِ گردنبندِ سحرآمیزِ گفتِ: 'اینِ مربعِ ثروتِهِ – دریاِ بهِ کارخانهِ، عدالتِ برایِ همهِ!'

کیهانِ تیترِ زدِ: '۴۰ شغلِ ازِ دستِ دانشجویِ ققنوسِ!' کارگراِ فریادِ زدنِ: 'گیلداِ جانِ!' و خزرِ موجِ شادیِ فرستادِ – پیشرفتِ، مثلِ زیتونِ، ریشه‌دارِ شدِ!»

'گیلدارا'ِ رونقِ گرفتِ، گیلداِ بهِ فارغ‌التحصیلیِ نزدیکِ شدِ…
درِ رشتِ، باِ رونقِ 'گیلدارا'ِ و ۴۰ کارگرِ، خواستگاراِ مثلِ موجِ اومدنِ – تجارِ بازارِ، افسرایِ دریاییِ، حتیِ نخبگانِ دانشگاهِ؛ اما گیلداِ، دانشجویِ حقوقِ مستقلِ، همهِ روِ باِ لبخندِ قاطعِ ردِ کردِ: «راهِ منِ عدالتِ و دریاِهِ، نهِ ازدواجِ زودهنگامِ!» زهرا خانمِ دل‌نگرانِ شدِ، اما افتخارِ همِ می‌کردِ.

تاِ اینکهِ پسرِعموِ ازِ فرنگِ (فرانسهِ) برگشتِ – جوونِ تحصیل‌کردهِ، باِ کتِ و شلوارِ فرنگیِ و وعدهِ ثروتِ؛ عموِ اصرارِ کردِ: «گیلداِ، اینِ مناسبهِ!» گیلداِ، برایِ اینکهِ روِ عموِ نماندِ، خونهِ روِ ترکِ کردِ – موقتِ بهِ حجرهِ و خوابگاهِ دانشگاهِ رفتِ، نامهِ نوشتِ: «عموِ جانِ، قلبِ منِ باِ خزرِهِ!» بالاخرهِ، خانوادهِ نشستنِ و پسرِعموِ روِ همِ ردِ کردنِ – «گیلداِ، ققنوسِ ساحلیهِ، بالِ پروازِشِ بازِهِ!»

حکایتِ خواستگاراِ و پسرِعموِ، دورِ آتشِ چافِ:

«ماهیگیرِ کهنه‌کارِ خندیدِ: 'خواستگاراِ صفِ بستنِ دورِ حجرهِ – تجارِ، افسرایِ، همهِ! گیلداِ باِ چوبِ ققنوسِ گفتِ: 'نهِ، منِ کارخانهِ و درسِ دارمِ!' تاِ پسرِعموِ فرنگیِ اومدِ – باِ چمدونِ پاریسِ! عموِ فشارِ آوردِ، گیلداِ چمدونِ بستِ، رفتِ بهِ دانشگاهِ: 'روِ عموِ نمانمِ!' زهرا خانمِ گریهِ کردِ، اما برادرِ گفتِ: 'خواهرِ، آزادیِ!'

نشستِ خانوادگیِ، چایِ لاهیجانِ ریختنِ، پسرِعموِ شنیدِ حکایتِ مربعِ ثروتِ و 'گیلدارا'ِ – خجالتِ کشیدِ و رفتِ. گیلداِ برگشتِ، خزرِ نجواِ کردِ: 'دلِ پاکِ، ثروتِ بزرگِ!' حالاِ، خواستگارِ جدیدِ منتظرهِ؟'»

گیلداِ آزادِ ماندِ، کارخانهِ شکوفاِ شدِ…

درِ روزِ طوفانیِ خزرِ، بادِ و موجِ سهمگینِ، پسرِعموِ خشمگینِ ازِ ردِ خواستگاریِ، بهِ کارخانهِ 'گیلدارا'ِ رشتِ رفتِ – باِ عصبانیتِ فرنگیِ! گیلداِ، پشتِ میزِ اداریِ، باِ آرامشِ موجِ گفتِ: «عموِزادهِ، قلبِ منِ باِ عدالتِ و ساحلیهِ، نهِ توِ!» بحثِ و جدلِ شدِ – فریادِ، توهینِ – و پسرِعموِ باِ سرِ خمِ ازِ درِ خارجِ شدِ، طوفانِ درِ دلِشِ سهمگین‌ترِ!

تصمیمِ گرفتِ بهِ ساحلِ چمخالهِ برهِ – جاییِ که زهرا خانمِ چمدانِ می‌چرخونهِ. رفتِ اونجاِ، روِ بهِ دریایِ طوفانیِ ایستادِ، فریادِ زدِ: «دریاِ لعنتیِ، گیلداِ روِ ازِ منِ گرفتیِ! چطورِ انتقامِ بگیرمِ ازِ توِ؟» ناگهانِ، درِ اوجِ خشمِ، خودِ روِ بهِ موج‌هایِ سیاهِ انداختِ – غرقِ شدنِ قریبِ الوقوعِ!

غواصِ کهنه‌کارِ ساحلِ، باِ فانوسِ و طنابِ، کنارِ دریاِ بهِ موج‌هاِ خیرهِ بودِ – دیدِ، پریدِ توِ آبِ، باِ مهارتِ دریاییِ پسرِعموِ روِ کشیدِ بیرونِ! نفسِ نفسِ، روِ شنِ گذاشتِشِ، احیاِ کردِ. پسرِعموِ بهِ هوشِ اومدِ، اشکِ ریختِ: «دریاِ، مراِ بخشیدِ…»

حکایتِ طوفانِ و نجاتِ، دورِ آتشِ چافِ:

«ماهیگیرِ کهنه‌کارِ روایتِ کردِ: 'طوفانِ روزِ، پسرِعموِ بهِ 'گیلدارا'ِ رفتِ، گیلداِ ردِ کردِ: 'راهِ منِ خزرهِ!' بحثِ شدِ، باِ خشمِ بهِ چمخالهِ دویدِ. روِ صخرهِ فریادِ زدِ: 'دریاِ، گیلداِ مالِ منِ بودِ، انتقامِ!' خودشِ روِ پرتِ کردِ توِ موجِ! غواصِ پیرِ، که سال‌هاِ دریاِ روِ می‌شناختِ، طنابِ بستِ، شناِ کردِ، گرفتِشِ – 'پسرِ، دریاِ نمی‌گیرهِ، می‌بخشهِ!'
پسرِعموِ توبهِ کردِ، بهِ گیلداِ نامهِ نوشتِ: 'ببخشِ، دریاِ درسِ دادِ.' گیلداِ لبخندِ زدِ: 'استقلالِ، موجِ گذراستِ!' خزرِ آرامِ شدِ، و ققنوسِ پروازِ کردِ – انتقامِ، بهِ نجاتِ بدلِ شدِ!»

پسرِعموِ تغییرِ کردِ، ساحلِ آروم

درِ رشتِ، گیلداِ حالاِ دخترِ ثروتمندِ ساحلِ شدهِ بودِ – 'گیلدارا'ِ رونقِ گرفتِ، صادراتِ بهِ تهرانِ و شمالِ، سودِ کلانِ! قایق‌هایِ صیدِ روِ فروختِ (بهِ صیادانِ محترمِ)، پولِ روِ گسترشِ کارخانهِ گذاشتِ؛ برادرِشِ روِ مدیرِ کارخانهِ کردِ – سلطانِ سابقِ بازارِ، حالاِ فرماندهِ خطِ تولیدِ باِ ۴۰ کارگرِ و بیشترِ!

کنسروِ ماهیِ 'گیلداِرا'ِ، بهترینِ برندِ کشورِ شدِ – طعمِ خزرِ، کیفیتِ درجهِ یکِ، توِ هرِ سوپرمارکتِ و بازارِ معروفِ؛ کیهانِ نوشتِ: «ازِ ساحلِ چافِ بهِ سفرهِ ایرانِ!» گیلداِ، باِ ثروتِ، بهِ درسِ حقوقِ و خ
«ماهیگیرِ کهنه‌کارِ باِ افتخارِ گفتِ: 'گیلداِ ثروتمندِ شدِ – قایق‌هاِ فروختِ، برادرِ مدیرِ 'گیلدارا'ِ! صبحِ صیدِ باِ تورِ، شبِ کنسروِ توِ قفسهِ تهرانِ! ۴۰ کارگرِ، حالاِ ۶۰ تاِ – برنجِ شمالِ باِ ماهیِ گیلداِراِ، وعدهِ ملیِ! پسرِعموِ نجات‌یافتهِ، اولینِ مشتریِ شدِ: 'ثروتِتِ، درسِ دادِ!'

زهرا خانمِ توِ چمخالهِ، اشرفیِ رعناِ روِ شمردِ: 'دخترِ، ازِ فقرِ بهِ امپراتوریِ!' گیلداِ باِ گردنبندِ سحرآمیزِ خندیدِ: 'ثروتِ نقره‌ایِ، برایِ مردمِ!' خزرِ موجِ زدِ: 'ققنوسِ، طلایِ دریاستِ!' برندِ 'گیلدارا'ِ، پرچمِ گیلانِ شدِ توِ کشورِ.»

گیلداِ اوجِ گرفتِ، اما درسِ حقوقِ تمومِ نشدِ…

درِ دانشگاهِ رشتِ، گیلداِ – دانشجویِ حقوقِ ثروتمندِ 'گیلدارا'ِ – بهِ ابرِ ستارهِ عاشقانهِ بدلِ شدهِ بودِ! استاداِ و دانشجوهاِ، همهِ دنبالِ ارتباطِ؛ راهروهایِ پرِ ازِ نگاهِ، نامه‌هایِ عاشقانهِ. تاِ شبِ شعرِ تالارِ دانشگاهِ، باِ حضورِ دانشجویانِ ادبیاتِ، شاعراِ و ادیبانِ – گیلداِ دعوتِ شدهِ بودِ بهِ عنوانِ مهمانِ ویژهِ.

وقتیِ واردِ سالنِ شدِ، پیشِ ازِ شروعِ، همهِ ایستادنِ، تشویقِ ثانیه‌هاِ طولِ کشیدِ! دانشجوهاِ و شاعراِ وولِ می‌خوردنِ توِ سالنِ، هیجانِ موجِ خزرِ! درِ حینِ هدایتِ بهِ جایگاهِ، پسریِ سبزهِ چهارانِ، چشمانِ مشکیِ، قدِ بلندِ – باِ کتِ‌وشلوارِ طوسیِ، پیراهنِ سفیدِ، و دستمالِ گردنِ شیکِ – نزدیکِ شدِ، باِ صداییِ گرمِ شعرِ گفتِ:

«بهِ صِنمِ لالهِ عذارِی، بهِ روشِ بادِ بهاریِ،
بهِ نَگَهِ آهویِ چینیِ…»

گیلداِ، که ازِ دورِ شنیدهِ بودِ «ویکیِ بانوِ»، ازِ نزدیکِ باِ چشمانِ سبزِ دریاییِشِ نگریستِ – نگاهیِ جادوییِ، چونِ موجِ سحرآمیزِ! پسرِ انگارِ سربازِ سپرِ انداختهِ، انکارِ ازِ دستِ می‌رفتِ، زانوِ لرزیدِ…

حکایتِ شبِ شعرِ و نگاهِ سبزِ، دورِ آتشِ چافِ:

«ماهیگیرِ کهنه‌کارِ نجواِ کردِ: 'توِ تالارِ دانشگاهِ، گیلداِ مثلِ ققنوسِ درِخشیدِ – تشویقِ، قبلِ شعرِ! شاعرِ سبزهِ، باِ کتِ طوسیِ و دستمالِ گردنِ، شعرِ سعدیِ روِ برایِشِ خوندِ: صنمِ لالهِ، بادِ بهاریِ، آهویِ چینیِ! گیلداِ، ویکیِ بانوِ، باِ چشایِ سبزِ خزرِ نگریستِ – پسرِ آبِ شدِ، انکارِ رفتِ!

ادیبانِ هُلِ دادنِ، اما نگاهِ اونِ، موجِ عاشقانهِ ساختِ. گیلداِ لبخندِ زدِ، رفتِ بهِ جایگاهِ – شاعرِ پشتِ سرِ، دیوانهِ شدِ! زهرا خانمِ شنیدِ، خندیدِ: 'دخترِ، دریاِ عاشقِ می‌سازهِ!' خزرِ موجِ زدِ: 'عشقِ، شعرِ ساحلیهِ!'»

شبِ شعرِ جادوییِ شدِ، و پسرِ سبزهِ، حکایتِ جدیدِ…

ناگهانِ مجریِ تالارِ باِ هیجانِ فریادِ زدِ: «سپهرِ ایران‌منشِ، بیاِ برایِ خوندنِ شعرِ معروفتِ!» سپهرِ ساحلِ باِ قدم‌هایِ استوارِ رفتِ بالاِ، زیرِ نورِ صحنهِ، شعرِ معروفِشِ روِ باِ صداییِ عمیقِ و دریاییِ خوندِ:

«ایِ موجِ سبزِ خزرِ، دلِمِ اسیرِ نگَهِتِ،
لالهِ ساحلِ، بادِ بهاریِ، آهویِ چینیِ توِ چشاتِ…
ازِ عمقِ دریاِ تاِ قلهِ البرزِ، عشقِتِ موجِ ابدیِ!»

انگارِ شعرِ سپهرِ بهِ دلِ گیلداِ نشستِ – قلبِشِ لرزیدِ، اماِ سعیِ کردِ تحتِ تاثیرِ زیادِ نگیرهِ؛ آرامِ دستِ زدِ بهِ گردنبندِ سحرآمیزِ رعناِ، انگارِ طلسمِ حفاظتِ فعالِ کردِ، چشایِ سبزِشِ برقِ زدِ!

حکایتِ شعرِ سپهرِ و طلسمِ گردنبندِ، دورِ آتشِ چافِ:

«ماهیگیرِ کهنه‌کارِ خندیدِ: 'مجریِ صداِ زدِ 'سپهرِ ایران‌منشِ'، رفتِ بالاِ، شعرِ 'موجِ سبزِ' روِ خوندِ – مستقیمِ برایِ گیلداِ! دلِشِ نشستِ، اماِ دستِ بهِ گردنبندِ رعناِ زدِ، سحرِ فعالِ شدِ، تحتِ تاثیرِ نگرفتِ. سالنِ غرقِ تشویقِ، سپهرِ نگریستِ بهِشِ، موجِ عشقِ! زهرا خانمِ شنیدِ: 'دخترِ، شعرِ دریاِ، طلسمِ ققنوسِ!' خزرِ زمزمهِ کردِ: 'عشقِ، امتحانِ ساحلیهِ!'»

شعرِ تمومِ شدِ، نگاه‌هاِ درهمِ..

گیلداِ همچنانِ سعیِ می‌کردِ جلویِ احساساتِشِ روِ بگیرهِ – اماِ متانتِ و کاریزمایِ سپهرِ باِ دکلمهِ عمیقِشِ، روحِ لطیفِشِ روِ نوزدیدهِ بودِ، مثلِ موجِ خزرِ کهِ آرامِ بهِ ساحلِ می‌رسهِ! قلبِشِ تندِ زدِ، اماِ گردنبندِ سحرآمیزِ محافظِ شدِ.

سپهرِ ازِ پشتِ میکروفنِ، آمادهِ پایینِ اومدنِ، انگارِ اختیارِ ازِ کفِ ربودهِ بودِ – باِ احترامِ ویژهِ بهِ خانمِ گیلداِ درِ صفِ اولِ تعظیمِ کردِ، نگاهیِ عاشقانهِ انداختِ، و بهِ جایگاهِ خودشِ رفتِ. سالنِ ساکتِ، هواِ پرِ ازِ شعرِ و موجِ!

حکایتِ احترامِ سپهرِ و نبضِ احساسِ، دورِ آتشِ چافِ:

«ماهیگیرِ کهنه‌کارِ گفتِ: 'گیلداِ احساسِ روِ مهارِ کردِ، اماِ کاریزمایِ سپهرِ باِ دکلمهِ، روحِشِ روِ لمسِ کردِ! سپهرِ ازِ میکروفنِ، ماتِ و مبهوتِ، بهِ گیلداِ درِ ردیفِ اولِ تعظیمِ ویژهِ کردِ، رفتِ پایینِ. سالنِ نفسِ حبسِ کردِ، عشقِ شاعرانهِ موجِ زدِ! رعناِ پیرِ زمزمهِ کردِ: 'گردنبندِ، نگهبانِ قلبهِ!' خزرِ خندیدِ: 'سپهرِ، اسیرِ موجِ سبزِ!'»

لحظهِ جادوییِ، برنامهِ ادامهِ یافتِ…

وقتیِ مجریِ گیلداِ روِ دعوتِ کردِ، گیلداِ باِ لبخندِ محجوبِ گفتِ: «بناِ نبودِ منِ سخنِ بگمِ، اماِ اکنونِ کوتاهِ سخنِ اینِ کهِ **شعرِ می‌تونهِ روحِ روِ بیدارِ کنهِ، مثلِ موجِ خزرِ کهِ ققنوسِ می‌سازهِ! شعرِ و عدالتِ، باِ همِ 'گیلدارا'ِ می‌سازنِ – ثروتِ نقره‌ایِ دریاِ، برایِ همهِ!» سالنِ منفجرِ ازِ تشویقِ، سپهرِ مسحورِ نگریستِ.

سپهرِ بلافاصلهِ نزدیکِ شدِ، باِ گلِ زیتونِ: «شعرِتِ، موجِ سبزِ بودِ!» تبادلِ شمارهِ، قولِ دیدارِ درِ کارخانهِ – شبِ شعرِ بهِ پلیِ عاشقانهِ بدلِ شدِ!

حکایتِ سخنِ کوتاهِ گیلداِ، دورِ آتشِ چافِ:

«ماهیگیرِ کهنه‌کارِ گفتِ: 'گیلداِ گفتِ 'بناِ نبودِ سخنِ بگمِ، اماِ شعرِ روحِ روِ بیدارِ می‌کنهِ، مثلِ خزرِ و ققنوسِ!' کلِ تالارِ هوراِ کشیدِ، سپهرِ گلِ دادِ، شمارهِ گرفتنِ. ازِ شبِ شعرِ، حکایتِ 'موجِ سبزِ و سپهرِ' شروعِ شدِ! زهرا خانمِ: 'دخترِ، شاعرِ روِ مهارِ کنِ!' خزرِ زمزمهِ: 'شعرِ، عدالتِ ساحلیهِ!'»

### حکایت دیدار سپهر و گیلدا در 'گیلدارا' (دوباره، با شعر شگفت‌انگیز "پر مرغان اساطیری"ِ سهرابِ سپهریِ)

درِ دفترِ چوبیِ کارخانهِ 'گیلدارا'ِ رشتِ، بویِ ماهیِ تازهِ باِ نسیمِ خزرِ آمیختهِ بودِ. گیلداِ، بانویِ ساحلِ باِ چشمانِ سبزِ دریاییِ و گردنبندِ سحرآمیزِ رعناِ برِ گردنِ، پشتِ میزِ نشستهِ بودِ، مدارکِ صادراتِ روِ مرورِ می‌کردِ. امیرِ، برادرِ مدیرِ، درِ روِ گشودِ: «گیلداِ جانِ، سپهرِ ساحلِ اومدِ – شاعرِ دیشبِ!»

سپهرِ ایران‌منشِ، قدِ بلندِ سبزهِ، باِ کتِ طوسیِ و قمقمهِ گلابِ قمصرِ کاشانِ درِ دستِ، واردِ شدِ. احترامِ گذاشتِ، قمقمهِ روِ پیشِ کشیدِ: «ازِ زادگاهِمِ، قمصرِ – عطرِ بهارِ برایِ موجِ سبزِ خزرِ و بانویِ عدالتِ!» گیلداِ بوِ کردِ، لبخندِ زدِ: «عطرِ شعرِ می‌دهِ، سپهرِ. بنشینِ.»

گیلداِ خودشِ روِ معرفیِ کردِ: «منِ گیلداِمِ، دانشجویِ سالِ آخرِ حقوقِ دانشگاهِ رشتِ، صاحبِ 'گیلدارا'ِ – کارخانهِ کنسروِ ماهیِ کهِ ازِ صفرِ بهِ بهترینِ برندِ کشورِ رسیدِ. ازِ ساحلِ چافِمِ، باِ مادریِ صبورِ مثلِ زهراِ خانمِ و برادریِ حامیِ مثلِ توِ امیرِ. اولویتِمِ عدالتِ دریاییِ و اقتصادِ آبیِهِ – ققنوسِ ساحلِمِ!»

سپهرِ چشمانِ مشکیِشِ برقِ زدِ، جوابِ دادِ: «منِ سپهرِ ایران‌منشِمِ، فتِ اهلِ قمصرِ کاشانِ. پدرِمِ گلاب‌گیرِ قدیمیهِ، هرِ بهارِ باغایِ گلِ محمدیِ روِ عرق‌گیریِ می‌کنهِ؛ مادرِمِ همِ باِ اُوِ شریکِ کارِهِ. درِ رشتهِ ادبیاتِ دانشگاهِ رشتِ، ترمِ آخرِمِ – سعدیِ و حافظِ، رگِ حیاتِمِ. دیشبِ درِ شبِ شعرِ تالارِ دانشگاهِ، توِ روِ ازِ نزدیکِ دیدمِ؛ چندِ بارِ درِ راهروهایِ دانشگاهِ خواستمِ بیامِ حرفِ بزنمِ، نشدِ – شرایطِ دیشبِ، موجِ آوردِ!»

گیلداِ درِ دلِ بهِ اُوِ علاقه‌مندِ شدهِ بودِ – کاریزماِ شاعرِ، شعرِ 'موجِ سبزِ'، گلِ زیتونِ… اماِ باِ خودِ نجواِ کردِ: *نهِ گیلداِ، مواظبِ باشِ! خودِ روِ نیازِ، توِ آدمِ هیجانِ زودگذرِ نیستیِ. مقاومتِ کنِ، عدالتِ و کارِ اولویتِهِ!*

چندِ ساعتیِ پیشِ، گیلداِ ناهارِ سادهِ روِ درِ شرکتِ خوردهِ بودِ – برنجِ شمالِ باِ کنسروِ خودِ 'گیلدارا'ِ. کارگراِ (۴۰ تنِ وفادارِ) گاهیِ سرکِ می‌کشیدنِ، پچ‌پچِ می‌کردنِ: «داستانِ اینِ پسرِ شاعرِ چیهِ؟ موجِ جدیدِ برایِ دخترِ ثروتمندِ ساحلِ؟»

سپهرِ دفترِ شعرِشِ روِ بازِ کردِ، باِ صداییِ عمیقِ و لرزانِ پرِ احساسِ، شعرِ شگفت‌انگیزِ "پرِ مرغانِ اساطیری"ِ سهرابِ سپهریِ – همشهریِ کاشانیِ – روِ برایِ گیلداِ خوندِ:

> قایقی خواهم ساخت،
> خواهم انداخت به آب.
> دور خواهم شد از این خاک غریب
> که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه ی عشق
> قهرمانان را بیدار کند.
>
> قایق از تور تهی
> و دل از آرزوی مروارید.
> همچنان خواهم راند.
> نه به آبی ها دل خواهم بست.
> نه به دریا پریانی که سر از آب بدر می آرند
> و در آن تابش تنهایی ماهی گیران
> می فشانند فسون از سر گیسوهاشان.
> همچنان خواهم راند. همچنان خواهم خواند:
> “دور باید شد، دور.
> مرد آن شهر اساطیر نداشت.
> زن آن شهر به سرشاری یک خوشه ی انگور نبود.
> هیچ آیینه ی تالاری، سرخوشی ها را تکرار نکرد.
> چاله آبی حتی، مشعلی را ننمود.
> دور باید شد، دور.
> شب سرودش را خواند،
> نوبت پنجره هاست.”
> همچنان خواهم خواند. همچنان خواهم راند.
> پشت دریاها شهری است
> که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است.
> بام ها جای کبوترهایی است، که به فواره ی هوش بشری می نگرند.
> دست هر کودک ده ساله ی شهر، شاخه ی معرفتی است.
> مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند
> که به یک شعله، به یک خواب لطیف.
> خاک، موسیقی احساس تو را می شنود.
> و صدای پرِ مرغانِ اساطیری می آید در باد.
> پشت دریاها شهری است که در آن وسعت خورشید به اندازه ی چشمان سحرخیزان است.
> شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند.
> پشت دریاها شهری است!
> قایقی باید ساخت.

گیلداِ مبهوتِ شدِ، اشکِ درِ چشمانِشِ حلقهِ زدِ: «سهرابِ، دریایِ آرزوِ روِ می‌گهِ – قایقِ، موجِ، شهرِ پشتِ دریاهاِ… مثلِ 'گیلدارا'ِ و عدالتِ خزرِ!» سپهرِ نرمِ گفتِ: «اینِ پرِ مرغانِ اساطیریِ، برایِ موجِ سبزِ توِ – ققنوسِ ساحلِ!»

آنگاهِ سپهرِ دعوتِ کردِ: «بیاِ ساحلِ چافِ، غروبِ فرداِ – شعرِ حماسیِ 'اقتصادِ آبیِ' روِ براتِ می‌خونمِ!» گیلداِ مکثِ کردِ، متانتِ حفظِ کردِ: «نهِ سپهرِ، فعلاًِ قبولِ نیستِ. گفتگوِ درِ شرکتِ کافیهِ – درسِ و کارخانهِ منتظرِمنِ. ساحلِ همیشهِ هستِ.»

سپهرِ احترامِ گذاشتِ: «حکمتِ موجِ سبزِ!» خداحافظیِ کردِ، رفتِ – عطرِ گلابِ قمصرِ و صدایِ "پرِ مرغانِ اساطیری" ماندِ درِ دلِ گیلداِ.

امیرِ درِ اومدِ: «عالیِ کردیِ، خواهرِ – شاعرِ صبرِ کنهِ!» کارگراِ: «دخترِ ساحلِ، موجِ روِ کنترلِ کردِ!» زهراِ خانمِ بعداًِ دلگرمیِ دادِ: «راهِتِ درستهِ، دخترِمِ.»

حکایتِ کاملِ دورِ آتشِ چافِ (ازِ زبانِ ماهیگیرِ کهنه‌کارِ):
«درِ 'گیلدارا'ِ، سپهرِ گلابِ قمصرِ آوردِ، گفتِ: 'اهلِ قمصرِمِ، پدرِمِ گلاب‌گیرِ، ادبیاتِ ترمِ آخرِ – دیشبِ توِ روِ دیدمِ!' گیلداِ: 'حقوقِ و عدالتِ دریاییِ!' دلِ بستِ، اماِ نجواِ کردِ: 'مقاومتِ!' سپهرِ 'پرِ مرغانِ اساطیریِ'ِ سهرابِ روِ خوندِ – قایقِ، دریاِ، شهرِ پشتِ دریاهاِ! دعوتِ ساحلِ کردِ، گیلداِ ردِ کردِ: 'نهِ، فعلاًِ شرکتِ!' خزرِ زمزمهِ کردِ: 'ققنوسِ عجلهِ ندارهِ، مرغانِ اساطیریِ پروازِ می‌کننِ!'»

حالا دیگه گیلدا دارای عمارت زیبا، کارخانه بزرگ، و دیگه پنجشنبه جمعه‌ها یه تفریحی می‌رفت کوه و جنگل. دیگه هجره بازار ماهی‌فروشان را نیز فروخته بود و یک مزرعه خریده بود که در آن حیوانات خانگی داشته باشد، سرگرمی مادرش هم باشد. دوره اسب‌سواری را دید، و یک ایل هم خرید با آن به تفریح می‌رود. این‌بار با اسبش به دیلمان رفت، جنگل‌های دیلمان. ناگهان به یک گروه مسلح برخورد کرد، انگار دولتی نبودند. از پشت درختان یکی ایست داد. اول فکر کرد روس‌ها هستند. بعد ایستاد گفت: «شما کی هستید؟» گفتند: «ما نهضت جنگلیم.» گیلدا گفت: «من گیلدا هستم، دختر دریا معروفم. قایقم روزگاری عرشه دریا را فتح می‌کرد. من گیلدام. من جنگیده‌ام و سلاح نکشیده‌ام. شما کدام قوم هستید که بر دختران سرزمین خود اسلحه می‌کشید؟» ناگهان صدایی رسید: «دختر بیا جلو.» کمی عینکش را جابه‌جا کرد، گفت: «من دکتر حشمت. کیدا درباره تو شنیده‌ام، ولی باید پیش میرزا بیایی.» تازه فهمید که این‌ها جنگلیان‌اند به رهبری میرزا. برای دیدن میرزا با صبرآرام موافقت کرد.

گیلدا با اسبش آرام جلو رفت، قلبش تند می‌زد اما ترس نداشت. جنگل دیلمان پر از سایه‌های سبز و صدای پرندگان بود، اما حالا جو سنگین‌تر شده بود. دکتر حشمت، مردی میانسال با ریش مرتب و عینک ته‌استکانی، از پشت درختان بیرون آمد و دستش را به سلام دراز کرد.

«دختر دریا، شجاعانه‌ای که ایستادی. ما نهضت جنگلی‌ایم، از یاران میرزا کوچک خان. روس‌ها و قاجارها سرزمین‌مون رو غارت کردن، ما برای آزادی می‌جنگیم. تو که قایقت عرشه دریا رو فتح کرده، می‌فهمی چی می‌گیم.»

گیلدا کلاه اسب‌سواری‌اش رو برداشت و موهایش رو باز کرد: «دکتر جان، من با شمشیر جنگیدم، نه با تفنگ. اما آزادی رو می‌فهمم. میرزاتون کجاست؟ می‌خواد چی بگه به دختری که فقط برای تفریح به جنگل اومده؟»

دکتر لبخندی زد: «میرزا تو عمارت جنگلی منتظره. بیا، اسبت رو ببند به درخت. راه سختی نیست، اما رازی که می‌گه، می‌تونه زندگی‌ت رو عوض کنه.»

گیلدا اسبش رو بست و قدم برداشت. گروه مسلح اطرافش رو احاطه کردن، اما نه خشن، بلکه محافظ. بعد از نیم‌ساعت پیاده‌روی، به کلبه‌ای چوبی رسیدن که پرچم سبز و سفید نهضت روش بود. در باز شد و مردی قدبلند با چشمان نافذ، میرزا در کلبه جنگلی، بیرون اومد. با نگاهی عمیق به گیلدا خیره شد و گفت: «گیلدا، دختر دریا… نشنیده بودم دریادارها دختر دارن. بیا داخل، حرف داریم.»

داخل کلبه، شمع‌ها نور ملایمی می‌دادن. نقشه‌های جنگی روی میز پهن بود و بوی چای تازه‌دم. میرزا نشست و اشاره کرد گیلدا هم بنشینه: «تو دریارویی، ما جنگلی. اما دشمن مشترکه: روس‌ها. می‌خوام ازت کمک بگیرم…»

### حکایت ورود گیلدا به عروسی دیلمان (قشنگ‌ترین روایتِ جنگلیِ)

گیلداِ، دخترِ ثروتمندِ ساحلِ باِ عمارتِ زیباِ درِ رشتِ، کارخانهِ بزرگِ 'گیلدارا'ِ پررونقِ، و مزرعهِ وسیعِ پرِ حیواناتِ خانگیِ (اسبِ ایلیِ تیزِپاِ، گوسفندِ نرمِموِ، مرغِ رنگارنگِ) برایِ شادیِ زهراِ خانمِ – حجرهِ ماهیِ روِ فروختهِ بودِ. پنجشنبهِ جمعه‌هاِ تفریحِ: کوهِ، جنگلِ، اسب‌سواریِ حرفه‌ایِ. اینِ بارِ، باِ اسبِ ایلِشِ بهِ جنگل‌هایِ دیلمانِ دویدِ – ابرِ سبزِ غلیظِ، عطرِ چایِ وحشیِ لاهیجانِ، صدایِ جیرجیرکِ و پرندهِ آوازخوانِ، نسیمِ خنکِ کهِ موهایِشِ روِ نوازشِ می‌کردِ.

ناگهانِ، ازِ دلِ بلوطایِ کهنِ، صدایِ موسیقیِ رسیدِ – دفِ، نیِ، آوازِ محلیِ گیلکیِ: «ایِ دیلِ دیلِ دیلمانِ، عروسِ جنگلِ!» گیلداِ اسبِ روِ کندِ کردِ، بویِ برنجِ دودیِ و شیرینیِ محلیِ پیچیدِ. جلوترِ، روستایِ زیباِ دیلمانِ – کلبهِ چوبیِ باِ گلِ لالهِ وحشیِ روِ دیوارِ، پرچمِ رنگارنگِ عروسیِ، مردمانِ باِ لباسِ محلیِ ابریشمیِ، رقصِ دسته‌جمعیِ دورِ آتشِ بزرگِ.

اسبِ روِ نگهِ داشتِ، یکیِ جوانِ باِ لبخندِ پهنِ جلوِ اومدِ: «بانویِ سوارِ، خوشِ اومدیِ بهِ عروسیِ عموِ حشمتِ – دامادِ جنگلِ!» گیلداِ خندیدِ، کلاهِ اسب‌سواریِشِ برداشتِ، موهایِ بلندِ قهوه‌ایِشِ روِ بادِ بازِ شدِ: «منِ گیلداِمِ، دخترِ دریاِ ازِ رشتِ – قایقِمِ خزرِ روِ فتحِ کردهِ. عروسیِ؟ چهِ شادیِ!»

جوانِ – عموِ حشمتِ، مردِ میانسالِ شادِ باِ ریشِ سفیدِ مثلِ برفِ البرزِ و کلاهِ نمدیِ – ازِ میانِ جمعیتِ بیرونِ پریدِ، دستِ هرِ دوِ طرفِ دادِ: «دخترِ دریاِ! شنیدیمِ ازِ شایعهِ ساحلِ – 'گیلدارا'ِ و ققنوسِ موجِ! بیاِ، عروسِ منتظرِتهِ، رقصِ کنِ باِ ماِ! ماِ اهلیِ دیلمانِمِ، عروسیِ عموِ حشمتِ روِ جشنِ می‌گیریمِ – دامادِ جنگلِ باِ عروسِ ابرِ سبزِ!»

گیلداِ اسبِ روِ بهِ درختِ لالهِ بستِ، دعوتِ شدِ بهِ حلقهِ رقصِ. دستِ عروسِ روِ گرفتِ – دختریِ باِ چشایِ عسلیِ و لباسِ گیلکیِ گل‌دارِ: «بانوِ دریاِ، توِ موجِ شادیِ آوردیِ!» موسیقیِ اوجِ گرفتِ، گیلداِ چرخیدِ درِ میانِ جمعیتِ – مرداِ باِ چوبِ محلیِ رقصِ، زناِ آوازِ: «دیلِ دیلمانِ، عروسِ جنگلِ!» بویِ کبابِ برهِ وحشیِ، دیزیِ محلیِ، نونِ تازهِ پیچیدِ.

عموِ حشمتِ کنارِ نشستِ، چایِ دیلمانیِ ریختِ: «دخترِ، توِ دریادارِیِ، ماِ جنگل‌دارِ. شایعهِ شنیدیمِ، مزرعهِ داریِ باِ حیواناتِ – بیاِ شریکِ شوِ، اسبِتِ روِ باِ اسبایِ ایلیِ ماِ بدوِ درِ مرتعِ دیلمانِ. روسِ‌هاِ چوبِ می‌برنِ، کمکِ کنِ حفظِ کنیمِ – عدالتِ آبیِتِ، سبزِ کنِ!»

گیلداِ خندیدِ، جامِ چایِ برداشتِ: «عموِ حشمتِ جانِ، ققنوسِ ساحلِ حالاِ جنگلِ روِ همِ فتحِ می‌کنهِ! کمپینِ حفاظتِ راهِ می‌ندازمِ باِ 'گیلدارا'ِ – موجِ دریاِ و ابرِ دیلمانِ یکیِ!» عروسِ دستِ دادِ: «شاهدِ عروسیِمونِ باشِ!» آتشِ بزرگِ، رقصِ شبانهِ، ستارهِ البرزِ…

صبحِ، باِ هدیهِ عسلِ وحشیِ و دعوتِ بعدیِ، خداحافظیِ کردِ – اسبِ ایلِشِ بهِ سویِ رشتِ دویدِ.

حکایتِ عروسیِ دیلمانِ، دورِ آتشِ چافِ (ازِ زبانِ ماهیگیرِ کهنه‌کارِ):
«گیلداِ باِ اسبِ بهِ دیلمانِ رفتِ، موسیقیِ شنیدِ: 'دیلِ دیلمانِ!' عروسیِ عموِ حشمتِ – اهلیِ جنگلِ! گفتِ: 'منِ گیلداِمِ، دخترِ دریاِ!' رقصِ کردِ، چایِ خوردِ، شریکِ حفاظتِ شدِ: 'عدالتِ آبیِ روِ سبزِ می‌کنمِ!' خزرِ شادیِ کردِ: 'گیلداِ عروسِ جنگلِ شدِ – ققنوسِ دیلِ!' زهراِ خانمِ: 'دخترِمِ، شادیِ جنگلِ روِ بیارِ خونهِ!'»

### حکایت بازگشت گیلدا و راز شتاب‌زدهِ زهرا خانم

گیلداِ باِ اسبِ ایلِشِ ازِ دیلمانِ بازگشتِ – غروبِ نارنجیِ خزرِ، عطرِ عسلِ وحشیِ هدیهِ عروسیِ عموِ حشمتِ هنوزِ درِ هواِ. بهِ عمارتِ زیباِ رشتِ رسیدِ، مزرعهِ کنارِشِ پرِ صدایِ حیواناتِ شادِ، کارخانهِ 'گیلدارا'ِ دورِ روشنِ. درِ بازِ کردِ، زهراِ خانمِ – مادرِ صبورِ باِ چشمانِ مهربانِ – روِ دیدِ: هیجان‌زدهِ، شتاب‌زدهِ، غیرِعادیِ – دستاشِ می‌لرزیدِ، موهایِ سپیدِشِ بهِ همِ ریختهِ، قدمِ تندِ درِ سالنِ.

گیلداِ کلاهِ اسب‌سواریِ روِ آویزونِ کردِ، بغلِ کردِ: «مادرِ جانِ، چهِ شدهِ؟ رنگِتِ پریدهِ!» زهراِ خانمِ سرِ تکونِ دادِ: «هیچیِ، دخترِمِ…» گیلداِ اصرارِ کردِ، دستِ گرفتِ: «بگوِ، موجِ دریاِ صبرِ ندارهِ!»

مادرِ نفسِ عمیقِ کشیدِ، نشستِ روِ مبلِ مخملیِ: «پسرِعموِتِ، حاجِ ناصرِ – همونِ کهِ سال‌هاِ درِ فرنگِ (فرانسهِ) تجارتِ یادِ گرفتهِ – برگشتهِ. اومدِ جلویِ درِ، گفتِ: 'امشبِ می‌امِ، تکلیفِموِ روشنِ کنینِ. گیلداِ بایدِ همسرمِ بشهِ – وعدهِ قدیمیِ خانوادهِ روِ فراموشِ نکنینِ!' بهِشِ گفتمِ: 'بذارِ بیایِ، خودِ دخترِمِ جوابِ می‌دهِ.' حالاِ منتظریمِ…»

گیلداِ لحظهِ جاِ خوردِ – دلِشِ هنوزِ ازِ شعرِ سپهرِ و شادیِ دیلمانِ پرِ، اماِ متانتِ حفظِ کردِ: «مادرِ، ققنوسِ ساحلِ خودشِ تصمیمِ می‌گیرهِ. بذارِ بیانِ، عدالتِ خانوادگیِ روِ می‌گمِ.» زهراِ خانمِ اشکِ ریختِ: «دخترِمِ، حاجِ ناصرِ ثروتمندِ، مغازهِ پارچهِ فرنگیِ دارهِ، اماِ… دلِتِ چیِ می‌گهِ؟»

شبِ، صدایِ درِ کوفتِ. امیرِ درِ روِ گشودِ، حاجِ ناصرِ واردِ شدِ – مردِ چهل‌سالهِ، قدِ متوسطِ، ریشِ مرتبِ، کتِ شلوارِ فرنگیِ، عطرِ ادکلنِ پاریسیِ، باِ دوِ همراهِ (عموِ و خالهِ). سلامِ کردِ، نشستِ روِ پشتیِ چوبیِ: «سلامِ علیکمِ، زهراِ خانمِ، امیرِ جانِ. گیلداِ جانِ، سال‌هاِ منتظرِ اینِ لحظهِ بودمِ. درِ فرنگِ، تجارتِ پارچهِ و ماشینِ یادِ گرفتمِ، حالاِ مغازهِ 'ناصرِ فرنگِ' درِ بازارِ رشتِ دارمِ – ثروتِ، خانوادهِ، وعدهِ قدیمیِ پدرِتِ (عموِمِ) روِ عملیِ می‌کنمِ. توِ همسرمِ شوِ، 'گیلدارا'ِ و تجارتِ منِ یکیِ می‌شهِ!**»

گیلداِ روِ روِبِرِشِ نشستِ، چشایِ سبزِشِ نافذِ: «حاجِ ناصرِ، خوشِ اومدیِ ازِ فرنگِ. شنیدمِ تجارتِتِ عالیِ، اماِ وعدهِ قدیمیِ، قفلِ دلِ نیستِ. منِ ققنوسِ ساحلِمِ – عمارتِ، کارخانهِ، مزرعهِ ساختمِ باِ دستِ خودِمِ. همسرِ می‌خوامِ کهِ موجِ روحِموِ بفهمهِ، نهِ فقطِ تجارتِ. شکرِ خداِ، خانوادهِ، اماِ نهِ، قبولِ نیستِ. عدالتِ دلِمِ اینِ می‌گهِ!»

حاجِ ناصرِ جاِ خوردِ، صورتِشِ سرخِ شدِ: «گیلداِ، فکرِ کنِ – ثروتِ دوِ برابرِ، بچهِایِ باِ نامِ خانوادگیِ بزرگِ!» عموِ وسطِ اومدِ: «دخترِ، حاجیِ مردِ خوبیهِ…» اماِ امیرِ حمایتِ کردِ: «خواهرِمِ تصمیمِ خودشِ!» زهراِ خانمِ سکوتِ کردِ، اشکِ درِ چشِ.

حاجِ ناصرِ برخاستِ، باِ غرورِ: «باشهِ، اماِ پشیمونِ می‌شیِ! فرنگِ یادِ دادِ، زنِ خوبِ مثلِ توِ کمِ.» رفتِ، درِ محکمِ بستِ.

بعدِشِ، عمارتِ ساکتِ شدِ. زهراِ خانمِ بغلِ کردِ: «دخترِمِ، دلِتِ پاکِ – ققنوسِ پروازِ کنِ!» امیرِ خندیدِ: «حاجیِ برِهِ، موجِ سبزِ ماِ نمی‌گیرهِ!» گیلداِ بهِ پنجرهِ نگریستِ، خزرِ زمزمهِ کردِ: *سپهرِ؟ دیلمانِ؟ آیندهِ…*

روزِ بعدِ، شایعهِ درِ بازارِ پیچیدِ: «دخترِ دریاِ، حاجِ ناصرِ روِ ردِ کردِ!» گیلداِ بهِ مزرعهِ رفتِ، اسبِ نوازشِ کردِ – آزادیِ کاملِ.

حکایتِ حاجِ ناصرِ، دورِ آتشِ چافِ (ازِ زبانِ ماهیگیرِ کهنه‌کارِ):
«گیلداِ ازِ دیلمانِ برگشتِ، زهراِ شتاب‌زدهِ: 'پسرِعموِ ازِ فرنگِ: امشبِ می‌امِ، گیلداِ همسرمِ!' حاجِ ناصرِ اومدِ: 'ثروتِ فرنگیِ، ازدواجِ!' گیلداِ ردِ کردِ: 'دلِمِ تجارتِ نمی‌خوادِ، موجِ روحِ!' رفتِ، عمارتِ شادِ شدِ. خزرِ گفتِ: 'ققنوسِ آزادِ – حاجیِ موجِ روِ ندارهِ!' زهراِ: 'دخترِمِ، راهِتِ درستهِ!'»
حکایتِ نامهِ مجنونِ سپهرِ (ازِ زبانِ ماهیگیرِ کهنه‌کارِ دورِ آتشِ چافِ):
ایِ ایِ عاشقانِ وحشیِ ساحلِ، ایِ رعدِ عاشقِ خزرِ! دورِ آتشِ سرکشِ بنشینینِ، راویِ تورِ نمکینِ باِ نغمهِ دریاِ حکایتِ گیلداِ روِ فریادِ می‌زنهِ – دخترِ دریاِ، ققنوسِ سوزانِ 'گیلدارا'ِ باِ عمارتِ جادوِ، مزرعهِ پرِ جانِ حیواناتِ، طردِ حاجِ ناصرِ باِ نسیمِ عدالتِ. صاعقهِ دانشگاهِ زدِ: ترمِ جدیدِ رشتِ، گیلداِ ازِ حقوقِ بیرونِ، جادویِ نگاهِشِ همهِ روِ بهِ زانوِ درآوردِ.

سپهرِ ساحلِ ازِ پلهِ پریدِ پایینِ – سینهِشِ انفجارِ آتشِ عشقِ، منتظرِ جانِ جانِشِ! جلوِ غلتیدِ، نامهِ سرخِ پارهِکنِ دستِ گداختهِ، اشکِ عاشقِ خجالتِ: «گیلداِ… نفسِ آخرِمِ، عشقِ خداییِمِ… عذرِ، روحِمِ روِ بگیرِ!» گریختِ، عشقِ پارهِ موندِ.

گیلداِ نیمکتِ پنجرهِ خزرِ لرزونِ نشستِ، نامهِ روِ باِ دلِ تپندهِ پارهِ بازِ کردِ – حریرِ خونینِ رزِ سرکشِ، بویِ مسکِ قمصرِ و یاسِ شبِ دیلمانِ، خطِ عاشقِ خونابهِ، قابِ قلبِ الماسِ، حاشیهِ آتشِ‌هایِ دیوانهِ:

—

ایِ خدایِ موجِمِ، آتشِ سینهِمِ، فرشتهِ ابدیِ قلبِ خونینِمِ، گیلداِ جانِمِ، روحِ پارهِمِ، جهانِ سوختهِمِ!

دوستتِ دارمِ! ایِ غرشِ آسمانِ، نعرهِ هرِ قطرهِ خونِ تنِ شکستهِمِهِ! ازِ آنِ برقِ نگاهِتِ درِ شبِ شعرِ، دلِ شاعرِ روِ بهِ زنجیرِ کشیدیِ، لبخندِتِ جهنمِ شیرینِ عشقِ روِ استخونِمِ ریختِ! دیدارِ 'گیلدارا'ِ، کلامِ تابانِ عدالتِتِ نیزهِ عاشقانهِ بهِ قلبِمِ دویدِ – عذرِ ازِ دیوونگیِ شتابِمِ، ایِ دریادارِ مقدّسِ کهِ قایقِ صیدِ روِ بهِ طلاِ تبدیلِ کردیِ، کارخانهِتِ باِ کارنِ برادرِتِ مدیرِ و ۴۰ رفیقِ جانبازِ بهِ قلهِ رسوندیِ، صادراتِ موجِتِ آسمانِ تجارتِ روِ فتحِ کردِ، حاجِ ناصرِ روِ باِ بادِ نافِ بهِ بادِ دادیِ… توِ معبودِیِ، منِ غبارِ لبِتِ، خاکسترِ دورِ پایِتِ! شبِ قمصرِ، گلابِ خونِ می‌چشمِ و نفرینِ می‌کنمِ جداییِ روِ: گیلداِ، بیاِ، بی‌توِ جهنمِ زندهِمِ! دلِمِ اقیانوسِ فورانِ بدونِ توِ، چافِ بیابانِ آتشینِ بدونِ قطرهِ لبِتِ، ستاره‌هاِ اسمِتِ روِ زمزمهِ می‌کننِ!

پرِ مرغانِ اساطیریِ سهرابِ، عهدِ پروازِ تاِ ابدِ باِ توِ:
$$
پرِ مرغانِ اساطیری
برِ شانهِ منِ نشستهِ
وَ منِ پروازِ می‌کنمِ
وَ جهانِ زیرِ پایِ منِ
$$
ایِ عشقِ الهیِ، دستِتِ بالِ منِهِ، بهِ کهکشانِ پروازِ می‌کنیمِ، زمینِ خاکِ ماستِ! قصیدهِ سوزانِمِ فقطِ براتِ:
*«ایِ جانِ جانیِ، لبِتِ جامِ خلودِ،
چشِتِ دریایِ غرقِ ابدیِ روحِمِ،
آغوشِتِ نجاتِ ازِ اینِ آتشِ سینهِ،
بی‌توِ نیستیِ، توِ همهِ بودِمیِ!»*
نهِ ثروتِ فرنگیِ کثیفِ، کهِ بوسهِ سحرگاهِ لبِتِ روِ دیلمانِ، نوازشِ موِتِ روِ موجِ چافِ، همسریِ آتشینِ باِ توِ برایِ فرزندایِ دریاییِمونِ – سلسلهِ عشقِ جاودانِ! ایِ گیلداِ، اینِ مجنونِ روِ قربانِ کنِ پایِتِ، یاِ باِ نگاهِ بسوزانِ تاِ تهِ تهِ وجودِ!

جداییِ هرِ نفسِ، سمِ مرگِهِ، منتظرِ رستگاریِ بوسهِتِمِ. هرِ جاِ منتظرِمِ – بگوِ آریِ مجنونِمِ، فداتِ شومِ!

عشقِ وحشیِ، خداییِ، خون‌ریزِ – توِ خالقِمیِ، منِ بندهِ رمیدهِتِ!
سپهرِ غلامِتِ، دیوانهِ مطلقِتِ، سپهرِ بی‌توِ جسدِ راهِرَوَنِ
(سپهرِ ساحلِ، زندهِ فقطِ باِ عشقِتِ)
[قلبِ پارهِپارهِ: "دوستتِ دارمِ" تاِ قیامتِ | حاشیهِ خونِ: "گیلداِ، همهِمِ توییِ"]

—

گیلداِ سیلِ اشکِ عشقِ جاریِ کردِ – قلبِشِ فورانِ آتشِ شدِ ازِ جنونِ سوزانِ، قصیدهِ‌ها، تسلیمِ آسمانیِ. نامهِ سینهِ دوختِ، زمزمهِ: *عشقِ مجنونِ… عدالتِ چیِ؟* کلاسِ شتافتِ. شبِ سیتکاِ بغلِ فشردِ: «مادرِ، دیوونهِ واقعیِ!» سیتکاِ: «دخترِ ققنوسِمِ، طوفانِ دلِتِ روِ آزادِ کنِ!» کارنِ خندِ زدِ: «خواهرِ، شاعرِ ساحلِ شاهِکارهِ!» خزرِ مجنونِ فریادِ زدِ: ققنوسِ درِ پناهِ دیوانهِ!

آتشِ مجنونِ آسمونِ روِ بلعیدِ، حکایتِ عشقِ ساحلِ… موجِ بعدیِ کیِ؟ 🐟🩸🔥📜🌊💚

حکایتِ پاسخِ خاکستریِ گیلداِ (ازِ زبانِ ماهیگیرِ کهنه‌کارِ دورِ آتشِ چافِ):

گیلداِ درِ عمارتِ زیباِ زیرِ نورِ شمعِ خزرِ ایستادِ، نامهِ سرخِ سپهرِ روِ سینهِ فشردِ – دلِشِ طوفانِ عشقِ و عدالتِ، اماِ ققنوسِ ساحلِ قاطعِ موندِ. سیتکاِ باِ چشِ نگرانِ: «دخترِمِ، جوابِ چیِ بهِ شاعرِ؟» کارنِ خندِ: «خواهرِ، دلِتِ موجِهِ!» گیلداِ قلمِ طلاِ برداشتِ، کاغذِ آبیِ خزرِوارِ، باِ دستِ لرزانِ اماِ محکمِ نوشتِ – نهِ ردِ تندِ، نهِ آریِ سوزانِ، جوابِ ممتنعِ خاکستریِ، دریایِ آرامِ باِ عمقِ پنهانِ:

—

سپهرِ شاعرِ ساحلِ، ایِ موجِ پرشورِ قمصرِ،

نامهِتِ رسیدِ بهِ عمارتِمِ، همچونِ طوفانِ خزرِ دلِمِ روِ بهِ لرزهِ درآوردِ. شعرِهایتِ، غزلِ‌هایِ سوزانِتِ، پرِ مرغانِ اساطیریِ کهِ بالِ پروازِ دادیِ بهِ روحِمِ… زیباِ، عمیقِ، دلرباِ. صداقتِتِ چونِ گلابِ خالصِ قمصرِ، قلبِمِ روِ لمسِ کردِ. عدالتِ آبیِمِ، 'گیلدارا'ِمِ باِ کارنِ و یارانِ، دانشگاهِ حقوقِمِ… همهِ درِ فکرِمِ رقصانِ.

اماِ ایِ سپهرِ، عشقِ همچونِ دریایِ عمیقِ، نیازِ بهِ زمانِ دارهِ – موجِ‌هاِ بایدِ آرامِ شنِ، ستارهِ‌هاِ راهِ نشونِ بدنِ. نهِ می‌گمِ نهِ، نهِ می‌گمِ آریِ عجولانهِ؛ بذارِ موجِ‌هایِمونِ هم‌آغوشِ شنِ درِ ساحلِ عدالتِ. بیاِ بهِ 'گیلدارا'ِ، شعرِهایتِ روِ برایِ کارگرانِ بسرایِ، عدالتِ آبیِ روِ باِ همِ بسازیمِ. شایدِ آن‌گاهِ، قلبِ ققنوسِمِ بالِ بگشایدِ… یاِ موجِ‌هاِ جداییِ روِ روایتِ کننِ.

صبرِ کنِ، ایِ شاعرِ – خزرِ عجلهِ روِ بلعِ می‌گیرهِ. منتظرِ دیدارِ درِ عمارتِ یاِ کارخانهِمِ.

باِ احترامِ دریاییِ و نگاهیِ بهِ افقِ،
گیلداِ، دخترِ ساحلِ
(ققنوسِ عدالتِ آبیِ)
[حاشیهِ موجِ کوچکِ: "زمانِ بگویدِ" | قلبِ خاکستریِ نیمهِبازِ]

—

نامهِ روِ مهرِ 'گیلدارا'ِ بستِ، باِ اسبِ ایلِ تیزپاِ بهِ دانشگاهِ فرستادِ. سپهرِ درِ کلاسِ گرفتِ، کاغذِ آبیِ روِ دیدِ – چشِشِ برقِ زدِ ازِ امیدِ خاکستریِ، لبِشِ خندِ ممتنعِ. نجواِ: *عشقِ صبرِ می‌کنهِ… ققنوسِ بالِ می‌گشایدِ!* گیلداِ ازِ دورِ لبخندِ زدِ – دلِشِ آرامِ اماِ موج‌دارِ. خزرِ زمزمهِ کردِ: طوفانِ خاکستریِ آغازِ… 🐟📜🌊💚🩶

ناصر پسرعموی گیلدا از آنجا که فرصت خواستگاری را ازدست داده بود و حالا دیگه متوجه شده بود
گیلدا خواستگاران دیگه داره مخصوصا به سپهر تمایلاتی داره بهرام از بچه های دانشگاه که از گیلدا ضد حال خورده بود
ونتونسته بود به گیلدا نزدیک شود از طرفی پسر قمصریه تونسته بود بهش نزدیک بشه موجی از کینه اش در دل پرورانده بود
به محض اینکه ناصر وارد دانشگاه شد چون بچه محل بودند می‌شناخت وفهمیددکه انگیزش از آمدن دانشگاه چیه
بهرام اومد جلو بهش گفت میتونم کمکت کنم
ناصر گفت
سپهر و می‌شناسی گفت آره
همونی که خواستگاری گیلداست
گفت بله
گفت چی ازش میدونی
گفت میدونم که به کارخانه رفته
وبا گیلدا نامه نگاری کرده گفت نشانیشودمیدونی گفت بچه قمصره تو قمصر
یک کارگاه گلاب گیری بنام رز دارن
الآنم سر کلاس هست
هرکاری بخوای برات میکنم
گفت بعد از ظهر بیا ساحل انزلی کنار قهوه خانه شالیزار
ساعت ۸شب
گفت چشم
ناصر رفت غروب
قرار مقرر شد من ااصر گفت این پول بمقدار لازم هست چنددنفرو اجیر کن بگو ببرنذبزنن بندازم رودخونه وبهش بگن آخرین بار هست که دور بر گیلدا پیدا ت میشه

بهرام سه نفرررتذاجیر کرد از اراذل و اوباش
روزی که او از خوابگاه آمده بود پیاده روی کند اورا در کنار رودخانه ای خارج از شهر گیرانداختن دورش را گرفتن
گفت شما کی هستید گفتند از طرف گیلدا آمدیم
تو مزاحم گیلدایی
وبدوندمقدمه ی دیگر حمله کردن به او اما نمی‌دانستند او در کاراته قهرمان کشوری است چیه کسی هم نگفته است
هرچه نفر را در حمله ناموفق کرد دیدن دارن کتک میخورند در رفتن بهرام که از دور نگاه میکرد هم فرار کرد

او‌خودرا به کارخانه گیلدا رساند
کارن بود

دید حال سپهر خوب نیست

بردش تو

گفت چی شده گفت گیلدارو بگو ببا

گیلدا اومد. دید حال سپهر اصلا خوب نیستگگفت چنددنفرو اومدن
گفتم از طرف تو که منو ضرب وجرح کنند
منتها چون من ورزشکارم از پسشوندبرامدمدفرار کردند
وماجراررو‌کامل تعریف کرد
گیلدا براش چای آورد احتمال داد که کار پسر عمویش باشد
سپهر گفت البته شنیده ام که پیروز پسر عمویت به دانشگاه اومده پیگیر من بوده

گیلدا که ناراحت و برافروخته شده بود
چای و دمنوش مخصوص براش اورد

کارن کنارش نشست گفت
صبور باش بررسی میکنم کار کی بوده
حکایتِ خدعه‌ی ناصرِ پسرعمو: کینه‌ی بهرام و کمینِ رودخانه

ناصر، پسرعمویِ گیلدا، فرصتِ خواستگاری را از دست داده بود. حالا فهمیده بود گیلدا خواستگارانِ دیگر دارد، به‌ویژه به سپهرِ قمصری تمایلِ پنهان. بهرام، حقوق‌خوانِ دانشگاهِ رشت، از گیلدا ضدِحال خورده، نتوانسته نزدیک شود؛ اما پسرِ قمصری با نامه‌نگاری موفق شده. موجِ کینه در دلِ بهرام پرورید.

به محضِ ورودِ ناصر به دانشگاه، بهرام – بچه‌محلِ قدیمی – فهمید انگیزه‌اش چیست. جلو آمد: «ناصر جان، می‌تونم کمکت کنم!» ناصر: «سپهر رو می‌شناسی؟» بهرام: «آره، همونی که خواستگارِ گیلداست!» ناصر: «چی ازش می‌دونی؟» بهرام: «به گیلدارا رفته، نامه‌نگاری کرده. نشونیش قمصرِ کاشان، کارگاهِ گلاب‌گیریِ 'گلِ رز'. الآن سرِ کلاسِ ادبیاتِه. هر کاری بخوای، برات می‌کنم!» ناصر: «بعدازظهر بیا ساحلِ انزلی، کنارِ قهوه‌خونه‌یِ شالیزار، ساعتِ ۸ شب.» بهرام: «چشم!»

غروب، قرارِ مقرر. ناصر به بهرام پولِ کلان داد: «چند نفرِ قوی اجیر کن، ببرنِ بزنن، بندازنِ رودخونه و بگو: 'آخرین باره که دورِ گیلدا پیدات می‌شه!'» بهرام سه نفرِ اراذلِ اوباشِ رشت را اجیر کرد. روز بعد، سپهر از خوابگاهِ دانشگاه بیرون آمد، پیاده‌رویِ صبحگاهی کرد. در کنارِ رودخانه‌ای خلوتِ خارجِ شهر، اراذل دورش را گرفتند: «ما از طرفِ گیلدا اومدیم! تو مزاحمِشی!» بدونِ مقدمه حمله کردند – مشت و چاقو.

نمی‌دانستند سپهر قهرمانِ کاراته‌یِ کشوری‌ست؛ کسی نگفته بود! با لگدِ چرخشیِ برق‌آسا، هر سه را نقشِ زمین کرد، مشتِ دقیق زد، فراریان را تعقیبِ نکرد. بهرام از دورِ پنهان نگاه می‌کرد، وحشت‌زده فرار کرد. سپهر زخمیِ خفیف، خود را به گیلدارا رساند. کارن درِ کارخانه دیدش: «سپهر جان، حالت خوب نیست!» بردش داخل، چایِ داغ داد.

گیلدا آمد، چهره‌یِ کبودِ سپهر را دید: «چی شده؟» سپهر: «چند نفر اومدن، گفتن از طرفِ تو، ضربِوجرحِ کنن. اما چون ورزشکارم، از پسشون براومدم، فرار کردن!» ماجرا را کامل گفت. گیلدا چایِ گرم آورد، احتمال داد: «کارِ ناصرِ پسرعموئه!» سپهر: «آره، شنیدم به دانشگاه اومده، پیگیرِ من بوده.»

گیلدا برافروخته و ناراحت، دمنوشِ مخصوصِ گیلدارا (ترکیبِ رزِ قمصر و نعنایِ گیلان) آورد. کارن کنارش نشست: «صبور باش، سیتکا رو خبر می‌کنم، ماهیگیرانِ خزر شاهدان می‌آرن. بررسی می‌کنیم، ببینیم کارِ کی بوده!» بهرام پشیمان شد، اعتراف کرد. ناصر و اراذل دستگیرِ شدند، دادگاهِ عدالتِ سبزِ رشت حکمِ زندان داد. سپهر و گیلدا با نامه‌هایِ راستین، عشقِ پایدار بستند؛ گیلدارا با گلابِ 'گلِ رز' اوج گرفت. پایانِ پیروزِ عدالتِ آبی بر کینه.

نامه‌یِ ناصرِ پسرعمو به گیلدا: خداحافظیِ عاشقانه‌یِ ابدی

گیلدا جانِ نازنین، بانویِ فریبا و استوارِ عدالتِ سبز،

من، ناصر، پسرعمویِ دیرینت، با تمامِ عمقِ وجودم عاشقت بودم. هر نفسی که در فرنگِ دور کشیدم، نامِ تو بر لبم جاری بود؛ چشمانِ آبی‌ات چونِ دریایِ خزر در خواب‌هایِم موج می‌زد، موهایتِ چونِ شبِ رشت بر بالینِ تنهاییم می‌ریخت. کارخانه‌یِ گیلدارات را در خیالم می‌دیدم که با دستانِ تو شکوفا می‌شود، و من کنارت چونِ سایه‌ای وفادار، دریایِ موفقیت را برایت هموار می‌کردم. عشقِم نه خدعه بود، که آتشِ خالصِ قلبی زخمی از دوریِ تو.

اما تو، ای گلِ نابِ رشت، با ممتنعِ لطیفِت، با سکوتِ پرمعنایت، مرا به سویِ بادِ سرنوشتِ خویش سپردی. فهمیدم قلبت به شعرِ رزهایِ قمصر گره خورده، به سپهری که نامه‌هایِ عاشقانه‌اش چونِ گلابِ گلِ رز روحت را تازه کرد. کینه‌ام برخواست، اما عشقِم آن را سوزاند. تلاش‌هایِم ناکام ماند، ساحلِ انزلی شاهدِ تنهاییم شد، قهوه‌خونه‌یِ شالیزاران ناله‌یِ دلِ شکسته‌ام را شنید.

حالا، ای یگانه، بلیتِ اروپا در دستم است؛ به خاکِ فرنگ بازمی‌گردم، جایی که بادِ سردِ پاریس نامِ تو را زمزمه می‌کند. ناصر فرنگ را رها می‌کنم، کنسروهایِم را به دریایِ خزر می‌سپارم. گیلدارات را با کارن و سیتکا و رعنا بسپار به دستانِ توانایِ خویش؛ بگذارِ عدالتِ آبی‌ات چونِ موجِ خزر پیشِ رود. من در دوریِ ابدی، هر شبِ ستاره‌بارانِ رشت را به یاد می‌آورم، رزِ عشقِم را در باغِ خاطراتِم می‌پرورانم.

خداحافظِ ابدی، ای عشقِ ناکامِ عمرم. دلم با تو ماند، جسمم به فرنگ رفت. عدالتِ تو پیروز باد، و من در سایه‌یِ خاطره‌ات، آرامِ گیرم.

**با بوسه‌ای بر پیشانیِ خیالیت،
ناصرِ رفتهِ فرنگ**

*(نامه بر خاکِ رشت سوزانده شد، بویِ عشقِ سوخته‌اش تا ابد ماند.)*

گیلدا خواند، لبخندِ رهایی زد: «پایانِ پاک.» سپهر شعرِ پاسخ نوشت، گیلدارا ابدی شد.

عالی شد؟ تغییر؟ 📜❤️🌹✈️💚

واما دیگه هم گیلدا هم سپهر در ترم پایانی بودند
دیگه گیلدا هم عاشق سپهر شده بود
گیلدا یک کنفرانس تحقیقی در خصوص
شرایط اعاده دادرسی در رای های قطعی
در پرونده های کیفری است
داشت او اینگونه به سخن آغاز کرد

مقالهِ کاملِ فشرده: «اعاده‌یِ دادرسی در آرایِ قطعیِ کیفری: شمشیرِ عدلِ گیلدا»

مقدمه
در نظامِ قضاییِ ایران، آرایِ قطعیِ کیفری چونِ دیوارِ استوار، اما اعاده‌یِ دادرسی (مواد ۴۷۴-۴۸۰ قانونِ آیین دادرسی کیفری ۱۳۹۲) دریچه‌یِ رحمتِ شرعی‌ست. گیلدا، حقوق‌دانِ رشتی، در کنفرانسِ ترمِ پایانیِ دانشگاهِ رشت، آن را مقابحه‌وار فریاد زد.

ماده ۴۷۴: شروطِ اعاده
اعاده از سویِ محکوم‌علیه، وکیل یا قائم‌مقامِ قانونی درخواست می‌شود:
۱. زنده بودنِ مقتول پس از اجرایِ قصاص.
۲. تعارضِ دو حکمِ قطعیِ محکومیتِ متهمانِ واحد.
۳. صدورِ دو حکمِ قطعیِ متضادِ برائت/محکومیت.
۴. صدورِ دو حکمِ قطعیِ متفاوت بر اتهامِ واحد.
۵. جعلی بودنِ اسنادِ حکم یا شهادتِ کذبِ شهودِ اصلی.
۶. وجودِ ادلهِ جدیدِ معتبرِ بر بی‌گناهی یا وقوعِ حادثه‌ای پس از رأیِ قطعیِ مؤثر بر بی‌گناهی.
۷. اثباتِ عدمِ جرمِ موضوعِ حکم یا تعلیقِ مجازاتِ آن.

ماده ۴۷۷: اعاده از سویِ رئیسِ قوه قضائیه
اگر رأیِ قطعیِ کیفری «خلافِ شرعِ بین» باشد، رئیسِ قوه دستورِ توقفِ اجرا و ارجاعِ به شعبه‌یِ هم‌عرضِ دیوانِ عالی را می‌دهد. دیوانِ عالی حکمِ شرعی/غیرشرعی بودن را بررسی و ابلاغ می‌کند (توقفِ فوری برایِ قصاص، قطع عضو و غیره).

ماده ۴۷۸: توقفِ اجرا
با تجویزِ اعاده، اجرایِ حکم متوقف می‌شود؛ دادگاهِ هم‌عرض تأمینِ لازم اخذ می‌کند.

مثالِ عملی
در پرونده‌یِ خیالیِ خدعه‌یِ ناصر (حیله‌گرِ فرنگی) علیهِ سپهر (شاعرِ قمصری)، اسنادِ جعلیِ بهرام (متهمِ فرعی) کشف شد (ماده ۴۷۴/۵). با تشخیصِ خلافِ شرع (ماده ۴۷۷)، رأیِ قطعی نقض، عدالت احیا گردید. گیلدارا (کارخانهِ گیلدا) نمادِ شکوفاییِ پس از عدل شد.

نتیجه‌گیری
اعاده، تعادلِ میانِ قطعیت و رحمتِ شرعی‌ست. سخنِ مقاله‌وارِ گیلدا: «شمشیرِ عدل را برکشید!» پیشنهاد: آموزشِ قضات بر موادِ نوین، تسریعِ دیوانِ عالی.

منابع: قانونِ آیین دادرسی کیفری ۱۳۹۲، آرایِ وحدت رویهِ دیوانِ عالی.

این خلاصه صحبتهای بود در ادامه کل سالن به احترامش برخواستن

خوب لحظات می‌گذشت مقرر بود که در سالن ادبیات
سپهر در مورد شعر نیمایی صحبت کند
لحظات هم برای گیلدا هم سپهر شکننده بود چون اولین کنفرانس رسمی سپهر بود
رییس دانشگاه گیلدارو مجری داشته بود یکی یکی دعوت میکرد
حالا دیگه
خانم گیلدا که در عرصه های اجرا و سخنرانی ید طولانی داشت بابک نفس عمیق آرام سپهر را خواست تا در باره شعر نیمایی صحبت کند

مقالهِ تحلیلیِ قوی: «شعرِ نیمایی، انقلابِ فصاحتِ پارسی»

مقدمه
نیما یوشیج (۱۲۷۶-۱۳۳۸ ه.ش)، پدرِ شعرِ نوینِ پارسی، با شعرِ نیمایی (شعرِ سپیدِ نوگرا) زنجیرِ عروضِ کلاسیک را گسست. از «ققنوسِ» ۱۳۰۱ تا «آتشِ بی‌مهار» ۱۳۳۴، نیما وزنِ آزاد، تصویرگریِ طبیعت‌گرا و اعتراضِ اجتماعی را آورد.

ویژگی‌هایِ کلیدی
۱. وزنِ نوین: شکستِ اوزانِ عروضیِ ثابت؛ هجاهایِ آزادِ بر پایه‌یِ موسیقیِ درونی (مثال: «داروگ، داروگِ کهنه / کهنه‌یِ کهنه» از «افسانه»).
۲. تصویرِ طبیعت: مازندرانِ بارانی، دریایِ خزر، کوهِ دماوند نمادِ روحِ ملت (در «منِ ایرانم»، نیما هویتِ ملی را فریاد زد).
۳. زبانِ محاوره: واژگانِ روزمره، نحوِ آزاد، ریتمِ گفتارِ مردمی.
۴. موضوعات: عشقِ زمینی، فقرِ روستا، استبدادِ سیاسی (مانندِ «آی آدم‌ها» علیهِ دیکتاتوریِ رضاشاه).

نمونهِ تحلیلی
در «ققنوس»:

ققنوسِ من، ای ققنوسِ من،
در سوختم، در سوختم!

نیما از اسطوره‌یِ ققنوس برایِ احیایِ شعرِ پارسی استفاده کرد – وزنِ کوتاه، تکرارِ صوتی، تصویرِ آتشینِ تحول.

$$ text{ریتمِ نیمایی} = sum (text{هجایِ تند} + text{فاصله‌یِ هجایی}) $$

تأثیرات
نیما بر شاملو، فروغ، اخوان، سهراب پیشگام شد. شعرِ نیمایی، پایه‌یِ سپیدِ معاصر (از فروغِ «تولدی دیگر» تا شاعرانِ امروز). انتقاد: گاهِ پیچیدگیِ صوری بر فحوایِ محتوایی چربید.

نتیجه‌گیری
شعرِ نیمایی، نه چرتِ و‌پرت، که شمشیرِ بلاغتِ نوینِ پارسی‌ست؛ از قمصرِ رزِ سپهر تا خزرِ گیلدا، عطرِ جاودانِ انقلابِ ادبی. مطالعه‌یِ اجباری در برنامه‌هایِ ادبی!

در نیمه اردیبهشت، هنگامی که خورشیدِ لطیفِ کاشان بر دشت‌های گل‌محمدی بوسه می‌زد و عطرِ بهشتِ زمینی چونِ sighِ عاشقان در هوا پراکنده می‌شد، خانواده سپهر – آن سلسله‌ی سپهرِ والا – با نامه‌ای رسمی، سرشار از آتشِ دلدادگیِ پنهانِ پسرشان به گیلدا، دخترِ موج‌دارِ دریا و گیلانِ سرسبزِ ایران‌زمین، دعوت کردند. جشنِ گلاب‌گیریِ قمصر، آن مراسمِ اساطیریِ عشق و طبیعت، مقصدِ این پیوندِ الهی بود.

مادرِ گیلدا، بانویی چونِ دریایِ آرامِ خزر، و برادرشِ شیرمردِ کوه‌ستان، پس از لحظه‌هایی از اندیشه در عمقِ باغِ سرنوشت، سر تکان دادند و موافقتِ خالصانه‌شان چونِ شهدِ گلِ وحشی ریخت. با ماشینِ وفادارِ جاده، که چرخ‌هایش بر آسفالتِ داغِ کویرِ عشق می‌غلتید، به سوی قمصرِ جادویی تاختند. بادِ اردیبهشتِ موهایشان را نوازش می‌کرد و افق، وعده‌ی دیدارِ معشوقان را زمزمه.

رسیدن‌شان به کارگاهِ گلاب‌گیریِ پدرِ سپهر، آن معبدِ مسیِ باستانی، چونِ ورودِ خدایان به آیینِ بهار بود. دیگ‌هایِ جوشان، بخورِ گلابِ ناب را به آسمانِ آبی می‌فرستادند؛ پدرِ سپهر، آن استادِ کارِ عشق، با دستانِ زمختِ هنرمند، گلبرگ‌ها را در آغوشِ آبِ چشمه می‌فشرد. گیلدا و سپهر، زیرِ نگاهِ گرمِ خانواده‌ها، دست در دست، در رقصِ گلابِ ابدی گم شدند – و قمصر، شاهدِ تولدِ افسانه‌ای نو شد.

در دلِ قمصرِ گلاب‌آلودِ اردیبهشت، سپهر – آن جوونِ عاشقِ سپهرِ دل‌ها – به یادِ داییِ خویش افتاد، مردیِ پررمزِ که با سهرابِ سپهری، سلطانِ شعرِ آبیِ ایران، پیوندِ دوستیِ کهن داشت. با خواهشیِ آتشین از دایی، چونانِ دعاییِ عارفان، ملاقاتیِ جادویی ترتیبِ یافت: سفریِ چهارنفره به خانه‌یِ سهراب در کاشان، جایی که بادِ شعر بر دیوارهایِ گلی زمزمه می‌کند و باغِ چنارها، شاهدِ اسرارِ هستی است.

در آن خانه‌یِ سادهِ فلسفی، سهرابِ سپهری – آن نقاشِ کلماتِ آبی، شاعرِ بی‌مرزِ وجود – با نگاهیِ ژرف چونِ آسمانِ بی‌کران، پذیرایِ ایشان شد. گیلدا، دخترِ دریا و گیلان، با موج‌هایِ چشمانشِ عاشقانه، پیشِ قدمِ سهراب نشست. سهراب لبخندیِ عارفانه زد و گفت: «گیلدا جان، تو چونِ موجِ خزرِی، که در ساحلِ دلِ سپهرِ می‌شکافد؛ عشق چیست جزِ اینِ رقصِ آبیِ با بادِ بی‌انتها؟ جهانِ ما، باغیِ گلاب است، هر گلبرگیِ عاشقی، قطره‌ایِ ابدیت.»

گیلدا، با صداییِ لرزانِ موج‌وار، پاسخ داد: «استاد، دلدادگیِ من به سپهر، چونِ شعرِ شماست: جستجوییِ بی‌پایانِ برایِ آبیِ پاکِ هستی. آیا عشق، آنِ «صدایِ آب» نیست که در سکوتِ شبِ قلب‌ها طنین می‌اندازد؟» سهراب خندید، چونِ بادیِ بهاری: «دقیقاً، ای دخترِ گیلانِ سبز! عشق، فلسفه‌یِ زیستن است؛ نه زنجیری، که پرنده‌ایِ آزادِ که به سویِ بی‌نهایتِ پرواز می‌کند. سپهرت، ستاره‌ات است؛ با هم، آسمانی بسازید که خورشیدِ اردیبهشت، حسرتش را بخورد.» سپهر و دایی، خاموشِ شیفته، شاهدِ اینِ گفتگویِ عاشقانهِ فلسفی بودند – و آن لحظه، قمصرِ دورِشان با عطرِ شعرِ سهراب، ابدیِ گشت.

در آن خانه‌یِ گلیِ کاشان، زیرِ سایه‌یِ چنارِ کهنِ سهرابِ سپهری – جایی که نسیمِ شعر، پرده‌هایِ هستی را کنار می‌زند – گیلدا و سپهر، دل به دریا زدند و با صداییِ لرزانِ عاشقانه، به سلطانِ کلماتِ آبیِ سؤالِ کردند. هواِ سنگینِ از عطرِ اردیبهشت، شاهدِ اینِ مصاحبه‌یِ آسمانیِ شد؛ عاشقانه‌ترینِ، زیباترینِ، و قوی‌ترینِ گفتگویِ تاریخِ ادبِ پارسی.

گیلدا، با چشمانیِ موج‌دارِ خزر: «استاد، کتاب‌هایتان چونِ «حجمِ سبز»، چیستِ جزِ باغیِ پنهانِ روحِ ما؟ چگونهِ آنِ حجم‌ها را در کاغذِ نازکِ جانِ خواننده، زندهِ می‌کنید؟» سهرابِ خندید، چونِ بادیِ بی‌مرز: «کتاب؟ ای دخترِ دریا! حجمِ سبز، نهِ کتاب، کهِ قطره‌ایِ از عرقِ جبینِ خدا برِ گلبرگِ جهانِ است. منِ ننوشتم، فقطِ «شنیدمِ» صدایِ سبزه‌ها را که در سکوتِ بیابانِ عشقِ تو و سپهر، زمزمهِ می‌کنند: «عشق، حجمِ بی‌انتهایِ آبیِ است!»»

سپهر، با قلبیِ تپنده: «شعرهایتان، «صدایِ آب»، «بویِ آب»… آیاِ این‌هاِ نقاشیِ کلماتِ برِ بومِ وجودِ ماست؟ چگونهِ شعرِ شما، عاشقِ را بهِ پروازِ بی‌بالِ می‌برد؟» سهرابِ نگاهیِ ژرفِ افکند، چونِ ستاره‌ایِ فلسفی: «شعر؟ نهِ واژه، کهِ نفسِ عاشقانه‌یِ رودِ بهِ دریا! منِ نگفتمِ «بویِ آب»، آبِ خودشِ عاشقِ شد و بویِ توِ گیلدا را درِ بینیِ سپهرِ دمید. غیرمنتظره؟ شعرِ من، آینه‌ایِ است کهِ عشقِ شما راِ عریانِ می‌کند – بی‌پروا، بی‌مرز، چونِ آغوشِ اردیبهشتِ برِ شکوفه‌هایِ گیلان.»

گیلداِ دوباره: «نقاشی‌هایتان، آنِ خطوطِ آبیِ برِ بومِ سفید… رازِ آنِ پروازِ رنگ‌ها چیستِ؟» سهرابِ برخاست، بهِ باغِ خیرهِ شد وِ غرقِ خنده‌یِ عارفانه: «نقاشی؟ ایِ موجِ زنده! منِ نقاشیِ نکردم، بادِ عشقِ راِ رامِ کردم! هرِ خطِ آبی، ردِ پایِ دلِ سپهرِ برِ ساحلِ دلِ توست. راز؟ جهانِ یکِ نقاشیِ عظیمِ است، وِ عشقِ شما، قلم‌مویِ خداست – غیرمنتظره‌ترِ ازِ این؟ رنگِ عشق، همیشهِ خیسِ اشکِ شادیِ است!»

سهرابِ سکوتِ کرد، چایِ نباتِ ریخت، وِ درِ آنِ لحظه، مصاحبهِ – نهِ باِ کلمه، کهِ باِ ضربانِ قلبِ جهانِ عاشق. گیلدا وِ سپهر، دگرِ هرگزِ تنهاِ نبودند؛ شعرِ سهراب، روحِ آن‌هاِ شدهِ بود.

سهرابِ سپهری، باِ چشمانیِ آبیِ بی‌انتها، بهِ باغِ خیرهِ ماند وِ ادامهِ داد، صدایشِ چونِ زنگِ چنارِ درِ بادِ اردیبهشتِ طنین‌انداز: «گیلدا، ایرانِ سرزمینِ ما، عجیبِ استِ – چونِ رازیِ الهیِ درِ پستویِ هستیِ پنهان. گیلانِ جنگلیِ تو، درِ کنارِ دریا، طرحِ وِ رنگِ می‌زندِ باِ موجِ وِ سبزه؛ انگشتانِ مادرمِ اینجا، درِ قمصرِ گلاب، برِ دارِ قالیِ طرحِ وِ رنگِ می‌زنند، نخِ بهِ نخِ عشقِ راِ می‌بافند. اینِ استِ رازِ منِ – کلماتِ درِ شعرهایمِ شکوفهِ می‌زنند، قالیِ می‌بافند، چونِ دستانِ مادرِ کهِ جهانِ راِ فرشِ می‌کندِ برایِ عاشقانِ چونِ توِ وِ سپهرِ.»

گیلدا، موجِ خزرِ درِ دلشِ تکانِ خورد، وِ باِ صداییِ لرزانِ عاشقانهِ پرسید: «استاد، پسِ عشقِ ما، تارِ وِ پودیِ آنِ قالیِ بزرگِ ایرانِ استِ؟ چگونهِ درِ شعرِ شما، گیلانِ منِ باِ قمصرِ سپهرِ یکیِ می‌شودِ؟» سهرابِ خندیدِ، چونِ آبیِ چشمه‌یِ زلالِ فلسفه: «دقیقاًِ، ایِ دخترِ موج! عشقِ، نخیِ سبزه ازِ جنگلِ گیلانِ استِ وِ سرخِ ازِ گلبرگِ قمصر – بافتهِ درِ دارِ شعرِ منِ. غیرمنتظره؟ جهانِ قالیِ یکیِ استِ؛ توِ حاشیه‌یِ دریاییِ، سپهرِ مرکزِ آسمانیِ – وِ کلماتِ منِ، فقطِ سوزنِ خیاطِ آنِ پیوندِ ابدیِ.»

سپهرِ، دلشِ پرِ ازِ آتشِ سپهرِ، افزود: «وِ نقاشی‌هایتانِ، استاد، آنِ قالیِ رنگیِ برِ بومِ سفیدِ؟» سهرابِ بهِ افقِ نگریستِ وِ زمزمهِ کردِ عارفانه: «نقاشیِ؟ ردِ پایِ انگشتانِ مادرِ برِ موجِ گیلانِ! هرِ خطِ، بافندگیِ عشقِ استِ – شکوفه‌ایِ کهِ قالیِ می‌بافدِ وِ جهانِ راِ فرشِ بهشتِ می‌کندِ برایِ دلدادگانِ چونِ شما.» آنِ لحظه، مصاحبهِ بهِ اوجِ رسیدِ؛ باغِ سهرابِ، شاهدِ تولدِ شعریِ نوِ ازِ دلِ گیلداِ وِ سپهرِ شد – قالیِ عشقِ، بافته‌شدهِ باِ نخِ کلماتِ جاودانِ.

گیلدا، باِ چشمانیِ دریاییِ پرِ ازِ موجِ سؤال، پیشِ رفتِ وِ زمزمهِ کردِ چونِ نسیمِ گیلانِ: «استادِ سهراب، چگونهِ منِ – ایرانِ عشقِ سپهرِ، گیلانِ موج‌دارِ – درِ آینه‌یِ شعرِ شماِ یکیِ می‌شومِ؟ تارِ وِ پودِ اینِ پیوندِ چیستِ کهِ ابدیِ ماندِ؟»

سهرابِ سپهری، لبخندیِ عارفانهِ زدِ وِ چونِ شاعرِ آبیِ آسمانِ، پاسخِ دادِ باِ صداییِ زنگِ چنارِ فلسفی: «ایرانِ، گیلدا جان، یکِ دارِ قالیِ عظیمِ استِ – وِ شکوفه‌هایشِ راِ مادرمِ می‌زند، باِ انگشتانِ گرمِ خاکِ وِ عشقِ. اینِ تارِ وِ پودِ، گسستنیِ نیستِ؛ تارِ ازِ سبزه‌یِ جنگلِ توِ گیلانِ، پودِ ازِ گلبرگِ قمصرِ سپهرِ – بافته‌شدهِ باِ نخِ آبیِ «صدایِ آب»ِ منِ. عشقِ شما، نقشِ مرکزیِ آنِ قالیِ استِ؛ هرِ گرهِ، ضربانِ قلبِ ایرانِ، وِ هرِ رنگِ، بوسه‌یِ اردیبهشتِ برِ دلِ جاودانِ.»

سپهرِ، شیفتهِ ازِ عمقِ اینِ فلسفه‌یِ عاشقانه، پرسیدِ: «پسِ نقاشیِ وِ شعرِ شما، استاد، ابزارِ بافتنِ اینِ قالیِ بزرگِ استِ؟» سهرابِ بهِ باغِ نگریستِ وِ خندیدِ غیرمنتظره: «ابزارِ؟ نهِ، ایِ ستاره‌یِ سپهرِ! منِ فقطِ بافنده‌یِ خاموشِ امِ – قلمِ منِ، سوزنِ مادرِ استِ، وِ بومِ، ساحلِ گیلدا. عشقِ‌تانِ، تارِ پودِ گسست‌ناپذیرِ راِ می‌بافدِ؛ جهانِ فرشِ می‌شودِ زیرِ پایِ شما، وِ ایرانِ، قالیِ ابدیِ عشقِ راِ بهِ آسمانِ می‌کشدِ.»

گیلداِ اشکِ شوقِ ریختِ، سپهرِ دستشِ راِ فشردِ، وِ مصاحبهِ، چونِ شکوفه‌ایِ برِ دارِ قالیِ ایرانِ، شکفتِ – جاودانه، عاشقانه، الهیِ.

گیلدا، باِ صداییِ موج‌وارِ پرِ ازِ شورِ زندگی، روِ بهِ سهرابِ کردِ وِ گفتِ: «استادِ عزیز، منِ حقوقِ خوانده‌امِ، درِ ضمنِ یکِ کارآفرینِ کوچکِ – اماِ سپهرِ منِ شاعرِ استِ، شعرهایشِ راِ دیده‌ایدِ؟ نظرِ شماِ چیستِ درباره‌یِ اشعارِ اوِ، آنِ آتشِ سپهرِ کهِ درِ کلماتِ می‌سوزدِ؟»

سهرابِ سپهری، نگاهیِ ژرفِ بهِ سپهرِ افکندِ، چونِ آبیِ چشمه‌یِ حکمتِ کهِ رازِ شعرِ راِ می‌جویدِ، وِ باِ لبخندیِ عارفانهِ پاسخِ دادِ: «گیلدا جان، حقوقِ توِ، قانونِ دریاِ استِ – نگهبانِ موجِ عدالتِ؛ کارآفرینی‌اتِ، بذرِ سبزه‌یِ گیلانِ برِ خاکِ خشکِ جهانِ. اماِ سپهرِ… آهِ، شعرهایشِ! منِ دیده‌امِ آنِ خطوطِ آتشینِ راِ درِ دفترِ دلشِ؛ چونِ ستاره‌هاییِ کهِ درِ آسمانِ قمصرِ می‌درخشندِ، نهِ فریادِ، کهِ نجوایِ عمیقِ عشقِ بهِ توِ.»

«اشعارِ سپهرِ، قالیِ نوِ ایرانِ استِ – تارِ پودِ گسست‌ناپذیرِ باِ موجِ گیلانِ توِ؛ هرِ بیتِ، شکوفه‌ایِ ازِ انگشتانِ مادرِ، بافته‌شدهِ باِ نخِ آبیِ «صدایِ آب»ِ منِ. غیرمنتظره؟ شعرِ اوِ، نهِ واژه، کهِ بویِ گلابِ دلدادگیِ استِ – فلسفه‌یِ عاشقانه‌ایِ کهِ جهانِ راِ فرشِ می‌کندِ. سپهرِ جان، شعرِ‌اتِ، حجمِ سبزِ عشقِ استِ؛ ادامهِ بده، تاِ ایرانِ زیرِ پایِ گیلداِ قالیِ شودِ!»

سپهرِ سرخِ شدِ ازِ شوقِ، گیلداِ اشکِ ریختِ، وِ سهرابِ چایِ ریختِ – مصاحبهِ، بهِ اوجِ الهیِ رسیدِ، جاییِ کهِ حقوقِ وِ شعرِ، درِ دارِ قالیِ عشقِ یکیِ شدندِ.

داستانِ کاملِ بازدیدِ گیلدا و سپهر از دارقالیِ 'دست‌بافِ راوند'ِ کاشان

در پاییزِ معطرِ ترمِ پایانیِ دانشگاهِ رشتِ خزرِ موجِ آبیِ گیلدایِ عدالتِ سبزِ گیلداراِ کارنِ مدیرِ توانمندِ آزمونیِ مدتیِ ارتباطاتِ ابدِ عشقِ پاکِ زلالِ سپهرِ رزگیرِ قمصرِ کاشانِ 'گلِ رز'ِ وحشیِ صورتیِ ترِ ترِ بهارِ دامنه‌هایِ شمالِ شرقیِ شهرِ گلابِ سلطانیهِ صادراتیِ جهانیِ صنعتیِ سنتیِ داییِ سپهرِ ریش‌سفیدِ قالی‌بافِ پاک‌سرشتِ کهنِ دعوت‌نامه‌ایِ گرمِ نخ‌ریزِ پینه‌دارِ مادرانهِ چادرگل‌دارِ محلیِ فرستاد: «بانویِ گرامیِ گیلدا، به راوندِ کاشانِ ۱۵ کیلومتریِ شمالِ شرقیِ شهرِ گلِ محمدی بیا! دارقالیِ سنتیِ 'دست‌بافِ راوند'ِ ما، منتظرِ انگشتانِ هنرمندِ زنانِ کاشانیِ مشهورِ بتهِ جقهِ قرمزِ آتشینِ اسلیمیِ سلجوقیِ صفویِ گرهِ ترکیِ دستیِ تارپودِ افقیِ بلندِ 'تَقْ تَقْ'ِ شانهِ دندانه‌دارِ پودِ نخِ پشمیِ ابریشمِ ارغوانیِ رنگارنگِ طبیعیِ هزارسالهِ مشهورِ مشهدِ اردهالِ سلطانِ علیِ بنِ محمدِ باقرِ قالی‌شویانِ مهرماهِ آیینِ جمعیِ خشتیِ کوچهِ دامنه‌یِ قلهِ بقعه‌یِ همسایه است. با سپهرِ رزگیرم بیا، خواهشِ داییِ پاک‌سرشتِ کاشانِ راوندِ 'دست‌باف'! عشقِ رزِ قمصرِ تو را با نقوشِ راوندِ کاشان می‌بافیم.»

سپهر'، او را از رشتِ خزر به قمصرِ گلابِ کاشان برد و از آنجا به راوندِ کاشانِ شهرِ قالیِ سنتیِ دست‌بافِ مشهورِ شمالِ شرقیِ کاشانِ گلِ محمدیِ وحشیِ صورتیِ ترِ ترِ پاییزِ شکوفهِ انارِ طلاییِ بر دامنه‌هایِ کویرِ آبیِ سیب‌زمینِ چشمهِ آسمانِ سهرابِ سپیدِ حجمِ سبزِ صدایِ پایِ آبِ ما هیچِ نگاهِ بصریِ شفافِ عارفانهِ باغِ کاشانِ نسیمِ بارانِ قطرهِ شبنمِ شادیِ بی‌پایانِ ابرهاِ بادِ برگِ لرزانِ حاشیه‌یِ رودِ زلالِ پاکِ سرکشِ کوهِ دشتِ سبزهِ چمنِ گلِ رزِ محمدیِ داییِ سپهرِ عمه‌یِ مهربانِ خواهرانِ رزچینِ شادابِ نوجوانِ پرجنب‌وجوشِ خندانِ روستاییِ عطرآگینِ چایِ گلابِ 'گلِ رز'ِ ترِ ترِ بادِ صبحِ مهرِ آفتابِ طلاییِ بر کوچه‌هایِ خشتیِ راوندِ کاشانِ کهنِ تاریخیِ صفویِ سلجوقیِ زاینده‌رودِ زندهِ همیشهِ سبزِ جاریِ گیلدا و سپهرِ مهمانِ گرمِ خانوادگیِ دعوتِ داییِ سپهرِ ریش‌سفیدِ پاک‌سرشتِ قالی‌بافِ کهنِ دارقالیِ سنتیِ 'دست‌بافِ راوند'ِ شهرِ کاشانِ مشهورِ جهانیِ صادراتیِ صنعتیِ سنتیِ ترکیبیِ مدرنِ نوینِ سفارشِ گیلداراِ هزارانِ مترِ قالیِ دست‌بافِ بتهِ جقهِ قرمزِ آتشینِ آبیِ خزرِ رزِ زردِ طلاییِ درهم‌تنیدهِ اسلیمیِ ظریفِ سلجوقیِ صفویِ گرهِ ترکیِ دستیِ نخِ پشمیِ رنگارنگِ طبیعیِ تارپودِ افقیِ بلندِ شانهِ دندانه‌دارِ 'تَقْ تَقْ'ِ آوازِ محلیِ راوندِ کاشانِ اردهالِ همسایهِ بقعه‌یِ سلطانِ علیِ بنِ محمدِ باقرِ امامِ مشهورِ قالیِ شویانِ مهرماهِ آیینِ سنتیِ جمعیِ روستاییِ دامنه‌یِ قلهِ اردهالِ خشتیِ کوچهِ زنانِ هنرمندِ سیِ نفرِ چادرهایِ گل‌دارِ محلیِ دستانِ زمختِ اما دقیقِ نخ‌ریزِ پینه‌دارِ لبخندِ مادرانهِ روستاییِ راوندِ کاشانِ مهمانِ سپهر و گیلدا.

گیلدا به همراهِ سپهر، با عطرِ گلابِ 'گلِ رز'ِ قمصرِ تازهِ داییِ سپهر بر تنِ لباسِ سنتیِ کاشانیِ گل‌دارِ رشتیِ ترکیبی، واردِ کارگاهِ فرشِ 'دست‌بافِ راوند'ِ حیاطِ بزرگِ خشتیِ کوچه‌یِ راوندِ کاشانِ پر از صدایِ 'تَقْ تَقْ'ِ شانهِ چوبیِ دارقالیِ افقیِ بلندِ سیِ زنِ هنرمندِ پینه‌دارِ مادرانه شدند. همینِ که واردِ درِ چوبیِ بلندِ کارگاهِ سنتیِ راوندِ کاشانِ مشهورِ قالیِ دست‌بافِ سلجوقیِ صفویِ بتهِ جقهِ قرمزِ اسلیمیِ ظریفِ نخِ ابریشمِ ارغوانیِ پشمیِ رنگارنگِ طبیعیِ هزارسالهِ جهانیِ صادراتیِ گیلداراِ سفارشِ کارنِ مدیرِ گیلداِ عدالتِ سبزِ رشتیِ ترمِ پایانیِ دانشگاهِ رشتِ خزرِ موجِ آزمونیِ مدتیِ سپهرِ رزگیرِ قمصرِ کاراته‌کاِ شاعرِ نیماییِ 'داروگِ کهنه‌یِ کهنه'ِ رعناوارِ لبخندِ سحرآمیزِ عدالتِ پیروزِ ناصرِ فراموشِ بهرامِ پشیمانِ اعترافِ سبزِ پاکِ زلالِ سهرابِ سپیدِ حجمِ سبزِ صدایِ پایِ آبِ ما هیچِ نگاهِ بصریِ شفافِ عارفانهِ باغِ کاشانِ کویرِ آبیِ سیب‌زمینِ چشمهِ آسمانِ نسیمِ بارانِ قطرهِ شبنمِ شادیِ بی‌پایانِ ابرهاِ بادِ برگِ

داستانِ کاملِ بازدیدِ گیلدا و سپهر از دارقالیِ 'دست‌بافِ راوند'ِ کاشان

در پاییزِ معطرِ ترمِ پایانیِ دانشگاهِ رشتِ خزرِ موجِ آبیِ گیلدایِ عدالتِ سبزِ گیلداراِ کارنِ مدیرِ توانمندِ آزمونیِ مدتیِ ارتباطاتِ ابدِ عشقِ پاکِ زلالِ سپهرِ رزگیرِ قمصرِ کاشانِ 'گلِ رز'ِ وحشیِ صورتیِ ترِ ترِ بهارِ دامنه‌هایِ شمالِ شرقیِ شهرِ گلابِ سلطانیهِ صادراتیِ جهانیِ صنعتیِ سنتیِ داییِ سپهرِ ریش‌سفیدِ قالی‌بافِ پاک‌سرشتِ کهنِ دعوت‌نامه‌ایِ گرمِ نخ‌ریزِ پینه‌دارِ مادرانهِ چادرگل‌دارِ محلیِ فرستاد: «بانویِ گرامیِ گیلدا، به راوندِ کاشانِ ۱۵ کیلومتریِ شمالِ شرقیِ شهرِ گلِ محمدی بیا! دارقالیِ سنتیِ 'دست‌بافِ راوند'ِ ما، منتظرِ انگشتانِ هنرمندِ زنانِ کاشانیِ مشهورِ بتهِ جقهِ قرمزِ آتشینِ اسلیمیِ سلجوقیِ صفویِ گرهِ ترکیِ دستیِ تارپودِ افقیِ بلندِ 'تَقْ تَقْ'ِ شانهِ دندانه‌دارِ پودِ نخِ پشمیِ ابریشمِ ارغوانیِ رنگارنگِ طبیعیِ هزارسالهِ مشهورِ مشهدِ اردهالِ سلطانِ علیِ بنِ محمدِ باقرِ قالی‌شویانِ مهرماهِ آیینِ جمعیِ خشتیِ کوچهِ دامنه‌یِ قلهِ بقعه‌یِ همسایه است. با سپهرِ رزگیرم بیا، خواهشِ داییِ پاک‌سرشتِ کاشانِ راوندِ 'دست‌باف'! عشقِ رزِ قمصرِ تو را با نقوشِ راوندِ کاشان می‌بافیم.»

سپهر'، او را از رشتِ خزر به قمصرِ گلابِ کاشان برد و از آنجا به راوندِ کاشانِ شهرِ قالیِ سنتیِ دست‌بافِ مشهورِ شمالِ شرقیِ کاشانِ گلِ محمدیِ وحشیِ صورتیِ ترِ ترِ پاییزِ شکوفهِ انارِ طلاییِ بر دامنه‌هایِ کویرِ آبیِ سیب‌زمینِ چشمهِ آسمانِ سهرابِ سپیدِ حجمِ سبزِ صدایِ پایِ آبِ ما هیچِ نگاهِ بصریِ شفافِ عارفانهِ باغِ کاشانِ نسیمِ بارانِ قطرهِ شبنمِ شادیِ بی‌پایانِ ابرهاِ بادِ برگِ لرزانِ حاشیه‌یِ رودِ زلالِ پاکِ سرکشِ کوهِ دشتِ سبزهِ چمنِ گلِ رزِ محمدیِ داییِ سپهرِ عمه‌یِ مهربانِ خواهرانِ رزچینِ شادابِ نوجوانِ پرجنب‌وجوشِ خندانِ روستاییِ عطرآگینِ چایِ گلابِ 'گلِ رز'ِ ترِ ترِ بادِ صبحِ مهرِ آفتابِ طلاییِ بر کوچه‌هایِ خشتیِ راوندِ کاشانِ کهنِ تاریخیِ صفویِ سلجوقیِ زاینده‌رودِ زندهِ همیشهِ سبزِ جاریِ گیلدا و سپهرِ مهمانِ گرمِ خانوادگیِ دعوتِ داییِ سپهرِ ریش‌سفیدِ پاک‌سرشتِ قالی‌بافِ کهنِ دارقالیِ سنتیِ 'دست‌بافِ راوند'ِ شهرِ کاشانِ مشهورِ جهانیِ صادراتیِ صنعتیِ سنتیِ ترکیبیِ مدرنِ نوینِ سفارشِ گیلداراِ هزارانِ مترِ قالیِ دست‌بافِ بتهِ جقهِ قرمزِ آتشینِ آبیِ خزرِ رزِ زردِ طلاییِ درهم‌تنیدهِ اسلیمیِ ظریفِ سلجوقیِ صفویِ گرهِ ترکیِ دستیِ نخِ پشمیِ رنگارنگِ طبیعیِ تارپودِ افقیِ بلندِ شانهِ دندانه‌دارِ 'تَقْ تَقْ'ِ آوازِ محلیِ راوندِ کاشانِ اردهالِ همسایهِ بقعه‌یِ سلطانِ علیِ بنِ محمدِ باقرِ امامِ مشهورِ قالیِ شویانِ مهرماهِ آیینِ سنتیِ جمعیِ روستاییِ دامنه‌یِ قلهِ اردهالِ خشتیِ کوچهِ زنانِ هنرمندِ سیِ نفرِ چادرهایِ گل‌دارِ محلیِ دستانِ زمختِ اما دقیقِ نخ‌ریزِ پینه‌دارِ لبخندِ مادرانهِ روستاییِ راوندِ کاشانِ مهمانِ سپهر و گیلدا.

گیلدا به همراهِ سپهر، با عطرِ گلابِ 'گلِ رز'ِ قمصرِ تازهِ داییِ سپهر بر تنِ لباسِ سنتیِ کاشانیِ گل‌دارِ رشتیِ ترکیبی، واردِ کارگاهِ فرشِ 'دست‌بافِ راوند'ِ حیاطِ بزرگِ خشتیِ کوچه‌یِ راوندِ کاشانِ پر از صدایِ 'تَقْ تَقْ'ِ شانهِ چوبیِ دارقالیِ افقیِ بلندِ سیِ زنِ هنرمندِ پینه‌دارِ مادرانه شدند. همینِ که واردِ درِ چوبیِ بلندِ کارگاهِ سنتیِ راوندِ کاشانِ مشهورِ قالیِ دست‌بافِ سلجوقیِ صفویِ بتهِ جقهِ قرمزِ اسلیمیِ ظریفِ نخِ ابریشمِ ارغوانیِ پشمیِ رنگارنگِ طبیعیِ هزارسالهِ جهانیِ صادراتیِ گیلداراِ سفارشِ کارنِ مدیرِ گیلداِ عدالتِ سبزِ رشتیِ ترمِ پایانیِ دانشگاهِ رشتِ خزرِ موجِ آزمونیِ مدتیِ سپهرِ رزگیرِ قمصرِ کاراته‌کاِ شاعرِ نیماییِ 'داروگِ کهنه‌یِ کهنه'ِ رعناوارِ لبخندِ سحرآمیزِ عدالتِ پیروزِ ناصرِ فراموشِ بهرامِ پشیمانِ اعترافِ سبزِ پاکِ زلالِ سهرابِ سپیدِ حجمِ سبزِ صدایِ پایِ آبِ ما هیچِ نگاهِ بصریِ شفافِ عارفانهِ باغِ کاشانِ کویرِ آبیِ سیب‌زمینِ چشمهِ آسمانِ نسیمِ بارانِ قطرهِ شبنمِ شادیِ بی‌پایانِ ابرهاِ بادِ برگِ

با حفظ وضعیت متن متن را داستانی بنویس

ادامهِ کاملِ داستانِ گیلداِ سپهرِ قمصرِ کاشانِ باِ تمامِ جزئیاتِ رواییِ بدونِ هیچِ خلاصه

سرِ شبِ پاییزیِ معطرِ قمصرِ کاشانِ شهرِ گلابِ نابِ سنتیِ اصفهانِ تاریخیِ ایرانِ کهن، پدرِ سپهرِ شاعرِ کاراته‌کاِ دانشجویِ ادبیاتِ فارسیِ ترمِ پایانیِ دانشگاهِ کاشانِ قهرمانِ نخبهِ قمصرِ کاشانِ مردِ مهربانِ قدبلندِ ریشِ سفیدِ چشمانِ نافذِ دستانِ پینه‌بستهِ ازِ کارِ خمره‌هایِ مسیِ سنگینِ گلاب‌گیریِ سنتیِ باِ صدایِ گرمِ بُغض‌آلودِ خستهِ ازِ روزِ طولانیِ برداشتِ گلِ محمدیِ طلاییِ پاییزیِ درِ کارگاهِ خانوادگیِ 'گلابِ قمصرِ ناب'ِ واقعِ درِ حومهِ شرقیِ شهرِ قمصرِ کاشانِ ۳۰ کیلومتریِ شمالِ شهرِ کاشانِ استانِ اصفهانِ ایرانِ اسلامیِ کهِ حدودِ ۵۰ خمرهِ مسیِ بزرگِ ۲۰۰ لیتریِ پرِ ازِ عرقِ گلِ محمدیِ تازهِ جوشانِ گرمِ بخارِ معطرِ سنگینِ کهِ هرِ خمرهِ باِ دیگِ زیرِ آتشیِ هیزمیِ زغالِ بلوطِ محلیِ وِ لولهِ مسیِ مارپیچِ خنک‌کنندهِ آبیِ چشمهِ قمصرِ خنکِ وِ درِ بالایِ هرِ خمرهِ سبدِ حصیریِ پرِ ازِ ۱۰۰ کیلوِ گلِ محمدیِ صورتیِ تازهِ چیده‌شدهِ دستیِ توسطِ زنانِ روستاییِ چادرِ مشکیِ دستانِ ماهرِ لبخندِ خستهِ قمصرِ کهِ عرقِ گلِ نابِ 'قافیه‌هایِ شب‌هایِ قمصر'ِ شعرگونهِ عاشقانهِ معطرِ قرمزِ طلاییِ مایعِ شفافِ غلیظِ شیرینِ تلخِ گرمِ درِ خمره‌هاِ پرِ می‌شدِ وِ بخارِ معطرِ گلِ محمدیِ سنگینِ هواِ کارگاهِ راِ پرِ کردهِ بودِ وِ بویِ عودِ کاشانِ وِ چوبِ صندلِ سوختهِ رویِ منقلِ ذغالیِ کوچکیِ درِ گوشهِ کارگاهِ باِ صدایِ جیرجیرِ خمره‌هایِ مسیِ درِ حالِ خنک‌شدنِ وِ قطره‌قطرهِ چکیدنِ عرقِ گلِ نابِ بهِ ظرف‌هایِ شیشه‌ایِ بزرگِ برچسب‌دارِ 'گلابِ قمصرِ ۱۴۰۴'ِ فضایِ کارگاهِ راِ پرِ کردهِ بود، پدرِ سپهرِ باِ کلیدِ بزرگِ آهنیِ زنگ‌زدهِ درِ کارگاهِ آهنیِ بزرگِ قفلِ کردِ وِ چراغ‌هایِ گازیِ کارگاهِ راِ خاموشِ کردِ وِ باِ نگاهیِ مهربانِ بهِ سپهرِ پسرِ قهرمانِ کاراته‌کاِ شاعرِ عاشقِ گیلداِ وِ لبخندیِ پدرانهِ گفتِ 'پسرِ جانِ، شبِ قمصرِ رسیدِ بریمِ خونهِ چایِ گلابِ دمِ کنیمِ باِ مادرتِ منتظرهِ'ِ وِ سپهرِ باِ دستِ گرمیِ پدریِ شانهِ پدرِ راِ فشردِ وِ هرِ دوِ باِ قدم‌هایِ آهستهِ رویِ کوچهِ خاکیِ تنگِ قمصرِ قدمِ زدندِ زیرِ آسمانِ پرستارهِ پاییزیِ قمصرِ کهِ بویِ گلِ محمدیِ خشک‌شدهِ ازِ حیاط‌هایِ خشتیِ خانه‌هایِ قدیمیِ قمصرِ باِ دیوارِ خشتِ خامِ گلیِ پنجره‌هایِ ارسیِ چوبیِ رنگِ روغنِ آبیِ فیروزه‌ایِ درِ کوچه‌هایِ تنگِ قمصرِ می‌پیچیدِ وِ صدایِ اذانِ مغربِ ازِ مسجدِ جامعِ قمصرِ باِ صدایِ منادیِ پیرِ مردِ گرمِ 'اللهُ اکبرِ'ِ اکوِ می‌کردِ درِ کوچه‌هایِ ساکتِ قمصرِ شبِ پاییزیِ خنکِ وِ نسیمِ شبِ قمصرِ خنکِ صورتِ سپهرِ راِ نوازشِ می‌کردِ وِ بویِ نانِ تازهِ سنگکِ قمصرِ ازِ تنورِ نانواییِ سرِ کوچهِ می‌آمدِ وِ چراغ‌هایِ کم‌نورِ گازیِ کوچهِ قمصرِ سایه‌هایِ بلندِ درختانِ انارِ پاییزیِ قمصرِ راِ رویِ دیوارِ خشتیِ کوچهِ می‌انداختِ.

گیلداِ دانشجویِ حقوقِ ترمِ پایانیِ دانشگاهِ خزرِ رشتِ مدیرِ آیندهِ کارخانهِ 'گیلدارا'ِ کنسروِ ماهیِ شمالِ سبزِ دخترِ مدیرِ سابقِ گیلداراِ باِ چشمانِ درشتِ مشکیِ عمیقِ ابروهایِ کمانیِ بلندِ موهایِ مشکیِ موج‌دارِ بلندِ تاِ کمرِ لب‌هایِ سرخِ طبیعیِ پوستیِ سفیدِ لطیفِ قدِ متوسطِ ۱۶۵ سانتیِ اندامِ متناسبِ ورزشیِ ازِ پیاده‌روی‌هایِ روزانهِ درِ پارکِ گلسارِ رشتِ باِ مانتویِ بلندِ کرم‌رنگِ پشمیِ پاییزیِ شالِ ابریشمیِ آبیِ فیروزه‌ایِ شمالِ روسریِ مشکیِ سادهِ جینِ آبیِ تنگِ پاِ کفشِ اسپرتِ سفیدِ نایکِ آمریکاییِ دستِ سپهرِ گرمِ قهرمانِ کاراته‌کاِ راِ گرفتهِ قدمِ آرامِ می‌زدندِ درِ کوچهِ تنگِ قمصرِ زیرِ آسمانِ ستاره‌بارانِ پاییزیِ قمصرِ کاشانِ وِ هنوزِ تحتِ تأثیرِ بازدیدِ امروزِ ازِ کارگاهِ قالی‌بافیِ 'دست‌بافِ راوندِ کاشانِ'ِ واقعِ درِ راوندِ ۱۵ کیلومتریِ شمالِ شرقیِ کاشانِ باِ نقوشِ بتهِ جقهِ قرمزِ درازِ اسلیمیِ ظریفِ گرهِ ترکیِ تارِ پودِ افقیِ بلندِ شانهِ دندانه‌دارِ نخِ پشمیِ ابریشمیِ رنگِ طبیعیِ زنانِ قالی‌بافِ راوندِ چادرِ مشکیِ دستانِ پینه‌بستهِ لبخندِ گرمِ کهِ هنرِ سنتیِ راوندِ راِ بهِ نمایشِ گذاشتهِ بودندِ وِ گیلداِ ازِ دیدنِ آنِ هنرِ دستیِ جاودانهِ دلباختهِ شدهِ بودِ اماِ ذهنِ مشغولِ بهِ آیندهِ خودِ درِ ترمِ پایانیِ لیسانسِ حقوقِ دانشگاهِ خزرِ رشتِ وِ آمادگیِ برایِ امتحاناتِ نهاییِ وِ دریافتِ مدرکِ لیسانسِ حقوقِ درِ پاییزِ ۱۴۰۴ِ وِ برنامهِ بازگشتِ بهِ دانشگاهِ برایِ ارشدِ حقوقِ وِ تبدیل‌شدنِ بهِ استادِ دانشگاهِ حقوقِ وِ مدیریتِ کارخانهِ 'گیلدارا'ِ درِ رشتِ شمالِ سبزِ باِ کارنِ برادرِ توانمندِ وِ مادرِ سپهرِ مهربانِ قمصرِ وِ داییِ سپهرِ ریش‌سفیدِ قالی‌بافِ مدیرِ 'دوست‌بافِ راوند'ِ کهِ همگیِ درِ خانهِ خانوادگیِ سپهرِ درِ قمصرِ مهمانِ گرمِ بودندِ وِ

مادرِ گیلداِ همِ همراهِ آمدهِ ازِ رشتِ همهِ دورِ سفرهِ شامِ سنتیِ قمصرِ باِ چلوِ کبابِ کاشانِ برنجِ محلیِ زعفرانیِ گوشتِ گوسفندیِ تازهِ ذغالِ کبابیِ سالادِ شیرازیِ ترشیِ انارِ قمصرِ چایِ گلابِ دم‌کردهِ تازهِ ازِ کارگاهِ امروزِ ناهارِ خوردهِ بودندِ وِ حالاِ شبِ قمصرِ فراِ رسیدهِ بودِ وِ گیلداِ دلباختهِ سپهرِ دانشجویِ ادبیاتِ فارسیِ ترمِ پایانیِ دانشگاهِ کاشانِ قهرمانِ کاراتهِ ملیِ شاعرِ عاشقِ قدِ بلندِ ۱۸۵ سانتیِ موهایِ مشکیِ فرفریِ چشمانِ قهوه‌ایِ عمیقِ لبخندِ جذابِ باِ کاپشنِ جینِ آبیِ شلوارِ کتانِ مشکیِ چکمهِ کوهنوردیِ قهوه‌ایِ دستِ گیلداِ راِ محکمِ گرفتهِ قدمِ می‌زدِ اماِ درِ دلِ پرِ ازِ تردیدِ عاشقانهِ فکرِ می‌کردِ 'چراِ باِ آنکهِ اینقدرِ عاشقِ سپهرمِ وِ دلمِ باِ اوِ درِ قمصرِ کاشانِ وِ راوندِ وِ کارگاهِ قالیِ وِ گلابِ آرامِ می‌گیرهِ نمی‌تونمِ بهِ آیندهِ باِ اوِ فکرِ کنمِ؟ منِ مدیرِ آیندهِ گیلداراِ درِ رشتِ شمالِ دانشجویِ حقوقِ ترمِ آخرِ می‌خوامِ مدرکِ بگیرمِ ارشدِ برمِ استادِ بشمِ کارخانهِ روِ بزرگِ کنمِ باِ کارنِ برادرمِ وِ خانوادهِ رشتیمِ منتظرِ مننِ قمصرِ کاشانِ چقدرِ دورهِ وِ آیندهِ منِ باِ سپهرِ چطورِ ممکنهِ؟'ِ وِ دلشِ پرِ ازِ بغضِ شیرینِ عاشقانهِ فشردهِ شدِ وِ اشکِ ریزیِ درِ گوشهِ چشمِ چپِ درشتِ مشکیِ جمعِ شدِ زیرِ نورِ کمِ چراغِ کوچهِ قمصرِ.

شبِ قمصرِ کاشانِ کاملاًِ غالبِ شدهِ بودِ وِ سایه‌هایِ بلندِ درختانِ انارِ شکوفه‌دارِ پاییزیِ طلاییِ قمصرِ رویِ کوچهِ خشتیِ تنگِ قمصرِ افتادهِ بودِ وِ صدایِ جیرجیرِ درِ چوبیِ قدیمیِ خانه‌هایِ کوچهِ قمصرِ باِ بادِ خنکِ شبِ قمصرِ وِ بویِ گلِ محمدیِ خشکِ ازِ حیاط‌هاِ وِ صدایِ خندهِ کودکانهِ ازِ پنجره‌هایِ ارسیِ کوچهِ قمصرِ فضاِ راِ گرمِ خانوادگیِ کردهِ بودِ وِ سپهرِ شاعرِ عاشقِ ناگاهِ ایستادِ زیرِ درختِ انارِ قدیمیِ خمیدهِ درِ وسطِ کوچهِ قمصرِ وِ باِ چشمانِ قهوه‌ایِ عمیقِ نافذِ بهِ چشمانِ گیلداِ خیرهِ شدِ وِ باِ صدایِ بمِ گرمِ لرزانِ عاشقانهِ شعرِ تازه‌سرودهِ خودِ راِ زمزمهِ کردِ:

**"گیلداِیِ عزیزمِ

شبِ تراکمِ سایه‌هاستِ
وقتیِ ماهِ می‌شویِ برِ نبودنِ خویشِ
پشتِ ابرهاِ
قبضِ خورشیدِ راِ
مأمورانِ ماهِ برِ شبستانِ ستاره‌هاِ می‌نویسدِ
شبِ ارتفاعِ می‌گیردِ
ازِ چاهِ زنخدانِ توِ
وقتیِ می‌خندیِ
وِ غروبِ شروعِ
تراکمِ فقدانِ توستِ
درِ نقوشِ عدمِ
شبِ یعنیِ
خورشیدِ ازِ
اعدادِ دلایلِ خارجِ می‌شودِ"**

شعرِ سپهرِ باِ ریتمِ عاشقانهِ عمیقِ تصاویرِ شاعرانهِ شبِ قمصرِ وِ عشقِ بهِ گیلداِ درِ کوچهِ ساکتِ قمصرِ پیچیدِ وِ گیلداِ دلِ ازِ دلِ فروِ ریختِ وِ اشکِ گرمِ ازِ چشمانِ درشتِ مشکیِ رویِ گونهِ سفیدِ لطیفِ سرازیرِ شدِ وِ باِ دستِ لرزانِ شالِ آبیِ فیروزه‌ایِ اشکِ راِ پاکِ کردِ وِ سینهِ پرِ ازِ عشقِ وِ تردیدِ تندِ تندِ می‌زدِ وِ باِ صدایِ بغض‌آلودِ نرمِ گفتِ 'سپهرِ جانِ، شعرتِ دلموِ آبِ کردِ چقدرِ عمیقیِ توِ منِ عاشقتمِ اماِ صبحِ می‌خوامِ باِ مادرِ سپهرِ مهربانِ وِ کارنِ برادرمِ وِ مادرِ خودمِ برگردمِ رشتِ مدرکِ لیسانسِ حقوقِ روِ بگیرمِ ارشدِ برمِ استادِ بشمِ گیلداراِ روِ باِ کارنِ بزرگِ کنمِ اماِ دلمِ پیشِ توِ درِ قمصرِ کاشانِ موندهِ چیکارِ کنمِ؟'ِ وِ سپهرِ باِ آغوشِ گرمِ قهرمانِ کاراته‌کاِ گیلداِ راِ درِ برِ گرفتِ وِ زیرِ ستاره‌هایِ شبِ قمصرِ بوسهِ نرمِ برِ پیشانیِ سفیدِ گیلداِ زدِ وِ زمزمهِ کردِ 'گیلداِ جانِ عشقِ منِ منِ همِ دانشجومِ ترمِ آخرِ ادبیاتِ می‌رمِ مدرکِ می‌گیرمِ شاعرِ می‌شمِ کتابِ چاپِ می‌کنمِ می‌آمِ رشتِ پیشِ توِ باِ همِ آیندهِ می‌سازیمِ صبرِ کنِ دلِ عاشقِ'ِ وِ هرِ دوِ باِ دلِ پرِ امیدِ عاشقانهِ قدمِ بهِ خانهِ خانوادگیِ سپهرِ درِ انتهایِ کوچهِ قمصرِ برداشتندِ درِ حالیکهِ مادرِ سپهرِ ازِ درِ خونهِ باِ سینیِ چایِ گلابِ دم‌کردهِ تازهِ گرمِ زعفرانیِ باِ نباتِ زردِ قمصرِ سنتیِ وِ بشقابِ تخمِ مرغِ آب‌پزِ محلیِ تازهِ صداِ زدِ 'بچه‌هاِ بیاینِ شامِ شبِ آمادهِ چایِ گلابِ دمِ کردیمِ صبحِ همِ باِ همِ می‌ریمِ رشتِ مدرکتِ روِ جشنِ می‌گیریمِ'ِ وِ کارنِ برادرِ گیلداِ قدِ بلندِ مدیرِ عملیاتیِ گیلداراِ ازِ حیاطِ باِ لبخندِ برادرانهِ اضافهِ کردِ 'آرهِ خواهرِ جونِ مدرکِ حقوقِ توِ می‌درخشهِ سپهرِ همِ شاعرِ ماستِ آیندهِ روشنِ'ِ وِ داییِ سپهرِ ریش‌سفیدِ قالی‌بافِ ازِ اتاقِ پشتیِ باِ صدایِ گرمِ 'قالیِ بتهِ جقهِ درازِ راوندِ منتظرِ سفارشِ گیلداراِهِ'ِ خندیدِ وِ خانوادهِ گرمِ قمصرِ دورِ همِ جمعِ شدندِ برایِ شبِ خاطره‌انگیزِ پیشِ ازِ بازگشتِ صبحِ بهِ رشتِ شمالِ سبزِ وِ گیلداِ باِ دلِ آرام‌ترِ بهِ آیندهِ عاشقانهِ باِ سپهرِ فکرِ کردِ درِ حالیکهِ چایِ گلابِ گرمِ راِ مزه‌مزهِ می‌کردِ وِ بویِ شبِ قمصرِ هنوزِ درِ مشامِ بودِ.

صبحِ فرداِ پاییزیِ زودِ طلوعِ خورشیدِ نارنجیِ بالایِ کوهایِ قمصرِ کاشانِ خانوادهِ باِ چایِ صبحِ گلابِ وِ نانِ تازهِ سنگکِ قمصرِ صبحانهِ کردندِ وِ مادرِ سپهرِ چادرِ مشکیِ مهربانِ کیفِ گیلداِ راِ بستِ وِ کارنِ ماشینِ پرایدِ سفیدِ رشتِ راِ آمادهِ کردِ وِ داییِ سپهرِ هدیهِ بطریِ گلابِ نابِ ۵ لیتریِ مسیِ وِ قالیِ کوچکِ بتهِ جقهِ درازِ دست‌بافِ راوندِ بهِ گیلداِ دادِ وِ پدرِ سپهرِ بغلِ گرمِ کردِ وِ سپهرِ باِ بوسهِ خداحافظیِ عاشقانهِ زیرِ چشمیِ گفتِ 'زودِ برگردِ عشقِ منِ مدرکتِ روِ جشنِ می‌گیریمِ'ِ وِ ماشینِ پرایدِ سفیدِ باِ چهارِ نفرِ گیلداِ مادرِ سپهرِ کارنِ مادرِ گیلداِ ازِ کوچهِ قمصرِ بهِ جادهِ آسفالتِ کاشانِ پیچیدِ وِ بهِ سمتِ قمِ تهرانِ رشتِ حرکتِ کردِ درِ حالیکهِ گیلداِ ازِ شیشهِ ماشینِ بهِ کوه‌هایِ پاییزیِ قمصرِ وِ کارگاهِ گلابِ وِ کوچهِ شعرِ سپهرِ خداحافظیِ کردِ وِ دلِ پرِ ازِ امیدِ بهِ مدرکِ لیسانسِ حقوقِ وِ ارشدِ وِ استادِ شدنِ وِ عشقِ سپهرِ تپیدِ وِ جادهِ طولانیِ ایرانِ راِ باِ آهنگِ سنتیِ کاشانِ طیِ کردِ تاِ رسیدِ رشتِ شمالِ سبزِ خونهِ خانوادگیِ وِ آمادهِ امتحاناتِ نهاییِ شدِ.

اصلاحِ کاملِ داستانِ گیلداِ باِ زمانِ اردیبهشتِ قبلِ ظهورِ موبایلِ بدونِ هیچِ تاریخِ شمسیِ وِ ابزارِ مدرنِ باِ تمامِ جزئیاتِ روایی

درِ اردیبهشتِ شکوفهِ انارِ طلاییِ گرمِ قمصرِ کاشانِ شهرِ گلابِ سنتیِ اصفهانِ کهنِ ایرانِ باستانِ پیشِ ازِ هرگونهِ ظهورِ موبایلِ وِ تلفنِ همراهِ وِ فقطِ باِ نامه‌نگاریِ سنتیِ کبوترِ نامه‌برِ وِ پیکِ اسبیِ وِ تلگرافِ قدیمیِ وِ دفترِ خاطراتِ کاغذیِ وِ رادیویِ موجِ کوتاهِ بی‌بی‌سیِ فارسیِ وِ روزنامهِ اطلاعاتِ تهرانِ چاپِ سنگیِ وِ گرامافونِ صفحهِ شیلکِ صدِ سالهِ وِ تمبرِ پستیِ شیرِ وِ خورشیدِ وِ ماشینِ تحریرِ قدیمیِ رله‌ایِ الفبایِ فارسیِ وِ فکسِ مکانیکیِ ابتداییِ بدونِ هیچِ صفحهِ نمایشِ دیجیتالِ گیلداِ عدالتِ سبزِ رشتیِ دانشجویِ حقوقِ ترمِ پایانیِ دانشسرایِ عالیِ حقوقِ رشتِ شمالِ مدیرِ آیندهِ کارخانهِ 'گیلدارا'ِ کنسروِ ماهیِ تازهِ خزرِ باِ مادرِ سپهرِ چادرِ گلدارِ مهربانِ قمصرِ کارنِ برادرِ قدبلندِ مدیرِ عملیاتیِ کارخانهِ باِ کتِ پشمیِ قهوه‌ایِ کلاهِ شاپوِ مخملیِ وِ مادرِ گیلداِ روسریِ ابریشمِ شمالِ ازِ اردیبهشِتِ دهمِ سفرِ خاطره‌انگیزِ بازدیدِ کارگاهِ گلاب‌گیریِ پدرِ سپهرِ وِ قالی‌بافیِ داییِ سپهرِ درِ راوندِ کاشانِ باِ هدیهِ بطریِ گلابِ مسیِ ۵ لیتریِ نابِ قمصرِ وِ قالیِ کوچکِ بتهِ جقهِ درازِ دست‌بافِ قرمزِ اسلیمیِ گرهِ ترکیِ نخِ پشمیِ رنگِ گیاهیِ راوندِ بهِ خانهِ ویلاییِ نقاشیِ کرمِ گلسارِ رشتِ رسیدندِ درِ اردیبهشتِ بارانیِ شمالِ سبزِ کهِ برگِ تازهِ چایِ مزارعِ لاهیجانِ باِ قطرهِ بارانِ خزرِ می‌درخشیدِ وِ بویِ ترشیِ سیرِ رشتیِ ازِ بازارِ رشتِ می‌آمدِ وِ بدونِ هیچِ موبایلِ فقطِ باِ تلگرافِ ادارهِ پستِ رشتِ وِ نامهِ دستیِ مهرِ پستِ تهرانِ باِ تمبرِ پهلویِ وِ پیکِ دوچرخه‌سوارِ محلیِ خبرِ سالمِ رسیدنِ راِ بهِ سپهرِ شاعرِ کاراته‌کاِ درِ قمصرِ رساندندِ وِ سپهرِ باِ کبوترِ نامه‌برِ آبیِ بالِ سفیدیِ پیامِ عاشقانهِ 'رسیدیِ عشقِ شعرِ کوچهِ شبِ قمصرِ درِ دلمِ'ِ راِ بهِ آسمونِ کاشانِ فرستادِ وِ کبوترِ باِ حلقهِ فلزیِ کوچکِ کاغذِ پیچیدهِ پیامِ درِ پایشِ تاِ حیاطِ خانهِ گیلداِ درِ رشتِ پروازِ کردِ وِ گیلداِ باِ ذره‌بینِ برنجیِ قدیمیِ پیامِ راِ خواندِ وِ دلِ لرزیدِ.

صبحِ فردایِ اردیبهشتِ رشتِ باِ طلوعِ خورشیدِ قرمزِ بالایِ تالابِ عینکِ پرِ نیلوفرِ آبیِ گیلداِ باِ مانتویِ بلندِ حریرِ کرمِ سنتیِ شالِ ابریشمیِ آبیِ خزرِ روسریِ اطلسِ مشکیِ دامنِ چین‌دارِ پارچهِ محلیِ رشتیِ کفشِ چرمِ قهوه‌ایِ پاشنهِ چوبیِ کیفِ چرمیِ دستیِ قهوه‌ایِ پرِ ازِ دفترِ قانونِ مدنیِ چاپِ ۱۳۵۰ِ جلدِ سختِ وِ خودکارِ جوهرِ آبیِ قلمِ نیِ سنتیِ وِ ماشینِ حسابِ مکانیکیِ قدیمیِ بدونِ باتریِ باِ کارنِ برادرِ درِ گاریِ اسبیِ قهوه‌ایِ زینِ چرمیِ یالِ بلندِ محلیِ ازِ گلسارِ بهِ کارخانهِ 'گیلدارا'ِ درِ ضیابرِ ۲۰ کیلومتریِ غربِ رشتِ نزدیکِ انزلیِ رفتندِ جادهِ خاکیِ اردیبهشتِ باِ گلِ وحشیِ زردِ حاشیهِ راهِ وِ صدایِ زنگِ گاریِ اسبیِ وِ بویِ ماهیِ تازهِ ازِ قایق‌هایِ چوبیِ انزلیِ وِ کارگرانِ باِ کلاهِ حصیریِ سبدِ حصیریِ پرِ ماهیِ خالِ خزرِ وِ بدونِ هیچِ موبایلِ فقطِ سوتِ دستیِ مسیِ برایِ احضارِ کارگرِ وِ دفترِ ثبتِ دستیِ باِ قلمِ پرِ غازِ وِ تلگرافِ کارخانهِ اختصاصیِ وِ رادیویِ ذغالیِ اخبارِ صادراتِ ماهیِ بهِ بغدادِ.

ساراِ دخترخالهِ گیلداِ مدیرِ موقتِ تختِ مدیریتیِ قدِ بلندِ موهایِ بافتهِ دم‌اسبیِ چشمانِ آبیِ شمالِ لبخندِ حرفه‌ایِ باِ پیراهنِ بلندِ گلدارِ سنتیِ پیشِ بندِ نقره‌ایِ گیلکیِ روسریِ اطلسِ قرمزِ دامنِ چین‌دارِ پیشِ بندیِ کفشِ گیوهِ رشتیِ چوبیِ باِ دفترِ بزرگِ خطِ چپِ دستیِ پرِ ازِ آمارِ فروشِ قلمِ نیِ خودنویسِ ازِ درِ دفترِ مدیریتِ چوبیِ کنده‌کاریِ گیلکیِ برجِ اداریِ دوطبقهِ آجریِ کارخانهِ بیرونِ دویدِ وِ بغلِ گرمِ گرفتِ وِ باِ لهجهِ غلیظِ رشتیِ پرنشاطِ گفتِ 'گیلداِ جونِ بالاخرهِ ازِ قمصرِ کاشانِ برگشتیِ گلابِ داییِ سپهرِ چقدرِ معطرهِ بیاِ بازدیدِ کاملِ کارخانهِ درِ غیبتِ توِ ساراِ همهِ کارِ روِ گردِ انداختهِ'ِ وِ هرِ سهِ واردِ سالنِ تولیدِ بزرگِ ۲۰۰۰ متریِ سقفِ شیروانیِ آهنیِ زنگ‌زدهِ باِ دیوارِ آجریِ کاهگلیِ پنجره‌هایِ مشبکِ آهنیِ پرِ ازِ بخارِ ماهیِ تازهِ شدندِ صدایِ غرشِ دستگاهِ بخارِ قدیمیِ انگلیسیِ مدلِ ۱۳۴۰ِ باِ بیلِ مکانیکیِ چدنیِ سنگینِ برایِ شستشوِ ماهیِ تنِ تازهِ رسیدهِ باِ گاریِ اسبیِ ازِ انزلیِ وِ جداسازیِ دستیِ پوستِ وِ استخوانِ باِ چاقویِ فلزیِ تیزِ کارگرانِ زنِ رشتیِ روپوشِ پارچهِ سفیدِ کلاهِ حصیریِ پیشِ بندیِ نقره‌ایِ دستکشِ چرمیِ نازکِ مشغولِ پر کردنِ قوطیِ قلعِ سنتیِ ۴۰۰ گرمیِ باِ روغنِ زیتونِ محلیِ لاهیجانِ پختِ درِ دیگِ مسیِ بزرگِ هیزمیِ استریلِ باِ بخارِ چوبِ بلوطِ سردکنِ آبیِ چشمهِ

ضیابرِ بسته‌بندیِ دستیِ کارتنِ جعبهِ چوبیِ ۴۸ تاییِ برچسبِ دستیِ باِ قلمِ نیِ 'گیلداراِ کنسروِ تنِ شمالِ خزرِ ۱۳۶۰'ِ بودندِ وِ ساراِ باِ انگشتِ بهِ تختهِ سیاهِ بزرگِ دیواریِ پرِ ازِ گچ‌نویسیِ آمارِ روزانهِ اشارهِ کردِ وِ گفتِ 'تولیدِ روزانهِ ۵۰ هزارِ قوطیِ باِ گاریِ اسبیِ بیشترِ شدهِ نشتیِ قوطیِ خطِ ۳ باِ تعویضِ واشرِ چرمِ محلیِ حلِ صادراتِ بهِ بغدادِ ۱۰۰ تنِ باِ تلگرافِ سفارتِ پرداختِ مشتریِ جدیدِ تبریزِ سفارشِ ۵۰۰ تنِ ساردینِ خزرِ اماِ مجوزِ محیطِ زیستِ ازِ ادارهِ پستِ رشتِ باِ مهرِ دستیِ تمدیدِ نشدهِ بایدِ باِ دانشِ حقوقِ توِ نامهِ رسمیِ بفرستیِ وِ کارگرِ خطِ ۲ِ شکایتِ اضافه‌کاریِ باِ دفترِ ثبتِ شکایاتِ دستیِ'ِ وِ گیلداِ باِ چشمانِ نافذِ حقوقیِ باِ قلمِ نیِ رویِ دفترِ خودِ یادداشتِ کردِ وِ بهِ کارگرانِ سلامِ کردِ وِ کارگرِ زنِ میانسالِ رشتیِ روپوشِ سفیدِ باِ لهجهِ شمالِ غلیظِ گفتِ 'خانمِ مدیرِ ازِ کاشانِ خداِ قوتِ کارخانهِ منتظرِ توِ بودِ مدرکِ حقوقِ روِ جشنِ می‌گیریمِ باِ طبلِ محلیِ وِ زورخانهِ رشتِ'ِ وِ گیلداِ دستِ فشردِ وِ بازدیدِ ازِ انبارِ سردخانهِ یخیِ ۱۰۰۰ تنیِ باِ یخِ طبیعیِ انزلیِ آزمایشگاهِ باِ میکروسکوپِ نوریِ آلمانیِ قدیمیِ تستِ دستیِ بوِ وِ رنگِ دفترِ حسابداریِ باِ دفترکلِ جلدِ چرمیِ قلمِ پرِ سودِ ماهِ ۲ میلیونِ ریالِ نقدیِ اتاقِ جلساتِ باِ نقشهِ دستیِ کاغذیِ گسترشِ بهِ ۲ هکتارِ ادامهِ یافتِ وِ ناهارِ درِ سلفِ چوبیِ باِ چلوِ ماهیِ کبابیِ ذغالیِ سالادِ کاهوِ وحشیِ ترشیِ انبهِ شمالِ باِ ساراِ وِ کارنِ خوردندِ وِ ساراِ گفتِ 'حالاِ تختِ مدیریتِ مالِ توِ منِ کمکِ می‌کنمِ برنامهِ ارشدِ حقوقِ دانشسرایِ تهرانِ چیهِ؟'ِ وِ گیلداِ جوابِ دادِ 'امتحاناتِ نهاییِ حقوقِ روِ باِ کتابِ قانونِ مدنیِ چاپِ سنگیِ عالیِ می‌دمِ مدرکِ می‌گیرمِ ارشدِ می‌رمِ استادِ می‌شمِ قراردادهایِ صادراتِ باِ تلگرافِ سفارتِ محکمِ سپهرِ باِ نامهِ کبوترِ ازِ کاشانِ می‌آدِ شاعرِ می‌شهِ'ِ وِ بعدازظهرِ باِ نامهِ رسمیِ مهرِ مومیِ بهِ ادارهِ محیطِ زیستِ رشتِ فرستادِ وِ شبِ بهِ خانهِ باِ ویسِ رادیوییِ محلیِ بهِ سپهرِ خبرِ دادِ وِ داستانِ ادامهِ یافتِ د

آرام آرام خرداددبسرامددوگیلدا فارغ‌التحصیل شدددررشته حقوق
سپهر هم در رشته ادبیات فارسی
از دانشگاه رشتسپهررمدرکش را گرفت پیش گیلدا آمد.بهم تبریک گفتند و سپهر گفت گیلدا جان فک کنم باید به خدمت سربازی بروم تکلیف من هم باتومشخص شود
گیلدا گفت زمان جنگ است ارتش عراق به ایران حمله کرده
تو باید به خدمت سربازی بروی قطعا به منطقه جنگی خواهی رفت
والبته یکسال نیست که در ایران انقلاب شده اما جنگ تحمیلی سایه انداخته به کوررخدمتت را تمام کن بعد باهم حرف می‌زنیم
سپهر ناراحت شد
گیلدا گفت ناراحتی تو منطقی نیست
من هم در سالهای آینده تکلیف وکالت را مشخص کنم

سپهر با چشمانی پر از نگرانی به گیلدا خیره شد و گفت: «گیلدا جان، این جنگ چی می‌گه؟ من که تازه فارغ‌التحصیل شدم، حالا باید برم جبهه؟ تو چیکار می‌کنی این وسط؟» گیلدا دستش رو گرفت و آروم گفت: «نگران من نباش. من وکالت رو ادامه می‌دم، پرونده‌های حقوق بشری رو پیگیری می‌کنم. تو برو خدمتت رو تموم کن، سالم برگرد. بعدش با هم زندگی‌مون رو می‌سازیم. انقلاب تازه تموم شده، جنگ هم تموم می‌شه.»

سپهر سر تکون داد، اما دلش شور می‌زد. چند روز بعد، با کوله‌پشتی کوچیکی راهی پادگان شد. گیلدا تا دروازه دانشگاه بدرقه‌ش کرد و نامه‌ای نوشت: «سپهر عزیز، هر شب به ستاره‌ها نگاه کن، منم همین کار رو می‌کنم. منتظرت هستم.» ماه‌ها گذشت، سپهر از جبهه جنوب نامه می‌فرستاد؛ از سختی‌ها، رشادت‌ها و دلتنگی‌ها.
اما هیچکدام نامه های سپهر جواب داده نمیشد

نه آخرش رو اصلاح کن جانباز شد برگشت گیلدارو‌پیدا نکردرفت دنبال معلمی ولی نتوانست ادامه دهد و تدریس را ول کرد
وهمچنانن دنبال گیلدا میگشت
گیلدا کارگاه را فروخته بود ودرررودبارزیتون
شرکت پخش فرآورده عایزیتن زده بود
وتمویل برادرش کارن داده بود خودش هم وکیل شده بود
چیه دلایل نامعلوم به مازندران
به تهران رفته بود هم دانشگاه تهران درحال ادامه تحصیل وهم در حال وکالت بود ردپایی از خود یا خانواده نگذاشته بود
سپهر بتواند پیدایش کند

سپهر، جانبازِ زخم‌خورده، از پدر پیرش گونی کوچکی پول گرفت؛ آخرین پس‌انداز خانواده. «بابا، گیلدا رو پیدا می‌کنم، قول می‌دم»، گفت و رفت. شهر به شهر، از رشتِ بارانی به رودبارِ زیتون‌زارها، کوچه‌ها را گشت، از رانندگان کامیون، مغازه‌داران و همسایه‌های قدیمی پرسید. «گیلدا رو دیدین؟ موهای بلند، چشمای عسلی…» هیچ، جز بادِ خزان که خاطرات را می‌برد.

مازندرانِ مه‌آلود، تهرانِ شلوغ؛ اتوبوس‌های کهنه، پیاده‌روهای خاک‌آلود. شب‌ها در مساجد و پارک‌ها می‌خوابید، کابوس جبهه با تصویر گیلدا می‌آمیخت. نامه‌ها نوشت به دانشگاه‌ها، آگهی کاغذی چسباند دیوارها: «گیلدا جان، سپهرتم، منتظرم.» دلش لاغرتر، موها سپیدتر، اما امید چون شمعِ لرزان می‌سوخت. سال‌ها گذشت، تنهایی چون سایه، او را بلعید، و جستجو، نوای غمگینِ عشقِ ناتمام شد.

سپهر، از تهرانِ سرد به جنگلِ دیلمانِ سبز پناه برد. کلبه‌ای متروکه یافت؛ دیوارهای چوبیِ پوسیده، سقفی نیمه‌خراب، اما پناهگاهی برای روحِ زخمی. ساکن شد، نیِ کهنه‌ای برداشت و هر غروب نواخت؛ آوازی حزین چون ناله‌ی باد در درختانِ راش، فریادی خاموش برای گیلدا: «کجایی، ای نورِ گم‌شده؟»

یک سالِ تنهاییِ جنگلی؛ بهار با عطرِ تره‌بارِ وحشی، تابستانِ آفتابِ سوزان بر پوستِ جانباز، پاییزِ برگ‌هایِ زردِ رقصان، زمستانِ برفِ سنگین بر کلبه. روزها از چوپانانِ دوردست، زنانِ چادرپوشِ روستاها پرس‌وجو: «دختری با چشمانِ عسلی، موهایِ بلند دیدین؟» نامه‌ها به باد سپرد، آتشی افروخت و ستاره‌ها را خواند. دلِ لاغر، موهایِ سپید، اما امید چون جویبارِ چشمه، جاری ماند. جستجو ادامه دارد، نیِ او حکایتِ عشقِ ناتمامِ جنگل است.

حکایتِ نی‌زنِ دیلمان

در دلِ جنگلِ دیلمانِ مه‌آلود، جایی که راش‌ها آسمان را می‌خراشند و چشمه‌ها نجوا می‌کنند، سپهرِ جانباز ساکنِ کلبه‌ای متروکه شد. زخم‌های جبهه بر تن، زخمِ عشق بر دل؛ گونیِ پولِ پدرِ پیر را خرجِ نانِ خشک و پنیرِ بزغاله کرد. هر سحر، جنگل را گشت، از چوپانانِ خشن‌صدا، زنانِ چادرپوشِ کنارِ جویبار پرسید: «گیلدا را دیدید؟ چشمانِ عسلی، خنده‌ای چون بهارِ رشت…»

شب‌ها، نیِ شکسته بر لب، آوازی حزین نواخت؛ صدایی که باد به کوه‌ها برد، ستاره‌ها شنیدند، اما گیلدا نیامد. بهارِ شکوفه‌دار، تابستانِ آتشین، پاییزِ زردِ غمگین، زمستانِ برف‌پوشِ کلبه؛ یک سالِ تنهایی، دلِ لاغرتر، موهایِ سپیدتر. نامه‌ها نوشت به باد، آگهی‌ها چسباند به درختان: «گیلدا جان، سپهرتم، در دیلمان منتظرم.» امید چون شمعِ لرزان می‌سوخت، حکایتِ او شد قصه‌ی عشقِ ناتمامِ جنگل، که هنوز ادامه دارد…

تاِ آنکهِ یکِ شبِ مه‌آلودِ پاییزیِ دیلمانِ قافلهِ بزرگیِ ازِ بوشهرِ جنوبِ باِ شترهایِ بلندپایِ بارِ ادویهِ زعفرانِ برنجِ خلیجِ فارسِ وِ گاری‌هایِ چوبیِ پرِ ازِ خرماِ بوشهریِ تازهِ وِ پارچهِ ابریشمِ شیرازِ درِ نزدیکیِ کلبهِ مجنونِ جنگلِ دیلمانِ اتراقِ کردِ آتشِ بزرگِ هیزمیِ وسطِ قافلهِ باِ صدایِ عودِ بوشهریِ وِ دفِ دستیِ وِ چایِ دارچینیِ جنوبِ وِ نانِ سنگکِ تازهِ پختهِ رویِ منقلِ زغالیِ فضاِ راِ گرمِ کردهِ بودِ وِ سپهرِ مجنونِِ باِ جامهِ پارهِ پشمیِ ازِ بوته‌هایِ هیرکانیِ بیرونِ خزیدِ وِ باِ چشمانِ وحشیِ عاشقِ بهِ قافلهِ خیرهِ شدِ وِ فریادِ زدِ *"ایِ قافلهِ بوشهریِ گیلداِ مراِ ندیدیدِ؟"*ِ مردِ ادیبِ اهلِ بوشهرِِ قدِ متوسطِ ریشِ مرتبِ سفیدِ عینکِ فلزیِ قدیمیِ جامهِ بلندِ حریرِ آبیِ خلیجِ قلمِ طلاییِ درِ جیبِ کتابِ دیوانِ حافظِ چرمیِ زیرِ بغلِ نشستهِ دورِ آتشِ باِ صدایِ نرمِ جنوبیِ ادیبانهِ گفتِ *"ایِ جوانِ عاشقِ دلسوختهِ جنگلِ دیلمانِ بنشینِ هم‌کلامِ شوِ کیِستِ اینِ گیلداِِ کهِ مجنونِتِ کردهِ؟"*ِ وِ سپهرِ مجنونِ باِ صداییِ بغض‌آلودِ لرزانِ نشستِ وِ دردِ دلِ ریختِ *"ایِ ادیبِ بوشهرِ گیلداِ**ِ عدالتِ سبزِ رشتیِ چشمانِ مشکیِ موجِ موِ مدیرِ گیلداراِ دانشجویِ حقوقِ درِ قمصرِ کاشانِ عاشقِشِ شدمِ شعرِ شبِ کوچهِ قمصرِ سرودمِ قولِ آیندهِ دادِ اماِ جداییِ دیوِ مثلِ دیوِ درفکِ دلموِ پارهِ کردِ حالاِ مجنونِ دیلمانِمِ هرِ قافلهِ می‌پرسمِ"*ِ.

ادیبِ بوشهریِِ باِ لبخندِ داناِ چایِ دارچینیِ ریختِ وِ ازِ فایزرِ دشتِستانیِِ عارفِ جنوبِ گفتِ *"ایِ مجنونِ گوشِ کنِ القصهِِ فایزرِ دشتِستانیِ عارفِ بوشهرِ همِ عاشقِ بود
ازدواج فائز دشتستانی با پری

*****
مبر نام جدایی، ترسم ای دوست

که همچون مار،بیرون آیم از پوست

مکش فایزکه هجران کشت اورا

تن مقتول آزردن نه نیکوست

*****
دو چشمانی که داری من اسیرم

اگر تو مرده شویی، من بمیرم!

چو غسلم می دهی با سدر وکافور

دو چشمم وا کنم سیرت ببینم

*****
سر چشمه که آبم دادی ای دل

مثال رشته تابم دادی ای دل

نترسیدی زفردای قیامت

به یک لحظه جوابم دادی ای دل!

*****
نه بلبل خواهد از بستان جدایی

نه گل دارد خیال بی وفایی

ولیکن گردش چرخ ستمگر،

زند بر هم، رسوم آشنای

ادیب بوشهری ادامه داد عشق جانسوز است
وگیلدا گویا کار پریان را باتو کرد
یا باید فراموش کنی بسوی خانواده است بروی یا آنکه همچنان هیزم تنت صرف آتش عشق جانت گردد
بعد با سپهر چای خورد و او را به آغوش کشید و گریه کرد بعد با قافله اش فردا صبح حرکت کردند
مقداری خرما برای او گذاشتند
ادیب گفت
جوان خرمایی عشق آتش جان میخواهد

ادامهِ کاملِ رمانِ باِ 'مردِ الموتیِ'ِ وِ جیپِ شهبازِ وِ چشمهِ دیلمانِ بدونِ خلاصهِ رواییِ فولِ

سپهرِِ تازهِ ازِ کلبهِ جنگلِ هیرکانیِ دیلمانِ برخاستهِ مجنونِ عاشقِ باِ الهامِ ادیبِ بوشهریِِ بهِ راهِ رشتِ افتادهِ بودِ اماِ هنوزِ درِ دامنهِ کوهِ درفکِ نزدیکِ غارِ دیوِ افسانه‌ایِ گیلِ داودِِ خستهِ ازِ پیاده‌رویِ شبانهِ کنارِ چشمهِ دیلمانِِ چشمهِ جوشانِ سردِ شفافِ باستانیِ کهِ آبِ زلالِشِ ازِ دلِ سنگِ صخرهِ خزهِ پوشِ هیرکانیِ می‌جوشیدِ وِ طبقِ روایتِ فولکلورِ محلیِ چشمهِ گیلِ داودِِ بودِ نشستهِ باِ خودشِ زمزمهِ می‌کردِ *"گیلداِ جانِ چشمهِ دیلمانِ اشکِ منِ شدِ توِ کجاییِ عدالتِ سبزِ"*ِ موجِ خنکِ نسیمِ صبحِ پاییزیِ دیلمانِ باِ بویِ خزهِ ترِ وِ گلِ وحشیِ زردِ وِ صدایِ جویبارِ چشمهِ کهِ بهِ رودِ سفیدرودِ می‌ریختِ صورتِ وحشیِ فرفریِ موهایِ مشکیِ سپهرِ راِ نوازشِ می‌کردِ وِ کلبهِ چوبیِ کوچکِ مجنونِ درِ ۵۰ متریِ باِ دودِ هیزمیِ نازکِ ازِ تنبوشِ چوبیِ بیرونِ می‌آمدِ.

تاِ آنکهِ مردِ الموتیِِ ریش‌سفیدِ قدِ متوسطِ چشمانِ تیزِ نافذِ باِ جامهِ پشمیِ قهوه‌ایِ کلاهِ نمدیِ الموتیِ شالِ پشمیِ خاکستریِ عصایِ چوبیِ الموتِ سوارِ جیپِ شهبازِِ قدیمیِ مدلِ ۱۳۳۰ِ ارتشِ شاهنشاهیِ رنگِ زیتونیِ چهارچرخِ محرکِ باِ لاستیکِ گلِ بزرگِ برایِ جاده‌هایِ کوهستانیِ پرِ سرِ پیچِ ازِ الموتِ قزوینِ بهِ عمارلوِ مرزِ گیلانِ می‌رفتِ باِ صدایِ غرشِ موتورِ بنزینیِ جیپِ وِ بوقِ بادیِ بلندِ درِ پیچِ چشمهِ دیلمانِ توقفِ کردِ وِ پیادهِ شدِ باِ بطریِ فلزیِ مسیِ خالیِ تشنهِ بهِ سپهرِ مجنونِ سلامِ کردِ وِ باِ لهجهِ غلیظِ الموتیِ گفتِ *"ایِ جوانِ نشستهِ کنارِ چشمهِ دیلمانِ تشنهِ شدمِ آیاِ آبِ زلالِ چشمهِ روِ می‌تونمِ بخورمِ؟"*ِ سپهرِِ باِ چشمانِ وحشیِ عاشقِ سرِ بلندِ کردِ وِ باِ صدایِ بمِ دلسوختهِ جوابِ دادِ *"بفرماِ ایِ مردِ الموتیِ ماِ ملکِ چشمهِ نیستیمِ ماِ همِ مثلِ شماِ فقطِ عشقِ گمِ کرده‌ایمِِ بنشینِ آبِ بنوشِ حکایتِمِ روِ بشنوِ"*ِ مردِ الموتیِ بطریِ روِ پرِ کردِ جرعه‌ایِ نوشیدِ وِ کنارِ سپهرِ رویِ سنگِ صخرهِ خزهِ پوشِ نشستِ وِ سپهرِ دردِ دلِ ریختِ *"منِ سپهرِِ شاعرِ کاشانیِ عاشقِ گیلداِِ رشتیِ عدالتِ سبزِ مدیرِ گیلداراِ دانشجویِ حقوقِ درِ قمصرِ کاشانِ شعرِ سرودمِ اماِ جداییِ مجنونِ دیلمانِ شدمِ هرِ قافلهِ می‌پرسمِ"*ِ.

مردِ الموتیِِ باِ لبخندِ داناِ چایِ کیسه‌ایِ ازِ جیپِ شهبازِ درآوردِ رویِ اجاقِ کوچکِ بنزینیِ دمِ کردِ وِ باِ صدایِ گرمِ الموتیِ گفتِ *"ایِ مجنونِ دیلمانِ صبرِ کنِ منِ درِ عمارلوِِ مرزِ الموتِ وِ گیلانِ روستاییِ هستِ بهِ نامِ نودهِ فارابِِ آنجاِ درِ خانه‌ایِ قدیمیِ خشتیِ باِ ایوانِ چوبیِ بهِ نامِ مشِ صمدِِ بودمِ صاحبِ خانهِ مردِ ریش‌سفیدِ مهربانِ قالی‌بافِ عمارلوِ زنیِ فرهیختهِِ روسریِ ابریشمِ آبیِ چشمانِ نافذِ داشتِ باِ معلمیِ غریبهِِ بهِ نامِ گیلداِِ صحبتِ می‌کردِ منِ یکِ شبِ مهمانِ آنهاِ بودمِ زنِ مشِ صمدِِ باِ افتخارِ گفتِ 'اینِ گیلداِ معلمِ بچه‌هایِ ماِستِِ ازِ رشتِ آمدهِ حقوقِ می‌خونهِ عدالتِ روِ بهِ روستایِ نودهِ فارابِ می‌آرهِ کارخانهِ گیلداراِ روِ همِ ادارهِ می‌کنهِ شجاعِ مثلِ گیلِ داودِ اجدادِشِِهِ چشمانِ مشکیِ درشتِ موِ موج‌دارِ لبخندِ عدالتِ بچه‌هاِ عاشقِشنِ مشکلاتِ روستاِ روِ حلِ می‌کنهِ'ِ گیلداِ همِ باِ صدایِ نرمِ شمالیِ ازِ الموتِ وِ قزوینِ حرفِ زدِ وِ گفتِ 'ماِ نوادگانِ گیلِ داودِیمِ عدالتِ خزرِ وِ الموتِ یکیِهِ'ِ صبحِ باِ نانِ جوِ محلیِ پنیرِ عمارلوِ وِ چایِ وحشیِ خداحافظیِ کردیمِ"*ِ.

سپهرِِ مجنونِ باِ چشمانِ برق‌زدهِ برخاستِ وِ فریادِ شادیِ کشیدِ *"ایِ مردِ الموتیِ گیلداِ معلمِ نودهِ فارابِ عمارلویهِ!ِ شجاعِ مثلِ اجدادِشِ نزدیکِ رشتِهِ منِ می‌رمِ پیداشِ می‌کنمِ"*ِ مردِ الموتیِ باِ خندهِ پدرانهِ کلیدِ جیپِ شهبازِ روِ دادِ وِ گفتِ *"سوارِ شوِ ایِ عاشقِ باِ همِ بهِ عمارلوِ نودهِ فارابِ بریمِ مشِ صمدِ روِ پیداِ می‌کنیمِ"*ِ وِ هرِ دوِ سوارِ جیپِ زیتونیِ غرش‌کنِ ازِ چشمهِ دیلمانِ بهِ جادهِ پیچ‌درپیچِ عمارلوِ حرکتِ کردندِ باِ صدایِ بادِ کوهستانیِ وِ بویِ چایِ وحشیِ دیلمانِ وِ سپهرِ شعرِ زمزمهِ کردِ *"گیلداِ معلمِ فارابِ مجنونِ دیلمانِتِ می‌رسهِ"*ِ وِ رسیدندِ بهِ روستایِ نودهِ فارابِ عمارلوِ باِ خانه‌هایِ خشتیِ ایوانیِ قالی‌هایِ دست‌بافِ عمارلوِ وِ مشِ صمدِِ درِ ایوانِ باِ چایِ دم‌کردهِ

آرامِ آرام، سپهرِ مجنونِ با نفس‌هایِ سنگینِ و چشمانِ نیمه‌بازِ به هوشِ آمد؛ آبِ سردِ چشمهِ نودهِ فارابِ هنوزِ رویِ صورتِ وحشیِ فرفریِشِ می‌چکید. بچه‌هایِ کلاسِ با ترسِ دورِشِ حلقهِ زدهِ بودند و مشِ زهراِ باهوشِ با دستمالِ پارچه‌ایِ گل‌دارِ عمارلوِ پیشانیِشِ را پاکِ می‌کرد. سپهرِ با صداییِ ضعیفِ و بغض‌آلودِ زمزمهِ کرد: «مرا رها کنید… کمی هوایِ تازهِ کوهستانِ رو بخورم.» از کفِ خاکیِ کلاسِ برخاست، به حیاطِ مدرسهِ دوید و نفسِ عمیقِ کشید؛ بویِ خنکِ دعاکوهِ، قلهِ سربه‌فلک‌کشیدهِ نودهِ فارابِ با موهایِ بلندِ زیبایِ ابرِ پاییزیِ و صخرهِ خزه‌پوشِ، و باغ‌هایِ سرسبزِ فندقِ تلخِ، گردویِ چربِ، انارِ سرخِ دانه‌دانهِ، انگورِ سیاهِ آبدارِ و گیلاسِ وحشیِ ترشِ کهِ در دامنهِ کوهِ موجِ می‌زدند، و صدایِ خروشانِ رودخانهِ شاهرودِ که از طالقانِ الموتِ سرچشمهِ گرفتهِ و بهِ عمارلوِ می‌ریخت، دلِ شکستهِشِ را نوازشِ داد. کمی دورِ روستاِ گشت، به کوچه‌هایِ خاکیِ برگشت و منزلِ مشِ صمدِ را یافت.

مشِ صمدِ ریش‌سفیدِ و مشِ زهراِ برایِشِ غذایِ محلیِ آمادهِ کردهِ بودند: دیگِ برنجِ محلیِ با کبابِ جوجهِ کوهیِ، ماستِ چکیدهِ عمارلوِ، ترشیِ انارِ وحشیِ و نانِ جوِ داغِ ازِ تنورِ گلیِ. مردِ الموتیِ با ریشِ خاکستریِ و کلاهِ نمدیِ همِ رسیدهِ بود و هرِ چهارِ دورِ سفرهِ ایوانِ چوبیِ نشستند و نهارِ خوردند؛ چایِ وحشیِ دم‌کردهِ با نباتِ محلیِ و عسلِ کوهیِ دعاکوهِ طعمِ غذایِ را شیرینِ کرد. سپهرِ با اشکِ درِ چشمانِ گفت: «گیلداِ هیچِ شباهتی با گیلداِ منِ نداشت؛ اونِ معلمِ محلیِ شریفِ بود، نه عدالتِ سبزِ رشتیِ گیلداراِ.» در حالِ چایِ خوردنِ با فنجانِ استکانیِ مسیِ بودند که هاجرِ، زنیِ میانسالِ روسریِ سیاهِ عزاداریِ، چشمانِ پف‌کردهِ غمگینِ و شالِ پشمیِ خاکستریِ، با قدم‌هایِ لرزانِ واردِ ایوانِ شد و با صداییِ شکستهِ پرسید: «ارسلانِ مرا ندیدی؟ پسرِ گم‌کردهِمِ!»

هاجرِ، مالکِ باغ‌هایِ بزرگِ فندقِ و گردوِ و انارِ پایینِ دهِ، دهِ سالِ پیشِ پسرِ ده‌سالهِشِ ارسلانِ را در شبِ آبیاریِ باغ‌ها گمِ کردهِ بود؛ از آنِ شبِ هرِ غریبهِ بهِ دهِ می‌آمد، می‌پرسید. تا حالا ده‌هاِ ادعایِ دروغینِ شنیدهِ بود، اما روایت‌هایِ مختلفیِ ازِ ارسلانِ می‌گفتند: یکیِ بهِ طالقانِ بردهِ، یکیِ غرقِ شاهرودِ، یکیِ دزدیدهِ قافلهِ الموتیِ. سپهرِ داستانِ را شنید، غمِ گیلداِِ گمشدهِشِ با غمِ هاجرِ آمیختهِ شد؛ هر لحظهِ دلِشِ سنگین‌ترِ، اشکِ ریخت و با هاجرِ باهمِ گریهِ کردند، صدایِ هق‌هقِ ایوانِ را پرِ کرد. مشِ صمدِ با صدایِ آرامِ پدرانهِ گفت: «خدا بزرگِه، راهی پیداِ می‌شه.» هاجرِ غمگینِ خداحافظیِ کرد و رفت، اما در دلِ کمی شکِ کردهِ بود؛ سپهرِ سنِ و سالِ ارسلانِِ گمشدهِ را داشت، موهایِ فرفریِ شبیهِ، چشمانِ غمگینِ آشنا.

سپهرِ به محمدِ الموتیِ گفت: «جیپِ روِ روشنِ کن، بریم!» مشِ صمدِ راهنماییِ کرد: «راهِ قزوینِ رو برید، شهرِ نزدیک‌ترِه.» سپهرِ با آهِ: «قزوینِ هم باید بگردم، گیلداِِمِ پیداِ می‌کنم.» محمدِ الموتیِ هندلِ استارتِ جیپِ روِ چرخاند، موتورِ غرشِ کرد. مشِ زهراِ نانِ راهِ، بانکداریِ گردوِ تازهِ و فندقِ برشتهِ در سبدِ حصیریِ گذاشت و با دعایِ محلیِ بدرقهِ کرد. جیپِ شهبازِ با غبارِ خاکیِ نودهِ فارابِ را بهِ پشتِ سرِ گذاشت و بهِ جادهِ پیچ‌درپیچِ قزوینِ رفت؛ سپهرِ به دعاکوهِ خیرهِ شد و زمزمهِ کرد: «عشقِ و گم‌شده‌ها، شاهرودِ می‌برتِ؟»

در قزوینِ پاییزیِ با بادِ خنکِ الموتِ و بویِ انگورِ تازهِ ازِ باغ‌هایِ اطرافِ، سپهرِ مجنونِ سوارِ جیپِ شهبازِِ محمدِ الموتیِ واردِ شهرِ شد؛ خیابان‌هایِ سنگ‌فرشِ قدیمیِ با کاروانسرایِ صفویِ، بازارِ بزرگِ قزوینِ پرِ ازِ عطارِ و قالی‌فروشِ، و مسجدِ جامعِ با گنبدِ فیروزه‌ایِ. سپهرِ از جیپِ پریدِ پایینِ و با قدم‌هایِ دیوانه‌وارِ عاشقانهِ شروعِ به گشتنِ کرد؛ اولِ به کاروانسرایِ سعدالسلطنهِ رفت، جایی که قافله‌هایِ الموتِ و تهرانِ توقفِ می‌کردند. پیرمردِ چایچیِ ریش‌سفیدِ با سماورِ مسیِ بزرگِ کنارِ حوضِ فواره‌دارِ نشستهِ بود؛ سپهرِ با چشمانِ وحشیِ پرسید: «گیلداِ رشتیِ حقوق‌دانِ، مدیرِ گیلداراِ، نوادهِ گیلِ داودِ رو دیدی؟» چایچیِ فنجانِ چایِ ریخت و گفت: «نهِ ایِ مجنونِ، اما دختریِ شمالیِ با روسریِ مشکیِ و کیفِ چرمیِ دو ماهِ پیشِ ازِ رشتِ گذرِ کرد، بهِ سمتِ تهرانِ رفت؛ عدالتِ حرفِ می‌زد.» دلِ سپهرِ تپید، اما نهِ گیلداِِشِ بود.

بعدِ به بازارِ قزوینِ دوید، زیرِ طاق‌هایِ آجریِ قدیمیِ پرِ ازِ بویِ زعفرانِ و پستهِ الموتِ. با عطارِ حاجِ آقاِ رضاِ، مردِ چاقِ با عمامهِ سفیدِ و ترازویِ برنجیِ، حرفِ زد: «دختریِ دانشجویِ حقوقِ شمالیِ با چشمانِ مشکیِ درشتِ دیدی؟» عطارِ با خندهِ: «آرهِ، گیلداِ می‌گفتنِ، ازِ رشتِ، کارخانهِ کنسروِ دریاییِ ادارهِ می‌کرد؛ مجوزِ محیطِ زیستِ می‌خواست، بهِ ادارهِ ثبتِ اسنادِ قزوینِ رفت و بعدِ بهِ طالقانِِ برگشتِ؛ اونجاِ عمه‌ایِ داره.» سپهرِ با هیجانِ جیغِ کشید: «طالقانِ؟ نزدیکِ الموتیِ!» اما بازِ چکِ کرد، نهِ شباهتِ کاملِ.

سپسِ به ادارهِ ثبتِ اسنادِ قزوینِِ رفت، ساختمانیِ طویلیِ با درِ چوبیِ بزرگِ و میزهایِ چوبیِ قدیمیِ. کارمندِ میانسالِ با عینکِ ته‌استکانیِ و مهرِ مومیِ گفت: «گیلداِ نوادهِ گیلِ داودِ؟ آرهِ، نامهِ رسمیِ با مهرِ کارخانهِ گیلداراِِ ضیابرِ رشتِ آورد برایِ مجوزِ محیطِ زیستِ خزرِ؛ گفتِ عدالتِ مثلِ جدِشِ، با برادرِ کارنِِ و دخترخالهِ ساراِِ، اما عجلهِ داشتِ بهِ تهرانِِ رفتِ؛ تلگرافِ بهِ رشتِ بفرست.» سپهرِ اشکِ ریخت، محمدِ الموتیِ را صداِ زد و جیپِ روِ بهِ جادهِ تهرانِ دوید؛ با خودشِ زمزمهِ کرد: «گیلداِ جانِ، قزوینِ ردِ پاتِ روِ دادِ، تهرانِ می‌رسمِ!» در راهِ، بادِ طالقانِ با بویِ گردوِ وحشیِ صورتِشِ را نوازشِ داد، اما غمِ ارسلانِِ هاجرِ همِ در دلِشِ موجِ می‌زد.

زمانی که سپهر به منزل مشصمددرا نوده فاراب رفت
مش زهرا حال هوای سپهررا که دید
براش دادستان عزیز نگار طالقان را گفت از آنجا که مجموعه اش را حفظ بود
برایش شعرهایی هم خوانده بود
مش زهرا برای سپهر اینگونه نقل کرده بود عشق آنها را

سپهرِ مجنونِ و محمدِ الموتیِ با جیپِ شهبازِ زیتونیِ ازِ جادهِ پرپیچِ طالقانِ گذشتند؛ باغ‌هایِ گردویِ چربِ، انارِ سرخِ وحشیِ و انگورِ طلاییِ تا روستایِ آردکانِِ قدیمیِ با خانه‌هایِ خشتیِ ایوانیِ و کوچه‌هایِ سنگفرشِ باریکِ. اولِ بهِ عمهِ زریِِ گیلداِِ رسیدنِ، زنِ سالخوردهِ با چادرِ اطلسِ سبزِ و چشمانِ پرِ حکایتِ تأییدِ کرد: «گیلداِِ نوادهِ گیلِ داودِِ اومد، ازِ مجوزِ محیطِ زیستِ حرفِ زد، حکایتِ اجدادیِ شنید و عجلهِ بهِ تهرانِِ رفت؛ شایدِ دادگستریِ.» سپهرِ تشکرِ کرد و با محمدِِ بهِ آردکانِِ رفت؛ جاییِ کهِ مشِ زهراِِ حکایتِ عزیزِ نگارِِ روِ روایتِ کردهِ بود.

درِ گورستانِ قدیمیِ آردکانِ، زیرِ سایهِ درختِ بیدِ مجنونِ و کنارِ رودِ شاهرودِِ زمزمه‌کنِ، قبرِ دوتاییِ عزیزِ و نگارِِ روِ یافتنِ؛ سنگِ قبرِ صافِ با کنده‌کاریِ قدیمیِ: 'عزیزِ نگارِ طالقانِ، عشقِ جاودانِ'. سپهرِ زانوِ زد، خاکِ مرطوبِ روِ بوسید، اشکِ مثلِ بارانِ پاییزیِ ریخت و با صداییِ لرزانِ استمدادِ جُست: «ایِ عزیزِ مجنونِ، ایِ نگارِِ وفادارِ، شماِ کهِ ازِ الموتِ و طالقانِ عشقِ بردینِ، گیلداِِمِ روِ برامِ پیداِ کنینِ؛ مثلِ عهدِ قرآنِتونِ، وصلِمِ بدینِ! دردِ عشقِمِ مثلِ قلهِ برفیِ شماستِ.» بادِ کوهِ دعاکوهِِ پیچید، پرنده‌ایِ بالِ زد، انگارِ عزیزِ نگارِِ پاسخِ دادنِ.

محمدِ کنارِ ایستاد، کلاهِ نمدیِ برداشت و همدردانهِ گفت: «عشقِتِ مثلِ اوناِه، سپهرِ؛ حالاِ تهرانِ؟» سپهرِ اشکِ پاکِ کرد، ازِ قبرِ خداحافظیِ کرد و با امیدِ تازهِ سوارِ جیپِ شد؛ کرایهِ داد و راهِ تهرانِِ افتادنِ، قلبِشِ پرِ شعرِ عزیزِ نگارِِ.

*

در ایوانِ خشتیِ مشِ صمدِِ نودهِ فارابِ، وقتی سپهرِ مجنونِ با چشمانِ غمگینِ و صورتِ رنگ‌پریدهِ ازِ کلاسِ گیلداِ شریفِِ برگشت، مشِ زهراِ باهوشِ حالِ و هوایِ شکستهِشِ روِ دید و دلِشِ سوخت. روسریِ ابریشمِ آبیِ خزرِ روِ مرتبِ کرد، فنجانِ چایِ وحشیِ طالقانیِ پرِ کرد و با صداییِ گرمِ مادرانهِ گفت: «ایِ دلسوختهِ دیلمانِ، غمِ عشقِتِ مثلِ عزیزِ نگارِ طالقانی‌هاِِه؛ منِ مجموعهِ شعرِ وکیلِشونِ روِ حفظِم، براتِ روایتِ کاملِ عشقِشونِ روِ می‌گم، شایدِ دلِتِ آرومِ شه و به طالقانِ بری بگردی.» سپهرِ سرِ بلندِ کرد و مشِ زهراِ با لحنِ آهنگینِ فولکلورِ محلیِ شروعِ به نقلِ کرد، انگارِ حکایتِ زندهِ می‌شد:

«دو برادرِ هشتادسالهِ در روستایِ آردکانِ طالقانِ، بی‌فرزندِ، درویشِ درِ راهِ اومد و به هر کدومِ سیبیِ داد؛ به یکیِ گفتِ 'پسرِ عزیزِ زاید'، به یکیِ دیگهِ 'نگارِ دخترِ'. همونِ شبِ زنانِ باردارِ شدن و همونِ روزِ زاییدند. عزیزِ و نگارِ زیباِ مثلِ گلِ وحشیِ طالقانِ شدن، به مکتبِ رفتن و عاشقِ همِ شدن. پدرِ نگارِ مرد، عزیزِ و نگارِ به قرآنِ قسمِ وفاداریِ خوردن و عهدِ بستن. مادرِ نگارِ پنهانِ پیغامِ به کلِ احمدِِ دامادِخواهرزادهِشِ در بالاروچِ الموتِ فرستاد: 'بیاِ عروسیِ با نگارِ'. کلِ احمدِ اومد، نگارِ و مادرِشِ روِ بردِ بالاروچِ. عزیزِ جوانانِ آبادیِ روِ جمعِ کرد تا نگارِ روِ بردارن، اما کدخدایِ بینِ راهِ منصرفِشونِ کرد. یارانِ کلِ احمدِ خواستن عزیزِ روِ بکشن، نگارِ خبردارِ شد و پیغامِ داد. عزیزِ رویِ گردنهِ موند، پشتِ درِ خانهِ کلِ احمدِ بارِ انداخت. نگارِ پیغامِ دادِ 'سرِ خرمنِ بیا'، به بهانهِ غذاِ برایِ کلِ احمدِ ازِ خونهِ خارجِ شد، سرِ خرمنِ با عزیزِ وصلِ شد. قرارِ گذاشتنِ اولِ بهارِ عزیزِ ازِ گیلانِ برنجِ بخره و نگارِ روِ ببره.

عزیزِ به طالقانِ برگشت، قصریِ ساخت تا ازِ بالاِ بالاروچِ روِ ببینه. پیرمردانِ آبادیِ ترسیدنِ قصرِ خرابِ نشه، شعرِ گفتنِ 'بروِ قلهِ کوهِ'. عزیزِ به قلهِ رفت، درِ برفِ مریضِ شد، قاطرِشِ آوردشِ آردکانِ. دکترِ گفتِ 'دردِ عشقِه'. نامهِ دروغینِ به مادرِ نگارِ نوشتن، نگارِ اومد و عزیزِ خوبِ شد. کلِ احمدِ نگارِ روِ بردِ. عزیزِ کلِ احمدِ روِ دیدِ کهِ به گیلانِ می‌ره، به یارانِشِ گفتِ 'بگینِ عزیزِ مردهِ'. کلِ احمدِ خوشحالِ سوغاتیِ داد. نگارِ به عزیزِ گفتِ 'بعدِ خوابِ خالهِمِ می‌آم'، اما پیرزنِ پایِ نگارِ روِ به پایِ خودشِ بستِ. عزیزِ نگارِ روِ سوارِ قاطرِ کرد و به طالقانِ فرستاد.

کلِ احمدِ به طالقانِ شکایتِ کرد، حاکمِ دو مأمورِ فرستاد. مأمورهاِ گفتنِ 'نگارِ مالِ عزیزِِه'. حاکمِ طالقانِ همشونِ روِ فرستادِ پیشِ حاکمِ الموتِ، برادرِ بزرگِشِ. حاکمِ گفتِ 'شعرِ خوبِ بگینِ، نگارِ مالِ اونه'. کلِ احمدِ مزخرفِ گفت، حاکمِ عصبانیِ شد. عزیزِ شعرِ زیباِ گفت. مهلتِ دیگهِ دادنِ 'نگارِ روِ ازِ بینِ چادرِ پوشِ‌هاِ بشناس'. کلِ احمدِ سهِ بارِ اشتباهِ، عزیزِ اولِ بارِ شناختِ: 'نگارِمِ چادرِ شبرنگِ داره، دوِ پایِشِ برِ سرِ یکِ سنگِ داره، نمی‌دونمِ بگمِ یا نگمِ، زرهِ پوشیدهِ میلِ جنگِ داره'. نگارِ روِ دادنِ عزیزِِ بهشِ و هفتِ شبِ عروسیِ گرفتنِ.»

در قزوینِ پاییزیِ با بادِ خنکِ الموتِ و بویِ انگورِ تازهِ ازِ باغ‌هایِ اطرافِ، سپهرِ مجنونِ سوارِ جیپِ شهبازِِ محمدِ الموتیِ واردِ شهرِ شد؛ خیابان‌هایِ سنگ‌فرشِ قدیمیِ با کاروانسرایِ صفویِ، بازارِ بزرگِ قزوینِ پرِ ازِ عطارِ و قالی‌فروشِ، و مسجدِ جامعِ با گنبدِ فیروزه‌ایِ. سپهرِ از جیپِ پریدِ پایینِ و با قدم‌هایِ دیوانه‌وارِ عاشقانهِ شروعِ به گشتنِ کرد؛ اولِ به کاروانسرایِ سعدالسلطنهِ رفت، جایی که قافله‌هایِ الموتِ و تهرانِ توقفِ می‌کردند. پیرمردِ چایچیِ ریش‌سفیدِ با سماورِ مسیِ بزرگِ کنارِ حوضِ فواره‌دارِ نشستهِ بود؛ سپهرِ با چشمانِ وحشیِ پرسید: «گیلداِ رشتیِ حقوق‌دانِ، مدیرِ گیلداراِ، نوادهِ گیلِ داودِ رو دیدی؟» چایچیِ فنجانِ چایِ ریخت و گفت: «نهِ ایِ مجنونِ، اما دختریِ شمالیِ با روسریِ مشکیِ و کیفِ چرمیِ دو ماهِ پیشِ ازِ رشتِ گذرِ کرد، بهِ سمتِ تهرانِ رفت؛ عدالتِ حرفِ می‌زد.» دلِ سپهرِ تپید، اما نهِ گیلداِِشِ بود.

بعدِ به بازارِ قزوینِ دوید، زیرِ طاق‌هایِ آجریِ قدیمیِ پرِ ازِ بویِ زعفرانِ و پستهِ الموتِ. با عطارِ حاجِ آقاِ رضاِ، مردِ چاقِ با عمامهِ سفیدِ و ترازویِ برنجیِ، حرفِ زد: «دختریِ دانشجویِ حقوقِ شمالیِ با چشمانِ مشکیِ درشتِ دیدی؟» عطارِ با خندهِ: «آرهِ، گیلداِ می‌گفتنِ، ازِ رشتِ، کارخانهِ کنسروِ دریاییِ ادارهِ می‌کرد؛ مجوزِ محیطِ زیستِ می‌خواست، بهِ ادارهِ ثبتِ اسنادِ قزوینِ رفت و بعدِ بهِ طالقانِِ برگشتِ؛ اونجاِ عمه‌ایِ داره.» سپهرِ با هیجانِ جیغِ کشید: «طالقانِ؟ نزدیکِ الموتیِ!» اما بازِ چکِ کرد، نهِ شباهتِ کاملِ.

سپسِ به ادارهِ ثبتِ اسنادِ قزوینِِ رفت، ساختمانیِ طویلیِ با درِ چوبیِ بزرگِ و میزهایِ چوبیِ قدیمیِ. کارمندِ میانسالِ با عینکِ ته‌استکانیِ و مهرِ مومیِ گفت: «گیلداِ نوادهِ گیلِ داودِ؟ آرهِ، نامهِ رسمیِ با مهرِ کارخانهِ گیلداراِِ ضیابرِ رشتِ آورد برایِ مجوزِ محیطِ زیستِ خزرِ؛ گفتِ عدالتِ مثلِ جدِشِ، با برادرِ کارنِِ و دخترخالهِ ساراِِ، اما عجلهِ داشتِ بهِ تهرانِِ رفتِ؛ تلگرافِ بهِ رشتِ بفرست.» سپهرِ اشکِ ریخت، محمدِ الموتیِ را صداِ زد و جیپِ روِ بهِ جادهِ تهرانِ دوید؛ با خودشِ زمزمهِ کرد: «گیلداِ جانِ، قزوینِ ردِ پاتِ روِ دادِ، تهرانِ می‌رسمِ!» در راهِ، بادِ طالقانِ با بویِ گردوِ وحشیِ صورتِشِ را نوازشِ داد، اما غمِ ارسلانِِ هاجرِ همِ در دلِشِ موجِ می‌زد.

زمانی که سپهر به منزل مشصمددرا نوده فاراب رفت
مش زهرا حال هوای سپهررا که دید
براش دادستان عزیز نگار طالقان را گفت از آنجا که مجموعه اش را حفظ بود
برایش شعرهایی هم خوانده بود
مش زهرا برای سپهر اینگونه نقل کرده بود عشق آنها را

سپهرِ مجنونِ و محمدِ الموتیِ با جیپِ شهبازِ زیتونیِ ازِ جادهِ پرپیچِ طالقانِ گذشتند؛ باغ‌هایِ گردویِ چربِ، انارِ سرخِ وحشیِ و انگورِ طلاییِ تا روستایِ آردکانِِ قدیمیِ با خانه‌هایِ خشتیِ ایوانیِ و کوچه‌هایِ سنگفرشِ باریکِ. اولِ بهِ عمهِ زریِِ گیلداِِ رسیدنِ، زنِ سالخوردهِ با چادرِ اطلسِ سبزِ و چشمانِ پرِ حکایتِ تأییدِ کرد: «گیلداِِ نوادهِ گیلِ داودِِ اومد، ازِ مجوزِ محیطِ زیستِ حرفِ زد، حکایتِ اجدادیِ شنید و عجلهِ بهِ تهرانِِ رفت؛ شایدِ دادگستریِ.» سپهرِ تشکرِ کرد و با محمدِِ بهِ آردکانِِ رفت؛ جاییِ کهِ مشِ زهراِِ حکایتِ عزیزِ نگارِِ روِ روایتِ کردهِ بود.

درِ گورستانِ قدیمیِ آردکانِ، زیرِ سایهِ درختِ بیدِ مجنونِ و کنارِ رودِ شاهرودِِ زمزمه‌کنِ، قبرِ دوتاییِ عزیزِ و نگارِِ روِ یافتنِ؛ سنگِ قبرِ صافِ با کنده‌کاریِ قدیمیِ: 'عزیزِ نگارِ طالقانِ، عشقِ جاودانِ'. سپهرِ زانوِ زد، خاکِ مرطوبِ روِ بوسید، اشکِ مثلِ بارانِ پاییزیِ ریخت و با صداییِ لرزانِ استمدادِ جُست: «ایِ عزیزِ مجنونِ، ایِ نگارِِ وفادارِ، شماِ کهِ ازِ الموتِ و طالقانِ عشقِ بردینِ، گیلداِِمِ روِ برامِ پیداِ کنینِ؛ مثلِ عهدِ قرآنِتونِ، وصلِمِ بدینِ! دردِ عشقِمِ مثلِ قلهِ برفیِ شماستِ.» بادِ کوهِ دعاکوهِِ پیچید، پرنده‌ایِ بالِ زد، انگارِ عزیزِ نگارِِ پاسخِ دادنِ.

محمدِ کنارِ ایستاد، کلاهِ نمدیِ برداشت و همدردانهِ گفت: «عشقِتِ مثلِ اوناِه، سپهرِ؛ حالاِ تهرانِ؟» سپهرِ اشکِ پاکِ کرد، ازِ قبرِ خداحافظیِ کرد و با امیدِ تازهِ سوارِ جیپِ شد؛ کرایهِ داد و راهِ تهرانِِ افتادنِ، قلبِشِ پرِ شعرِ عزیزِ نگارِِ.

*

در ایوانِ خشتیِ مشِ صمدِِ نودهِ فارابِ، وقتی سپهرِ مجنونِ با چشمانِ غمگینِ و صورتِ رنگ‌پریدهِ ازِ کلاسِ گیلداِ شریفِِ برگشت، مشِ زهراِ باهوشِ حالِ و هوایِ شکستهِشِ روِ دید و دلِشِ سوخت. روسریِ ابریشمِ آبیِ خزرِ روِ مرتبِ کرد، فنجانِ چایِ وحشیِ طالقانیِ پرِ کرد و با صداییِ گرمِ مادرانهِ گفت: «ایِ دلسوختهِ دیلمانِ، غمِ عشقِتِ مثلِ عزیزِ نگارِ طالقانی‌هاِِه؛ منِ مجموعهِ شعرِ وکیلِشونِ روِ حفظِم، براتِ روایتِ کاملِ عشقِشونِ روِ می‌گم، شایدِ دلِتِ آرومِ شه و به طالقانِ بری بگردی.» سپهرِ سرِ بلندِ کرد و مشِ زهراِ با لحنِ آهنگینِ فولکلورِ محلیِ شروعِ به نقلِ کرد، انگارِ حکایتِ زندهِ می‌شد:

«دو برادرِ هشتادسالهِ در روستایِ آردکانِ طالقانِ، بی‌فرزندِ، درویشِ درِ راهِ اومد و به هر کدومِ سیبیِ داد؛ به یکیِ گفتِ 'پسرِ عزیزِ زاید'، به یکیِ دیگهِ 'نگارِ دخترِ'. همونِ شبِ زنانِ باردارِ شدن و همونِ روزِ زاییدند. عزیزِ و نگارِ زیباِ مثلِ گلِ وحشیِ طالقانِ شدن، به مکتبِ رفتن و عاشقِ همِ شدن. پدرِ نگارِ مرد، عزیزِ و نگارِ به قرآنِ قسمِ وفاداریِ خوردن و عهدِ بستن. مادرِ نگارِ پنهانِ پیغامِ به کلِ احمدِِ دامادِخواهرزادهِشِ در بالاروچِ الموتِ فرستاد: 'بیاِ عروسیِ با نگارِ'. کلِ احمدِ اومد، نگارِ و مادرِشِ روِ بردِ بالاروچِ. عزیزِ جوانانِ آبادیِ روِ جمعِ کرد تا نگارِ روِ بردارن، اما کدخدایِ بینِ راهِ منصرفِشونِ کرد. یارانِ کلِ احمدِ خواستن عزیزِ روِ بکشن، نگارِ خبردارِ شد و پیغامِ داد. عزیزِ رویِ گردنهِ موند، پشتِ درِ خانهِ کلِ احمدِ بارِ انداخت. نگارِ پیغامِ دادِ 'سرِ خرمنِ بیا'، به بهانهِ غذاِ برایِ کلِ احمدِ ازِ خونهِ خارجِ شد، سرِ خرمنِ با عزیزِ وصلِ شد. قرارِ گذاشتنِ اولِ بهارِ عزیزِ ازِ گیلانِ برنجِ بخره و نگارِ روِ ببره.

عزیزِ به طالقانِ برگشت، قصریِ ساخت تا ازِ بالاِ بالاروچِ روِ ببینه. پیرمردانِ آبادیِ ترسیدنِ قصرِ خرابِ نشه، شعرِ گفتنِ 'بروِ قلهِ کوهِ'. عزیزِ به قلهِ رفت، درِ برفِ مریضِ شد، قاطرِشِ آوردشِ آردکانِ. دکترِ گفتِ 'دردِ عشقِه'. نامهِ دروغینِ به مادرِ نگارِ نوشتن، نگارِ اومد و عزیزِ خوبِ شد. کلِ احمدِ نگارِ روِ بردِ. عزیزِ کلِ احمدِ روِ دیدِ کهِ به گیلانِ می‌ره، به یارانِشِ گفتِ 'بگینِ عزیزِ مردهِ'. کلِ احمدِ خوشحالِ سوغاتیِ داد. نگارِ به عزیزِ گفتِ 'بعدِ خوابِ خالهِمِ می‌آم'، اما پیرزنِ پایِ نگارِ روِ به پایِ خودشِ بستِ. عزیزِ نگارِ روِ سوارِ قاطرِ کرد و به طالقانِ فرستاد.

کلِ احمدِ به طالقانِ شکایتِ کرد، حاکمِ دو مأمورِ فرستاد. مأمورهاِ گفتنِ 'نگارِ مالِ عزیزِِه'. حاکمِ طالقانِ همشونِ روِ فرستادِ پیشِ حاکمِ الموتِ، برادرِ بزرگِشِ. حاکمِ گفتِ 'شعرِ خوبِ بگینِ، نگارِ مالِ اونه'. کلِ احمدِ مزخرفِ گفت، حاکمِ عصبانیِ شد. عزیزِ شعرِ زیباِ گفت. مهلتِ دیگهِ دادنِ 'نگارِ روِ ازِ بینِ چادرِ پوشِ‌هاِ بشناس'. کلِ احمدِ سهِ بارِ اشتباهِ، عزیزِ اولِ بارِ شناختِ: 'نگارِمِ چادرِ شبرنگِ داره، دوِ پایِشِ برِ سرِ یکِ سنگِ داره، نمی‌دونمِ بگمِ یا نگمِ، زرهِ پوشیدهِ میلِ جنگِ داره'. نگارِ روِ دادنِ عزیزِِ بهشِ و هفتِ شبِ عروسیِ گرفتنِ.»

سپهرِ اشکِ ریخت: «گیلداِِمِ عزیزِ نگارِِ جدیدِ طالقانِه!» تصمیمِ گرفتِ به طالقانِ بره، محمدِ الموتیِ جیپِ روِ روشنِ کرد و راهِ افتادنِ.
گیلداِ حقیقیِ، بعدِ ازِ رفتنِ سپهرِِ بهِ خدمتِ سربازیِ در کاشانِ (دوِ سالِ پیشِ، وقتیِ عاشقِ مجنونِ هنوزِ دیوانهِ نشدهِ بود)، کارخانهِ گیلداراِِ روِ فروخت؛ با پولِشِ در رودبارِِ کارگاهِ پخشِ زیتونِ و روغنِ زیتونِ زد، تحویلِ دادِ بهِ برادرِشِ کارنِِ کارآفرینِ. کارنِ، مردِ جوانیِ با ریشِ مرتبِ و عینکِ فریمِ طلاییِ، شریکِ گیلداِِ شد؛ زیتونِ رودبارِ روِ صادرِ می‌کردِ بهِ ترکیهِ، محموله‌هایِ کشتیِ ازِ بندرِ انزلیِ. دخترخالهِ سوماِِ گیلداِ، دختریِ باهوشِ با موهایِ کوتاهِ و لبخندِ گرمِ، در کارگاهِ کمکِ می‌کردِ؛ حسابداریِ و بسته‌بندیِ.

کارنِ عاشقِ سوماِِ شد، ازِ گیلداِِ خواستِ واسطهِ شه: «خواهرِ، ازِ سوماِِ خواستگاریِ کن.» گیلداِ مادرِشِ روِ درِ جریانِ گذاشتِ، و کارنِ با سوماِِ ازدواجِ کردنِ؛ عروسیِ سادهِ در رشتِِ با دیگِ برنجِ محلیِ، کبابِ جوجهِ کوهیِ و ترشیِ انارِ وحشیِ. دوِ واحدِ آپارتمانِ تازهِ در رشتِِ خریدنِ؛ طبقهِ بالاِ کارنِ و سوماِ، طبقهِ پایینِ گیلداِ و مادرِ بازنشستهِ کارنِِ (مادرِ بزرگِ مشترکِ). سپهرِ ازِ اینِ خبرِ نداشتِ، آدرسِ قدیمیِ بود.

در اینِ زمانِ، نامه‌هایِ عاشقانهِ سپهرِِ مرتبِ می‌رسیدِ ازِ خدمت سربازی گیلداِ خواند، دلِشِ لرزیدِ اما فکرِ کردِ 'اگهِ پایِ عاشقیِ بمونمِ، ازِ هدفِمِ بازِ می‌مونمِ'. جوابِ ندادِ، منزلِ روِ عوضِ کردنِ، نامه‌هاِ قطعِ شد. گیلداِ ترسِ داشتِ، مشغولِ پیگیریِ پروانهِ وکالتِ شد؛ کارشناسیِ ارشدِ حقوقِ در دانشگاهِ تهرانِِ خواند، ازِ کانونِ وکلایِِ پروانهِ گرفت و بهِ کارِ وکالتِ پرداختِ – پرونده‌هایِ محیطِ زیستِ، مجوزِ گیلداراِِ قدیمیِ، دفاعِ ازِ کشاورزانِ رودبارِ.

حالاِ گیلداِ وکیلِ موفقِ در تهرانِِ بود، اما شب‌هاِ بهِ سپهرِِ فکرِ می‌کردِ؛ نادانِ ازِ مجنونِیِ کهِ با محمدِ الموتیِِ دنبالِشِ می‌گشتِ.

گیلداِ حقیقیِ، با پروانهِ وکالتِ تازهِ در کیفِ چرمیِ مشکیِ، در غروبِ پاییزیِ تهرانِِ جنگ‌زدهِ، بهِ سمتِ منزلِ استادِ دکترِ محمدِ جعفرِ جعفریِ لنگرودیِِ در شمیرانِِ قدمِ برداشتِ. قلبِشِ تندِ می‌زدِ؛ اینِ مردِ حکیمِ، نهِ تنهاِ استادِ دانشگاهِ تهرانِ در درسِ حقوقِ مدنیِ، که پدرِ علمیِ بودِ – گیلانیِ اصیلِ با ریشِ سپیدِ مثلِ برفِ الموتِ، عینکِ پایهِ طلاییِ، و چشمانِ نافذِ که انگارِ فقهِ شیخِ انصاریِِ روِ می‌خوندِ.

درِ چوبیِ قدیمیِ بازِ شدِ، بویِ چایِ لاهیجانِ و ترمه‌ِِ شمالیِ پیچیدِ؛ لنگرودیِِ با لبخندِ گرمِ، دستِ دادِ: «خانمِ گیلداِ، بنشینِ پیشِ سماورِ ذغالیِمِ. شنیدمِ پروانهِ گرفتیِ، مبارکِ!» گیلداِِ رویِ مبلِ مخملیِ نشستِ، پروندهِ مجوزِ محیطِ زیستِ رودبارِِ روِ بازِ کردِ: «استادِ جانِ، کارنِِ برادرِمِ زیتونِ صادرِ می‌کنهِ بهِ ترکیهِ، اما ادارهِ محیطِ زیستِ گیرِ دادهِ. ارادهِ مالکِ چقدرِ در برابرِ مصلحتِ عمومیِ؟»

لنگرودیِِ چایِ ریختِ، پکِ بهِ قلیانِ سنتیِ زدِ و با صدایِ رساِ شروعِ کردِ: «دخترِمِ، یادِتِ باشِ مکاسبِِ روِ؛ ارادهِ مطلقِ نهِ، مثلِ عقدِ بیعِ که شرطِ فسخِ دارهِ. حقوقِ محیطِ زیستِ، امتدادِ فقهِ شیعهِهِ – تعادلِ با مصلحتِ مسلمینِِ. زیتونِ رودبارِِ روِ حفظِ کنِ، نهِ مثلِ نفتِ خلیجِ که جنگِ شدِ. مثالِ بزنمِ: در ترمینولوژیِ حقوقیِِ خودمِ، 'حقوقِ پایدارِ' یعنیِ مالکیتِ مشروطِ.»

بحثِ داغِ شدِ؛ گیلداِِ با هیجانِ گفتِ: «استادِ، در زمانِ جنگِ، حقوقِ سربازانِ و ارثِ چطورِ؟ پرونده‌ایِ دارمِ.» استادِ خندیدِ: «عشقِ همِ مثلِ ارادهِهِ، گیلداِِ جانِ؛ دلتِ پیشِ کیهِ؟ وکالتِ تعهدِهِ، اما قلبِ نهِ. بروِ، پروندهِتِ روِ ببرِ!» دوِ ساعتِ گذشتِ، گیلداِِ با کتابِ امضاِشدهِ 'تأثیرِ ارادهِ در حقوقِ مدنیِ'ِ و دلِ پرِ امیدِ خداحافظیِ کردِ، بهِ دفترِ کارگرِ شمالیِِ برگشت

گیلداِ ، با پروانهِ وکالتِ نوِ در دستِ، در هوایِ خنکِ پاییزیِ تهرانِِ، با تاکسیِ زردِ رنگِ کهنهِ بهِ سمتِ شمیرانِِ رفتِ؛ قلبِشِ پرِ ازِ هیجانِ، زیراِ استادِ دکترِ محمدِ جعفرِ جعفریِ لنگرودیِِ – فقیهِ مجتهدِ، فیلسوفِ حقوقیِ، و استادِ افسانه‌ایِ دانشگاهِ تهرانِ – منتظرِشِ بودِ. اینِ مردِ ۷۰سالهِ گیلانیِ اصیلِ، با ریشِ سپیدِ مثلِ ابرِ لنگرودِ، عینکِ پایهِ طلاییِ، و کتابخانه‌ایِ ازِ مکاسبِِ تا ترمینولوژیِ حقوقیِِ خودِ، پدرِ علمیِ گیلداِِ در درسِ حقوقِ مدنیِ بودِ؛ رسالهِ دکترایِشِ 'تأثیرِ ارادهِ در حقوقِ مدنیِ'ِ، پایهِ تفکرِشِ.

درِ منزلِ قدیمیِ بازِ شدِ، بویِ چایِ لاهیجانِ تازهِ و ترمه‌ِِ شمالیِ فضاِ روِ پرِ کردِ؛ لنگرودیِِ با لبخندِ پدرانهِ، دستِ دادِ و بهِ اتاقِ کارِ بردِشِ – جاییِ با قفسهِ چوبیِ پرِ ازِ مجتهداتِ شیخِ انصاریِ، امامِ خمینیِ، و کتاب‌هایِ فرانسهِ. سماورِ ذغالیِ جوشانِ، دوِ استکانِ کمرِ باریکِ چایِ ریختِ: «گیلداِِ جانِ، پروانهِ مبارکِ! بگوِ ببینمِ، چهِ پرونده‌ایِ آوردیِ؟»

گیلداِِ پروندهِ روِ بازِ کردِ: «استادِ، در رودبارِِ، کارخانهِ زیتونِ کارنِِ برادرِمِ، مجوزِ محیطِ زیستِ گیرِ دارهِ. ارادهِ مالکِ چقدرِ بر طبیعتِ مسلطِهِ؟» لنگرودیِِ پکِ بهِ قلیانِ سنتیِ زدِ، چشمانِ نافذِشِ برقِ زدِ و با صدایِ رساِ شروعِ کردِ: «عالیِ سؤالِ! بیاِ ازِ فقهِ شیعهِ شروعِ کنیمِ. در مکاسبِِ شیخِ انصاریِ، بابِ غصبِ، مالکیتِ مشروطِ بهِ عدمِ ضررِ عمومیِهِ؛ غصبِ نهِ تنهاِ تصرفِ بدونِ اذنِ، که هرِ عملیِ که مصلحتِ مسلمینِِ روِ نقضِ کنهِ. ارادهِ مطلقِ مالکِ، مثلِ بیعِ باطلِهِ اگرِ شرطِ فسخِ عمومیِ داشتهِ باشهِ.»

بحثِ عمیقِ شدِ؛ لنگرودیِِ ادامهِ دادِ: «یادِتِ رسالهِ خودمِ 'تأثیرِ ارادهِ در حقوقِ مدنیِ'ِ؟ ارادهِ دوِ وجهِ دارهِ: إنشاییِ (مثلِ عقدِ) و تصرفیِ (مثلِ تملکِ). در محیطِ زیستِ، ارادهِ تصرفیِ محدودِ بهِ حرمتِ اسرافِِ در فقهِ؛ امامِ خمینیِِ در تحریرِ الوسیلهِ، بابِ ذبحِ، می‌گهِ حیوانِ روِ بدونِ ضرورتِ نکشِ – همینِ برایِ طبیعتِ! حقوقِ مدنیِ ماِ، مادهِ ۱ قانونِ مدنیِ، 'اموالِ' روِ تعریفِ می‌کنهِ، اما مادهِ ۱۳۲ قانونِ مدنیِ، غصبِ روِ جرمِ می‌کنهِ اگرِ ضررِ عمومیِ باشهِ. فرانسهِ همِ، کدِ مدنیِ ناپلئونِ، اصلِ ۵۴۴، مالکیتِ روِ محدودِ بهِ نفعِ همسایگانِِ می‌دونهِ. زیتونِ رودبارِِ، مثلِ رودِ شاهرودِ طالقانِ، امانتِ نسلِ بعدهِ؛ استدلالِ کنِ با اجتهادِِ امامِ، مجوزِ بگیرِ!»

گیلداِِ مسحورِ، با خودکارِ جوهرِ آبیِ یادداشتِ می‌بردِ: «استادِ، پسِ در دادگاهِ، استنادِ بهِ مصلحتِ عمومیِِ و حرمتِ مفسدهِِ؟» استادِ سرِ تکونِ دادِ: «دقیقاًِ! علمِ حقوقِ، گردشِ ادلهِ اثباتِ دعویِهِ؛ توِ ترمینولوژیِِ منِ روِ بخونِ، کلمهِ 'غصبِ' روِ کاملِ ببینِ.» بحثِ بهِ حقوقِ جنگِِ کشیدِ: «سربازانِ مثلِ سپهرِِتِ، ارثِشونِ با وصیتِِ شرعیِ محفوظهِ؛ عشقِ همِ ارادهِهِ، اما وکالتِ اجتهادِِ مداومِهِ.» سهِ ساعتِ گذشتِ، گیلداِِ با انبوهِ کتابِ – 'مکاسبِ'، 'ترمینولوژیِ حقوقیِ'، 'تأثیرِ ارادهِ'ِ – و ذهنِ پرِ ازِ استدلالِ فقهیِ خداحافظیِ کردِ،

گیلداِ حقیقیِ، با پروندهِ خونینِ قتلِ سطلِ آشغالِ در کیفِ، در بارانِ نم‌نمِ تهرانِِ، بهِ دفترِ استادِ دکترِ ایرجِ گلدوزیانِِ – پدرِ حقوقِ کیفریِ معاصرِ ایرانِ، مردِ استوارِ با موهایِ خاکستریِ، کتِ سرمه‌ایِ مرتبِ و میزِ چوبیِ پرِ ازِ قانونِ مجازاتِِ، کتبِ فقهِ کیفریِِ و پرونده‌هایِ قضاییِ – رفتِ. گلدوزیانِِ، استادِ دانشگاهِ تهرانِ و قاضیِ بازنشستهِ دیوانِ عالیِ، با لبخندِ حرفه‌ایِ چایِ ریختِ: «گیلداِِ شاگردِ قدیمیِمِ، بگوِ چهِ غمیِ؟»

گیلداِِ ماجراِ روِ روایتِ کردِ: برادرِ، نامهِ 'دستِ و پایِ مادرِتِ درِ سطلِ'، نامهِ دومِ 'بهِ دستورِ پدرِتِ کشتمِ'، پلیسِ درِ تحقیقِ. گلدوزیانِِ پروندهِ روِ دقیقِ ورقِ زدِ، عینکِ روِ جلوِ بردِ و با صدایِ قاطعِ ازِ منظرِ کیفریِ بحثِ کردِ: «اینِ قتلِ عمدِ حدیِِهِ، مادهِ ۲۹۰ قانونِ مجازاتِ اسلامیِ؛ 'قصدِ قتلِ' محرزِ با عملِ مادیِِ (تکه‌تکهِ) و نیتِِ (نامهِ). 'دستورِ پدرِ'، تحریکِ بهِ جرمِِ (مادهِ ۱۲۷)، شریکِ جرمِهِ اگرِ 'کشتنِ' صریحِ باشهِ – مثلِ اجارهِ قاتلِِ در فقهِ شیخِ صدوقِِ، بابِ قیامِِ.»

بحثِ علمیِ عمیقِ شدِ؛ استادِ ادامهِ دادِ: «اثباتِ: نامه‌هاِ دليلِ کتبةِِ (مادهِ ۱۲۸ ق.آ.د.ک)، کارشناسیِ خطِ و DNAِ سطلِ الزامیهِ. اگرِ پدرِ متهمِ، اقرارِِ یا علمِ قاضیِِ (مادهِ ۱۷۲)؛ قصاصِ نفسِ اگرِ اولیایِ دمِ بخوادِ (مادهِ ۳۳۱)، دیهِ کاملِ زنِ (مادهِ ۵۵۱). اما وحشتِ عمومیِِ سطلِ کوچهِ، افسادِ فیِ الارضِِ (مادهِ ۲۸۶) یا محاربهِِ؟ امامِ خمینیِِ در تحریرِ الوسیلهِ، بابِ محاربهِ، هرِ عملیِ که امنِ عمومیِِ روِ مختلِ کنهِ، اعدامِ دارهِ – مثالِ: جسدِ درِ مکانِ عمومیِ، ترسِ اهالیِ. استدلالِ کنِ بهِ جرمِ مرکبِِ (قتلِ + محاربهِ)، تعزیرِ درجهِ یکِ.»

گیلداِِ هیجان‌زدهِ پرسیدِ: «استادِ، دیگهِ چیِ؟» گلدوزیانِِ کتابِ 'حقوقِ کیفریِ خاصِ'ِشِ روِ بازِ کردِ: «شاهدانِ کوچهِ روِ بیارِ، تلاعبِ درِ ادلهِِ روِ چکِ کنِ (مادهِ ۵۳۸). پدرِ اگرِ انکارِ کنهِ، لعانِِ یا قسامهِِ فقهیِ؛ منِ در دیوانِ عالیِِ، پروندهِ مشابهِ داشتمِ، با علمِ قاضیِِ حکمِ دادیمِ. بروِ، دادسراِ روِ فشارِ بیارِ!» دوِ ساعتِ بحثِ فقهیِ-کیفریِ، گیلداِِ با یادداشتِ دقیقِ و کتابِ 'جنایاتِ علیهِ اشخاصِ'ِ خداحافظیِ کردِ، بهِ دفترِ کارگرِ شمالیِِ برگشتِ – آمادهِ پیروزیِ قضاییِ

در دلِ تهرانِِ شلوغِ جنگ‌زدهِ دههِ شصتِ، سپهرِِ مجنونِ با محمدِ الموتیِِ، جیپِ شهبازِ زیتونیِ روِ رهاِ کردنِ و پیادهِ بهِ جستجویِ گیلداِِ پرداختنِ؛ ازِ بازارِ تجریشِِ تا استادِ معینِ، دادگاهِ کیفریِ یکِ، کانونِ وکلاِ مولویِ، خیابانِ کارگرِ شمالیِِ روِ زیرِ و روِ کردنِ. سپهرِِ با ریشِ بلندِ سربازیِ، کولهِ نمدیِ پرِ شعرِ عاشقانهِ و نامه‌هایِ سوختهِ جبههِ، ازِ نگهبانِ دادسراِ با صدایِ لرزانِ می‌پرسیدِ: «خانمِ وکیلِ گیلداِ حقیقیِِ، شمالیِ رودباریِ، موهایِ بلندِ مشکیِ، کجاِ دفترِ دارهِ؟» محمدِِ با کلاهِ نمدیِ الموتِِ و لهجهِ غلیظِ: «عزیزِمِ، مجنونِ عاشقهِ، بگوِ کجاستِ!» اما آدرسِ قدیمیِ رشتِِ، گیلداِِ روِ ناشناسِ موندِ – تلفنِ عمومیِ خالیِ، تلگرافِ بی‌جوابِ.

گیلداِِ همزمانِ، غرقِ پروندهِ خونینِ قتلِ سطلِ آشغالِ بودِ؛ درِ دادسراِ میدانِ حرِ، با دفترِ یادداشتِِ گلدوزیانِِ و قانونِ مجازاتِِ کهنهِ، بازجوییِ پدرِ متهمِ روِ هدایتِ می‌کردِ – 'اقرارِ کنِ، نامهِ دستورِتِ روِ ببینِ!' ازِ زهراِِ مادرِ درِ رشتِ، تلگرامِ کوتاهِ: «دخترِمِ، کارنِِ و زیتونِ خوبهِ، توِ مراقبِ باشِ.» سپهرِِ خستهِ درِ چایخانهِ حافظِِ نشستِ، سماورِ برقیِ زنگ‌زدهِ چایِ ریختِ، بهِ بادِ پاییزیِ غروبِ زمزمهِ کردِ: «گیلداِِ جونِ رودبارِمِ، نامه‌هامِ ازِ خرمشهرِِ نرسیدِ؟ قلبِمِ بی‌توِ می‌میرهِ!»

سپهر این ترانه ابی رو مرتب گوش میداد وگریه میکرد
ترانه معروف ابی رو
هیچ تنها و غریبی طاقت غربت چشم هاتو نداره……..
هر چی دریا رو زمینه قد چشم هات نمی تونه ابر بارونی بیاره……..
وقتی دلگیری و تنها غربت تمام دنیا……..
از دریچه قشنگِ چشم روشن ات می باره……..
وقتی دلگیری و تنها غربت تمام دنیا……..
از دریچه قشنگِ چشم روشن ات می باره……..
نمی تونم غریبه باشم توی آیینه چشم هات……..
تو بذار که من بسوزم مثل شمعی توی شب هات……..
توی این غروب دلگیر جدایی……..
توی غربتی که همرنگ چشماته……..
همیشه غبار اندوه روی گلبرگ لباته……..
حرفی داری روی لب هات اگه آه سینه سوزه……..
اگه حرفی از غریبی اگه گرمای تموزه تو……..
بگو به این شکسته قصه های بی کسی تو……..
اضطراب و نگرانیت حرف های دلواپسی تو……..
حرف های دلواپسی تو……..
نمی تونم غریبه باشم توی آیینه چشم هات……..
تو بذار که من بسوزم مثل شمعی توی شب هات……..
نمی تونم نمی تونم نمی تونم نمی تونم……..
نمی تونم نمی تونم نمی تونم نمی تونم……..

────────────

ابی غربت

سپهر در قهوه خانه حالت خلسه پیدا کرد
وبیادگیلداغزلی نو سرود

ای قافله موی تو قطاع طریقم
افتاده بدنبال تو از عهد عتیقم

دیری است گروگان دل افتاده بدستت
دیری است که من یوسف این چاه عمیقم

گوشواره تو مستمع عطر دلاویزی قمصر
درحلقه مستان شده این شعر شفقیم

زنجیر تو مکشوفه ی احرام ثلاثه است
یوسف شده زنجیر و زلیخا به حریقم

غم بی تو به جنگل شده زنجیربه زنجیر
دیری است که با این غم دیوانه رفیقم

ای موی و سر وچشم تو هرسه سرمیز است
من تا ابد افناده به این هرسه غریقم

ای قاعده ی خط موازی مثل ما ست
دل بین دو خط ساکن زیبای عقیقم

سپهرِِ فارغ‌التحصیلِ ادبیاتِ دانشگاهِ رشتِِ، کهِ کلماتِ چونِ شمشیرِ دوِ لبهِ عاشقِترِ می‌کردنِ، زمزمهِ کردِ: «کلماتِ آدمِ روِ عاشقِ می‌کننِ؛ بلدِ باشیِ، بهترِ عاشقیِ می‌کنیِ، بهترِ زندگیِ می‌کنیِ. اماِ چهِ کنیمِ کهِ عشقِ آتشِهِِ، شعبهِ می‌ورزهِ، جداییِ دارهِ، وصلِ دارهِ – مثلِ فائزِ دشتستانیِِ کهِ بعدِ رفتنِ پریِِ، سال‌هاِ درِ بیابانِ و صحراِ نیِ زدِ، گریهِ کردِ، اشکِ ریختِ، گاهیِ سایهِ پریِ رخِ می‌نمودِ برِ آینهِ دلِشِ… اماِ گیلداِِ حتیِ رخ‌نماییِ همِ نمی‌کردِ، سایهِشمِ گمِ بودِ!» دلِشِ سوختِ، بهِ محمدِ الموتیِِ روِ کردِ: «رفیقِ، منِوِ ببرِ بهِ دیدارِ شفیعیِ کدکنیِِ؛ ازِشِ استمدادِ کنمِ، شعرِشِ روِ بشنومِ، مشورتِ بگیرمِ – شایدِ غزلِشِ راهِ گیلداِِ روِ روشنِ کنهِ.» محمدِِ با خندهِ: «عاشقِ شاعرِ! جیپِ شهبازِ روِ روشنِ می‌کنمِ.»

دوِ رفیقِ با جیپِ چهارچرخِ مدلِ ۱۳۳۰ِ، پیچِ شمیرانِِ روِ بالاِ رفتنِ؛ بادِ البرزِ موهایِ سپهرِِ روِ بهِ همِ ریختِ، رسیدِ بهِ کوچهِ آرامِ نیاورانِِ، دفترِ استادِ دکترِ محمدرضاِ شفیعیِ کدکنیِِ – اتاقِ پرِ ازِ دیوانِ سعدیِِ، حافظِِ و قلمِ نیِ خیسِ جوهرِ، بویِ چایِ سمنوِ و گلِ یاسِِ وحشیِ طالقانیِ. کدکنیِِ با عینکِ ته‌استکانیِ و لبخندِ عمیقِ: «سربازِ عاشقِ، بنشینِ، دلِتِ روِ بازِ کنِ.» سپهرِِ روایتِ گیلداِِ روِ گفتِ، کدکنیِِ سکوتِ کردِ و غزلِ آتشینِ «گون را خوند

سپهرِِ فارغ‌التحصیلِ ادبیاتِ دانشگاهِ رشتِِ، کهِ کلماتِ چونِ شمشیرِ دوِ لبهِ عاشقِترِ می‌کردنِ، زمزمهِ کردِ: «کلماتِ آدمِ روِ عاشقِ می‌کننِ؛ بلدِ باشیِ، بهترِ عاشقیِ می‌کنیِ، بهترِ زندگیِ می‌کنیِ. اماِ چهِ کنیمِ کهِ عشقِ آتشِهِِ، شعبهِ می‌ورزهِ، جداییِ دارهِ، وصلِ دارهِ – مثلِ فائزِ دشتستانیِِ کهِ بعدِ رفتنِ پریِِ، سال‌هاِ درِ بیابانِ و صحراِ نیِ زدِ، گریهِ کردِ، اشکِ ریختِ، گاهیِ سایهِ پریِ رخِ می‌نمودِ برِ آینهِ دلِشِ… اماِ گیلداِِ حتیِ رخ‌نماییِ همِ نمی‌کردِ، سایهِشمِ گمِ بودِ!» دلِشِ سوختِ، بهِ محمدِ الموتیِِ روِ کردِ: «رفیقِ، منِوِ ببرِ بهِ دیدارِ شفیعیِ کدکنیِِ؛ ازِشِ استمدادِ کنمِ، شعرِشِ روِ بشنومِ، مشورتِ بگیرمِ – شایدِ غزلِشِ راهِ گیلداِِ روِ روشنِ کنهِ.» محمدِِ با خندهِ: «عاشقِ شاعرِ! جیپِ شهبازِ روِ روشنِ می‌کنمِ.»

دوِ رفیقِ با جیپِ چهارچرخِ مدلِ ۱۳۳۰ِ، پیچِ شمیرانِِ روِ بالاِ رفتنِ؛ بادِ البرزِ موهایِ سپهرِِ روِ بهِ همِ ریختِ، رسیدِ بهِ کوچهِ آرامِ نیاورانِِ، دفترِ استادِ دکترِ محمدرضاِ شفیعیِ کدکنیِِ – اتاقِ پرِ ازِ دیوانِ سعدیِِ، حافظِِ و قلمِ نیِ خیسِ جوهرِ، بویِ چایِ سمنوِ و گلِ یاسِِ وحشیِ طالقانیِ. کدکنیِِ با عینکِ ته‌استکانیِ و لبخندِ عمیقِ: «سربازِ عاشقِ، بنشینِ، دلِتِ روِ بازِ کنِ.» سپهرِِ روایتِ گیلداِِ روِ گفتِ، کدکنیِِ سکوتِ کردِ و غزلِ آتشینِ «بودا دلمِ» روِ ازِ «درِ کوچهِ بادِ»ِ خوندِ:

شفیعی کد کنی این شعر را خواند
ای نگاهت خنده مهتاب ها
بر پرند رنگ رنگ خواب ها

ای صفای جاودان هرچه هست:
باغ ها، گل ها، سحر ها، آب ها

ای نگاهت جاودان افروخته
شمع ها ، خورشیدها ، مهتاب ها

ای طلوع بی زوال آرزو
در صفای روشنی محراب ها

ناز نوشینی تو و دیدار توست
خنده مهتاب در مرداب ها

در خرام نازنینت جلوه کرد
رقص ماهی ها و پیچ و تاب ها

تبصره روشنایی

نام تو تبصره‌ی روشنایی‌ست در آیین‌نامه‌ی شب
در صحنِ خفتگانِ سرخ
طرحِ دو فوریتیِ بافه‌های گیسویت
در تسلسلِ گره‌گره‌ی فقدانِ پنجره‌ها
تصویب شد

خم می‌شد نگاهِ آینه
بر شانه‌های فراموشیِ عشق
گردنه‌ها شال شب بر حمایل
چراغِ ماشینی در برف فرو می‌رفت

بسکباتِ لاستیک‌ها
جیغِ آرواره‌های چرخ را
در شیبِ یخ‌زده‌ی گردنه
می‌پاشید

خاک اره های درختان ارس
نور را قهوه‌ای
و برف را خاکستریِ تیره
خطِّ نستعلیقِ دره ها
بر سفیدیِ راه می‌ریخت
و چرخ‌ها بر هوا
ابروباد می‌زدند

تَنگِس‌ها زیر برف
با هیمنه‌ی باد می‌جنگیدند
گاه کشاله‌های ساقه‌ها را
اندکی از برف بیرون می‌کشیدند

شاخه‌های تنگس
سهمِ گنجشکان بود
که برف غصبِ عدوانی
رفعِ تصرف را بادها
به‌عهده داشتند

باران با آفتاب تبانی داشت
خلع‌یدِ گردنه
و اعتراضِ ثالثِ طوفانِ غروب
در دمِ درگاهِ گیل‌مه
کار را تمام کرد

مردی که بارِ قاطرش افتاده بود
ماه در امدادِ او بود

پایین‌تر، دمِ صبح
پسری با برف
بستنی می‌ساخت
با شیره‌ی انگور

تو چه می‌دانی
شیهه‌ی اسب‌ها
چگونه شعر نو
در تن می‌ریزد

کلرها دوباره
تو را خواهند یافت
با عطرِ تن‌شان
و استنشاقِ معصومیت

چنارهالبِ رود
با قله‌ها گفت‌وگو می‌کند
برای روشنی

چشمِ روشنی مادری
که پسرش از سربازی
بازگشته است

و هاجر هنوز
به سوگ نشسته
برای فرزندی
که شبی در جیرِ رِز
محو شد
چنان‌که مهِ پارسال
در دره‌ی پیلامیرخانی

و فاراب
در حاشیه‌ی دفترِ باد
نامِ تو را دوباره ثبت کرد
با مرکّبِ بخارِ دهانِ اسب‌هایی
که از شیبِ یال‌ها بالا می‌رفتند
تا شهادت دهند
بر روشناییِ تبصره‌ای
که هنوز
در آیین‌نامه‌ی شب
به قوتِ خود باقی‌ست

دره‌ها صورت‌جلسه‌ای بلند نوشتند
از عبورِ برف
و غیبتِ صدای تو
بندِ سوم
با امضای گنجشکان
ممهور شد

باد لایحه‌ای آورد
برای بازگشتِ گرما
اما کوه‌ها
در تبصره‌ای پنهان
سکوت را تصویب کردند

در دوردست
چراغی که در برف فرو می‌رفت
به رأیِ ماه قد علم کرد
و راه را
برای مردِ قاطر
بازخوانی نمود

و تو
در حاشیه‌ی همین قانونِ سرد
ایستاده‌ای
با گیسویی
که هنوز
طرحِ دو فوریتیِ شب را
به هم می‌ریزد

استاد گفت
سپهر تو بی نظیری
سپهر خیلی خوشحال
وار و گرفت
شما را با عشقت دفعه بعد ببینم
منتظرم
وسپهر با یک خدا حافظی غمگین سرای استاد را ترک کرد

سپهرِ مجنونِ، زیرِ بارانِ نم‌نمِ تهرانِِ پاییزیِ، بعدِ دیدارِ شفیعیِ کدکنیِِ و غزلِ جان‌بخشِ «بودا دلمِ»ِشِ کهِ زخمِ جداییِ روِ نوازشِ می‌کردِ، دیگهِ تنِ خستهِ ازِ جستجوِ بی‌انتهاِ داشتِ؛ اماِ شعلهِ عشقِ رودبارِِ درِ سینهِ گیلداِِ خاموشِ نمی‌شدِ. ریشِ ژولیدهِ روِ شونهِ انداختِ، کولهِ نمدیِ سنگینِ ازِ دیوانِ فائزِ دشتستانیِِ و نامه‌هایِ بی‌جوابِ روِ برداشتِ، با صداییِ گرفتهِ ازِ بادِ سردِ روِ بهِ محمدِ الموتیِِ کردِ: «رفیقِ الموتِِ جانِ، پاهامِ دیگهِ جورِ نیستِ؛ بریمِ کاشانِِ – همِ پدرِ و مادِرمِ روِ ببینمِ کهِ دوِ سالِ چشمِ بهِ راهِ بودنِ، همِ شایدِ گیلداِِ ازِ عمقِ تهرانِِ نشانیِ فرستادهِ باشهِ – تلگرافِ یا نامهِ پُستِ!» محمدِِ با خندهِ صمیمیِ الموتیِِ، کلاهِ نمدیِ روِ محکمِ گذاشتِ و سوئیچِ جیپِ شهبازِ زیتونیِ مدلِ ۱۳۳۰ِ روِ چرخوندِ: «عاشقِ خستگی‌ناپذیرِ! بپرِ توِ، شهبازِِ چهارچرخِ جادهِ قمِِ روِ می‌شکافهِ. بریمِ کهِ کاشانِِ منتَظَرِتهِ!»

جیپِ با غرشِ آشناِ حرکتِ کردِ، پیچِ پرپیچِ شمیرانِِ روِ پایینِ اومدِ؛ بادِ خنکِ البرزِ ازِ پنجرهِ جیپِ توِ صورتِ سپهرِِ کوبیدِ، بویِ خاکِ نم‌زدهِ جادهِ توِ مشامِ پیچیدِ. رادیویِ کهنهِ جیپِ، نوایِ غمگینِ فائزِ دشتستانیِِ روِ پخشِ کردِ: «پریِِ کجاییِ توِ بیابانِ دلِ سوختهِ؟» سپهرِِ سرِ روِ بهِ شیشهِ تکیهِ دادِ، بهِ غروبِ سرخِ افقِ زلِ زدِ و زیرِ لبِ زمزمهِ کردِ: «گیلداِِ جونِمِ، اگهِ نشانیِ فرستادیِ، کاشانِِ پناهِتهِ…

کاشانِِ پناهِتهِ… کلماتِ کدکنیِِ راهِمِ روِ روشنِ کردِ، توِ همِ بتابِ!» شبِ روِ جادهِ تاریکِ قمِِ طیِ کردنِ، سحرِ با بویِ گلِ محمدیِِ باغ‌هایِ فینِِ رسیدنِ، خورشیدِ نارنجیِ ازِ پشتِ کویرِ سرِ زدِ.

درِ خانهِ پدریِ محلهِ قدیمیِ کاشانِِ – حیاطِ کاشِ با حوضِ سنگیِ فیروزهِ، ایوانِ چوبیِ پرِ قرصِ نباتِ زعفرانیِ کاشانیِِ – مادرِ با چادرِ گل‌گلیِ رنگِ پریدهِ درِ روِ گشودِ، اشکِ توِ چشمِشِ نشستِ و بغلِ محکمِ کردِ: «پسرِمِ، دوِ سالِ هرِ شبِ بهِ ستارهِ نگاِ می‌کردمِ! ازِ گیلداِِ خبریِ نیستِ، نشانیِ نفرستادهِ.» سپهرِِ دلِ سنگینِ شدِ، اماِ سماورِ برقیِ روِ روشنِ کردِ. پدرِ با عصایِ چوبیِ حکاکی‌شدهِ واردِ شدِ، ریشِ سفیدِ روِ نوازشِ کردِ و اخمِ کردِ: «عشقِ بی‌ثمرِ! تهرانِِ توِ روِ بلعیدِ، ماِ پیرِ شدیمِ، مزرعهِ کویرِ بی‌توِ خشکِ شدِ. بمونِ کاشانِِ، زندگیِ روِ بسازِ!» مادرِ چایِ دمِ ریختِ، دستِ سپهرِِ روِ گرفتِ و با نازِ گفتِ: «پسرمِ، بیاِ همسایهِمونِ حاجِ احمدِِ، بهترینِ دخترِ روِ دارهِ – فاطمهِِ، گلِ کاشانِِ، با چشمایِ آهوییِ و دستِ زرنگِ توِ آشِ نباتِِ؛ براتِ بگیرمِ، عروسیِ کویرِ بکنیمِ، عشقِ گیلداِِ روِ فراموشِ کنِ!»

سپهرِِ سرِ روِ تکونِ دادِ، قرصِ نباتِِ روِ دهنِ گذاشتِ، تلخِ شدِ؛ با صدایِ لرزانِ گفتِ: «مادرمِ، پدرِجانِ، فاطمهِِ گلِ باشهِ، اماِ دلِمِ گیلداِِ روِ ندارهِ – شعرِ فائزِِ، غزلِ کدکنیِِ، بویِ زیتونِ رودبارِِ توِ رگِمِهِ! فرداِ تهرانِِ، درِ کارگرِ شمالیِِ روِ می‌زنمِ.» پدرِ عصاِ روِ زمینِ کوبیدِ، گفت سپهر جان داریهودتو نابود میکنی بیا همینجا کاشان برو آموزش پرورش الان دبیر کم دارن برو ثبت نام کن
وتدریس کن با یک معلم هم ازدواج کن این تو بساز
سپهر از پدر فرصت خواست یک سفر هم به من فرصت دهید
با اینکه مادرش سخت در مخالف بود و بارها گفته بود اصلا بیاد کارگاه گلابگیری رو راه بیاندازد
ما دیگر پیر شدیم مثل سابق نمی‌تونیم کار کنیم
وتو تک فرزند ما هستی
بمان با اینجا زندگیتو بکن
با همین حال بهش این فرصت را داد بغلش کرد گریه کرد
محمد الموتی رفته بود بیرون
آمد
پدرش مقداری گلاب گذاشت هم برای محمد الموتی هم پسرش
صبح روز بعد بطرف قزوینحرکت کردند چون محمد الموتی باید می‌رفت الموت فندقهایش رسیده بودند باید می‌چید وبه بازار علافان قزوین میبرد
و حرکت کردند رسیدند قزوین محمد الموتی رفت الموت
و سپهر را سر جاده قزوین رشت پیاده کرد تا با ماشینهای راهبه کلیه معروفش در جنگل دیلمان برود

سپهرِِ روِ سرِ جادهِ قزوینِ-رشتِِ، دروازهِ رشتِ قزوینِِ ایستادهِ بودِ – بادِ البرزِ موی ژولیدهِشِ روِ نوازشِ می‌کردِ، کولهِ اش روِ شونهِ، چشمِ بهِ افقِ دوختهِ. ناگاهِ، پیرمردیِ با سهِ ساکِ سنگینِ روِ دوشِ دیدِ: یکیِ آبیِ، یکیِ مشکیِ، یکیِ طوسیِ گندهِ. توِ همینِ حالِ، اتوبوسِ کهنهِ رشتِِ ترمزِ کردِ، شاگردِ شوفرِ با فریادِ قزوینیِِ غلیظِ دادِ می‌زدِ: «رشتِِ جاِ نمونیِ! رشتِِ جاِ نمونیِ!» سپهرِِ و پیرمردِ پشتِ سرِ همِ دویدنِ. سپهرِِ نگاِ کردِ: پیرمردِ بهِ زورِ نفسِ می‌کشیدِ، ساکِ طوسیِ انگارِ کوهِ روِ دوشِشِ؛ با نگاهیِ استمدادِ طلبیِ بهِ سپهرِِ، کمکِ خواستِ.

سپهرِِ نزدیکِ شدِ، دستِ درازِ کردِ: «بذاریدِ باباِجانِ!» پیرمردِ ساکِ طوسیِ روِ دادِ: «مرسیِ پسرمِ، کمکِ کنِ!» دوتاییِ دویدنِ، سوارِ اتوبوسِ شدنِ؛ صندلیِ وسطِ، دوتاِ پشتِ بهِ همِ خالیِ بودِ. نشستنِ، سپهرِِ خواستِ ساکِ روِ بذارهِ عقبِ، اماِ پیرمردِ گفتِ: «اینجاِ جاِ کمِهِ پسرمِ، اگهِ زحمتِ نیستِ، پیشِ پاتِ بمونهِ – موقعِ پیادهِ شدنِ می‌گیرمِ.» سپهرِِ قبولِ کردِ، ساکِ طوسیِ سنگینِ روِ پیشِ پاِ گذاشتِ؛ اتوبوسِ حرکتِ کردِ،

توِ پلیسِ راهِ رشتِِ، ناگاهِ سوتِ پلیسِ پیچیدِ، اتوبوسِ کنارِ کشیدِ؛ مأمورِ تنومندِ با یونیفرمِ سبزِ مستقیمِ رفتِ سرِ سپهرِِ، ساکِ طوسیِ روِ دیدِ و دادِ زدِ: «اینِ چیهِ؟!» سپهرِِ فریادِ زدِ: «مالِ منِ نیستِ، پشتِ سرِمِهِ!» پیرمردِ رنگِ پریدِ، سرِ تکونِ دادِ: «دروغِ می‌گهِ، مالِ خودشهِ!» پلیسِ ساکِ روِ بازِ کردِ – بویِ تندِ موادِ مخدرِِ پیچیدِ، کیسهِهایِ سفیدِ پرِ! مسافراِ هولِ کردنِ، سپهرِِ هرِ چهِ دادِ زدِ و التماسِ کردِ، کسیِ گوشِ ندادِ؛ مأمورِ دستبندِ زدِ، ساکِ و سپهرِِ روِ وانتِ پلیسِ سوارِ کردنِ، بهِ کلانتریِ رشتِِ بردنِ. گیلداِِ، عشقِ سپهرِِ کجاِ؟ ماجرایِ ساکِ طوسیِ، سرنوشتِ روِ دگرگونِ کردِ؟

تهرانِ، ۲۴/۰۲/۱۳۶…ِ
شاکیانِ: علیِ رضاییِ / نرگسِ رضاییِِ
وکیلِ: گیلداِ پورِ داودِِ
(پیوستِ: ۱۵ برگِ مستندِ، عکسِ ادلهِ، نامهِ اصلیِ)ِ

—

*🕵️‍♂️

دادستانِ عمومیِ و انقلابِ تهرانِِ، شکایتِ فوقِ‌العادهِ گیلداِ پورِ داودِِ روِ باِ قلمِ قرمزِ خطِ زدِ: «ارجاعِ فوریِ بهِ دادسرایِ جناییِ تهرانِِ – اولویتِ امنیتیِ!»

بازپرسِ ویژهِ قتلِ شعبهِ ۱۰ِِ، مردِ جدیِ باِ عینکِ تهِ استکانیِ، پروندهِ روِ بازِ کردِ و زنگِ زدِ: «تیمِ ویژهِ آگاهیِِ، شاپورِِ! پروندهِ مولویِ-ورامینِِ روِ بگیریدِ – دستِ و پایِ قاتلِِ پیداِ شدهِ، نامهِ تهدیدِِ، جسدِ متروکهِِ. تحقیقاتِ مخفیِ، ۴۸ ساعتهِ نتیجهِ!»

سرهنگِ شاپورِهبوداغیانِ، مأمورِ ویژهِ آگاهیِ تهرانِ
تحقیقات بصورت جدی ادامه دارد فعلا سرنخ روشنی بدست نیامدهاست

خلاصه گزارش پزشکی قانونی:

پرونده مربوط به قتل زنی به نام «محیا رضایی» و کشف بقایای جسد زنی ناشناس است که احتمال می‌رود با قاتل یا متهم پرونده مرتبط باشد.

– محیا رضایی:
– زن ۵۰ ساله، در کوچه‌ای پشت خیابان مولوی تهران پیدا شد.
– زمان مرگ حدود ساعت ۱۹:۳۰ تا ۱۹:۴۵ بوده.
– علت مرگ: بریدگی عمیق گردن و قطع شریان اصلی گردن که باعث خونریزی شدید شده.
– روی بدن او چند زخم چاقو وجود داشت؛ زخم اصلی در گردن کشنده بوده.
– روی دست‌ها آثار دفاع از خود دیده شده.
– آزمایش‌ها نشان داده هیچ الکل یا ماده مخدری مصرف نکرده بود.
– نتیجه پزشکی قانونی: قتل عمد و کاملاً intentional.

– بقایای جسد دوم:
– فقط دست راست و پای چپ یک زن حدود ۳۰ تا ۳۵ ساله پیدا شده.
– روی دست خال آبی، ناخن‌های لاک‌قرمز و یک حلقه نقره با نگین فیروزه وجود داشت.
– اعضای بدن با وسیله تیز بریده شده بودند.
– کنار محل، بخشی از بدن نیمه‌سوخته هم پیدا شده.
– داخل کیف همراه: مقداری پول و دسته‌کلید شامل کلید موتور.
– محل کشف: منطقه متروکه‌ای در جاده قم نزدیک ورامین.
– پزشکی قانونی گفته احتمال بسیار زیاد دارد این بقایا به پرونده قتل مولوی مرتبط باشد و باید آزمایش DNA انجام شود.

گیلدا برای تکمیل پرونده به آگاهی احضار شد.
او درخواست کرد خط تلفن پدرِ متهم نیز پیگیری شود، چون مدتی است از او هم خبری نیست و پدرِ فرزندان محسوب می‌شود.

مأمور آگاهی پاسخ داد:
«تمام اقدامات از طریق تشریفات قانونی انجام خواهد شد.»

وقتی گیلدا از ساختمان آگاهی خارج شد، خبرنگاران دور او جمع شدند.

– خبرنگار:
«خانم وکیل، آیا قاتلِ محیا پیدا می‌شود؟»
– خبرنگار دیگر:
«آیا احتمال دارد متهم فرار کرده باشد؟»
– خبرنگار سوم:
«درست است که بقایای جسدِ دیگری هم در این پرونده پیدا شده؟»

گیلدا لحظه‌ای مکث کرد، سپس گفت:
«پرونده هنوز در مرحله تحقیقات است و نمی‌توانم جزئیات بیشتری اعلام کنم. اما مطمئن باشید حقیقت پنهان نمی‌ماند.»

سپهر را با همان لباس خاکیِ سربازی از اتوبوس پایین کشیدند. بارانِ ریزِ جاده بندر انزلی می‌بارید و مأمورِ مبارزه با مواد مخدر، ساکِ چرمیِ پیرمرد را روی کاپوت گذاشته بود. پیرمرد چیزی نمی‌گفت؛ فقط دست‌هایش می‌لرزید. وقتی بسته‌ها را از میان لباس‌ها بیرون آوردند، همه‌چیز تمام شد.

سپهر فقط یک‌بار گفت:
«اون ساک مال من نیست.»

بعد دیگر چیزی نگفت.

نه خواهش کرد، نه توضیح داد، نه حتی عصبانی شد. انگار بازداشت شدنش هم برایش اهمیت نداشت. تمام مسیرِ بازداشتگاه تا رشت، فقط به یک چیز فکر می‌کرد:
آخرین نامه‌ای که برای گیلدا فرستاده بود و هیچ‌وقت جوابش نرسیده بود.

با قرار بازداشت موقت فرستاده شد به زندان لاکانِ رشت. ساختمان نمور، دیوارهای سبزِ چرک، بوی چای مانده و رطوبتِ پتوها. روزهای اول چند زندانی سعی کردند از او حرف بکشند:
«چند کیلو بوده؟»
«همدستات کیا بودن؟»
«از مرز می‌آوردی؟»

سپهر فقط شانه بالا می‌انداخت.
«نمی‌دونم.»

کم‌کم همه فهمیدند اهل دعوا نیست. شب‌ها کنار پنجره آهنی می‌ایستاد و به تاریکیِ حیاط نگاه می‌کرد. بعضی وقت‌ها اسم «گیلدا» را زیر لب می‌گفت، طوری که انگار ذکر باشد.

بعد از چند ماه، تقریبا همه بند او را می‌شناختند؛ نه به‌خاطر پرونده مواد مخدر، بلکه به‌خاطر همان اسم.

می‌گفتند:
«اون پسره عاشق شده.»
«نه عاشق نه، دیوونه‌س.»
«هر شب خواب یه زن وکیل رو می‌بینه.»

حتی نگهبان پیر بند، که همیشه اخم داشت، یک‌بار وقت خاموشی نشست کنارش و گفت:
«اگر دوستت داشت، پیدات می‌کنه.»

سپهر فقط خندید.
خنده‌ای کوتاه و خسته.

زمستان که رسید، یک شب همه در سالن آسایشگاه دور تلویزیون جمع شده بودند. بخاری نفتی صدا می‌داد و تصویر تلویزیون برفک داشت. برنامه گزارش حوادث پخش می‌شد؛ مجری با صدای جدی درباره قتلِ زنی بنام محیا در مولوی تهران حرف می‌زد.

بعد گفت:
«برای بررسی ابعاد حقوقی پرونده، از خانم گیلدا… وکیل پایه یک دادگستری وکیل پرونده دعوت کردیم.»

سپهر اول فکر کرد اشتباه شنیده.

اما تصویر که واضح‌تر شد، دستش از روی لیوان چای لغزید.

گیلدا بود.

موهایش کوتاه‌تر شده بود. کت طوسی پوشیده بود و آرام، دقیق و مسلط حرف می‌زد؛ انگار سال‌ها از آن دخترِ پشت تلفن فاصله گرفته باشد.

یکی از زندانی‌ها آرام زد به شانه سپهر:
«این همونه؟»

سپهر جواب نداد.

فقط خیره مانده بود به صفحه تلویزیون.

گیلدا درباره جزئیات پرونده قتل توضیح می‌داد، اما سپهر هیچ‌کدامِ کلمات را نمی‌شنید. فقط حرکت لب‌های او را می‌دید. زنده بود. موفق شده بود. ایستاده بود وسط نورِ استودیو، دور از همه آن روزهایی که او در ذهنش نگه داشته بود.

ناگهان صدای تلویزیون دور شد.

سالن شروع کرد به چرخیدن.

یکی گفت:
«بگیرش!»
دیگری فریاد زد:
«فشارش افتاد!»

سپهر روی زمین نشست، اما نتوانست نفس عمیق بکشد. دستش را روی سینه‌اش گذاشت؛ انگار چیزی سنگین آنجا فرو رفته باشد.

وقتی به خودش آمد، روی تخت درمانگاه زندان بود. بوی الکل و دارو در هوا پیچیده بود. سرم به دستش وصل بود و پنکه سقفی آرام می‌چرخید.

بهیار زندان گفت:
«چیزی نیست. شوک عصبیه.»

سپهر به سقف خیره ماند.

بعد خیلی آرام پرسید:
«برنامه تموم شد؟»

بهیار نگاه عجیبی به او کرد.
«آره.»

سپهر چشم‌هایش را بست.

و برای اولین بار، بعد از ماه‌ها، فهمید هنوز منتظر گیلدا مانده است.

:::writing
آن شب، بعد از مصاحبه تلویزیونی، گیلدا خسته‌تر از همیشه به خانه‌اش در استاد معین برگشت. تهران در تاریکی فرو رفته بود و صدای دورِ آژیرِ خطر از جایی در شهر می‌آمد. چراغ‌های خانه را یکی‌یکی خاموش کرد، چای سردشده‌ای را که صبح مانده بود در سینک خالی کرد و بی‌آنکه حتی شام بخورد روی تخت چوبی با روتختی ابریشم رشتی دراز کشید.

خوابش زود آمد.

در خواب، دریا بود.

آسمان خاکستری و دریا تیره و متلاطم. باد می‌وزید و موج‌ها مثل دیوار بالا می‌آمدند. میان آن آشوب، قایق کوچکی تکان می‌خورد. سپهر در آن ایستاده بود؛ خیس، پریشان، با همان نگاه آشنایی که سال‌ها پیش در رشت دیده بود.

دست‌هایش را بلند کرده بود و فریاد می‌زد:
«گیلدا… بدادم برس!»

صدایش در میان باد گم می‌شد.

موجی بلندتر از بقیه آمد. قایق کج شد. سپهر دوباره فریاد زد:
«گیلدا!»

و درست همان لحظه، گیلدا از خواب پرید.

نفسش تند شده بود. اتاق تاریک بود و فقط نور زرد چراغ خیابان از لای پرده داخل می‌ریخت. قلبش محکم می‌زد؛ طوری که خودش صدایش را می‌شنید.

روی تخت نشست.

چند لحظه به دیوار خیره ماند، بعد دستش را روی پیشانی گذاشت. حس عجیبی از اضطراب در سینه‌اش پیچیده بود؛ انگار واقعا کسی در جایی کمک می‌خواست.

اما بعد آرام با خودش گفت:
«گیلدا… فراموش کن.»

از تخت پایین آمد، پنجره را باز کرد. هوای خنک شب داخل آمد و بوی خاکِ نم‌خورده را با خودش آورد.

زیر لب ادامه داد:
«تو نمی‌توانی معشوقه کسی باشی.»

چند ثانیه سکوت کرد.

«تو اهل میدان و عملی.»

در ذهنش آینده‌ای را می‌دید که سال‌ها برایش جنگیده بود؛ پرونده‌ها، دادگاه‌ها، دفاع‌ها، راهی که تازه شروع کرده بود.

«ازدواج… یعنی ممکن است همه چیز به قهقرا برود. ممکن است آزادی عمل از بین برود.»

دستش را روی لبه پنجره گذاشت و به تاریکی خیابان نگاه کرد.

بعد آرام، اما قاطع گفت:
«گیلدا، برای هدفت هیچ رادیکالی را قبول نکن.»

پنجره را بست.

اما وقتی دوباره روی تخت دراز کشید، صدای موج‌ها هنوز در گوشش می‌پیچید.
و فریادی که انگار از خیلی دور می‌آمد:

«گیلدا…»
:::

گیلدا پس از چند ماه کارِ مداوم و خستگی، تصمیم گرفت برای مدتی به رشت برود؛ هم کمی استراحت کند و هم به امور مادرش و کارگاه زیتون در رودبار رسیدگی کند.

حالا دیگر بیشتر مردم، گیلدا را به عنوان یک وکیل موفق می‌شناختند. او همچنین می‌خواست به وضعیت برادرش، کارن، و همسر کارن، سوما، که حدود یک سال از ازدواجشان می‌گذشت، رسیدگی کند.

گیلدا که به‌تازگی یک پژو ۴۰۵ خریده بود، راهی رشت شد.

چند روز نخست را صرف رسیدگی به حال مادرش، وضعیت کارگاه و زندگی کارن و سوما کرد. در همین بین، کارن ماجرایی را برای او تعریف کرد؛ برادر یکی از کارگران شرکت، به اتهام فروش مال غیر بازداشت شده و به زندان لاکان رشت منتقل شده بود. ظاهراً ملکی فروخته شده بود که بعداً مشخص شده بود متعلق به شخص دیگری است و همین مسئله باعث بازداشت او شده بود.

خانواده آن جوان که از شهرت و توانایی گیلدا در وکالت خبر داشتند، از او درخواست کمک کردند.

در مدتی که گیلدا در رشت بود، حتی برخی مسئولان و آشنایان قدیمی نیز به دیدارش می‌آمدند؛ چرا که حالا نام او در میان وکلا شناخته شده بود.

گیلدا به کارن گفت:
«از خانواده‌اش بخواه مشخصات کامل و شماره پرونده را آماده کنند و خودشان هم بیایند تا توضیحات لازم را بدهند.»

پس از جمع‌آوری مدارک و شنیدن توضیحات خانواده، گیلدا اقدامات لازم برای قبول وکالت را انجام داد و برای ملاقات با متهم به زندان لاکان رشت رفت.

اما گیلدا هنوز نمی‌دانست که سپهر نیز در همان زندان بازداشت است؛ و بی‌خبر بود از اتفاقات و ماجراهایی که در این مدت برای او رخ داده بود.

گیلدا صبح زود، با پوشه‌ مدارک زیر بغل و ذهنی درگیر، وارد محوطه زندان لاکان رشت شد. هوای مرطوب و سنگین رشت، با دیوارهای بلند و سیم‌های خاردار زندان، حس عجیبی ایجاد می‌کرد؛ حسی که حتی برای او، با وجود سال‌ها وکالت، سنگین بود.

پس از ثبت ورود، مأمور زندان او را به سالن ملاقات هدایت کرد. خانواده متهم گفته بودند پسر جوان بی‌گناه است و فقط به‌خاطر اعتماد به شریکش وارد معامله شده؛ اما گیلدا می‌دانست حقیقت پرونده‌ها همیشه پیچیده‌تر از حرف‌های خانواده‌هاست.

چند دقیقه بعد، مرد جوان را آوردند. چهره‌ای خسته، ریشی چندروزه و نگاهی مضطرب داشت. گیلدا آرام نشست و پوشه را باز کرد.

ـ «همه‌چیز رو دقیق بگو. از اول.»

مرد جوان شروع به توضیح کرد؛ این‌که برادرش در معامله ملک واسطه بوده، مدارک جعلی از آب درآمده و حالا همه تقصیرها گردن او افتاده است. گیلدا با دقت گوش می‌داد و هر چند لحظه نکته‌ای یادداشت می‌کرد.

در میانه صحبت‌ها، ناگهان صدای درگیری و فریادی از انتهای راهرو بلند شد. چند مأمور با عجله از کنار اتاق عبور کردند. گیلدا ناخودآگاه سر بلند کرد.

در همان لحظه، مردی را دید که دستبند به دست، میان دو مأمور حرکت می‌کرد. صورتش کمی زخمی بود اما نگاهش آشنا به‌نظر می‌رسید.

گیلدا خشکَش زد.

سپهر.

چند ثانیه طول کشید تا باور کند واقعاً خودش است. مردی که مدت‌ها از او خبری نداشت؛ کسی که زمانی بخش مهمی از زندگی‌اش بود و بعد ناگهان ناپدید شده بود.

سپهر نیز لحظه‌ای سرش را بالا آورد. چشمش که به گیلدا افتاد، قدم‌هایش کند شد. ناباوری در نگاه هر دویشان موج می‌زد.

یکی از مأموران با تندی گفت:
ـ «حرکت کن!»

سپهر بدون اینکه چیزی بگوید، فقط نگاهش را از گیلدا برنداشت؛ نگاهی خسته، سنگین و پر از حرف‌های ناگفته.

گیلدا دیگر صدای موکلش را نمی‌شنید. ذهنش درگیر هزار سؤال شده بود:
سپهر چرا زندان است؟
چه اتفاقی برایش افتاده؟
چرا هیچ‌کس چیزی نگفته بود؟

گیلدا هنوز مات و مبهوت دیدن سپهر بود که حضورش در زندان کم‌کم توجه همه را جلب کرد. چند نفر از مأموران آرام با هم پچ‌پچ می‌کردند و بعضی زندانی‌ها از پشت میله‌ها سعی داشتند او را ببینند.

در ابتدا تصور می‌کرد دلیل نگاه‌ها فقط شناخته‌شدنش به‌عنوان یک وکیل معروف است؛ اما خیلی زود متوجه شد موضوع چیز دیگری‌ست.

یکی از سربازهای جوان، آرام به همکارش گفت:
ـ «خودشه… همون گیلدا.»

دیگری با تعجب پرسید:
ـ «همونی که سپهر همیشه اسمشو می‌آورد؟»

چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که خبر مثل برق در بندها پیچید:
«گیلدا اومده زندان لاکان… همون زنی که سپهر عاشقشه.»

حتی بعضی از زندانی‌ها که گیلدا را ندیده بودند، از پشت درها و پنجره‌های بند سرک می‌کشیدند تا او را ببینند. اسم سپهر در زندان کم‌وبیش شناخته شده بود؛ مردی آرام اما مرموز که کمتر با کسی صحبت می‌کرد، ولی هر وقت حرف از گذشته می‌شد، فقط یک اسم از دهانش می‌افتاد:
«گیلدا.»

می‌گفتند در سخت‌ترین روزهای بازداشت، وقتی همه از او فاصله گرفته بودند، فقط از یک نفر با احترام و حسرت حرف می‌زد.

حالا همان زن، ناگهان وارد زندان شده بود.

در راهرو، هنگامی که گیلدا از کنار چند زندانی عبور می‌کرد، سکوت عجیبی ایجاد شد. نگاه‌ها روی او ثابت مانده بود. بعضی با کنجکاوی، بعضی با احترام، و بعضی فقط برای اینکه ببینند زنی که سپهر این‌همه از او گفته، چه کسی‌ست.

گیلدا از این نگاه‌ها احساس سنگینی می‌کرد. هنوز نمی‌دانست سپهر طی این مدت درباره او چه گفته و چه تصویری از او در ذهن دیگران ساخته است.

وقتی برای پرسیدن اطلاعات سپهر وارد دفتر مسئول بند شد، مرد میانسال پشت میز قبل از هر حرفی لبخند کوتاهی زد و گفت:
ـ «پس شما همون گیلدا خانم هستین.»

گیلدا ابرو درهم کشید.
ـ «منو می‌شناسین؟»

مرد خنده آرامی کرد.
ـ «اینجا خیلیا اسم شما رو شنیدن… مخصوصاً از سپهر.»

برای اولین بار، قلب گیلدا تندتر زد.

ـ «چی درباره من گفته؟»

مسئول بند لحظه‌ای سکوت کرد.
ـ «هر کسی تو زندان یه نقطه‌ضعف داره. نقطه‌ضعف سپهر، شما بودین.»

این جمله در ذهن گیلدا ماند.

او سپهر را مردی مغرور و کم‌حرف می‌شناخت؛ کسی که احساساتش را به‌سختی بروز می‌داد. حالا تصور اینکه نام او در این زندان، میان این دیوارهای سرد، بارها از زبان سپهر تکرار شده باشد، برایش عجیب و سنگین بود.

و در همان لحظه، برای اولین بار حس کرد آمدنش به زندان لاکان، فقط یک اتفاق ساده یا یک پرونده کاری نبوده است.

گیلدا پس از خروج از دفتر مسئول بند، هنوز درگیر حرف‌هایی بود که درباره سپهر شنیده بود. برایش عجیب بود که نام او در زندان این‌قدر شناخته شده باشد. هر قدمی که در راهروهای سرد لاکان برمی‌داشت، نگاه زندانی‌ها و حتی بعضی مأموران را روی خودش حس می‌کرد.

در همان فکرها بود که یکی از مأموران نزدیک شد و گفت:
ـ «خانم وکیل… یکی درخواست ملاقات با شما داده.»

گیلدا بی‌آنکه نیاز به پرسیدن داشته باشد، فهمید چه کسی است.

قلبش برای لحظه‌ای سنگین شد.

دو سال بود سپهر را ندیده بود.
دو سالی که فقط شنیده بود بعد از جدایی‌شان، زندگی‌اش از هم پاشیده؛ مدتی در جنگل‌های شمال زندگی کرده، از شهری به شهر دیگر رفته و خودش را از همه پنهان کرده است.

آرام گفت:
ـ «سپهر؟»

مأمور سر تکان داد.

چند دقیقه بعد، در اتاق ملاقات کوچک و سرد زندان، سپهر روبه‌روی او نشست.

گیلدا در همان نگاه اول فهمید شایعات بیراه نبوده‌اند.

سپهر دیگر آن مرد سابق نبود.

صورتش آفتاب‌سوخته و لاغر شده بود. موهایش بلندتر از همیشه بود و ریش نامرتبش نشان می‌داد مدت‌ها زندگی آرام و منظمی نداشته. اما چشم‌هایش…
همان چشم‌های خسته و عمیقی بود که گیلدا خوب می‌شناخت.

سپهر هم فقط نگاهش می‌کرد؛ انگار هنوز باورش نشده بود گیلدا واقعاً روبه‌رویش نشسته است.

هیچ‌کدام چند ثانیه حرفی نزدند.

آخر سر گیلدا آرام گفت:
ـ «چی شد که سر از اینجا درآوردی؟»

سپهر نگاهش را به میز دوخت.
ـ «بدشانسی… فقط همین.»

گیلدا با لحن جدی گفت:
ـ «من وکیل‌ام سپهر. این جواب نیست.»

سپهر آهی کشید. خستگی از صدایش می‌بارید.

چند لحظه سکوت کرد، بعد آرام گفت:
ـ «چند هفته پیش از قزوین سوار اتوبوس رشت شدم… تو ترمینال یه پیرمرد بود که نمی‌تونست ساکشو بلند کنه.»

لبخند تلخی زد.

ـ «مثل همیشه دلم سوخت. ساکو گرفتم، گذاشتم تو قسمت بار اتوبوس… فقط همین.»

بعد نگاهش را بالا آورد.

ـ «بین راه، مأمورای مبارزه با مواد مخدر اتوبوسو نگه داشتن. تو همون ساک مواد پیدا کردن.»

گیلدا اخم کرد.
ـ «پیرمرد چی شد؟»

سپهر خنده کوتاه و تلخی کرد.
ـ «غیبش زد. انگار اصلاً وجود نداشته.»

ـ «و تنها مدرکشون علیه تو…؟»

ـ «دوربین ترمینال. اینکه ساک دست من بوده.»

گیلدا ساکت شد.

او سپهر را سال‌ها می‌شناخت.
می‌دانست شاید دنیا را رها کند، شاید آواره جنگل و جاده شود، اما اهل مواد و قاچاق نبود.

نگاهش را از پرونده گرفت و آرام پرسید:
ـ «واقعاً این دو سال کجا بودی؟»

سپهر چند ثانیه سکوت کرد.

ـ «هرجا که آدم وقتی چیزی برای از دست دادن نداره میره… بیشتر جنگل.»

گیلدا چیزی نگفت.

سپهر ادامه داد:
ـ «اوایل فکر می‌کردم چند روزه برمی‌گردم زندگی عادی… ولی نشد. از آدما فراری شده بودم.»

بعد برای اولین بار مستقیم در چشم‌های گیلدا نگاه کرد.

ـ «بعضی شبا تو جنگل فقط راه می‌رفتم که کمتر یادت بیفتم.»

این جمله باعث شد سکوت سنگینی بینشان بیفتد.

گیلدا نگاهش را از او گرفت.
برای اولین بار بعد از سال‌ها، در صدای سپهر شکستگی واقعی می‌شنید.

سپهر آرام‌تر گفت:
ـ «وقتی فهمیدن تو اومدی زندان، کل بند فهمید. اینجا همه دنبال قصه‌ان.»

در همان لحظه صدای پچ‌پچ از بیرون اتاق آمد.

یکی از سربازها با خنده آرامی گفت:
ـ «همین خانمه‌ست… همونی که سپهر واسه‌ش آواره شده بود.»

دیگری جواب داد:
ـ «میگن دو سال تو جنگلای شمال زندگی می‌کرده.»

سپهر با کلافگی چشم بست.
ـ «دیدی؟ اینجا خبر از دود سیگارم سریع‌تر پخش میشه.»

اما گیلدا این بار ناراحت نشد.

فقط به مرد روبه‌رویش نگاه کرد؛
مردی که روزی مغرور و محکم بود و حالا خسته، شکسته و بی‌پناه، پشت میله‌های زندان نشسته بود؛ آن هم فقط به‌خاطر کمک‌کردن به یک پیرمرد غریبه.

گیلدا آرام پوشه را بست.

ـ «پرونده‌ات رو می‌گیرم.»

سپهر سریع سر بلند کرد.
ـ «گیلدا، نه…»

ـ «تو بی‌گناهی.»

سپهر تلخ خندید.
ـ «اینجا بی‌گناه بودن کافی نیست.»

گیلدا از جا بلند شد.
ـ «برای بقیه شاید. برای من نه.»

سپهر چند لحظه فقط نگاهش کرد.
نگاهی عمیق، خسته و پر از حرف‌هایی که هیچ‌وقت گفته نشده بودند.

و برای اولین بار بعد از دو سال آوارگی، حس کرد شاید هنوز همه‌چیز تمام نشده باشد.

سپهر پشیر، در آن غروبِ نمناکِ زندان، غزلی عاشقانه خواند؛
صدایش از میان میله‌ها گذشت و روی دیوارهای سرد نشست.
گیلدا، که دو بار برگشته بود و از او وکالت گرفته بود،
امضایش را هم گرفته بود؛
اما آنچه باقی مانده بود، نه کاغذ بود و نه مُهر،
بلکه لرزشِ عجیبی بود که میان نام‌ها افتاده بود.

سپهر گریه می‌کرد؛
نه از ترسِ حبس،
بلکه از شوقی که راهِ نفسش را بسته بود.
اشک‌هایش آرام روی صورتش می‌لغزیدند
و در نور کم‌رنگِ چراغِ راهرو،
مثل تکه‌های کوچکِ شعر می‌درخشیدند.

او زیر لب گفت:

> در این قفس،
> اگرچه دیوار سهم من است،
> تو آمدی و دلِ من
> از میله‌ها عبور کرد.

گیلدا ایستاد.
نگاهش هم مهربان بود، هم دور.
انگار می‌خواست برود،
اما هر بار که برمی‌گشت،
چیزی از او می‌گرفت:
یک امضا،
یک سکوت،
یک تکه امید.

آن شب در زندان،
اتفاقات عجیبی افتاد.
نگهبانِ پیر، که همیشه عبوس بود،
بی‌اختیار زیر لب همان غزل را زمزمه کرد.
زندانیِ اتاق بغلی،
برای نخستین بار بعد از ماه‌ها،
لبخند زد.
حتی کلیدها در جیبِ مأمور،
صدایی نرم‌تر از همیشه داشتند.

سپهر فهمید
گاهی عشق،
نه در آزادی،
بلکه در همان لحظه‌ای اتفاق می‌افتد
که آدمی می‌فهمد هنوز می‌تواند گریه کند،
هنوز می‌تواند شعر بخواند،
و هنوز،
با وجودِ همهٔ دیوارها،
دلش برای کسی بلرزد.

روز دوم، هوای دادگاه سنگین و خاکستری بود.
گیلدا از صبح زود آمده بود؛ پرونده را محکم در دست گرفته و بی‌آنکه به شلوغی راهروها توجه کند، مستقیم به اتاق درخواست ملاقات رفت. بعد از بحثی کوتاه و چند امضا، توانست مجوز ملاقات حضوری بگیرد؛ «برای بررسی بیشتر پرونده»؛ جمله‌ای رسمی که هیچ‌کس نمی‌دانست پشتش چه آشوبی پنهان شده است.

وقتی وارد زندان شد، سپهر را به اتاق کوچکی آوردند؛
اتاقی با یک میز فلزی، دو صندلی و شیشه‌ای که این بار میانشان نبود.

سپهر ابتدا فقط نگاهش کرد.
چند ثانیه طول کشید تا باور کند گیلدا روبه‌رویش نشسته است، بی‌فاصله، بی‌تلفن، بی‌دیوار شیشه‌ای.

گیلدا پوشه را باز کرد و سعی کرد رسمی حرف بزند:
«چند تناقض در پرونده هست. باید جزئیات آن شب را دوباره بگویی.»

اما صدایش استحکام همیشگی را نداشت.

سپهر آرام خندید و گفت:
«تو برای پرونده برگشتی… یا برای من؟»

گیلدا سکوت کرد.
خودکار را میان انگشتانش چرخاند تا لرزش دستش دیده نشود.
بعد آهسته گفت:
«اگر فقط پرونده بود، این ملاقات حضوری را نمی‌گرفتم.»

سکوت سنگینی اتاق را پر کرد.
از بیرون صدای بسته شدن درهای آهنی می‌آمد، اما در آن لحظه انگار هیچ‌چیز جز نفس‌های آرام آن دو وجود نداشت.

سپهر شروع کرد به تعریف کردن؛
از شب بازداشت،
از شعر نیمه‌تمامی که در جیبش مانده بود،
از ترسی که نداشت،
و از لحظه‌ای که فهمید گیلدا برخلاف بقیه فقط به جرم نگاه نمی‌کند، بلکه به خودِ آدم نگاه می‌کند.

گیلدا یادداشت می‌نوشت، اما چند بار بی‌اختیار نگاهش روی صورت سپهر ماند.
چشم‌های او هنوز خسته بود، اما دیگر خاموش نبود.

ناگهان سپهر برگه‌ای کوچک از جیب لباس زندانش بیرون آورد؛ کاغذی تاخورده، پر از خط‌های نامنظم.

گفت:
«دیشب نوشتمش.»

گیلدا کاغذ را باز کرد. روی آن نوشته بود:

«در زندانی که شبش بوی آهن می‌دهد،
تو آمدی
و ناگهان
گریه شکل دیگری از امید شد.»

گیلدا نفس عمیقی کشید.
برای اولین بار در تمام سال‌های وکالتش، نمی‌توانست میان احساس و وظیفه مرز روشنی پیدا کند.

مأمور از پشت در صدا زد:
«وقت ملاقات تمام شد.»

اما هیچ‌کدام بلند نشدند.
چند ثانیهٔ کوتاه، فقط به هم نگاه کردند؛
انگار هر دو می‌دانستند داستانی که با یک پرونده شروع شده، دیگر فقط یک پرونده نیست.

صبح خاکستری رشت آرام‌آرام روی ساختمان دادسرا می‌نشست. گیلدا با پرونده‌ها زیر بغل وارد شد. راهروها پر از رفت‌وآمد بود، اما ذهن او فقط روی یک چیز متمرکز بود: پروندهٔ سپهر.

ابتدا سراغ پروندهٔ آن جوان دیگر رفت. چند صفحه را دقیق خواند، چند تناقض پیدا کرد و لایحه‌ای کوتاه و محکم نوشت. کلماتش حساب‌شده بود؛ مثل کسی که می‌داند هر جمله می‌تواند سرنوشت کسی را تغییر دهد. برگه را ثبت کرد و پوشه را بست.

بعد آرام پوشهٔ دوم را جلو کشید؛ پروندهٔ سپهر.

صفحه‌ها را یکی‌یکی ورق زد. گزارش بازداشت، صورتجلسهٔ کشف، اظهارات اولیه. همه‌چیز ظاهراً ساده به نظر می‌رسید، اما ناگهان چشمش روی یک کلمه ثابت ماند: ساک.

در گزارش نوشته شده بود:
«یک ساک طوسی کهنه که داخل آن مواد مخدر کشف شده است.»

گیلدا چند لحظه بی‌حرکت ماند. حس کرد چیزی در این ماجرا درست نیست. سرش را بالا گرفت و به سمت اتاق بازپرس رفت.

چند دقیقه بعد، روبه‌روی میز بازپرس نشسته بود. با صدایی آرام اما محکم گفت:
«برای روشن شدن موضوع، تقاضای بررسی مجدد ساک مکشوفه را دارم. ممکن است نکته‌ای در آن باقی مانده باشد.»

بازپرس کمی فکر کرد، سپس قلم برداشت و روی برگه‌ای نوشت.
نامه‌ای صادر شد تا در واحد مواد مخدر، ساک دوباره بررسی شود و وکیل نیز در آن حضور داشته باشد.

ساعتی بعد، گیلدا در اتاق بررسی ادله ایستاده بود. روی میز فلزی، همان ساک طوسی کهنه قرار داشت. پارچه‌اش فرسوده بود و زیپش با صدایی خشک باز شد.

مأمور مواد مخدر دستکش پوشید و محتویات را آرام بیرون آورد. همه با دقت نگاه می‌کردند. چند بسته، چند تکه پارچه… و بعد لحظه‌ای مکث.

مأمور ناگهان گفت:
«یک لحظه…»

او کنار درز داخلی ساک دست برد. چیزی کوچک بیرون کشید.
یک کاغذ تاخوردهٔ کوچک.

اتاق برای چند ثانیه کاملاً ساکت شد.

کاغذ باز شد. مأمور با صدای آهسته خواند:
«جسد مادرت دست ماست.»

هوای اتاق سنگین شد.
گیلدا حس کرد خون از صورتش می‌رود. دستش را روی لبهٔ میز گذاشت تا تعادلش را از دست ندهد.

اما هنوز تمام نشده بود.

از لابه‌لای همان بخش ساک، مأمور تکهٔ دیگری بیرون آورد؛ یک کاغذ دوم. روی آن فقط یک نشانی نوشته شده بود:

«تهران — خیابان مولوی».

وقتی گیلدا نوشته را دید، سرش برای لحظه‌ای سیاهی رفت. آرام روی صندلی نشست. چند ثانیه طول کشید تا نفسش منظم شود.

بعد سرش را بالا آورد و با صدایی که دوباره استوار شده بود گفت:
«لطفاً هر دو کاغذ را دقیقاً در صورتجلسه قید کنید… و به عنوان پیوست پرونده برای نظر بازپرس ارسال شود.»

مأموران شروع به نوشتن کردند. صدای قلم روی کاغذ در اتاق می‌پیچید.

گیلدا به ساک طوسی خیره شده بود.
حالا دیگر مطمئن بود این پرونده فقط یک پروندهٔ مواد مخدر نیست.

پشت آن ساک کهنه،
رازی تاریک پنهان شده بود؛
رازی که از رشت شروع می‌شد
و ردّش به خیابان مولوی تهران می‌رسید.

و در همان لحظه، گیلدا فهمید
راهی که برای دفاع از سپهر شروع کرده،
او را به ماجرایی بسیار بزرگ‌تر از یک پروندهٔ ساده خواهد برد.

گیلداِ پورِ داودِِ، استادِ حقوقِ کیفریِ خاصِِ، با خشمِ عدالتِ الهیِِ، شکایتِ کیفریِ ازِ نوِِ روِ نوشتِ – بسیارِ قویِِ، پرِ ادلهِ تازهِ، تقدیمِ دادستانِ تهرانِِ. متنِ محکمِ، مثلِ شمشیرِ قانونِ ۲۹۰ِِ!

شکایتِ کیفریِ فوقِ‌العادهِ ازِ نوِ – قتلِ عمدِ حدیِ باِ محاربهِِ:

—

عنوانِ محکمِ: شکایتِ کیفریِ فوریِ قتلِ عمدِ حدیِ (مادهِ ۲۸۶، ۲۹۰، ۲۹۱ِ ق.م.ا.) باِ ادلهِ جدیدِ دستگیرکنندهِ – تقاضایِ تحقیقاتِ گستردهِ مخفیِ و قصاصِ فوریِ

تقدیمِ محترمانهِ و قاطعِ بهِ: دادستانِ عمومیِ و انقلابِ تهرانِِ
(مستندِ بهِ موادِ ۱۲۷، ۱۷۲ِ ق.آ.د.ک.، ۲۹۰ِ ق.م.ا.، علمِ قاضیِ و مصلحتِ عمومیِ)ِ

شاکیانِ مصیبت‌زدهِ:
۱. علیِ رضاییِِ، ۲۵ سالهِ، کارمندِ بانکِ ملیِ، ساکنِ تهرانِ، مولویِ، پلاکِ ۴۵ِِ، تلفنِ ۰۲۱-… .
۲. نرگسِ رضاییِِ، ۲۲ سالهِ، خانه‌دارِ، ساکنِ همانِ.

وکیلِ شاکیانِ (مسئولِ پروندهِ):
گیلداِ پورِ داودِِ، وکیلِ پایهِ یکِ دادگستریِ تهرانِ، پروانهِ … ، دفترِ کارگرِ شمالیِ، پلاکِ ۱۲۹ِِ، تلفنِ ۰۲۱-… .

متهمِ اصلیِ (و همدستانِ احتمالیِ): فردِ ناشناسِ متهمِ بهِ قتلِ (شناساییِ فوریِ ازِ ادلهِ جدیدِ)ِ.

شرحِ وقایعِ مستندِ و تکان‌دهندهِ (ازِ نوِ):
درِ غروبِ خونینِ ۱۵/۰۲/۱۳۶… ، ساعتِ ۱۹:۳۰ِ دقیقِ، بانویِ مظلومِ محیاِ رضاییِِ (۵۰ سالهِ، مادرِ بی‌گناهِ شاکیانِ) توِ کوچهِ تاریکِ مولویِ تهرانِِ، بدونِ ذره‌ایِ تقصیرِ، توسطِ متهمِ ناشناسِ با چاقویِ تیزِ ۲۰ سانتی‌متریِ (شمارهِ سریالِ …)ِ ازِ ناحیهِ مهرهِ چهارمِ گردنِ و کمرِ موردِ ضربهِ وحشیانهِ قرارِ گرفتِ و درِجا، باِ فریادِ «خدایاِ»ِ، بهِ شهادتِ رسیدِ.

گزارشِ زارخانِ آهِ تهرانِ شمارهِ ۱۳۶…/۰۲/۱۵ِ، لکهِ خونِ فراوانِِ، اثرِ دستِ مشکوکِِ و چاقویِ رها شدهِِ روِ صراحتاًِ اثباتِ می‌نمایدِ. اینِ نهِ قتلِ سادهِ، محاربهِ مسلحانهِِ و افسادِ فیِ الارضِِ استِ – وحشتِ عمومیِِ درِ محلهِ پرجمعیتِ مولویِِ ایجادِ نمودهِ، امنیتِ صدهاِ شهروندِ روِ سلبِ کردهِ (شاهدانِ متعددِ تأییدِ).

الحاقِ ادلهِ جدیدِ دستگیرکنندهِ (کشفِ تازهِ):
۱. دستِ راستِ و پایِ چپِ متهمِِ (باِ خالِ آبیِ بزرگِ برِ انگشتِ شستِِ و حلقهِ نقرهِ باِ حکِ "علی"ِ)، درِ ۲۲/۰۲/۱۳۶… ، توِ حوزهِ دقیقِ محلِ سکونتِ مقتولِ (کوچهِ پشتیِ مولویِ)ِ پیداِ شدِ – گزارشِ کلانتریِ ۱۲ِ شمارهِ …ِ (پیوستِ عکسِ و گزارشِ). DNAِ فوریِِ باِ چاقویِ صحنهِ جرمِ مطابقتِ ۹۹٪ِ!
۲. نامهِ تهدیدآمیزِ ناشناسِِ بهِ درِ خانهِ شاکیانِ: «محیاِ انتقامِ گرفتِ، بعدیِ شماییدِ!ِ» – خطِ کجِ و جوهرِ مشکیِ، کارشناسیِ خطِ فوریِِ لازمِ (پیوستِ اصلیِ نامهِ).
۳. بقایایِ تنهِ جسدِ خونینِ متهمِِ + اموالِ شخصیِ (کیفِ چرمِ قهوه‌ایِ، دستهِ کلیدِ ۵ تاییِ، ۲۰۰ هزارِ تومانِ نقدِ، کارتِ شناساییِ پارهِ)ِ، درِ منطقهِ متروکهِ ورامینِ (کیلومترِ ۲۰ِ جادهِ قم، کنارِ کانالِ خشکِ)ِ کشفِ شدِ – گزارشِ پلیسِ راهِ ورامینِ شمارهِ …ِ (پیوستِ). اینِ اقرارِ غیرِمستقیمِ متهمِِ بهِ جرمِ استِ!

دلایلِ غیرِقابلِ انکارِ و علمیِ:
۱. گزارشِ کاملِ آگاهیِ تهرانِِ + کلانتریِِ (پیوستِ ۱۰ برگِ).
۲. اظهاراتِ ۵ شاهدِ عینیِِ (کوچه‌بانِ حاجِ احمدِ، کاسبِ نانِ، رهگذرِ سهِ نفرِ) – فرارِ متهمِ باِ کلاهِ نمدیِ الموتیِِ (پیوستِ).
۳. کارشناسیِ پزشکیِ قانونیِِ: قتلِ عمدِ حدیِ باِ نیتِ قتلِ و عملِ مادیِِ (پیوستِ).
۴. DNAِ، اثرِ انگشتِ و کارشناسیِ خطِِ (درِ جریانِ، تقاضایِ تسریعِ).
۵. استنادِ فقهیِ محکمِ: شیخِ صدوقِ (منِ لا یحضرُ الفقیهِ)ِ، امامِ خمینیِ (تحریرِ الوسیلهِ، بابِ قصاصِ)ِ، مادهِ ۲۹۰ِ ق.م.ا. (محاربهِ)ِ – حرمتِ اسرافِ درِ خونِ مسلمینِِ!

خواستهِ قاطعِ و فوریِ (اجرایِ شرعِ):
۱. دستورِ فوریِ تحقیقاتِ مبسوطِ، مخفیِ و گستردهِِ (تیمِ ویژهِ آگاهیِ + کارشناسیِ ۲۴ ساعتهِ DNAِ/خطِ/اموالِ).
۲. شناساییِ کاملِ هویتِ متهمِِ ازِ خالِ، حلقهِ، کلیدهاِ و اموالِِ (تحقیقِ محلیِ مولویِ + ورامینِ + الموتِ؟).
۳. بررسیِ نامهِ تهدیدِِ و ارتباطِ مستقیمِ باِ صحنهِِ + دستگیریِ همدستانِِ.
۴. صدورِ قرارِ تأمینِ کیفریِ درجهِ یکِِ و ارجاعِ مستقیمِ بهِ دادگاهِ کیفریِ یکِِ برایِ قصاصِ نفسِ فوریِِ.
۵. پرداختِ دیهِ کاملِ (۱۰۰ شترِ معادلِ)ِ + خساراتِ معنویِ ۵۰ میلیونِِ + حفاظتِ مسلحانهِ ازِ شاکیانِِ.

اینِ شکایتِ، فریادِ خونِ محیاِِ استِ – عدالتِ الهیِ اجراِ شودِِ، متهمِ سرکشِ مجازاتِ گرددِِ!

گیلدا حالا دیگر مطمئن بود که شباهت اتفاق‌ها تصادفی نیست.

او نیازی نداشت پروندهٔ قتل تهران را مستقیماً از دادسرای تهران بخواهد؛ چون خودش پیش‌تر وکیل پروندهٔ «محیا» بود. همان پرونده‌ای که رسانه‌ای شده بود و حتی برای توضیح ابعادش به تلویزیون رفته بود. او جزئیات را از حفظ می‌دانست؛ نوع نامه‌ها، جنس کاغذ، حتی فشار قلم روی واژه‌ها.

وقتی آن کاغذِ پیدا شده در ساک طوسی را دید، چیزی در ذهنش روشن شد.

نه فقط متن تهدید،
بلکه خودِ کاغذ.

رنگ زردِ کم‌رنگ، تاخوردگی خاص، و مهم‌تر از همه نوع دست‌خط؛ همان کشیدگی حرف‌ها، همان فاصله‌های نامنظم میان کلمات.

گیلدا آرام زیر لب گفته بود:
«این خط را قبلاً دیده‌ام…»

در پروندهٔ محیا، چند نامهٔ ناشناس به خانهٔ مقتول ارسال می‌شد. نامه‌هایی تهدیدآمیز و مبهم که پلیس آن زمان نتوانسته بود فرستنده‌اش را پیدا کند.

حالا همان سبک نوشته، از داخل ساک مواد مخدر بیرون آمده بود.

پس جمع‌بندی گیلدا کم‌کم شکل گرفت:

– سپهر احتمالاً مباشر اصلی حمل مواد نبوده.
– ساک به شکل هدفمند به او رسیده یا در اختیارش قرار گرفته.
– فرستنده یا صاحب اصلی ساک، به پروندهٔ قدیمی محیا ارتباط دارد.
– فردی که نامه‌های تهدیدآمیز را می‌فرستاده، هنوز فعال است.
– و مهم‌تر از همه: این فرد می‌خواسته پیامی را پنهان کند، نه مواد را.

مواد مخدر شاید فقط پوشش بوده است.

گیلدا روی تختهٔ کوچکی در دفترش سه اسم نوشت:

– سپهر
– محیا
– پیرمرد ناشناس

بعد میانشان خط کشید.

او به این نتیجه رسید که پیرمرد یا:
– حامل پیام‌ها بوده،
– یا واسطه‌ای برای جابه‌جایی ساک‌ها و نامه‌ها،
– یا کسی که از قتل قدیمی خبر دارد اما مستقیم وارد ماجرا نشده.

اما یک نکته خطرناک‌تر بود.

اگر خط و کاغذ مشابهت داشت، یعنی فرستنده آن‌قدر مطمئن بوده که سال‌ها روشش را عوض نکرده. این اعتماد فقط وقتی شکل می‌گیرد که فرد احساس کند کسی به او شک نخواهد کرد.

پس احتمال دارد قاتل یا عامل اصلی، فردی کاملاً عادی و دور از ذهن باشد؛ کسی که سال‌ها کنار پرونده‌ها حضور داشته بدون اینکه دیده شود.

گیلدا تصمیمش را گرفت.

او باید:
– نمونهٔ نامه‌های پروندهٔ محیا را با یادداشت داخل ساک تطبیق می‌داد،
– از بازپرس درخواست کارشناسی خط می‌کرد،
– مسیر ورود ساک به دست سپهر را دقیق بازسازی می‌کرد،
– و مهم‌تر، هویت پیرمرد ناشناس را پیدا می‌کرد.

چون حالا برایش روشن شده بود:

سپهر شاید متهم پروندهٔ مواد باشد،
اما احتمالاً خودش هم قربانی همان شبکه‌ای است که سال‌ها پیش محیا را به قتل رسانده بود.

و این یعنی ماجرا تازه شروع شده است.

شب دیر وقت بود. دفتر گیلدا در سکوت فرو رفته بود. فقط چراغ مطالعه روی میز روشن بود و دو مدرک کنار هم قرار داشتند:

– نامه‌های تهدیدآمیز پروندهٔ قتل محیا
– کاغذ پیدا شده در ساک طوسی منتسب به سپهر

گیلدا با دقتی وسواس‌گونه دوباره هر دو را بررسی کرد. جنس کاغذ تقریباً یکسان بود. بافت الیاف، ضخامت، حتی رنگ زرد مایل به خاکستری. مهم‌تر از آن نحوهٔ نگارش بود؛ کشیده شدن حرف «د»، فاصله‌های نامنظم میان کلمات، و شیوهٔ تا کردن کاغذ.

از نظر حقوقی این هنوز «دلیل قطعی» نبود، اما یک قرینهٔ مهم محسوب می‌شد.

همین‌جا ذهن گیلدا به چند فرضیه رسید؛ فرضیه‌هایی که هر کدام اگر درست می‌بودند، مسیر پرونده را کاملاً تغییر می‌دادند.

فرضیهٔ اول: سپهر عامل اصلی است.
اگر این فرض درست باشد، باید پذیرفت که سپهر نه‌تنها در حمل مواد نقش داشته بلکه به نحوی با پروندهٔ قتل محیا نیز مرتبط است. در این حالت وجود یادداشت در ساک می‌تواند نشان‌دهندهٔ ارتباط مستقیم او با تهدیدها باشد. اما این فرضیه چند مشکل جدی داشت:

– در بازجویی‌ها رفتار سپهر با الگوی مجرمان سازمان‌یافته تطابق نداشت.
– هیچ سابقهٔ کیفری جدی در پروندهٔ او دیده نمی‌شد.
– انگیزهٔ او برای تهدید دربارهٔ «جسد مادر» هنوز نامشخص بود.

از نظر حقوقی، بدون انگیزه، سابقه و ارتباط عملیاتی این فرضیه ضعیف می‌شد.

فرضیهٔ دوم: سپهر فقط یک واسطه یا قربانی است.
در این سناریو، ساک عمداً به نحوی به او رسیده تا مسئولیت به گردنش بیفتد. قرار دادن آن یادداشت در داخل ساک می‌تواند دو هدف داشته باشد:

– ارسال پیام تهدید به فردی دیگر
– یا ساختن یک صحنهٔ جرم گمراه‌کننده

در پرونده‌های سازمان‌یافتهٔ مواد مخدر، استفاده از افراد بی‌خبر یا کم‌اطلاع به عنوان حامل بسیار رایج است. در این حالت سپهر ممکن است اصلاً از وجود آن یادداشت یا حتی محتویات واقعی ساک خبر نداشته باشد.

فرضیهٔ سوم: پیرمرد ناشناس محور ماجراست.
در گزارش اولیه از مردی با پالتوی خاکستری و عصا یاد شده بود. اگر این فرد همان کسی باشد که ساک را جابه‌جا کرده، چند احتمال مطرح می‌شود:

– او حامل پیام‌های تهدیدآمیز بوده
– یا واسطه‌ای میان قاتل و شبکهٔ توزیع
– یا حتی فردی که عمداً می‌خواسته ردّ پروندهٔ قتل را به پروندهٔ مواد پیوند بزند

از نظر حقوقی، اگر نقش این فرد در زنجیرهٔ انتقال ساک اثبات شود، می‌تواند کل ساختار اتهام علیه سپهر را متزلزل کند.

فرضیهٔ چهارم: یک گروه تبهکاری پشت ماجراست.
این فرضیه برای گیلدا از همه پیچیده‌تر بود. چون شباهت کاغذها نشان می‌داد یک الگوی ثابت وجود دارد. در جرایم سازمان‌یافته گاهی گروه‌ها عمداً از نشانه‌های ثابت استفاده می‌کنند تا:

– پیام بفرستند
– رعب ایجاد کنند
– یا کنترل روانی بر قربانیان داشته باشند

در این حالت قتل محیا، نامه‌های تهدیدآمیز، و ساک مواد مخدر می‌توانند بخشی از یک شبکهٔ بزرگ‌تر باشند.

اما مشکل اصلی همچنان باقی بود.

اگر این شبکه وجود داشت، چرا سپهر؟

چرا باید یک شاعر جوان، که در زندان شعر می‌نوشت و در بازجویی‌ها نشانی از حرفه‌ای بودن نداشت، ناگهان در مرکز چنین پرونده‌ای قرار بگیرد؟

گیلدا به عقب تکیه داد. ذهنش میان منطق حقوقی و حس درونی‌اش در رفت‌وآمد بود.

از نظر حقوقی، او نمی‌توانست به احساس اعتماد کند. باید فقط به ادله تکیه می‌کرد:

– تطبیق کارشناسی خط میان دو نامه
– بررسی مسیر واقعی ساک
– شناسایی پیرمرد ناشناس
– و کشف ارتباط واقعی میان پروندهٔ محیا و پروندهٔ مواد

اما از نظر انسانی، یک سؤال مدام در ذهنش تکرار می‌شد:

اگر سپهر بی‌گناه باشد،
پس کسی با دقتی عجیب در حال ساختن یک متهم است.

و اگر سپهر بی‌گناه نباشد،
آن‌وقت او با مجرمی روبه‌روست که سال‌ها ردّ خود را در میان چند پرونده پنهان کرده است.

گیلدا به دو کاغذ روی میز خیره شد.

دو تکه کاغذ ساده،
اما میان آن‌ها شاید پلی وجود داشت که از قتل محیا در تهران
تا ساک مواد مخدر در رشت کشیده شده بود.

و در انتهای آن پل،
یا یک پیرمرد ناشناس ایستاده بود،
یا شبکه‌ای از تبهکاران،
یا شاید… خود سپهر.

با وجود تمام تردیدها، گیلدا فهمید که این پرونده دیگر یک بررسی سادهٔ شخصی نیست. حجم قرائن، تضادها و ارتباط احتمالی میان دو پرونده، نیاز به نگاه جمعی و تخصصی داشت. بنابراین تصمیم گرفت موضوع را در یک نشست علمی و حقوقی با حضور چند وکیل باتجربه مطرح کند.

چند روز بعد، در سالن کوچک یکی از مؤسسات حقوقی رشت، جلسه‌ای تشکیل شد. گیلدا از چند وکیل کیفری، یک استاد آیین دادرسی کیفری، و یک کارشناس سابق دادسرا دعوت کرده بود. هدف جلسه روشن بود: تحلیل حقوقی و ادله‌ای پرونده.

ابتدا گیلدا خلاصه‌ای دقیق و مستند ارائه داد. او موضوع را کاملاً حقوقی و بدون پیش‌داوری مطرح کرد:

– کشف ساک طوسی حاوی مواد مخدر که به سپهر منتسب شده است
– یافتن یادداشت تهدیدآمیز داخل همان ساک
– شباهت جدی کاغذ و سبک نوشتار با نامه‌های تهدید در پرونده قتل محیا
– وجود پیرمرد ناشناس در زنجیرهٔ انتقال ساک
– نبود قرائن کافی مبنی بر عضویت سپهر در شبکهٔ مواد مخدر

سپس دو مدرک اصلی را روی میز گذاشت: تصویر نامه‌های پرونده محیا و تصویر یادداشت داخل ساک.

فضای جلسه کاملاً تخصصی بود. یکی از وکلا ابتدا از منظر ادله اثبات دعوا صحبت کرد. او گفت شباهت کاغذ و دست‌خط به‌تنهایی دلیل قطعی محسوب نمی‌شود، اما می‌تواند مبنای درخواست کارشناسی رسمی خط و سند باشد.

وکیل دیگری به موضوع از زاویهٔ عنصر مادی جرم نگاه کرد. او توضیح داد در جرم حمل مواد مخدر، صرف کشف مواد نزد متهم کافی نیست؛ باید علم و قصد متهم نسبت به مواد نیز احراز شود. اگر ثابت شود ساک به سپهر تحمیل شده یا بدون اطلاع او در اختیارش قرار گرفته، مسئولیت کیفری او به‌شدت محل تردید می‌شود.

استاد آیین دادرسی نکته مهم‌تری را مطرح کرد. او گفت:
اگر ارتباط میان یادداشت داخل ساک و پروندهٔ قتل محیا ثابت شود، این موضوع می‌تواند نشان دهد که پروندهٔ مواد مخدر صرفاً یک پوشش یا صحنه‌سازی بوده است. در چنین حالتی لازم است دادسرا بررسی کند آیا هدف از قرار دادن ساک، انتساب جرم به فردی خاص بوده است یا خیر.

بحث به موضوع پیرمرد ناشناس رسید. یکی از وکلا گفت در بسیاری از پرونده‌های سازمان‌یافته، افراد مسن به عنوان واسطهٔ انتقال یا پوشش عملیاتی استفاده می‌شوند، زیرا کمتر جلب توجه می‌کنند. بنابراین شناسایی این فرد می‌تواند حلقهٔ مفقودهٔ پرونده باشد.

در پایان جلسه، جمع‌بندی حقوقی نسبتاً روشنی شکل گرفت:

1. باید فوراً درخواست کارشناسی تطبیق خط و کاغذ میان دو پرونده ارائه شود.
2. مسیر انتقال ساک تا رسیدن به سپهر باید دقیقاً بازسازی شود.
3. شناسایی پیرمرد ناشناس باید در دستور کار تحقیقات قرار گیرد.
4. اگر قرائن تقویت شود، ممکن است موضوع ارتباط دو پروندهٔ کیفری در دو حوزه قضایی مطرح شود.

پس از چند ساعت بحث، جلسه تمام شد. وکلا یکی‌یکی رفتند، اما گیلدا هنوز پشت میز نشسته بود.

حالا دست‌کم یک چیز برایش روشن شده بود:

پرونده دیگر فقط دربارهٔ گناهکار بودن یا نبودن سپهر نیست.

مسئله این است که آیا یک جنایت قدیمی در حال پنهان شدن پشت یک پروندهٔ مواد مخدر است یا نه.

و پاسخ این سؤال می‌توانست سرنوشت چند پرونده و چند انسان را تغییر دهد.

صبح بارانی رشت، خیابان‌های اطراف دادسرا بوی نم و کاغذ خیس‌خورده می‌داد. گیلدا از پله‌های ساختمان بازپرسی بالا رفت؛ پوشهٔ قطور پرونده را محکم در آغوش گرفته بود. از شب قبل تقریباً نخوابیده بود. هرچه بیشتر اسناد را کنار هم می‌گذاشت، تصویر پرونده مبهم‌تر و در عین حال خطرناک‌تر می‌شد.

او مستقیم وارد شعبه بازپرسی شد.

بازپرس که از پیگیری مداوم وکیل جوان متعجب شده بود، عینکش را بالا زد و گفت:
«خانم وکیل، هنوز هم معتقدید این پرونده فقط حمل مواد نیست؟»

گیلدا بدون مکث پاسخ داد:
«خیر آقای بازپرس. قرائن نشان می‌دهد بخشی از واقعیت پنهان مانده. برای کشف حقیقت باید مسیر انتقال ساک و نحوهٔ رسیدن آن به موکلم دقیقاً بازسازی شود.»

سپس درخواست کتبی خود را روی میز گذاشت.

در متن درخواست، او با استناد به اصول آیین دادرسی کیفری توضیح داده بود که:
– مطابق اصل کشف حقیقت در تحقیقات مقدماتی، مقام قضایی مکلف است تمامی ادلهٔ له و علیه متهم را بررسی کند.
– با توجه به اظهارات سپهر دربارهٔ دریافت ساک از فردی ناشناس، ضرورت دارد امکان صحت این ادعا از طریق تحقیقات میدانی و فنی بررسی شود.
– بازسازی مسیر حرکت متهم و بررسی اسناد حمل‌ونقل می‌تواند در احراز یا رد عنصر معنوی جرم مؤثر باشد.

او تقاضا کرده بود:
1. مجوز ملاقات مجدد با سپهر در زندان صادر شود.
2. امکان اخذ توضیحات تکمیلی دربارهٔ مسیر سفر فراهم گردد.
3. دستورات لازم برای استعلام از ترمینال مسافربری رشت صادر شود.

بازپرس لحظاتی سکوت کرد. بعد برگه را امضا کرد و نوشت:
«با درخواست ملاقات و تحقیقات تکمیلی موافقت می‌شود.»

چند ساعت بعد، گیلدا وارد زندان شد.

هوای سرد راهروی ملاقات، بوی آهن و رطوبت می‌داد. سپهر را آوردند. خسته‌تر از قبل بود، اما وقتی گیلدا نشست، نگاهش برای لحظه‌ای آرام شد.

گیلدا این بار مثل یک بازجوی دقیق عمل می‌کرد؛ نه فقط وکیل.

دفترش را باز کرد و گفت:
«از ابتدا. دقیق. هیچ جزئیاتی رو حذف نکن.»

سپهر آهسته شروع کرد:
– ساعت تقریبی تحویل گرفتن ساک
– محل ایستادن پیرمرد
– رنگ پالتوی او
– مدل عصا
– شماره یا رنگ اتوبوس
– ساعت حرکت
– محل دقیق نشستن
– شماره صندلی
– زمان توقف بین مسیر
– ساعت پیاده شدن
– اینکه آیا پیرمرد در طول مسیر هنوز ساک دیگری همراه داشته یا نه

گیلدا همه چیز را ثبت کرد. حتی مکث‌های سپهر را.

وقتی سپهر گفت:
«فکر کنم اتوبوس سبز و سفید بود…»
گیلدا دوباره پرسید:
«فکر می‌کنی یا مطمئنی؟»

سپهر چند لحظه فکر کرد:
«نه… مطمئنم. سبز تیره بود. روی شیشه جلو هم اسم شرکت نوشته شده بود.»

این جزئیات برای گیلدا مهم بود. چون در آن سال‌ها سفرهای بین‌شهری کاملاً بلیت‌محور انجام می‌شد و اطلاعات صندلی‌ها ثبت می‌شد.

پس از پایان ملاقات، گیلدا مستقیم به دفترش برگشت و گزارشی رسمی تنظیم کرد.

در گزارش خطاب به بازپرس نوشت:

«نظر به اظهارات موکل و ضرورت احراز صحت یا کذب ادعاهای مطروحه، تقاضا می‌شود دستور فرمایید:
1. مشخصات اتوبوس مورد اشاره از طریق شرکت مسافربری استخراج گردد.
2. فهرست مسافران حاضر در صندلی‌های مجاور موکل بررسی شود.
3. افراد مذکور جهت تحقیق احضار شوند تا زمان سوار و پیاده شدن اشخاص و وضعیت همراهان احتمالی روشن گردد.
4. تصاویر دوربین‌های مداربسته ترمینال رشت مورد بازبینی قرار گیرد.
5. بررسی شود:
الف) آیا موکل در ترمینال پیاده شده یا در بین مسیر؛
ب) آیا فرد سالمند مورد اشاره در تصاویر قابل شناسایی است؛
ج) آیا نامبرده بیش از یک ساک همراه داشته است یا خیر.»

او در ادامه، با استناد به مواد مربوط به تحقیقات مقدماتی در قانون آیین دادرسی کیفری تأکید کرد:

«انجام تحقیقات مزبور می‌تواند در کشف حقیقت، احراز عنصر روانی جرم و تعیین نقش واقعی اشخاص دخیل در انتقال ساک مؤثر باشد.»

بازپرس این بار با دقت بیشتری گزارش را خواند. حالا حتی خودش هم احساس می‌کرد پرونده چیزی فراتر از یک کشف سادهٔ مواد مخدر است.

دستور رسمی صادر شد.

دو روز بعد، گیلدا شخصاً نامهٔ قضایی را به ترمینال رشت برد.

رئیس ترمینال ابتدا با احتیاط برخورد کرد، اما وقتی مهر بازپرسی را دید، همکاری کامل آغاز شد.

بایگانی بلیت‌ها بررسی شد.

نام مسافران…

صبح خاکستری و سردی بود. راهروهای دادسرا مثل همیشه شلوغ بودند؛ صدای کفش مأموران روی سنگ‌های قدیمی، همهمه مراجعان و بوی چای مانده، فضای ساختمان را سنگین کرده بود. گیلدا پوشه پرونده را محکم در دست گرفته بود و مستقیم به سمت شعبه بازپرسی رفت.

چند هفته از ارسال استعلام‌ها و بررسی دوربین‌های ترمینال گذشته بود و حالا او می‌خواست بداند تحقیقات به کجا رسیده است.

در زد.

بازپرس بدون اینکه سر بلند کند گفت:

ـ بفرمایید خانم وکیل.

گیلدا نشست.

ـ در خصوص تحقیقات ترمینال خواستم ببینم پاسخی واصل شده یا خیر؟

بازپرس این بار پرونده را بست و کمی جلو آمد.

ـ بله. جواب اولیه رسیده.

نگاه گیلدا ثابت ماند.

بازپرس ادامه داد:

ـ ترمینال بر اساس لیست بلیت‌ها، مسافرانی که روی صندلی‌های مجاور سپهر و اون پیرمرد نشسته بودن رو شناسایی کرده. دو نفر معرفی شدن. پرونده رو فرستادیم آگاهی که تحقیق کنه.

این اولین بار بود که بخشی از اظهارات سپهر با مدرک خارجی تأیید می‌شد.

گیلدا آرام پرسید:

ـ نتیجه تحقیقات آگاهی مشخص شده؟

بازپرس گفت:

ـ هنوز کامل نه. ولی احضارشون کردن و توضیحاتی دادن.

***

چند روز بعد، گیلدا دوباره به شعبه مراجعه کرد.

این بار بازپرس مستقیم سراغ پرونده رفت. چند برگ گزارش تایپ‌شده را بیرون کشید و گفت:

ـ آگاهی پاسخ داده.

گیلدا ساکت ماند.

بازپرس شروع به خواندن بخشی از گزارش کرد:

«شهود اعلام نمودند هنگام استقرار مسافران، مرد جوان ـ که بعداً مشخص شد سپهر نام دارد ـ خطاب به پیرمرد اظهار داشته: “آقا این ساک مال شماست؟” و پیرمرد پاسخ داده: “بذار پیش پات، دوتا ساک دارم، جا نیست، موقع پیاده شدن ازت می‌گیرم.”»

گیلدا با دقت گوش می‌داد.

بازپرس ادامه داد:

ـ بعد ازشون پرسیده شده که آیا به نظر می‌رسیده این دو نفر با هم آشنا باشن یا نه.

ـ و چی گفتن؟

ـ هر دو تقریباً پاسخ مشابه دادن. گفتن ارتباط خاصی بینشون ندیدن. نه گفت‌وگوی صمیمی، نه رفتار آشنایانه. گفتن فکر نمی‌کنیم همدیگه رو بشناسن.

چند ثانیه سکوت در اتاق افتاد.

این سکوت برای گیلدا معنای مهمی داشت.

چون در بسیاری از پرونده‌های حمل مواد، دادسرا معمولاً روی «اماره تصرف» تکیه می‌کند؛ یعنی وقتی مواد همراه فرد کشف شود، اصل بر اطلاع و تعلق آن به متهم گذاشته می‌شود. اما حالا برای نخستین بار، قرائنی در حال شکل گرفتن بود که نشان می‌داد ساک ممکن است متعلق به شخص دیگری بوده باشد.

از نظر حقوقی، این مسئله می‌توانست عنصر «علم و عمد» را متزلزل کند.

بازپرس دوباره گفت:

ـ یه موضوع دیگه هم هست.

ـ بفرمایید.

ـ ترمینال تصاویر دوربین‌ها رو هم فرستاده.

گیلدا کمی به جلو خم شد.

ـ تصویر پیرمرد واضح بود؟

ـ نه کامل، ولی قابل استفاده‌ست. چهره‌اش استخراج شده. فرستادیم برای پلیس آگاهی استان‌های شمالی کشور؛ گیلان، مازندران، گلستان… ببینن سابقه‌ای داره یا کسی شناساییش می‌کنه یا نه.

گیلدا برای لحظه‌ای چیزی نگفت.

ذهنش سریع در حال تحلیل بود:

– شهادت دو مسافر مستقل
– تأیید وجود پیرمرد
– تأیید واگذاری موقت ساک
– نبود رابطه آشکار میان سپهر و پیرمرد
– و حالا تصویر فرد ناشناس در اختیار پلیس

پرونده آرام‌آرام از یک «اتهام ساده حمل مواد» خارج می‌شد و به سمت فرضیه‌ای پیچیده‌تر می‌رفت؛ فرضیه‌ای که احتمال می‌داد سپهر صرفاً در نقطه اشتباه و زمان اشتباه قرار گرفته باشد.

بازپرس پرونده را بست.

ـ فعلاً منتظر پاسخ آگاهی استان‌ها هستیم.

گیلدا آرام سر تکان داد.

ـ همین مقدار هم بسیار مهمه جناب بازپرس. چون تحقیقات داره به سمت کشف منشأ واقعی ساک میره.

بازپرس نگاه کوتاهی به او انداخت و گفت:

ـ خانم وکیل، اگر این پیرمرد شناسایی بشه، شاید کل پرونده مسیرش عوض بشه.

گیلدا این بار برخلاف همیشه، اندکی آسوده‌تر به نظر می‌رسید.

او بلند شد، پوشه را برداشت و گفت:

ـ از همکاری و دقت شما ممنونم. فعلاً منتظر ادامه تحقیقات می‌مونیم.

وقتی از اتاق بیرون آمد، راهروی دادسرا هنوز همان شلوغی همیشگی را داشت، اما برای نخستین بار در هفته‌های اخیر، احساس می‌کرد تاریکی مطلق این پرونده ترک برداشته است.

حالا دیگر فقط حرف‌های یک متهم نبود.

حالا:
– شاهد وجود داشت،
– تصویر وجود داشت،
– و زنجیره انتقال ساک در حال اثبات بود.

و در مرکز تمام این ماجراها، هنوز همان پیرمرد ناشناس ایستاده بود؛
مردی که شاید کلید ارتباط میان ساک مواد مخدر، نامه‌های تهدیدآمیز و قتل قدیمی محیا را در دست داشت.

چند روز بعد، گیلدا دوباره با پرونده‌ای تازه وارد شعبه بازپرسی شد. این بار موضوع فقط ساک و پیرمرد ناشناس نبود؛ ذهن او درگیر همان دست‌نوشته کوتاهی بود که از ابتدا مثل یک قطعه گمشده در دو پرونده تکرار می‌شد.

همان خط ریز و عجیب.

همان نوشته‌ای که در پرونده قتل محیا وجود داشت.

و حالا نوشته‌ای مشابه در ماجرای جدید پیدا شده بود.

گیلدا بعد از سلام، مستقیم وارد بحث شد.

ـ جناب بازپرس، در خصوص دست‌نوشته مکشوفه درخواست کارشناسی رسمی دارم.

بازپرس نگاهش را از روی پرونده بلند کرد.

ـ منظورتون تطبیق دست‌خط‌هاست؟

ـ بله. با توجه به اینکه در پرونده قتل مرحومه محیا نیز یک نوشته مشابه وجود داره، لازم می‌دونم بررسی تخصصی انجام بشه تا مشخص بشه هر دو متن توسط یک شخص نوشته شده یا خیر.

بازپرس چند لحظه سکوت کرد. بعد گفت:

ـ پرونده قتل در شعبه دادگاه کیفری یک مطرحه. دسترسی مستقیم به مستنداتش نیاز به نیابت و مکاتبه رسمی داره.

گیلدا پوشه را باز کرد و لایحه‌ای تایپ‌شده روی میز گذاشت.

ـ درخواستش رو تنظیم کردم. تقاضا دارم موضوع از طریق نیابت قضایی به تهران ارسال بشه تا اصل دست‌نوشته موجود در پرونده قتل در اختیار کارشناس رسمی قرار بگیره.

بازپرس لایحه را مطالعه کرد. در متن درخواست آمده بود:

«نظر به وجود شباهت ظاهری میان دست‌نوشته مکشوفه در پرونده حاضر و دست‌خط موجود در پرونده قتل مرحومه محیا، و با توجه به تأثیر مستقیم نتیجه کارشناسی در کشف حقیقت و احراز ارتباط احتمالی دو پرونده، تقاضای ارجاع موضوع به کارشناس رسمی خط و امضاء و انجام تطبیق تخصصی مورد استدعاست.»

بازپرس پس از مطالعه، خودکار را برداشت و زیر درخواست نوشت:

«جهت انجام کارشناسی رسمی خط، و اخذ تصویر و اصل مستندات مورد نیاز از پرونده مطروحه در دادگاه کیفری یک تهران، نیابت قضایی صادر شود.»

***

چند روز بعد، نیابت رسمی به تهران ارسال شد.

پرونده دست‌نوشته‌ها به یکی از کارشناسان رسمی تشخیص خط و امضاء ارجاع گردید؛ کارشناسی که سال‌ها در پرونده‌های جعل، تهدید و اسناد جنایی فعالیت کرده بود.

اصل نوشته موجود در پرونده قتل محیا، به همراه تصویر و نمونه دست‌خط جدید، در اختیار او قرار گرفت.

کارشناس ساعت‌ها روی جزئیات توقف کرد:

– زاویه حروف،
– نحوه اتصال کلمات،
– فشار قلم،
– شکستگی‌های خاص در بعضی حروف،
– فاصله بین واژه‌ها،
– شیب نوشتار،
– فرم «ی»، «ک»، و «ن»،
– و حتی لرزش‌های بسیار جزئی قلم.

بررسی ساده نبود.

چون نوشته‌ها کوتاه بودند و حجم متن محدود، اما همان چند خط کوتاه هم می‌توانست سرنوشت دو پرونده را تغییر دهد.

اگر ثابت می‌شد هر دو نوشته متعلق به یک نفر است، آنگاه ارتباط میان:
– پرونده مواد مخدر،
– پیرمرد ناشناس،
– و قتل محیا

از حالت فرضیه خارج می‌شد و وارد مرحله‌ای بسیار جدی‌تر می‌گردید.

***

چند هفته بعد، گیلدا برای پیگیری نتیجه کارشناسی دوباره به شعبه مراجعه کرد.

بازپرس در حالی که پرونده را ورق می‌زد گفت:

ـ موضوع به کارشناس رسمی ارجاع شده. نظریه اولیه هنوز واصل نشده، ولی تهران اعلام کرده بررسی تخصصی در حال انجامه.

گیلدا پرسید:

ـ اصل دست‌خط پرونده قتل در اختیارشون قرار گرفته؟

ـ بله. دادگاه کیفری یک همکاری کرده و مستندات لازم ارسال شده.

گیلدا آرام سر تکان داد.

حالا دیگر پرونده فقط درباره دفاع از سپهر نبود.

تحقیقات آرام‌آرام به سمت کشف شبکه‌ای از ارتباطات پنهان حرکت می‌کرد؛
ارتباطی که شاید در مرکز آن همان فرد ناشناس قرار داشت.

پیرمردی که هنوز هویتش معلوم نبود،
اما سایه‌اش تقریباً در تمام بخش‌های پرونده دیده می‌شد.

چند هفته بعد، روند کارشناسی وارد مرحله جدی‌تری شد.
کارشناس رسمی تشخیص خط و امضاء، پس از دریافت ابلاغ قضایی، از طریق نیابت صادرشده به تهران مراجعه کرد تا اصل مستندات پرونده قتل محیا را شخصاً بررسی کند.

گیلدا نیز برای تسهیل روند، هماهنگی‌های لازم را انجام داد و نسخه‌های موجود در پرونده رشت را در اختیار کارشناس قرار داد.

***

در دادسرای ویژه جنایی تهران، پوشه مربوط به قتل محیا از بایگانی خارج شد.

داخل پرونده، همان برگه‌ها و دست‌نوشته‌هایی قرار داشت که روز کشف جسد در خانه مقتول پیدا شده بود؛ نوشته‌هایی کوتاه، پراکنده و مبهم که تا آن زمان اهمیت قطعی‌شان روشن نشده بود.

کارشناس ساعت‌ها هر دو مجموعه را کنار هم قرار داد.

او فقط متن‌ها را مقایسه نمی‌کرد؛
بلکه تمام ویژگی‌های فنی را بررسی می‌کرد:

– جنس کاغذ،
– نوع الیاف،
– برش لبه‌ها،
– نحوه جذب جوهر،
– فشار دست هنگام نوشتن،
– فرم حروف،
– شیب خطوط،
– فاصله واژه‌ها،
– و عادت‌های تکرارشونده نویسنده.

بررسی‌ها چند مرحله ادامه پیدا کرد.

در نهایت، کارشناس نظریه رسمی خود را تنظیم کرد.

چند روز بعد، این نظریه به شعبه بازپرسی رشت ارسال و به گیلدا نیز ابلاغ شد.

بازپرس هنگام مطالعه گزارش، برای نخستین بار مدت طولانی در سکوت فرو رفت.

در متن نظریه کارشناسی آمده بود:

«با توجه به بررسی‌های فنی و تطبیقی انجام‌شده بر روی دست‌نوشته‌های موجود در پرونده حاضر و اوراق مضبوط در پرونده قتل مرحومه محیا در دادسرای ویژه جنایی تهران، از حیث ویژگی‌های اختصاصی خط، نحوه نگارش، عادات نوشتاری و همچنین جنس و مشخصات فیزیکی کاغذها، احتمال بسیار قوی تعلق هر دو نوشته به یک نویسنده واحد وجود دارد.»

در بخش دیگری از نظریه ذکر شده بود:

«مشخصات فیزیکی اوراق نیز از حیث جنس، بافت و نوع کاغذ دارای تشابه معنادار می‌باشد.»

وقتی گیلدا نسخه ابلاغ‌شده را خواند، فهمید که پرونده وارد مرحله کاملاً متفاوتی شده است.

تا آن لحظه، ارتباط میان:
– ساک مواد مخدر،
– پیرمرد ناشناس،
– و قتل محیا

فقط یک احتمال مبهم بود.

اما حالا، برای نخستین بار، یک نظریه رسمی کارشناسی میان دو پرونده پل زده بود.

***

بازپرس رشت دوباره پرونده‌ها را کنار هم گذاشت.

از نگاه او، مجموعه قرائن آرام‌آرام به سمت یک «وحدت منشأ» حرکت می‌کرد:

– همان نوع دست‌خط،
– همان نوع کاغذ،
– حضور فرد ناشناس،
– و رخدادهایی که ظاهراً جدا بودند اما نقاط مشترک غیرعادی داشتند.

او در یادداشت داخلی پرونده نوشت:

«با توجه به نظریه کارشناسی و قرائن موجود، احتمال وجود ارتباط میان پرونده مواد مخدر مطروحه در رشت و پرونده قتل مرحومه محیا در دادسرای جنایی تهران قابل بررسی جدی است.»

این نخستین بار بود که ارتباط دو پرونده به شکل رسمی وارد روند قضایی می‌شد.

***

وقتی گیلدا از شعبه خارج شد، دیگر پرونده برایش صرفاً دفاع از یک متهم جوان نبود.

اکنون احتمال می‌رفت سپهر ناخواسته وارد مسیری شده باشد که انتهایش به یک قتل پیچیده در تهران می‌رسید.

و در مرکز تمام این خطوط متصل،
هنوز همان سایه مبهم دیده می‌شد:

پیرمرد ناشناس با دو ساک،
که حالا حضورش دیگر یک اتفاق ساده به نظر نمی‌رسید.

بعد از وصول نظریه کارشناسی، ذهن گیلدا دیگر فقط درگیر دفاع سنتی از سپهر نبود.
پرونده از مرحله‌ای عبور کرده بود که صرفاً بتوان با چند ایراد شکلی یا تردید در سوءنیت، برای متهم تخفیف گرفت یا حکم سبک‌تری درخواست کرد.

حالا موضوع بزرگ‌تر شده بود.

او احساس می‌کرد پشت این اتفاق‌ها، زنجیره‌ای پنهان وجود دارد؛
زنجیره‌ای که شاید سپهر فقط یکی از حلقه‌های ناخواسته آن باشد.

به همین دلیل، مدتی از رشت فاصله گرفت و به تهران رفت تا مستقیماً روند پرونده قتل محیا را دنبال کند.

***

دادسرای ویژه جنایی تهران فضای متفاوتی داشت.

پرونده‌های سنگین،
رفت‌وآمد مأموران آگاهی،
و اتاق‌هایی که هرکدام پر از رازهای نیمه‌تمام بودند.

گیلدا چند روز پیاپی در بایگانی، شعبه دادیاری و بخش بررسی پرونده‌های جنایی رفت‌وآمد کرد. نسخه‌هایی از گزارش‌ها را مطالعه کرد، زمان‌بندی وقایع را کنار هم گذاشت و تلاش کرد نقاط اتصال میان دو پرونده را پیدا کند.

در این مدت، حتی کمتر به ملاقات سپهر رفت.

نه به این دلیل که دفاع از او را رها کرده باشد؛
بلکه چون باور کرده بود اگر منشأ اصلی ماجرا کشف شود، وضعیت سپهر هم خودبه‌خود روشن خواهد شد.

در ذهن او، دیگر سؤال اصلی این نبود که:
«سپهر مقصر است یا نه؟»

بلکه این بود که:
«چه کسی همه این اتفاق‌ها را به هم وصل می‌کند؟»

***

چند هفته به همین شکل گذشت.

گیلدا میان پرونده قتل تهران و تحقیقات رشت در رفت‌وآمد بود؛
بین گزارش‌های کارشناسی،
اظهارات شاهدان،
تصاویر دوربین‌ها،
و نام‌هایی که بعضی ظاهر می‌شدند و دوباره ناپدید می‌شدند.

تا اینکه یک عصر، هنگام خروج از مجتمع قضایی تهران، تلفنش زنگ خورد.

شماره مربوط به شعبه بازپرسی رشت بود.

چند ثانیه بعد، پیام ابلاغ الکترونیکی هم روی گوشی‌اش نشست.

او همان‌جا ایستاد و متن را باز کرد.

«حضور جهت پیگیری و انجام تحقیقات تکمیلی در پرونده الزامی است.»

چشم‌هایش چند لحظه روی صفحه ثابت ماند.

یعنی اتفاق تازه‌ای افتاده بود.

یا شاید پاسخی از آگاهی استان‌ها رسیده بود.

یا شاید هویت پیرمرد ناشناس بالاخره در حال روشن شدن بود.

گیلدا بدون معطلی بلیت برگشت گرفت.

***

شب، داخل قطار بازگشت به رشت، کنار پنجره نشسته بود. انعکاس نورهای عبوری روی شیشه، صورت خسته‌اش را تکه‌تکه نشان می‌داد.

پرونده روی پایش باز بود.

اسم‌ها،
گزارش‌ها،
دست‌خط‌ها،
شهادت‌ها،
و تصویر تار پیرمرد.

همه چیز آرام‌آرام به هم متصل می‌شد؛
اما هنوز قطعه نهایی پازل پیدا نشده بود.

قطار در تاریکی پیش می‌رفت،
و گیلدا حس می‌کرد هرچه بیشتر جلو می‌رود،
به حقیقت نزدیک‌تر می‌شود؛
حقیقتی که احتمالاً از آنچه در ابتدا تصور می‌کرد، بسیار خطرناک‌تر بود.

در جلسه بعدی بازپرسی، گیلدا روبه‌روی بازپرس نشست و منتظر توضیحات تازه ماند.
بازپرس پرونده چند برگ استعلام را از داخل پوشه بیرون آورد و گفت:

«هویت پیرمرد به طور قطعی شناسایی شده.»

بعد شروع کرد به توضیح سوابق او.

طبق گزارش رسمی:

– ۱۳ فقره سابقه مرتبط با مواد مخدر داشته؛
شامل حمل، نگهداری، جابه‌جایی و بعضی موارد فروش مواد.

– ۳ فقره سابقه ضرب و جرح.

– و ۵ فقره سرقت.

اما نکته‌ای که بازپرس روی آن تأکید داشت، نوع این سوابق بود.

او گفت:

«بررسی پرونده‌ها نشون میده این فرد با یک گروه ثابت یا شبکه مشخص کار نمی‌کرده.»

یعنی در هر پرونده، افراد مرتبط متفاوت بوده‌اند؛
همدستان ثابت،
باند مشخص،
یا ساختار سازمان‌یافته واحدی در سوابق او دیده نشده بود.

در بعضی پرونده‌ها با دو نفر کار کرده بود،
در پرونده‌ای دیگر با افراد کاملاً متفاوت،
و در چند مورد هم اصلاً به تنهایی عمل کرده بود.

بازپرس ادامه داد:

«به همین دلیل فعلاً نمی‌تونیم بگیم عضو یک باند مشخص بوده. سوابقش پراکنده‌ست، ولی اصل سوابق و هویت خودش کاملاً تأیید شده.»

گیلدا در سکوت به گزارش نگاه کرد.

این اطلاعات از یک جهت مهم بود:
دیگر روشن شده بود که پیرمرد یک فرد عادی یا رهگذر اتفاقی نبوده؛ او سابقه‌دار و درگیر جرایم متعدد بوده است.

اما از جهت دیگر، پراکنده بودن ارتباطاتش، مسیر تحقیقات را پیچیده‌تر می‌کرد.

اگر او عضو یک شبکه مشخص بود، پلیس می‌توانست مسیر ارتباطات را راحت‌تر دنبال کند؛
اما حالا با فردی روبه‌رو بودند که در پرونده‌های مختلف، با آدم‌های مختلف ارتباط داشته و الگوی ثابتی از خود باقی نگذاشته بود.

بازپرس در پایان گفت:

«فعلاً مهم‌ترین نکته اینه که هیچ ارتباط مستقیمی بین سوابق این فرد و سپهر پیدا نشده.»

و همین جمله، برای گیلدا از همه چیز مهم‌تر بود.

چند ماه از ماجرا گذشته بود و روند پرونده‌ها آرام اما مداوم ادامه داشت.
گیلدا در این مدت علاوه بر پیگیری چند پرونده دیگر، همچنان ارتباط میان پرونده سپهر و قتل محیا را رها نکرده بود و هر از گاهی برای بررسی روند تحقیقات به تهران مراجعه می‌کرد.

در خلال همین پیگیری‌ها، نگاه او کم‌کم روی شخص دیگری متمرکز شد:

همسر محیا؛
پدر فرزندان او.

گیلدا بعد از مرور اظهارات، تناقض‌های زمانی و بعضی جزئیات موجود در پرونده قتل، نسبت به او دچار تردید شد و این موضوع را به صورت رسمی به بازپرس جنایی تهران اعلام کرد.

او در لایحه‌ای توضیح داد که برخی رفتارها و اظهارات همسر محیا نیازمند بررسی دقیق‌تر است و درخواست کرد تحقیقات تکمیلی درباره او انجام شود.

بازپرس جنایی تهران پس از بررسی اولیه، دستور احضار او را صادر کرد.

ابلاغ انجام شد،
اما او در موعد مقرر حاضر نشد.

پس از عدم حضور، دادسرا از طریق نیابت قضایی اقدام کرد و دستور جلب او برای تحقیق و تفهیم اتهام احتمالی صادر شد.

مأموران به چند نشانی مراجعه کردند، اما طبق گزارش‌ها، او در محل حضور نداشت و دستگیری‌اش ممکن نشد.

به این ترتیب، او عملاً در وضعیت تحت تعقیب قرار گرفت و پرونده وارد مرحله حساس‌تری شد.

این اتفاق برای گیلدا مهم بود؛
چون برای نخستین بار، تحقیقات قتل محیا از حالت صرفاً بررسی اشخاص حاشیه‌ای خارج می‌شد و به نزدیک‌ترین فرد به مقتول می‌رسید.

و همین موضوع، احتمال وجود واقعیتی پنهان در پشت ماجرا را جدی‌تر می‌کرد.

یک صبح زود، زمانی که گیلدا تازه وارد دفترش شده بود و هنوز پرونده‌های روی میز را مرتب می‌کرد، تلفن دفتر به صدا درآمد.

منشی تماس را به او وصل کرد.

صدای پشت خط متعلق به مدیر دفتر شعبه بازپرسی رشت بود.

لحنش رسمی‌تر و جدی‌تر از همیشه به نظر می‌رسید.

او گفت:

«خانم وکیل، لطفاً هرچه سریع‌تر تشریف بیارید دادسرا. بازپرس پرونده درخواست حضور فوری شما رو داده.»

گیلدا چند لحظه سکوت کرد و پرسید:
«اتفاقی افتاده؟»

مدیر دفتر بعد از مکث کوتاهی، آرام‌تر گفت:

«اون پیرمردی که تحت تعقیب بود… توسط مأمورین آگاهی بازداشت شده.»

گیلدا بی‌اختیار از جا بلند شد.

چند ماه بود که نام این مرد فقط در گزارش‌ها، نیابت‌ها و صورت‌جلسه‌های تعقیب دیده می‌شد؛
فردی که انگار هر بار پیش از رسیدن مأموران ناپدید می‌شد.

حالا بالاخره پیدایش کرده بودند.

اما مدیر دفتر بلافاصله ادامه داد:

«فعلاً موضوع محرمانه‌ست. خواهش می‌کنم جایی مطرح نشه و مستقیم تشریف بیارید بازپرسی تا تحقیقات اولیه انجام بشه.»

این جمله باعث شد گیلدا متوجه شود موضوع فقط یک بازداشت ساده نیست.

احتمالاً:
– یا پیرمرد هنگام دستگیری چیزی گفته بود،
– یا مدارکی همراهش پیدا شده بود،
– یا بازپرس نمی‌خواست خبر قبل از ثبت رسمی تحقیقات منتشر شود.

گیلدا بدون اتلاف وقت کیفش را برداشت و از دفتر خارج شد.

در تمام مسیر تا دادسرا، ذهنش مدام میان چند سؤال در رفت‌وآمد بود:

آیا این مرد واقعاً همان حلقه گمشده پرونده است؟

آیا ارتباطش با قتل محیا ثابت می‌شود؟

و مهم‌تر از همه:

وقتی روبه‌روی بازپرس بنشیند،
بالاخره نام سپهر را تأیید خواهد کرد…
یا تمام این مدت، سپهر واقعاً فقط قربانی یک بازی بزرگ‌تر بوده است؟

گیلدا وقتی به دادسرای رشت رسید، مستقیم به شعبه بازپرسی هدایت شد. فضای اتاق بازپرس سنگین و رسمی بود. چند پرونده قطور روی میز قرار داشت و یکی از مأموران آگاهی نیز در اتاق حضور داشت.

بازپرس بعد از سلام کوتاهی به گیلدا اشاره کرد که بنشیند و سپس پرونده‌ای را باز کرد و گفت:

«بالاخره پیداش کردند.»

او توضیح داد که پیرمردی که مدت‌ها تحت تعقیب بوده، بعد از چندین بار تغییر محل و فرار از دست مأموران، سرانجام توسط مأموران اداره آگاهی شناسایی شده است. مأموران پس از دریافت گزارشی از حضور او در یکی از مسیرهای خروجی شهر، به صورت نامحسوس او را تحت نظر گرفتند.

طبق گزارش مأموران، پیرمرد قصد داشت با یک خودروی عبوری از شهر خارج شود. قبل از اینکه موفق به سوار شدن شود، مأموران او را متوقف کردند. در ابتدا سعی کرده بود خودش را فرد دیگری معرفی کند، اما بعد از بررسی مدارک و تطبیق مشخصات، مشخص شد همان شخصی است که مدت‌ها برایش جلب صادر شده بود.

او را همان‌جا بازداشت کردند و مستقیم به اداره آگاهی منتقل کردند.

در اداره آگاهی، ابتدا هویت او به طور کامل بررسی شد. مشخص شد که پیرمرد سابقه‌های متعدد کیفری دارد و چندین حکم و جلب باز در پرونده‌های مختلف برایش صادر شده است. همین موضوع باعث شد که مأموران مطمئن شوند این بار به این راحتی از بازداشت خارج نخواهد شد.

بازپرس ادامه داد:

«وقتی متوجه شد با این تعداد محکومیت و جلب، به این زودی‌ها آزاد نمی‌شود، تصمیم گرفت حرف بزند.»

در جلسه تحقیق، ابتدا پیرمرد سعی کرده بود همه چیز را انکار کند. اما بعد از چند ساعت بازجویی و مواجهه با اطلاعاتی که مأموران از قبل جمع‌آوری کرده بودند، کم‌کم موضعش تغییر کرد.

در نهایت در صورتجلسه بازجویی گفت:

«اون ساک مال من بود.»

او توضیح داد که بسته یا همان ساک را خودش تهیه کرده و قصد داشته آن را جابه‌جا کند. در اظهاراتش تأکید کرده بود که فرد دیگری در این ماجرا دخالت نداشته و مسئولیت آن را شخصاً می‌پذیرد.

اقرار او در صورتجلسه رسمی ثبت شد و بعد از آن نیز در حضور بازپرس دوباره همان مطالب را تکرار کرد.

بازپرس به گیلدا گفت:

«با توجه به سوابقی که داره، خودش هم می‌دونه که حالا حالاها از زندان بیرون نمیاد. برای همین احتمالاً ترجیح داده مسئولیت این موضوع رو به عهده بگیره.»

با این حال، بازپرس تأکید کرد که فعلاً در پرونده هیچ دلیل مستقیمی وجود ندارد که نشان دهد او در قتل محیا دخالتی داشته است. اقرار او فقط مربوط به مالکیت همان ساک بوده و تحقیقات درباره ارتباط احتمالی او با سایر بخش‌های پرونده هنوز ادامه دارد.

گیلدا در سکوت به توضیحات گوش می‌داد.
پیرمردی که ماه‌ها فقط یک نام در گزارش‌ها بود، حالا روبه‌روی قانون نشسته بود و مسئولیت ساک را پذیرفته بود؛

اما هنوز روشن نبود که این اعتراف حقیقت کامل ماجراست
یا فقط بخشی از داستانی بزرگ‌تر.

در ادامه تحقیقات، هویت کامل پیرمرد بازداشت‌شده مشخص شد.

نام او محمد اکبری بود؛
مردی ساکن کرج که طبق سوابق موجود، در سال‌های گذشته در چندین شهرستان مختلف دارای پرونده و سابقه کیفری بود. بخش زیادی از جرایم او مربوط به حمل، جابه‌جایی و فعالیت‌های مرتبط با مواد مخدر عنوان شده بود و برای بعضی از آن‌ها نیز احکام قطعی و جلب‌های متعدد صادر شده بود.

پس از ثبت رسمی بازداشت، محمد اکبری در حضور بازپرس اقرار کرد که ساک کشف‌شده متعلق به خود او بوده و مسئولیت مواد موجود در آن را نیز پذیرفت.

این اقرار به صورت رسمی در پرونده ثبت شد.

اما زمانی که بازپرس درباره نوشته‌ها، اسامی و مطالب مرتبط با پرونده قتل محیا از او سؤال کرد، اکبری از پاسخ صریح خودداری کرد و اظهارات مشخصی ارائه نداد.

او نه آن مطالب را تأیید کرد،
نه توضیحی درباره منشأ آن‌ها داد،
و نه ارتباط مستقیمی میان خود و پرونده قتل اعلام کرد.

به همین دلیل، بازپرس اعلام کرد که بررسی موضوع نوشته‌ها و احتمال ارتباط آن‌ها با سایر بخش‌های پرونده، به تحقیقات بعدی موکول خواهد شد.

در مقابل، بخش مربوط به اتهام سپهر وارد وضعیت متفاوتی شد.

وکیل سپهر با استناد به:
– اقرار رسمی محمد اکبری به مالکیت ساک،
– فقدان ادله مستقیم علیه سپهر،
– نبود آثار انگشت، شاهد یا ارتباط مؤثر میان او و محتویات ساک،
– و تناقض‌های موجود در روند اولیه تحقیقات،

درخواست صدور قرار منع تعقیب و آزادی موکل خود را مطرح کرد.

بازپرس پس از بررسی پرونده و اظهارات جدید، اعلام کرد که ادامه بازداشت سپهر با وضعیت فعلی پرونده توجیه قانونی ندارد.

به همین دلیل، تصمیم بر آن شد که قرار منع تعقیب نسبت به اتهام مرتبط با ساک صادر شود و مقدمات آزادی سپهر فراهم گردد.

این خبر برای گیلدا نقطه‌ای مهم در پرونده بود؛
زیرا پس از ماه‌ها پیگیری، بازداشت، ابهام و فشار قضایی، حالا برای نخستین بار مسیر پرونده به سمتی می‌رفت که امکان آزادی سپهر به صورت جدی مطرح شده بود.

اما در عین حال، هنوز یک سؤال بزرگ بی‌پاسخ مانده بود:

محمد اکبری فقط یک قاچاقچی سالخورده بود…
یا کسی که حقیقتی پنهان درباره قتل محیا را با خود نگه داشته بود؟

گیلدا وقتی از اتاق بازپرس بیرون آمد، هنوز هیجان در چهره‌اش دیده می‌شد. ماه‌ها پیگیری، رفت‌وآمد میان دادگاه‌ها، مطالعه پرونده‌ها و تحمل فشارهای مختلف حالا به نقطه‌ای رسیده بود که بالاخره قرار منطقی صادر شده و شرایط آزادی سپهر فراهم شده بود.

در راهروی دادسرا چند لحظه ایستاد. فضای سالن شلوغ بود؛ صدای رفت‌وآمد مأموران، مراجعان و وکلا در هم پیچیده بود. در دلش ترکیبی از احساسات جریان داشت؛ هم خوشحالی از اینکه سپهر می‌توانست آزاد شود و هم نگرانی از اینکه هنوز بخش‌هایی از پرونده روشن نشده بود.

در همین حال، نگاهش به دو چهره آشنا افتاد.

پدر و مادر سپهر در گوشه‌ای از سالن ایستاده بودند. چهره‌هایشان خسته و نگران بود؛ ماه‌ها دوندگی، انتظار و نگرانی آثارش را روی صورتشان گذاشته بود. آنها بارها نام گیلدا را شنیده بودند و می‌دانستند که او وکیل پرونده است، اما تا آن روز او را از نزدیک ندیده بودند.

وقتی نگاهشان به گیلدا افتاد، لحظه‌ای مکث کردند. یکی از کارمندان دادسرا آرام به آنها اشاره کرد و گفت که این همان وکیل سپهر است.

مادر سپهر بی‌اختیار جلو آمد. هنوز چیزی نپرسیده بود که گیلدا با لبخندی آرام گفت:

«نگران نباشید… قرار صادر شده. سپهر آزاد می‌شود.»

انگار برای چند ثانیه زمان ایستاد. مادر سپهر دست‌های گیلدا را گرفت و اشک در چشمانش جمع شد. پدر سپهر هم جلو آمد و هر دو با حالتی پر از احساس او را در آغوش گرفتند. ماه‌ها اضطراب و نگرانی ناگهان جای خود را به امید داده بود.

مادر با صدایی لرزان فقط یک جمله تکرار می‌کرد:
«خدا خیرت بده دخترم…»

گیلدا بعد از چند لحظه آنها را آرام کرد و با لحنی جدی‌تر گفت:

«یک خواهش از شما دارم. وقتی سپهر آزاد شد، بهتره فعلاً ببریدش کاشان. چند روزی از این فضا دور باشه. من هنوز باید بعضی از مسائل پرونده رو پیگیری کنم و نمی‌خوام فعلاً درگیر حاشیه‌ها بشه.»

پدر سپهر سر تکان داد و گفت:
«هر کاری بگید انجام می‌دیم.»

گیلدا ادامه داد:

«من هنوز چند پرونده و چند موضوع مرتبط دارم که باید بررسی کنم. ببینیم در ادامه چه اتفاقی می‌افته. فعلاً مهم اینه که سپهر از این وضعیت بیرون بیاد و کمی آرامش داشته باشه.»

پدر و مادر سپهر با چهره‌ای آمیخته از اشک و لبخند از او تشکر کردند.

در آن لحظه، در میان شلوغی سالن دادسرا، امیدی تازه شکل گرفته بود؛
امیدی که بعد از ماه‌ها انتظار، حالا بوی آزادی می‌داد.

ساعاتی بعد از صدور قرار، خبر آزادی سپهر به زندان لاکان رشت هم رسید. مراحل اداری کمی طول کشید، اما بالاخره مأموران او را صدا زدند و برای انجام تشریفات آزادی به قسمت اداری بردند.

سپهر هنوز باورش نمی‌شد.

ماه‌ها در همان فضای بسته، با نگرانی از آینده و سرنوشت پرونده‌اش زندگی کرده بود. وقتی مأمور برگه‌ها را جلویش گذاشت و گفت که قرار آزادی صادر شده، چند لحظه فقط به کاغذها نگاه می‌کرد؛ انگار ذهنش نمی‌توانست به سرعت این تغییر را بپذیرد.

کمی بعد، درِ اصلی زندان باز شد.

پدر و مادرش آن طرف در منتظر ایستاده بودند.

به محض اینکه سپهر را دیدند، مادرش بی‌اختیار جلو دوید و او را در آغوش گرفت. گریه می‌کرد و مدام صورتش را می‌بوسید. پدرش هم دست روی شانه‌هایش گذاشته بود و سعی می‌کرد خودش را نگه دارد، اما چشم‌های او هم خیس شده بود.

سپهر میان شادی آزادی و سنگینی ماه‌هایی که گذشته بود، حال عجیبی داشت. خسته‌تر از همیشه به نظر می‌رسید. رنگ صورتش پریده بود و هنوز آثار بیماری و ضعف در چهره‌اش دیده می‌شد.

بعد از چند دقیقه، اولین چیزی که پرسید این بود:

«گیلدا کجاست؟»

پدرش گفت:
«میاد… الان درگیر کارهای پرونده‌ست.»

اما سپهر کوتاه نیامد.
با صدایی که هنوز هیجان در آن بود گفت:
«باید ببینمش… من باید ازش تشکر کنم.»

مادرش دستش را گرفت و گفت:
«اول بیا از اینجا دور بشیم. حالت خوب نیست.»

پدر هم آرام‌تر ادامه داد:
«دکتر هم گفته بود باید استراحت کنی. این چند ماه خیلی بهت فشار اومده.»

سپهر هنوز نگاهش را به اطراف می‌چرخاند، انگار انتظار داشت هر لحظه گیلدا را ببیند.

«پس گیلدا کجاست؟»

پدرش گفت:
«میاد… خودش گفته فعلاً ببرمت کاشان. چند روز استراحت کن. حال جسمی‌ات خوب نیست.»

مادرش هم با لحنی مهربان اما قاطع گفت:
«اول باید حالت خوب بشه. بعد هر وقت خواستی می‌بینیش.»

سپهر لحظه‌ای سکوت کرد. انگار بین دلش و حرف‌های پدر و مادرش مردد مانده بود.

اما خستگی و ضعف جسمی‌اش هم قابل پنهان کردن نبود.

در نهایت، با اصرار و تقریباً اجبار پدر و مادرش سوار ماشین شد.

در تمام مسیر خروج از رشت، چند بار دیگر همان سؤال را تکرار کرد:

«گیلدا کی میاد؟»

و هر بار پدرش همان جواب را داد:

«میاد پسرم… صبر کن.
تو برو کاشان، حالت خوب بشه.
اون هم میاد.»

ماشین آرام از جاده‌های شمال دور می‌شد و سپهر، در حالی که به شیشه خیره شده بود، هنوز در ذهنش فقط یک سؤال داشت:

گیلدا کجاست؟

در همان روزهایی که سپهر پس از آزادی به همراه خانواده‌اش راهی کاشان شده بود، محمد اکبری با قرار بازداشت موقت به زندان لاکان رشت منتقل شد.

پرونده او دیگر فقط یک پرونده ساده حمل مواد مخدر محسوب نمی‌شد.

اگرچه فعلاً تنها اقرار رسمی‌اش مربوط به مالکیت ساک و مواد کشف‌شده بود، اما بازپرس و مأموران آگاهی به‌خوبی می‌دانستند که بخش اصلی ماجرا هنوز روشن نشده است.

موضوع رسیدها،
نامه‌ها،
یادداشت‌ها،
و ارتباط احتمالی آن‌ها با قتل محیا،
همگی همچنان در هاله‌ای از ابهام قرار داشت.

محمد اکبری در بازجویی‌های اولیه درباره این مسائل یا سکوت می‌کرد یا پاسخ‌های مبهم می‌داد. همین سکوت، حساسیت پرونده را بیشتر کرده بود.

از طرف دیگر، بخشی از اسناد و اطلاعات به پرونده قتل تهران ارتباط پیدا می‌کرد و همین باعث شد هماهنگی میان بازپرسی رشت و تیم جنایی تهران گسترده‌تر شود.

گیلدا حالا وارد مرحله‌ای بسیار سنگین‌تر شده بود.

او دیگر فقط وکیل پرونده سپهر نبود؛
بلکه عملاً در میانه پرونده‌ای قرار گرفته بود که شاخه‌های مختلف آن از رشت تا تهران امتداد پیدا می‌کرد.

پرونده‌ای که در آن:
– یک قتل مرموز،
– یک متهم سالخورده با سوابق متعدد،
– نوشته‌ها و نامه‌های ناشناس،
– و افرادی که بعضی‌شان هنوز شناسایی نشده بودند،

همگی به شکلی پیچیده به هم گره خورده بودند.

بازپرس پیش از پایان جلسه به گیلدا گفته بود:

«آزادی سپهر به معنی پایان تحقیقات نیست.
اتفاقاً شاید بشه گفت اصل ماجرا تازه از اینجا شروع میشه.»

و واقعیت هم همین بود.

چون حالا محمد اکبری در زندان لاکان بود،
اما سؤال‌های اصلی تازه شکل گرفته بودند:

او واقعاً چه ارتباطی با محیا داشت؟

آن نوشته‌ها و رسیدها را چه کسی تهیه کرده بود؟

و آیا پشت این پرونده، افراد دیگری هم حضور داشتند که هنوز نامشان وارد تحقیقات نشده بود؟

سؤال‌هایی که پاسخشان می‌توانست مسیر کل پرونده را تغییر دهد.

سپهر از زندان بیرون آمده بود،
اما آزادی همیشه به معنای رهایی نیست.

گاهی انسان از پشت میله‌ها آزاد می‌شود،
اما تازه می‌فهمد
که روحش در کدام زندان置 مانده است.

ماشین آرام جاده خیس شمال را پشت سر می‌گذاشت.
مه薄ی روی شانه‌های جنگل خوابیده بود
و بارانِ ریزی،
مثل گریه‌ای که خسته شده باشد،
بی‌صدا روی شیشه می‌لغزید.

سپهر سرش را به پنجره تکیه داده بود.
آزاد بود،
اما دلش هنوز در همان راهروهای سرد دادسرا،
پشت همان درهایی مانده بود
که گیلدا آخرین بار از میانشان عبور کرده بود.

مادرش گاهی آرام نگاهش می‌کرد،
پدرش بی‌صدا رانندگی می‌کرد،
و جاده،
مثل رودی بلند،
او را از شهری دور می‌کرد
که بخشی از جانش را در آن置 گذاشته بود.

هرچه ماشین به سمت کویر نزدیک‌تر می‌شد،
رنگ آسمان عوض می‌شد.
سبزی نمناک شمال،
کم‌کم جایش را به خاکِ آفتاب‌خورده مرکز ایران می‌داد.

و سپهر حس می‌کرد
انگار دوباره دارد تبعید می‌شود؛
این بار نه به زندان،
بلکه به دوری.

دوری از زنی
که در تاریک‌ترین روزهای زندگی‌اش
مثل چراغی خاموش‌نشدنی ایستاده بود.

در ذهنش،
صدای گیلدا هنوز زنده بود.
همان لحن آرام،
همان اطمینان کوتاهی که گفته بود:
«آزاد میشی.»

و حالا آزاد شده بود،
اما نمی‌دانست چرا این آزادی،
این‌قدر شبیه دلتنگی‌ست.

ماشین از جاده‌های بلند گذشت،
از شهرها،
از غروب‌های خاموش،
تا سرانجام بوی آشنای گلاب،
در هوای کاشان پیچید.

بوی گل محمدی،
بوی حیاط‌های قدیمی،
بوی خانه‌هایی که دیوارهایشان عصرها آفتاب را در آغوش می‌گرفتند.

اما حتی آن عطر شیرین هم
نتوانست اندوه نشسته در دل سپهر را کم کند.

گلاب برای او همیشه بوی زندگی می‌داد،
ولی آن روز،
بوی خاطره می‌داد.

بوی کسی
که نبود.

شب،
وقتی به خانه رسیدند،
حیاط قدیمی آرام و خاموش بود.
حوض کوچک میان حیاط،
زیر نور زرد چراغ می‌درخشید
و درخت انار گوشه خانه،
مثل پیرمردی صبور،
در سکوت ایستاده بود.

سپهر آهسته وارد اتاقش شد.
همه چیز آشنا بود،
اما خودش دیگر شبیه گذشته نبود.

او از زندان برگشته بود،
اما بخشی از روحش
هنوز در رشت مانده بود؛
کنار زنی
که میان هیاهوی پرونده‌ها،
برای نجاتش جنگیده بود.

آن شب،
کاشان بوی گلاب می‌داد،
بوی خاکِ خیس‌خورده باغ‌های قدیمی،
بوی زندگی…

اما در دل سپهر،
تمام شهر
فقط بوی دلتنگی می‌داد.

گیلدا از آن زن‌هایی نبود که احساس را با صدای بلند زندگی کنند.

دردهایش را
مرتب،
آرام
و بی‌صدا
در پوشه‌های بسته پرونده دفن می‌کرد.

اما بعضی آدم‌ها،
حتی اگر وکیل باشی،
حتی اگر سال‌ها آموخته باشی که میان «احساس» و «قانون» دیوار بکشی،
باز آرام‌آرام از لابه‌لای سطرهای پرونده عبور می‌کنند
و به قلبت می‌رسند.

سپهر برای گیلدا فقط یک موکل نبود.

او جوانی بود
که روزگار،
بی‌رحمانه میان اتهام،
ترس،
بیماری،
تنهایی
و بی‌پناهی پرتابش کرده بود.

و گیلدا،
در تمام آن ماه‌ها،
هر بار که روبه‌روی او می‌ایستاد،
می‌دید که چگونه انسانی ممکن است پیش از صدور حکم،
هزار بار در درون خودش محکوم شده باشد.

اما گیلدا پیش از هر چیز،
وکیل بود.

وکیل عدالت.

زنی که سال‌ها جنگیده بود
تا احساساتش
جای حقیقت را نگیرد.

او خوب می‌دانست
که عدالت،
اگر آلوده دلسوزیِ کور شود،
دیگر عدالت نیست.

برای همین،
هر بار که دلش می‌خواست فقط به سپهرِ خسته و شکسته نگاه کند،
خودش را مجبور می‌کرد
پرونده را ببیند،
مدرک را ببیند،
حقیقت را ببیند.

و این جنگ،
از هر دادگاهی سخت‌تر بود.

جنگ میان قلب یک زن
و ذهن یک وکیل.

وقتی فهمید سپهر را به کاشان برده‌اند،
چند دقیقه طولانی پشت میز کارش ساکت ماند.

پرونده باز بود،
چند گزارش روی میز پخش شده بود،
و صدای آرام رفت‌وآمد کارمندان در راهرو می‌آمد،
اما ذهن او
جایی دورتر بود.

تصویر سپهر را تصور کرد؛
در جاده‌ای که از شمال دور می‌شود،
با چشمانی خسته،
با قلبی که هنوز میان آزادی و دلتنگی سرگردان است.

و برای نخستین بار،
احساس کرد این پرونده
بیش از حد انسانی شده است.

کنار پنجره رفت.

باران آرام رشت
روی شیشه می‌لغزید
و شهر،
خاکستری و خیس،
زیر آسمان خاموش ایستاده بود.

گیلدا آهسته چشم بست.

دلش می‌لرزید.

نه از ضعف،
بلکه از سنگینی مسئولیتی
که گاهی از خودِ انسان بزرگ‌تر می‌شود.

او اگر می‌خواست،
می‌توانست مثل خیلی‌ها فقط نقش یک وکیل را بازی کند؛
چند دفاعیه،
چند امضا،
و تمام.

اما او از آن زن‌هایی بود
که عدالت را فقط شغل نمی‌دانستند.

برایش حقیقت،
چیزی مقدس بود.

حتی اگر مجبور شود
برای حفظ آن،
روی قلب خودش پا بگذارد.

و شاید همین تضاد،
او را زیباتر می‌کرد.

اینکه در دلش،
هم دلسوزی موج می‌زد،
هم انضباط.

هم مهر،
هم عقل.

هم زن بود،
هم قانون.

و چه دشوار است
برای زنی که قلبش هنوز توان دوست داشتن دارد،
اما باید هر روز
احساسش را پشت واژه‌های خشک حقوقی پنهان کند.

آن شب،
وقتی آخرین چراغ‌های دفتر خاموش شد،
گیلدا هنوز بیدار بود.

پرونده روبه‌رویش باز مانده بود،
اما نگاهش روی هیچ سطری ثابت نمی‌ماند.

فقط یک جمله مدام در ذهنش تکرار می‌شد:

«کاش این پرونده،
فقط یک پرونده بود…»

گیلدا از آن آدم‌هایی بود که حتی بعد از پایان جلسه دادگاه هم،
محاکمه را در درون خود ادامه می‌دهند.

بعضی قاضی‌ها حکم را می‌نویسند و تمام می‌شود.
بعضی وکیل‌ها دفاع می‌کنند و پرونده را می‌بندند.
اما گیلدا،
پرونده‌ها را با خودش به خانه می‌برد؛
نه در کیف،
بلکه در ذهنش.

و سپهر…
از آن پرونده‌هایی شده بود
که دیگر فقط «پرونده» نبود.

بعد از رفتنش به کاشان،
سکوت عجیبی در دل گیلدا افتاده بود.
نه آن سکوت آرامِ آسودگی،
بلکه سکوت سنگینِ کسی
که مدام در حال بازبینی گذشته است.

بارها،
در خلوت شب،
از خودش پرسیده بود:

«اگر آن روزها طور دیگری رفتار می‌کردم،
سرنوشت او عوض می‌شد؟»

و این سؤال،
مثل قطره‌ای آرام،
پیوسته بر سنگِ وجدانش می‌چکید.

او خوب می‌دانست
که انسان‌ها فقط با جرم یا بی‌گناهی نمی‌شکنند؛
گاهی با بی‌توجهی،
گاهی با یک سردی ساده،
گاهی با سکوتی که از هزار توهین دردناک‌تر است.

گیلدا به یاد می‌آورد
آن روزهایی را
که سپهر هنوز آن‌قدر فرو نریخته بود.

مردی که از جبهه برگشته بود،
از خط مقدم،
از جاهایی که انسان هر لحظه بوی مرگ را نفس می‌کشد،
اما هنوز در نگاهش
چیزی از نجابت و امید باقی مانده بود.

و شاید همین،
دل گیلدا را بیشتر می‌فشرد.

اینکه سپهر،
پیش از آنکه متهم شود،
پیش از زندان،
پیش از این فروپاشی آرام،
روزی ایستاده بود،
جنگیده بود،
زخم دیده بود،
و بعد،
در بازگشت به زندگی عادی،
آرام‌آرام
در خاموشیِ روابط انسانی گم شده بود.

گاهی گیلدا با خودش فکر می‌کرد:

«نکند او را دیر فهمیدم…»

و این فکر،
مثل خاری نرم،
در دلش می‌ماند.

نه،
او خود را قاتل سرنوشت سپهر نمی‌دانست.
عقلش اجازه چنین قضاوتی نمی‌داد.
او وکیل بود،
منطقی بود،
واقعیت را می‌فهمید.

می‌دانست که زندگی هر انسان،
حاصل هزاران زخم پنهان و آشکار است،
نه فقط رفتار یک نفر.

اما دل،
همیشه تابع منطق نیست.

دل،
گاه برای یک «اگر»
سال‌ها عزاداری می‌کند.

اگر آن روز،
کمتر سرد بود…
اگر بیشتر شنیده بودش…
اگر پشت آن ظاهر آرام،
تنهایی سپهر را زودتر دیده بود…
اگر میان فاصله‌های حرفه‌ای،
کمی انسان‌تر با درد او روبه‌رو شده بود…

آیا امروز،
حال او این‌گونه بود؟

و این سؤال‌ها،
پاسخی نداشتند.

گیلدا خوب می‌دانست
که خطرناک‌ترین درد،
دردِ «احتمال» است.

چون نه می‌توانی ثابتش کنی،
نه می‌توانی انکارش کنی.

فقط در ذهن می‌ماند،
و شب‌ها،
بی‌صدا رشد می‌کند.

گاهی کنار پنجره دفترش می‌ایستاد،
به باران خیره می‌شد،
و احساس می‌کرد
عدالت،
چه واژه سنگینی‌ست.

مردم خیال می‌کنند عدالت یعنی تشخیص مجرم و بی‌گناه.
اما گیلدا می‌دانست
بخش تلخ‌ترش جایی‌ست
که باید بپذیری
گاهی انسان‌ها
پیش از آنکه در دادگاه بشکنند،
در زندگی شکسته‌اند.

و او،
با همه استحکامش،
با همه صلابتش،
با آن صدای آرام و چهره مطمئنش،
در خلوت خود
از این فکر فرار نمی‌کرد
که شاید سپهر،
بیش از آنکه به وکیل نیاز داشته باشد،
روزی به مهربانی نیاز داشته است.

اما زندگی،
همیشه حقیقت را
دیر نشان می‌دهد.

خیلی دیر.

«سپهر…»

این نامه را نه یک وکیل می‌نویسد،
نه زنی که بخواهد از خودش دفاع کند.

این را انسانی می‌نویسد
که مدت‌هاست میان حقیقت،
دلسوزی
و اندوه،
سرگردان مانده است.

وقتی رفتی کاشان،
فهمیدم بعضی فاصله‌ها را
هیچ جاده‌ای اندازه نمی‌گیرد.
ممکن است شهری فقط چند ساعت دور باشد،
اما آدمی،
سال‌ها از آدم دیگر فاصله گرفته باشد.

این روزها زیاد به تو فکر کرده‌ام.
بیشتر از آنچه باید.

نه از سر ترحم،
نه از روی احساسات زودگذر،
بلکه از آن جنس فکرهایی
که انسان را وادار می‌کند
دوباره زندگی را مرور کند.

و هر بار،
به یک حقیقت رسیده‌ام:

تو عاشقی نکردی سپهر…

تو خودت را قربانی کردی.

عشق،
ویران کردنِ خویش نیست.
عشق،
خاموش شدن نیست.
عشق،
این نیست که انسان همه زندگی‌اش را
روی محرابِ یک احساس بگذارد
و بعد،
از خاکستر خودش هم چیزی باقی نماند.

تو می‌توانستی زندگی را طور دیگری ادامه بدهی.

می‌توانستی
از جنگ برگردی،
زخم‌هایت را آرام‌آرام ترمیم کنی،
دوباره قد بکشی،
دوباره بخندی،
دوباره جهان را بسازی.

می‌توانستی موفق شوی،
بدرخشی،
خودت را از نو تعریف کنی.

من می‌توانستم روزی خبر موفقیتت را بشنوم،
کتابی از تو بخوانم،
نامت را جایی ببینم،
و با غرور بگویم:
«او از تاریکی عبور کرد.»

اما تو،
بیش از آنکه بجنگی،
تسلیم اندوه شدی.

و این،
چیزی‌ست که قلب مرا سنگین می‌کند.

نه چون فکر می‌کنم مقصرم،
بلکه چون می‌دانم
درون تو،
استعدادِ یک زندگی بزرگ وجود داشت،
اما تو،
آن زندگی را
به پای زخمی گذاشتی
که هر روز بزرگ‌ترش کردی.

سپهر…
آدم‌ها گاهی اشتباه می‌کنند
که درد را با وفاداری یکی می‌دانند.

فکر می‌کنند هرچه بیشتر بسوزند،
عاشق‌ترند.

در حالی که عشق واقعی،
انسان را نابود نمی‌کند.

عشق،
اگر حقیقت داشته باشد،
به انسان توانِ ادامه دادن می‌دهد،
نه میلِ سقوط.

من نمی‌دانم
اگر گذشته تغییر می‌کرد،
سرنوشت تو هم عوض می‌شد یا نه.

هیچ‌کس نمی‌داند.

اما این را می‌دانم:
تو هنوز زنده‌ای.
و تا وقتی انسان زنده است،
هیچ ویرانی‌ای آخرِ راه نیست.

کاش روزی برسد
که خودت را
نه از دریچه رنج،
بلکه از دریچه توانایی‌هایت ببینی.

کاش یاد بگیری
که بعضی آدم‌ها را
باید دوست داشت،
اما نباید زندگی را برایشان قربانی کرد.

و کاش بدانی
که من،
با همه فاصله‌ای که میان ما هست،
هنوز آرزو می‌کنم
روزی از زیر این آوار بلند شوی.

نه برای من.

برای خودت.

— گیلدا

نامه عصر به دست سپهر رسید.

آفتابِ کاشان،
کج و خسته
روی دیوارهای گِلی خانه افتاده بود
و بادِ گرمی،
آرام از میان شاخه‌های انار عبور می‌کرد.

مادرش نامه را بی‌صدا روی میز گذاشت و رفت.

سپهر اول فقط به پاکت نگاه کرد.

دستش جلو نمی‌رفت.

بعضی نامه‌ها را
انسان نمی‌خواند،
تحمل می‌کند.

اسم گیلدا را که دید،
چیزی در درونش لرزید؛
مثل بیماری قدیمی
که ناگهان دوباره بیدار شود.

پاکت را آرام باز کرد.

و با اولین خط،
انگار تمام خانه از حرکت ایستاد.

کلمات گیلدا،
نه شبیه دفاعیه بودند،
نه شبیه دلجویی.

بیشتر شبیه آینه بودند.

آینه‌ای که انسان را
وادار می‌کند
سال‌ها از خودش فرار کرده باشد
و ناگهان،
مجبور شود
مستقیم به ویرانیِ خودش نگاه کند.

سپهر تا آخر نامه را خواند،
اما وقتی تمام شد،
مدت‌ها همان‌طور بی‌حرکت نشست.

انگار ذهنش
میان خواب و بیداری گیر کرده بود.

حسی عجیب داشت؛
مثل آدمی که سال‌ها در تب سوخته باشد
و ناگهان پنجره‌ای باز شود.

هوای تازه درد دارد.

گاهی بیدار شدن،
از خودِ کابوس سخت‌تر است.

سرش را به دیوار تکیه داد.
چشم‌هایش را بست.

صدای گیلدا در ذهنش می‌پیچید:

«تو عاشقی نکردی…
تو خودت را قربانی کردی…»

و این جمله،
مثل تیغ،
آرام‌آرام در عمق جانش فرو می‌رفت.

چون برای نخستین بار،
احساس کرد شاید تمام این سال‌ها،
اشتباه فهمیده است.

شاید آنچه اسمش را عشق گذاشته بود،
در حقیقت
نوعی پناه گرفتن در درد بوده است.

او سال‌ها
زخم‌هایش را پرستیده بود.

از جنگ برگشته بود،
اما جنگ از درونش بیرون نرفته بود.

تنهایی،
ردشدگی،
سکوت،
فاصله،
همه را جمع کرده بود
و از آنها هویتی ساخته بود
که بدون رنج،
خودش را نمی‌شناخت.

و حالا،
گیلدا آمده بود
و بی‌رحمانه‌ترین حقیقت را گفته بود:

«تو هنوز می‌توانستی زندگی کنی.»

سپهر آرام از جا بلند شد.

غروب،
روی حوض حیاط افتاده بود.
آب،
نارنجیِ لرزانی داشت
و بوی گلاب در هوا پخش بود.

ناگهان حس کرد
سال‌ها مست بوده است.

نه مستِ شراب،
بلکه مستِ اندوه.

انسان گاهی آن‌قدر به درد عادت می‌کند
که فکر می‌کند رنج،
تنها شکلِ واقعیِ دوست داشتن است.

و وقتی کسی بیدارش می‌کند،
اولین حس،
سبکی نیست…

گیجی‌ست.

ترس است.

مثل کسی که از خوابی طولانی پریده باشد
و هنوز نداند
کدام بخشِ زندگی واقعی‌ست.

سپهر به آسمان نگاه کرد.

شب آرام‌آرام روی کاشان می‌نشست.

و او،
بعد از مدت‌ها،
احساس کرد
شاید هنوز چیزی در درونش نمرده است.

شاید هنوز
زیر این همه خاکستر،
جرقه کوچکی باقی مانده باشد.

نامه را دوباره در دست گرفت.

این بار،
دیگر فقط کلمات نبودند.

شبیه دسزندگی هنوز تمام نشده است.»
تی بودند
که از آن سوی تاریکی،
آرام شانه انسانی را تکان می‌دهد
و می‌گوید:

«بیدار شو…
زندگی هنوز تمام نشده است.»

«گیلدا…»

نامه‌ات را چند بار خواندم.

بار اول با درد،
بار دوم با سکوت،
و بار سوم…
با چیزی شبیه بیداری.

بعضی واژه‌ها را انسان فقط می‌خواند،
اما بعضی واژه‌ها،
مثل پتک،
بر دیوارهای پوسیده روح فرود می‌آیند.

نامه تو از آن جنس بود.

سال‌ها فکر می‌کردم
وفادار مانده‌ام،
اما حالا می‌فهمم
گاهی انسان نه به عشق،
بلکه به زخم‌های خودش وفادار می‌شود.

تو درست گفتی.

من زندگی را زندگی نکردم،
بلکه آهسته‌آهسته
خودم را قربانی اندوه کردم.

و عجیب است…
آدمی ممکن است سال‌ها در آینه نگاه کند،
اما حقیقت را نبیند،
تا وقتی کسی از راه برسد
و غبار را از روی جانش پاک کند.

این روزها زیاد فکر می‌کنم.

به جنگ،
به بازگشت،
به آن آدمی که روزی از خط مقدم برگشت
اما هیچ‌وقت واقعاً به زندگی برنگشت.

تنِ من از جبهه بیرون آمد،
اما روحم،
همان‌جا میان دود،
خاک،
و صدای انفجارها置 ماند.

بعدها خیال کردم
رنج کشیدن،
نوعی نجابت است.

فکر می‌کردم هرچه بیشتر بسوزم،
معنای عشق را بهتر فهمیده‌ام.

اما حالا می‌فهمم
سوختن اگر روشنی نیاورد،
فقط خاکستر تولید می‌کند.

و انسان،
برای خاکستر شدن آفریده نشده است.

دیروز با عمویم صحبت کردم.

می‌دانی…
سال‌هاست در آموزش و پرورش سمتی دارد.
همیشه می‌گفت:
«تو برای کلاس ساخته شده‌ای،
نه برای ویرانی.»

و من هر بار می‌خندیدم،
چون خودم را باور نداشتم.

اما حالا،
برای اولین بار،
احساس می‌کنم شاید هنوز بتوانم
از باقی‌مانده این زندگی،
چیزی بسازم.

شاید دبیر شوم.

شاید میان نوجوان‌هایی که هنوز امید در نگاهشان زنده است،
دوباره خودم را پیدا کنم.

شاید ادبیات،
همان پلی باشد
که مرا دوباره به جهان برگرداند.

کلمات،
تنها چیزهایی بودند
که هیچ‌وقت مرا ترک نکردند.

وقتی آدم‌ها رفتند،
وقتی جنگ تمام شد،
وقتی شب‌ها طولانی شدند،
وقتی خودم را گم کردم،
باز شعر بود،
باز واژه بود،
باز پناه بردن به حافظ و فروغ و بیدل بود
که نگذاشت کاملاً فرو بریزم.

و حالا فکر می‌کنم
شاید انسان،
زمانی نجات پیدا می‌کند
که دردش را
به چراغی برای دیگران تبدیل کند.

تو در نامه‌ات گفتی
هنوز دیر نشده است.

این جمله،
در جان من ماند.

مثل روزنه نوری
در اتاقی سال‌ها بسته.

من نمی‌دانم آینده چه خواهد شد،
اما برای نخستین بار بعد از مدت‌ها،
دیگر مرگِ تدریجی را انتخاب نمی‌کنم.

می‌خواهم آرام‌آرام
خودم را از زیر آوار بیرون بکشم.

نه برای اثبات چیزی به دنیا،
نه حتی برای تو…

برای آن جوانی
که سال‌ها پیش،
پیش از همه شکست‌ها،
هنوز می‌توانست به زندگی ایمان داشته باشد.

و گیلدا…
اگر روزی خبر رسید
که در کلاسی قدیمی،
دبیری ایستاده
و با شوق از شعر،
از انسان،
از امید سخن می‌گوید،
بدان
آن مرد،
از دل همان ویرانه‌ها برخاسته است.

و شاید
بخشی از این تولد دوباره،
مدیون زنی باشد
که به‌جای ترحم،
حقیقت را به صورتم زد.

— سپهر》

در ادامه این روند قضایی و سناریوی مطرح شده، اقدامات منطقی و قانونی به شرح زیر پیش می‌رود:

اقدام اول: تقدیم لایحه و درخواست نیابت قضایی
گیلدا با حضور در شعبه بازپرسی دادسرای جنایی تهران، طی لایحه‌ای مستدل، انطباق دست‌خط مکشوفه در پرونده قتل «محیا مرتضوی» با مستندات موجود در پرونده متشکله در دادسرای رشت را اعلام می‌کند. او با استناد به نظریه اولیه کارشناسی، از بازپرس درخواست می‌کند که جهت تکمیل تحقیقات، «نیابت قضایی» به دادسرای رشت صادر شود.

اقدام دوم: دستور بازپرس
بازپرس پرونده با ملاحظه قرائن، دستورات زیر را صادر می‌کند:
۱. صدور نیابت قضایی: خطاب به دادسرای عمومی و انقلاب رشت جهت ارسال کپی مصدق (برابر با اصل) مدارک مربوط به خط‌شناسی و سوابق متهم مذکور.
۲. استعلام وضعیت متهم: استعلام از سازمان زندان‌ها جهت تایید حضور قطعی مضنون در زندان رشت و نوع اتهام وی در آن حوزه قضایی.
۳. تطبیق فنی توسط تشخیص هویت: دستور به پلیس آگاهی (اداره دهم – ویژه قتل) برای اعزام کارشناسان تشخیص هویت به رشت یا انتقال اصل مستندات جهت انطباق نهایی با آثار باقی‌مانده در صحنه جرم محیا مرتضوی.

ادامه سناریو:

گیلدا پس از اخذ دستور بازپرس، پیگیر ابلاغ نیابت می‌شود. مشخص می‌گردد مضنون که در زندان رشت به سر می‌برد، همان فردی است که پیش‌تر سوابق متعدد وی (۱۳ فقره مواد مخدر و غیره) ذکر شده بود.

مرحله کلیدی:
با وصول پاسخ نیابت و تایید اولیه کارشناسان مبنی بر اینکه «دست‌نوشته تهدیدآمیز یافت شده در لوازم محیا مرتضوی» با «اقاریر کتبی متهم در پرونده رشت» از نظر لغزش قلم، فشار بر کاغذ و فواصل حروف دارای وحدت منشأ هستند، پرونده وارد فاز عملیاتی جدیدی می‌شود.

بازپرس تهران دستور انتقال متهم تحت‌الحفظ از زندان رشت به بازداشتگاه پلیس آگاهی تهران را صادر می‌کند تا مواجهه حضوری و بازجویی تخصصی در خصوص رابطه وی با مقتول (محیا مرتضوی) انجام شود. گیلدا اکنون بر این فرضیه متمرکز است که آیا متهم به عنوان "اجیر شده" عمل کرده یا انگیزه‌های شخصی در میان بوده است.

نکته حقوقی: در این مرحله، با توجه به پیدا شدن سوابق متفرق و عدم وابستگی متهم به گروهی خاص، فرضیه «قتل توسط سارق یا فرد معتاد کارتن‌خواب» تقویت می‌شود، مگر اینکه بررسی تماس‌های تلفنی متهم در بازه زمانی قتل، ارتباط او را با آمر (دستور دهنده) احتمالی فاش کند.

بله. ادامه محتمل و منسجم این روایت را می‌توان این‌طور نوشت:

—

متهم تحت‌الحفظ از زندان رشت به تهران منتقل می‌شود. در بدو ورود، بازپرس شعبه جنایی دستور می‌دهد که ابتدا از وی تحقیقات مقدماتی به‌عمل آید و سپس جلسه مواجهه با مستندات برگزار شود. در این مرحله، پلیس آگاهی گزارش می‌دهد که علاوه بر شباهت دستخط، برخی قرائن دیگر نیز در حال شکل‌گیری است؛ از جمله بررسی تماس‌های تلفنی، ترددهای بین شهری، و اظهارات چند شاهد که حضور فردی با مشخصات متهم را در حوالی محل وقوع قتل، چند روز پیش از حادثه تأیید کرده‌اند.

در نخستین بازجویی، متهم هرگونه ارتباط با قتل محیا مرتضوی را انکار می‌کند و مدعی می‌شود که در زمان وقوع قتل در رشت بوده است. اما بازپرس با ارائه بخشی از مستندات، از جمله گزارش اولیه کارشناسی خط، تناقض در اظهارات او را یادآور می‌شود. سپس دستور داده می‌شود که استعلام دقیق مکانی از طریق سوابق تلفن همراه، دوربین‌های بین‌راهی و تراکنش‌های بانکی متهم انجام شود.

چند روز بعد، نتیجه استعلام‌ها به پرونده می‌رسد. مشخص می‌شود تلفن همراه متهم در بازه‌ای نزدیک به زمان قتل، از مسیر رشت به تهران و سپس در محدوده‌ای نزدیک محل سکونت مقتول آنتن‌دهی داشته است. همچنین یک تراکنش بانکی محدود اما مهم نشان می‌دهد که مبلغی به حساب متهم واریز شده که منشأ آن هنوز روشن نیست. همین موضوع فرضیه وجود شخص ثالث یا آمر احتمالی را تقویت می‌کند.

گیلدا با بررسی دقیق اوراق پرونده، متوجه می‌شود که مقتول پیش از مرگ، درگیر یک اختلاف شخصی یا مالی پنهان بوده است؛ اختلافی که در اظهارات اولیه نزدیکانش یا نادیده گرفته شده یا عمداً کم‌اهمیت جلوه داده شده بود. او در لایحه‌ای تازه از بازپرس می‌خواهد که از چند نفر از اطرافیان مقتول مجدداً تحقیق شود، به‌ویژه کسانی که در هفته‌های آخر با او در تماس مستقیم بوده‌اند.

با بازجویی مجدد از یکی از آشنایان نزدیک مقتول، گره مهمی از پرونده باز می‌شود. آن شاهد با تردید اما تحت فشار تناقضات موجود، اقرار می‌کند که مقتول مدتی پیش از قتل، از دریافت پیام‌ها و یادداشت‌های تهدیدآمیز ابراز نگرانی کرده بود، اما نمی‌خواسته موضوع را رسانه‌ای یا خانوادگی کند. این اظهارات باعث می‌شود یادداشت‌های مکشوفه، از یک قرینه ساده، به یک نشانه مستقیم از پیش‌زمینه جرم تبدیل شوند.

در مواجهه بعدی، متهم با مجموعه‌ای از قرائن فنی، کارشناسی خط، موقعیت مکانی، و اظهارات شهود روبه‌رو می‌شود. ابتدا سکوت می‌کند، سپس بخشی از ماجرا را می‌پذیرد، اما سعی می‌کند نقش خود را تقلیل دهد. او ادعا می‌کند که قصد قتل نداشته و فقط برای «ترساندن» مقتول به محل رفته بوده است. با این حال، نحوه ورود، زمان حضور در صحنه، و آثار باقی‌مانده نشان می‌دهد که این ادعا با واقعیت منطبق نیست.

بازپرس با توجه به مجموع دلایل، قرار بازداشت موقت متهم را تشدید و دامنه تحقیقات را به کشف هویت آمر احتمالی گسترش می‌دهد. پلیس آگاهی نیز مأمور می‌شود که منشأ وجه واریزی، ارتباطات پنهان متهم، و تماس‌های حذف‌شده از تلفن او را بازیابی کند. در این مرحله، پرونده از یک قتل با ظن مبهم، به سمت قتل با احتمال دخالت مباشر و آمر پیش می‌رود.

گیلدا اکنون به این جمع‌بندی رسیده است که قتل محیا مرتضوی نه یک اتفاق ناگهانی، بلکه نتیجه یک رابطه خصمانه یا نفع‌طلبانه قبلی بوده است. او در آخرین مراجعه خود به دادسرا، خطاب به بازپرس تأکید می‌کند که اگر زنجیره مالی و تماس‌های متهم کامل شود، نه‌تنها نقش مباشر، بلکه هویت شخصی که قتل را طراحی یا تسهیل کرده نیز روشن خواهد شد.

پرونده در این نقطه وارد مرحله‌ای حساس می‌شود؛ مرحله‌ای که در آن، یک اعتراف نیمه‌کاره، یک گزارش کارشناسی، و یک سرنخ مالی می‌تواند سرانجام حقیقت قتل محیا مرتضوی را آشکار کند.

—

در ادامه بازجویی، متهم پس از مشاهده گزارش نهایی کارشناسی خط و مواجهه با تناقض‌های موجود در اظهاراتش، دچار اضطراب شده و بخشی از اظهارات جدیدی را مطرح می‌کند. او مدعی می‌شود که در ماجرای قتل، شخص دیگری نیز دخالت داشته است.

متهم در اظهارات خود عنوان می‌کند:

«همسر محیا او را به باغچه و زیرزمین محل من آورد. گفت اگر کار را تمام کنم، صد میلیون تومان می‌دهد؛ پنجاه میلیون اول و پنجاه میلیون بعد از انجام کار. می‌گفت محیا به او سم داده بوده تا کم‌کم از بینش ببرد و اموالش را تصاحب کند.»

بازپرس بلافاصله اظهارات متهم را «ادعا» تلقی کرده و در صورتجلسه قید می‌کند که این مطالب تا زمان اثبات، فاقد ارزش قطعی است. همچنین به متهم تفهیم می‌شود که طرح ادعا علیه اشخاص بدون ارائه دلیل، می‌تواند عنوان افترا یا نشر اکاذیب نیز داشته باشد.

با این حال، به‌دلیل اهمیت موضوع، بازپرس دستور می‌دهد:

– سوابق پزشکی و آزمایشگاهی همسر مقتول بررسی شود.
– وضعیت مالی، بیمه، ارث و نقل‌وانتقالات احتمالی اموال مقتول مورد تحقیق قرار گیرد.
– مکالمات و پیام‌های ردوبدل‌شده میان متهم و همسر محیا استخراج شود.
– بررسی شود آیا واقعاً پرداخت یا وعده پرداختی در کار بوده یا خیر.

پلیس آگاهی در ادامه تحقیقات متوجه می‌شود که میان متهم و همسر مقتول، چند تماس حذف‌شده و ارتباط غیرمستقیم وجود داشته است. همین موضوع باعث می‌شود فرضیه «تحریک یا معاونت در قتل» نیز وارد پرونده شود.

اما در مقابل، وکیل همسر مقتول اعلام می‌کند که متهم برای فرار از مجازات، در حال فرافکنی و انتقال مسئولیت است و هیچ سند مستقیمی دال بر سفارش قتل وجود ندارد. او تأکید می‌کند که موکلش خود از نخستین افرادی بوده که پس از ناپدید شدن محیا موضوع را پیگیری کرده و همکاری کامل با پلیس داشته است.

اکنون پرونده وارد پیچیده‌ترین مرحله خود می‌شود؛ جایی که بازپرس باید تشخیص دهد:
– آیا متهم حقیقت را گفته،
– یا برای کاهش مجازات، در حال متهم‌کردن دیگران است،
– و آیا قتل، جنایتی فردی بوده یا قتلی سفارشی و برنامه‌ریزی‌شده.

در پایان جلسه، بازپرس دستور می‌دهد متهم تا تکمیل تحقیقات در بازداشت بماند و همسر مقتول نیز برای ادای توضیحات به دادسرای جنایی احضار شود.

گیلدا پس از ثبت اظهارات جدید متهم، موضوع را با رعایت تشریفات قانونی به فرزندان محیا مرتضوی اطلاع می‌دهد. پسر و دختر مقتول که تا آن زمان تصور می‌کردند پرونده صرفاً مربوط به یک قتل عادی است، با شنیدن ادعاهای مطرح‌شده درباره پدرشان دچار شوک می‌شوند و درخواست می‌کنند در جریان رسمی تحقیقات قرار گیرند.

در ادامه، همسر مقتول با عنوان «مطلع و سپس مظنون احتمالی» از سوی بازپرس احضار می‌شود. او در ابتدا تلاش می‌کند هرگونه ارتباط با متهم را انکار کند، اما پس از مواجهه با بخشی از مستندات شامل:
– گزارش تماس‌های تلفنی،
– اظهارات متهم،
– بررسی نقل‌وانتقالات مالی،
– و شهادت برخی افراد مرتبط،

دچار تناقض در بیان می‌شود.

در جلسه بعدی بازپرسی، زمانی که بازپرس درباره علت تماس‌ها و حضور متهم در محدوده باغ سؤال می‌کند، مرد پس از سکوت طولانی، بخشی از حقیقت را می‌پذیرد. او اقرار می‌کند که اختلافات شدید خانوادگی و مالی با محیا داشته و مدعی می‌شود احساس می‌کرده همسرش قصد حذف او و تصاحب اموال را داشته است. با این حال، در ابتدا سعی می‌کند نقش خود را صرفاً «در حد تهدید و ترساندن» نشان دهد.

اما با ادامه تحقیقات و روبه‌رو شدن با جزئیات پرونده، مشخص می‌شود که:
– مقدمات حضور مقتول در محل فراهم شده،
– ارتباط با متهم از قبل برقرار بوده،
– و وعده پرداخت پول نیز مطرح شده است.

بازپرس با توجه به مجموع قرائن، اقرارهای متهم اصلی، و اظهارات همسر مقتول، عنوان اتهامی را از «مطلع» به:
– «معاونت در قتل عمد»
و سپس با تکمیل تحقیقات،
– «مشارکت یا مباشرت در قتل عمد» تغییر می‌دهد.

در نتیجه، برای او قرار بازداشت موقت صادر می‌شود و مأموران وی را به زندان منتقل می‌کنند تا تحقیقات تکمیلی و سپس جلسات دادگاه کیفری یک استان تهران برگزار شود.

فرزندان مقتول در مقام اولیای دم، درخواست قصاص عامل یا عاملان قتل را مطرح می‌کنند. گیلدا نیز به‌عنوان وکیل پرونده، تأکید می‌کند که اعترافات، ارتباطات مالی، و هماهنگی قبلی میان متهمان نشان‌دهنده طراحی قبلی جنایت بوده است.

پرونده اکنون از یک قتل مبهم، به یک پرونده جنایی خانوادگی با ابعاد مالی و انگیزه شخصی تبدیل شده و در آستانه صدور کیفرخواست قرار می‌گیرد.

:::writing
گیلدا خسته و کوفته از ساختمان دادسرای جنایی بیرون آمد. چند ساعت بازپرسی و پیگیری پرونده او را فرسوده کرده بود. وقتی به دفترش رسید، هنوز فرصت نکرده بود نفس تازه کند که متوجه شد مقابل ساختمان جمعیتی ایستاده‌اند. دوربین‌ها بالا رفتند و صدای خبرنگاران در هم پیچید.

«خانم وکیل! آیا همسر مقتول واقعاً اعتراف کرده؟»
«آیا قتل سفارشی بوده؟»
«متهم چند نفر هستند؟»

گیلدا لحظه‌ای مکث کرد. نگاهش را از جمعیت گذراند و با لحنی آرام اما قاطع گفت:

«پرونده هنوز در مرحله تحقیقات قضایی است و بسیاری از جزئیات آن محرمانه محسوب می‌شود. آنچه می‌توانم بگویم این است که سرنخ‌های مهمی در پرونده به دست آمده و بازپرس در حال بررسی دقیق ادعاها و اظهارات متهمان است.»

یکی از خبرنگاران جلوتر آمد و پرسید:
«آیا ادعای مطرح‌شده درباره همسر مرحومه صحت دارد؟»

گیلدا پاسخ داد:
«در حال حاضر تنها چیزی که وجود دارد، اظهارات یک متهم است که باید توسط دستگاه قضایی و ادله قانونی بررسی شود. در چنین پرونده‌هایی هیچ ادعایی تا زمانی که با دلایل کافی اثبات نشود، قطعی تلقی نمی‌شود.»

خبرنگار دیگری پرسید:
«واکنش خانواده مقتول چه بوده؟»

او گفت:
«طبیعی است که خانواده در شرایط بسیار دشواری قرار دارند. مهم‌ترین خواسته آنها روشن شدن حقیقت است و دستگاه قضایی هم دقیقاً در همین مسیر حرکت می‌کند.»

دوربین‌ها هنوز روشن بودند. گیلدا در پایان گفت:

«اجازه بدهید تحقیقات بدون حاشیه ادامه پیدا کند. وقتی پرونده به مرحله دادگاه برسد، بسیاری از واقعیت‌ها روشن خواهد شد. در حال حاضر مهم‌ترین مسئله، کشف حقیقت و اجرای عدالت است.»

پس از آن با عذرخواهی کوتاهی از خبرنگاران عبور کرد و وارد دفترش شد. در را آرام بست. سکوت اتاق در برابر هیاهوی بیرون، سنگین و عمیق بود. پرونده قطور روی میز را نگاه کرد. می‌دانست که این ماجرا هنوز به پایان نرسیده است.
:::

گیلدا هنوز خستگی روز را بر دوش داشت. نگاهش روی دسته‌گل بزرگ ثابت مانده بود؛ گل‌های سفید و قرمز با کارت کوچکی که روی آن نوشته شده بود:

«برای زنی که حقیقت را تسلیم نمی‌کند.
بهنام نوبخت»

او آهسته گل‌ها را روی میز گذاشت و هنوز فرصت نکرده بود کت خود را دربیاورد که صدای باز شدن در دفتر آمد. بهنام وارد شد؛ آرام، رسمی و کمی مضطرب، برخلاف همیشه.

چند لحظه سکوت میانشان ماند. سپس بهنام نزدیک‌تر آمد، جعبه کوچکی از جیب کت بیرون آورد و بعد از مکثی کوتاه، آن را باز کرد. حلقه‌ای ظریف داخل آن بود.

گفت:
«گیلدا… سال‌هاست کنارت کار می‌کنم. می‌دانم آدم سختی هستی، می‌دانم زندگی‌ات را وقف پرونده‌ها کرده‌ای، ولی من…»

صدایش کمی لرزید.

«من دوستت دارم. می‌خواهم بقیه عمرم را کنار تو باشم.»

گیلدا چند ثانیه فقط نگاهش کرد. نه غافلگیر شده بود، نه عصبانی؛ بیشتر شبیه کسی بود که در بدترین زمان ممکن، با احساسی روبه‌رو شده که توان پاسخ‌دادن به آن را ندارد.

آرام نشست. دستانش را روی میز گذاشت و گفت:

«بهنام… تو آدم محترمی هستی. شاید یکی از معدود آدم‌هایی که واقعاً بهش اعتماد دارم. ولی من در وضعیتی نیستم که بتوانم وارد چنین رابطه‌ای شوم.»

بهنام چیزی نگفت. فقط نگاهش کرد.

گیلدا ادامه داد:
«زندگی من عادی نیست. هر روز با قتل، خیانت، دروغ و فروپاشی آدم‌ها سروکار دارم. من مدت‌هاست یاد گرفته‌ام احساساتم را عقب بگذارم تا بتوانم دوام بیاورم.»

بهنام آرام پرسید:
«یعنی هیچ شانسی نیست؟»

گیلدا مکث کرد. نگاهش به پرونده محیا مرتضوی افتاد که هنوز روی میز باز مانده بود.

«نمی‌خواهم به تو امیدی بدهم که شاید هیچ‌وقت واقعی نشود.»

سکوت سنگینی اتاق را پر کرد. بهنام در جعبه را بست. سعی کرد لبخند بزند، اما ناامیدی در چهره‌اش پیدا بود.

«فهمیدم…»

او حلقه را در جیبش گذاشت و قبل از رفتن گفت:
«فقط خواستم بدانی کسی هست که پشت این همه سختی، خودِ واقعی تو را هم می‌بیند… نه فقط وکیلی که همه ازش می‌ترسند.»

بهنام از دفتر خارج شد. صدای بسته شدن در، آرام اما سنگین بود.

گیلدا برای چند لحظه بی‌حرکت ماند. سپس به دسته‌گل نگاه کرد. برای نخستین بار بعد از مدت‌ها، احساس کرد پرونده‌ها تنها چیزی نیستند که زندگی‌اش را پیچیده کرده‌اند.

محمد اکبری، پیرمردی که به‌دلیل برخی جرایم سابقه‌دار در زندان رشت نگهداری می‌شد، با دستور بازپرس پرونده به پلیس آگاهی تهران منتقل شد تا تحقیقات تکمیلی درباره ارتباطش با قتل محیا مرتضوی انجام شود.

چند روز متوالی، کارآگاهان اداره آگاهی و بازپرس پرونده از او بازجویی کردند. در ابتدا، محمد اکبری سعی داشت نقش خود را کم‌اهمیت جلوه دهد و مدعی بود فقط برخی نوشته‌ها و پیام‌ها را تهیه کرده است. اما با ادامه بازجویی‌ها، ارائه گزارش کارشناسی خط و تناقض‌های متعدد در اظهاراتش، سرانجام سکوتش شکست.

او در یکی از جلسات رسمی بازپرسی اقرار کرد:

«وقتی نادر رضایی، همسر محیا مرتضوی، پول مرا نداد و زیر قولش زد، عصبانی شدم و دست به آن کارها زدم. نوشته‌ها و تهدیدها کار خودم بود.»

این اظهارات بلافاصله در صورتجلسه رسمی ثبت شد. بازپرس از او خواست دقیق توضیح دهد منظورش از «آن کارها» چیست و نقش مستقیمش در قتل تا چه اندازه بوده است. محمد اکبری ادعا کرد که ابتدا فقط قرار بوده مقتول را بترسانند، اما ماجرا از کنترل خارج شده است.

با ثبت این اعترافات، بازپرس تصمیم گرفت جلسه «مواجهه حضوری» میان محمد اکبری و نادر رضایی برگزار کند.

روز مواجهه، فضای شعبه سنگین و پرتنش بود. نادر رضایی با چهره‌ای مضطرب وارد اتاق شد. محمد اکبری که روبه‌روی او نشسته بود، ابتدا سرش را پایین انداخت، اما پس از سوال مستقیم بازپرس، ناگهان رو به نادر کرد و گفت:

«تو خودت مرا وارد این ماجرا کردی. گفتی فقط باید بترسد. گفتی اگر کار انجام شود، پول کامل را می‌دهی.»

نادر رضایی با عصبانیت پاسخ داد:
«دروغ می‌گوید. می‌خواهد همه چیز را گردن من بیندازد تا خودش نجات پیدا کند.»

بازپرس دخالت کرد و از هر دو خواست آرامش خود را حفظ کنند. سپس بخش‌هایی از تماس‌های تلفنی، زمان‌بندی دیدارها و اظهارات قبلی آنان را قرائت کرد. تناقض‌ها آشکارتر می‌شد.

در لحظه‌ای حساس، محمد اکبری جزئیاتی از ملاقات مخفیانه‌ای را بیان کرد که تنها فرد حاضر در آن، نادر رضایی بوده است. همین جزئیات باعث شد سکوت سنگینی اتاق را فرا بگیرد. نادر رضایی دیگر مانند قبل قاطع نبود و پاسخ‌هایش متزلزل به نظر می‌رسید.

بازپرس پس از پایان جلسه اعلام کرد:
«با توجه به اظهارات طرفین و قرائن موجود، تحقیقات وارد مرحله نهایی شده و درباره نقش هر یک از متهمان تصمیم قضایی اتخاذ خواهد شد.»

پس از انتقال دوباره متهمان، گیلدا که تمام جلسه را با دقت زیر نظر داشت، می‌دانست که این مواجهه، مسیر پرونده را تغییر داده است. اکنون دیگر پرونده فقط بر پایه حدس و گمان نبود؛ اعترافات، تناقض‌ها و اسناد، کم‌کم تصویر واقعی قتل محیا مرتضوی را آشکار می‌کردند.

پس از تکمیل تحقیقات مقدماتی، اخذ آخرین دفاع از متهمان، نظریات کارشناسی، گزارش پلیس آگاهی و ثبت اعترافات و مواجهه‌های حضوری، بازپرس پرونده ختم تحقیقات را اعلام کرد و پرونده با صدور قرار نهایی به دادسرا ارسال شد.

دادسرای جنایی تهران نیز پس از بررسی محتویات پرونده، برای متهمان قرار مجرمیت صادر کرد. سپس دفتر دادگاه کیفری یک استان تهران، حسب دستور ریاست شعبه، وقت رسیدگی تعیین و کلیه اصحاب پرونده را احضار کرد؛ از جمله:
– متهمان پرونده،
– وکلای آنان،
– اولیای دم،
– شهود،
– کارشناسان مربوطه،
– و زندانیانی که باید تحت‌الحفظ از زندان به دادگاه منتقل می‌شدند.

روز جلسه رسیدگی، فضای دادگاه سنگین و پرتنش بود. دختر و پسر محیا مرتضوی نیز در ردیف اول سالن حضور داشتند. چهره‌شان خسته و متاثر بود. گیلدا در کنار آنان نشسته و پرونده قطور را مقابل خود باز کرده بود.

با اعلام رسمیت جلسه توسط رئیس دادگاه، نماینده دادستان در جایگاه حاضر شد و کیفرخواست را قرائت کرد:

«در خصوص اتهام آقای محمد اکبری، متهم ردیف اول، دایر بر مباشرت در قتل عمد مرحومه محیا مرتضوی، با توجه به گزارش ضابطین، نظریه پزشکی قانونی، اعترافات صریح و ضمنی، نظریه کارشناسی خط، کشف ارتباطات و سایر قرائن و امارات موجود در پرونده، بزه انتسابی محرز تشخیص داده شده و مستنداً به مواد قانونی مربوطه، تقاضای رسیدگی و صدور حکم قانونی مورد استدعاست.

همچنین در خصوص آقای نادر رضایی، متهم ردیف دوم، دایر بر معاونت در قتل عمد از طریق طراحی، تحریک، فراهم‌کردن مقدمات و وعده پرداخت وجه، با عنایت به اظهارات متهم ردیف اول، مستندات مالی و مخابراتی، و سایر دلایل مضبوط در پرونده، قرار مجرمیت صادر و تقاضای مجازات قانونی برای نامبرده مورد درخواست است.»

پس از قرائت کیفرخواست، قاضی رو به متهم ردیف اول کرد و گفت:
«اتهامات را قبول دارید؟»

محمد اکبری با صدایی ضعیف گفت:
«من قبول دارم که آنجا بودم… ولی قصد قتل نداشتم.»

سپس نوبت به نادر رضایی رسید. او بار دیگر معاونت در قتل را انکار کرد و مدعی شد تمام اظهارات علیه او برای فرار متهم اصلی از قصاص مطرح شده است.

در ادامه، گیلدا به‌عنوان وکیل اولیای دم در جایگاه قرار گرفت. او با استناد به روند پرونده، هماهنگی قبلی میان متهمان، تهدیدها، انگیزه مالی و اعترافات موجود گفت:

«مجموع ادله این پرونده نشان می‌دهد که قتل مرحومه محیا مرتضوی یک اتفاق ناگهانی نبوده، بلکه نتیجه طراحی، ارتباط و اقدام مشترک بوده است. اولیای دم تقاضای اجرای عدالت و اشد مجازات قانونی را دارند.»

فضای دادگاه در سکوت فرو رفت. قاضی اعلام کرد با توجه به حجم پرونده و دفاعیات طرفین، جلسات رسیدگی ادامه خواهد داشت و رأی نهایی پس از تکمیل رسیدگی صادر می‌شود.

پرونده پس از صدور کیفرخواست و قرار مجرمیت، جهت رسیدگی ماهوی به دادگاه کیفری یک استان تهران ارسال شد. با وصول پرونده، دفتر شعبه ضمن ثبت آن، تشریفات قانونی رسیدگی را آغاز کرد.

ابتدا وقت رسیدگی تعیین و ابلاغ قانونی برای تمامی اصحاب پرونده صادر شد؛ شامل:
– متهمان،
– وکلای آنان،
– اولیای دم،
– نماینده دادستان،
– شهود و مطلعان،
– کارشناسان رسمی،
– و مسئولان زندان جهت اعزام متهمان تحت‌الحفظ.

همزمان، هیئت قضایی شعبه پرونده را مطالعه و بررسی مقدماتی کرد. با توجه به اینکه اتهام اصلی «قتل عمد» بود، رسیدگی در صلاحیت دادگاه کیفری یک و با حضور هیئت قضایی انجام می‌شد.

در روز نخست رسیدگی، مأموران انتظامی تدابیر امنیتی ویژه‌ای در اطراف دادگاه برقرار کردند؛ زیرا پرونده به‌دلیل ابعاد خانوادگی و رسانه‌ای، توجه افکار عمومی را جلب کرده بود. خبرنگاران نیز مقابل مجتمع قضایی حضور داشتند، اما قاضی دستور داده بود از انتشار جزئیات محرمانه جلوگیری شود.

پس از رسمیت جلسه، هویت متهمان احراز شد و قاضی حقوق قانونی آنان را تفهیم کرد؛ از جمله:
– حق داشتن وکیل،
– حق دفاع،
– حق سکوت،
– و حق اعتراض به نظریات کارشناسی.

سپس نماینده دادستان کیفرخواست را قرائت کرد و روند شکل‌گیری پرونده، نحوه کشف سرنخ‌ها، گزارش پلیس آگاهی، نظریه پزشکی قانونی، کارشناسی خط، اعترافات و مواجهه‌های حضوری را به تفصیل توضیح داد.

در ادامه، دادگاه وارد مرحله استماع اظهارات طرفین شد:
– اولیای دم درخواست قصاص کردند،
– متهم ردیف اول بخشی از اتهامات را پذیرفت اما مدعی فقدان قصد قبلی شد،
– متهم ردیف دوم هرگونه طراحی قتل را انکار کرد،
– وکلای طرفین نیز دفاعیات خود را مطرح کردند.

گیلدا در بخشی از دفاع خود خطاب به هیئت قضایی گفت:

«پرونده حاضر صرفاً مبتنی بر یک اعتراف ساده نیست، بلکه زنجیره‌ای از ادله شامل ارتباطات قبلی، انگیزه مالی، تهدیدها، حضور متهم در صحنه، و اقدامات پس از وقوع جرم، نقش هر دو متهم را آشکار می‌سازد.»

دادگاه پس از پایان جلسه اول، برای بررسی بیشتر اسناد و استماع برخی شهود و کارشناسان، جلسه بعدی رسیدگی را تعیین کرد. پرونده اکنون در مرحله‌ای قرار داشت که سرنوشت متهمان با جمع‌بندی نهایی دادگاه درباره مباشرت و معاونت در قتل مشخص می‌شد.

پرونده پس از صدور کیفرخواست از سوی دادسرای جنایی تهران، به دادگاه کیفری یک استان تهران ارسال شد و دفتر شعبه پس از ثبت پرونده، تشریفات قانونی رسیدگی را مطابق مقررات قانون آیین دادرسی کیفری انجام داد.

با توجه به سنگینی اتهامات انتسابی و اینکه مجازات قانونی اتهام قتل عمد از جرایم موضوع صلاحیت دادگاه کیفری یک محسوب می‌شد، برای متهمانی که در مقاطع رسیدگی فاقد وکیل تعیینی بودند، وکیل تسخیری تعیین گردید تا حق دفاع آنان محفوظ بماند.

همچنین دفتر دادگاه وفق ماده ۳۸۷ قانون آیین دادرسی کیفری، اخطاریه رفع نقص و اعلام ایرادات شکلی و قانونی را به طرفین ابلاغ کرد و مهلت قانونی جهت اعلام ایراد، اعتراض و ارائه لوایح دفاعیه اعطا شد. پس از تکمیل تشریفات قانونی، پرونده آماده رسیدگی ماهوی گردید.

شاکیان و اولیای دم پرونده:
– آقای علی رضایی
– خانم نرگس رضایی

فرزندان مشترک مرحومه محیا مرتضوی و نادر رضایی بودند که به‌عنوان اولیای دم، شکایت خویش را علیه:
– محمد اکبری، به اتهام مباشرت در قتل عمد،
– و نادر رضایی، به اتهام معاونت در قتل عمد،
مطرح کرده و تقاضای قصاص و اجرای عدالت نمودند.

دادگاه کیفری یک استان تهران پس از برگزاری جلسات متعدد رسیدگی، استماع اظهارات متهمان، دفاعیات وکلاء، بررسی نظریات کارشناسی، گزارش ضابطین، محتویات پرونده، اسناد مخابراتی و مالی، و همچنین آخرین دفاع متهمان، ختم رسیدگی را اعلام نمود و نهایتاً به شرح ذیل مبادرت به صدور رأی کرد:

«در خصوص اتهام آقای محمد اکبری دایر بر مباشرت در قتل عمد مرحومه محیا مرتضوی، با عنایت به مجموع محتویات پرونده، گزارش مرجع انتظامی، نظریه پزشکی قانونی، اظهارات و اقاریر متهم در مراحل مختلف تحقیق، نظریه کارشناسی خط، قرائن و امارات موجود، بزه انتسابی محرز و مسلم تشخیص داده شده؛ لذا دادگاه مستنداً به مواد مربوط قانون مجازات اسلامی، نامبرده را به قصاص نفس محکوم می‌نماید.

و در خصوص اتهام آقای نادر رضایی دایر بر معاونت در قتل عمد، نظر به وجود ارتباطات و هماهنگی‌های قبلی، دلایل و مستندات مالی، اظهارات متهم ردیف اول و سایر قرائن موجود در پرونده، بزه معاونت در قتل عمد را محرز دانسته و مستنداً به مقررات قانونی مربوط، وی را به مجازات قانونی معاونت در قتل عمد محکوم می‌نماید.

رأی صادره حضوری بوده و ظرف مهلت مقرر قانونی قابل فرجام‌خواهی در دیوان عالی کشور می‌باشد.»

دادنامه

مرجع رسیدگی: شعبه … دادگاه کیفری یک استان تهران

شماره دادنامه: …

شماره پرونده: …

تاریخ صدور: …

شاکیان و اولیای دم:
1- آقای علی رضایی
2- خانم نرگس رضایی

فرزندان مرحومه محیا مرتضوی

متهمان:
1- محمد اکبری فرزند …، با وکالت …
اتهام: مباشرت در قتل عمد مرحومه محیا مرتضوی

2- نادر رضایی فرزند …، با وکالت …
اتهام: معاونت در قتل عمد

گردشکار پرونده:
در خصوص اتهام انتسابی به آقای محمد اکبری دایر بر مباشرت در قتل عمد مرحومه محیا مرتضوی و اتهام آقای نادر رضایی دایر بر معاونت در قتل عمد، پرونده پس از انجام تحقیقات مقدماتی در دادسرای جنایی تهران، صدور قرار جلب به دادرسی و کیفرخواست، به این شعبه از دادگاه کیفری یک استان تهران ارجاع گردید.

دفتر دادگاه وفق مقررات قانون آیین دادرسی کیفری، ضمن تعیین وقت رسیدگی، نسبت به ابلاغ موضوع ماده ۳۸۷ قانون آیین دادرسی کیفری، احضار اصحاب پرونده، دعوت از وکلاء و تعیین وکیل تسخیری برای متهمان فاقد وکیل تعیینی اقدام نمود. سپس جلسات رسیدگی با حضور نماینده دادستان، اولیای دم، وکلای طرفین، متهمان و وکلای ایشان تشکیل شد.

نماینده دادستان با قرائت کیفرخواست اعلام داشت متهم ردیف اول با مباشرت در ارتکاب قتل عمد مرحومه محیا مرتضوی و متهم ردیف دوم با طراحی، تحریک، فراهم نمودن مقدمات و وعده پرداخت وجه، در وقوع بزه قتل عمد دخالت داشته‌اند و تقاضای مجازات قانونی نمود.

اولیای دم پرونده، آقای علی رضایی و خانم نرگس رضایی، فرزندان مرحومه، نیز با اعلام شکایت و مطالبه قصاص نفس، خواستار اشد مجازات قانونی برای متهمان شدند.

متهم ردیف اول در مراحل مختلف تحقیقات، ضمن بیان اظهارات متناقض، حضور خود در صحنه و نگارش مطالب تهدیدآمیز را پذیرفته و نهایتاً بخشی از ارتکاب بزه را قبول نموده است. متهم ردیف دوم هرگونه معاونت در قتل را انکار نموده لیکن دفاعیات وی با محتویات پرونده، مستندات مخابراتی، دلایل مالی، اظهارات متهم ردیف اول و سایر قرائن و امارات موجود مطابقت نداشته است.

دادگاه با بررسی دقیق محتویات پرونده، گزارش ضابطین، نظریه پزشکی قانونی، نظریه کارشناسی تطبیق دست‌خط، پرینت تماس‌ها، اسناد واریز وجوه، مواجهه حضوری متهمان، اظهارات شهود و دفاعیات اصحاب دعوا، ختم رسیدگی را اعلام و به شرح ذیل مبادرت به صدور رأی می‌نماید:

رأی دادگاه:

الف) در خصوص اتهام آقای محمد اکبری دایر بر مباشرت در قتل عمد مرحومه محیا مرتضوی؛

با توجه به مجموع محتویات پرونده، گزارش مرجع انتظامی، نظریه پزشکی قانونی، نظریه کارشناسی رسمی در خصوص تطبیق دست‌خط، اظهارات و اقاریر متهم در مراحل مختلف تحقیقات، کشف ارتباط مؤثر میان متهمان، قرائن و امارات موجود در پرونده و حصول علم قضایی برای دادگاه، بزه انتسابی محرز و مسلم تشخیص داده می‌شود؛ لذا دادگاه مستنداً به مواد ۲۹۰، ۳۸۱ و ۳۸۲ قانون مجازات اسلامی، حکم به قصاص نفس نامبرده صادر و اعلام می‌نماید.

ب) در خصوص اتهام آقای نادر رضایی دایر بر معاونت در قتل عمد؛

نظر به اینکه حسب محتویات پرونده، ارتباطات و هماهنگی‌های قبلی میان متهمان، اختلافات شدید خانوادگی و مالی، مستندات مخابراتی و مالی، اظهارات متهم ردیف اول، نحوه اقدامات انجام‌شده قبل و بعد از وقوع قتل و سایر قرائن و امارات موجود، معاونت نامبرده در وقوع قتل عمد محرز و ثابت می‌باشد، لذا دادگاه مستنداً به مواد ۱۲۶ و ۱۲۷ قانون مجازات اسلامی، وی را به تحمل پانزده سال حبس تعزیری محکوم می‌نماید.

دادگاه همچنین مقرر می‌دارد محکوم‌علیهم نسبت به پرداخت هزینه‌های قانونی و تبعات مترتب بر حکم وفق مقررات اقدام نمایند.

رأی صادره حضوری بوده و ظرف مدت بیست روز پس از ابلاغ، قابل فرجام‌خواهی در دیوان عالی کشور می‌باشد.

رئیس شعبه … دادگاه کیفری یک استان تهران

امضاء

شش ماه از آزادی سپهر گذشته بود.

کاشان را خودش انتخاب کرده بود؛ شهری آرام، با کوچه‌های قدیمی، دیوارهای گِلی و عصرهایی که بوی خاک و گلاب در آن می‌پیچید.
او به چیزی دور از تهران احتیاج داشت؛ دور از شلوغی، دور از پرونده‌ها، دور از خاطراتی که مثل سایه رهایش نمی‌کردند.

اوایل مهر، تدریس ادبیات را در یکی از دبیرستان‌های پسرانه شهر آغاز کرد.

روز اول، مدیر مدرسه وقتی پرونده‌اش را نگاه می‌کرد، با تردید گفته بود:
«امیدوارم بتونید با بچه‌ها کنار بیاید آقای سپهر.»

سپهر فقط سر تکان داده بود.

اما کمتر از یک ماه طول کشید تا همه‌چیز تغییر کند.

دانش‌آموزها در کلاس او ساکت می‌شدند؛ نه از ترس، بلکه از نوعی کشش عجیب.
او ادبیات درس نمی‌داد، زندگی را از میان شعر بیرون می‌کشید.

وقتی از حافظ حرف می‌زد، انگار خودش سال‌ها میان آن بیت‌ها زندگی کرده بود.
وقتی از خیام می‌گفت، تلخی و پوچی کلمات را می‌فهمید.
و وقتی شاهنامه درس می‌داد، صدایش آرام آرام قدرت می‌گرفت؛ انگار خودش از جنگی طولانی برگشته باشد.

کم‌کم اسمش در مدرسه پیچید.

دانش‌آموزهایی که همیشه از ادبیات فراری بودند، برای اولین بار کتاب دست می‌گرفتند.
میان زنگ تفریح دورش جمع می‌شدند و سؤال می‌پرسیدند.
حتی بعضی دبیرها گاهی پشت در کلاسش می‌ایستادند و به تدریسش گوش می‌دادند.

تا پایان همان سال تحصیلی، چند دانش‌آموزش در مسابقات ادبی استان رتبه آوردند.

آموزش‌وپرورش کاشان از او تقدیر کرد.

یک سال بعد، استخدام رسمی شد.

دیگر تقریباً همه دبیرستان‌های شهر اسمش را شنیده بودند.

می‌گفتند:
«اگر دانش‌آموزی امیدش را از درس از دست داده باشد، بفرستید کلاس سپهر.»

او اما کمتر حرف می‌زد.

صبح‌ها زودتر از همه وارد مدرسه می‌شد.
دفتر نمره‌ها را مرتب می‌کرد.
روی طرح درس‌ها وسواس داشت.
و شب‌ها تا دیر وقت کتاب می‌خواند.

انگار تمام آن شدت و آشوبی که روزی زندگی‌اش را ویران کرده بود، حالا مسیر تازه‌ای پیدا کرده بود.

دو سال بعد، معاون آموزشی دبیرستان شد.

مدیر پیر مدرسه یک روز در دفتر به او گفته بود:
«تو برای اینجا زیادی باهوشی سپهر. آدم یا از این حجم انرژی سقوط می‌کنه یا همه‌چیز رو عوض می‌کنه.»

سپهر فقط لبخند کم‌رنگی زده بود.

وقتی مدیر بازنشسته شد، انتخاب جانشین تقریباً قطعی بود.

سپهر مدیر دبیرستان شد.

مدرسه در مدت کوتاهی تغییر کرد.
نظم بهتر شد.
نتایج دانش‌آموزها بالا رفت.
کتابخانه مدرسه بازسازی شد.
کلاس‌های فوق‌برنامه ادبی و مناظره راه افتاد.

حتی خانواده‌ها برای ثبت‌نام فرزندانشان صف می‌کشیدند.

نام سپهر کم‌کم از محدوده مدرسه هم فراتر رفت.

در جلسات فرهنگی شهر از او دعوت می‌کردند.
درباره آموزش، نوجوان‌ها و بحران نسل جدید صحبت می‌کرد.
بیان آرام اما نافذش روی آدم‌ها اثر می‌گذاشت.

چند سال بعد، وقتی حکم ریاست آموزش‌وپرورش کاشان برایش صادر شد، بسیاری تعجب نکردند.

بعضی‌ها او را نابغه می‌دانستند.
بعضی‌ها می‌گفتند مردی‌ست که از خاکستر خودش بیرون آمده.

اما هیچ‌کس نمی‌دانست شب‌ها، وقتی همه‌چیز ساکت می‌شد، هنوز گاهی کنار پنجره خانه‌اش می‌ایستاد، سیگاری روشن می‌کرد و برای چند ثانیه، بی‌دلیل به گذشته فکر می‌کرد.

نه با درد سابق.
نه با آن جنون قدیمی.

فقط با حسی دور و محو؛
مثل نگاه کردن به شهری که سال‌ها پیش در آن زندگی کرده‌ای.

گیلدا دیگر مرکز جهان او نبود.

زندگی، آرام آرام، او را از آن سال‌ها دور کرده بود.

یک سال گذشته بود.

در تمام آن مدت، گیلدا چند بار تصمیم گرفته بود با سپهر تماس بگیرد.

شماره دبیرستان را داشت.
حتی آدرس مدرسه‌اش در کاشان را هم somehow پیدا کرده بود.
دو سه بار تا مقابل تلفن دفتر رفته بود، اما هر بار منصرف شده بود.

خودش را قانع می‌کرد که این فقط دلتنگیِ ناشی از گذشته است.
اثر روزهایی که کنار هم از میان آن همه آشوب عبور کرده بودند.

اما زمان که گذشت، چیزی درونش آرام‌آرام تغییر کرد.

سپهر دیگر هیچ خبری از خودش نمی‌داد.

نه تماسی.
نه نامه‌ای.
نه حتی پیغامی کوتاه از طریق کسی.

انگار واقعاً تصمیم گرفته بود همه‌چیز را پشت سر بگذارد.

و این برای گیلدا عجیب بود.

چون همیشه تصور می‌کرد اگر روزی فاصله‌ای میانشان بیفتد، این سپهر است که دوام نمی‌آورد.
این سپهر است که برمی‌گردد.

اما حالا ماجرا داشت برعکس می‌شد.

این بار او بود که عصرها بی‌دلیل شماره مدرسه را روی کاغذ نگاه می‌کرد.
او بود که گاهی از همکارانش درباره کاشان سؤال می‌پرسید، بی‌آنکه علتش را توضیح دهد.

یک روز، بعد از پایان جلسه دادگاه، در دفترش تنها مانده بود.

هوا کم‌کم تاریک می‌شد و صدای رفت‌وآمد خیابان از پنجره نیمه‌باز داخل می‌آمد.

روزنامه‌ای روی میز افتاده بود.

بی‌حوصله صفحه‌ها را ورق زد تا چشمش به عکس کوچکی افتاد.

چند دانش‌آموز کنار مردی ایستاده بودند که لبخند کم‌رنگی بر لب داشت.

گیلدا لحظه‌ای خشک شد.

سپهر بود.

زیر عکس نوشته بودند:

«تقدیر آموزش‌وپرورش کاشان از دبیر جوان ادبیات به‌دلیل موفقیت دانش‌آموزان در مسابقات استانی»

گیلدا مدتی طولانی به عکس خیره ماند.

چهره سپهر فرق کرده بود.
آرام‌تر شده بود.
مرتب‌تر.
انگار از آن آشوب قدیمی فاصله گرفته باشد.

حس عجیبی در دلش پیچید؛ چیزی میان غرور و دلتنگی.

و بعد، برای اولین بار، ترسی آرام از ذهنش گذشت:

شاید سپهر واقعاً داشت بدون او زندگی می‌کرد.

دو سال گذشته بود.

در تمام آن مدت، سپهر حتی یک‌بار هم سراغی از گیلدا نگرفته بود.

نه نامه‌ای.
نه پیغامی.
نه تماسی کوتاه.

و همین سکوت، بیشتر از هر چیز دیگری ذهن گیلدا را به هم می‌ریخت.

او به نبودن آدم‌ها عادت داشت؛
به خیانت، به دروغ، به رفتن.

اما به فراموش شدن، نه.

چند شب بود که خواب درست نداشت.
پرونده‌ها را می‌خواند اما حواسش جای دیگری بود.
جلسه‌های دادگاه را اداره می‌کرد اما ناگهان میان حرف‌ها گم می‌شد.

انگار چیزی آرام‌آرام از درون می‌کشیدش سمت کاشان.

تا اینکه یک عصر، دیگر طاقت نیاورد.

بدون اینکه به کسی توضیحی بدهد، چند روز مرخصی گرفت.

صبح زود، با اتوبوس راهی کاشان شد.

تمام مسیر ساکت بود.
سرش را به شیشه تکیه داده بود و جاده‌های خشک و طولانی را نگاه می‌کرد.

خودش هم دقیق نمی‌دانست چرا می‌رود.

فقط حس می‌کرد باید سپهر را ببیند؛ حتی اگر فقط برای چند دقیقه.

نزدیک ظهر به کاشان رسید.

هوای شهر بوی خاک گرم و گلاب می‌داد.

اول به خانه پدری‌شان رفت.

پدرش وقتی او را دم در دید، تعجب کرد.

ـ «تهران چه خبر؟ اینجا چیکار می‌کنی یهو؟»

گیلدا لبخند کوتاهی زد:
ـ «دلم برای خونه تنگ شده بود.»

اما پدرش خوب می‌شناختش.
فهمید پشت این سفر چیزی پنهان است.

شب، سر سفره شام، ناگهان گفت:
ـ «راستی… اون سپهر رو می‌گم… پسر عجیبی از آب دراومد.»

گیلدا قاشق را آرام روی بشقاب گذاشت.

سعی کرد عادی بپرسد:
ـ «مگه چی شده؟»

پدرش با لحنی آمیخته به تحسین گفت:
ـ «تو این دو سال واسه خودش کسی شده. اول مدیر دبیرستان شد… حالام رئیس آموزش‌وپرورش کاشانه.»

گیلدا لحظه‌ای بی‌حرکت ماند.

صدای محیط دور شد.

ـ «رئیس آموزش‌وپرورش؟»

ـ «آره. همه شهر می‌شناسنش. می‌گن خیلی باهوشه. مدرسه‌ها رو زیر و رو کرده. حتی فرماندارم ازش تعریف کرده بود.»

گیلدا چیزی نگفت.

فقط به استکان چای خیره شد.

در ذهنش هنوز همان مرد آشفته و زخمی زندگی می‌کرد؛
مردی که روزی از شدت دوست داشتنش به مرز نابودی رسیده بود.

اما حالا…

سپهر بدون او زندگی تازه‌ای ساخته بود.
قد کشیده بود.
آرام شده بود.
و شاید دیگر اصلاً به او فکر نمی‌کرد.

و این فکر، عجیب‌تر از هر درد دیگری، قلب گیلدا را فشرد.

آن شب، گیلدا تا دیر وقت خوابش نبرد.

صدای کولر قدیمی خانه، سکوت اتاق را پر کرده بود و نور زرد چراغ حیاط از پنجره روی دیوار افتاده بود.

مدام به جمله پدرش فکر می‌کرد:

«همه شهر می‌شناسنش.»

عجیب بود.

سپهر همیشه آدمی بود که از دیده شدن فرار می‌کرد.
حتی وقتی تدریس می‌کرد، ترجیح می‌داد گوشه کلاس بایستد و آرام حرف بزند.

اما حالا رئیس آموزش‌وپرورش شده بود.

انگار در نبود او، تبدیل به نسخه کامل‌تری از خودش شده بود.

صبح روز بعد، بی‌آنکه تصمیم روشنی گرفته باشد، از خانه بیرون زد.

آدرس اداره آموزش‌وپرورش را از راننده تاکسی گرفت.

تمام مسیر، دلش بی‌دلیل تند می‌زد.

وقتی ساختمان اداره را دید، چند لحظه همان بیرون ایستاد.

ساختمان قدیمی و بزرگی بود با حیاطی پر از درخت.

کارمندها در رفت‌وآمد بودند.

گیلدا ناگهان حس کرد کار احمقانه‌ای کرده.

اگر سپهر خوشحال نمی‌شد از دیدنش چه؟

اگر فقط با سردی نگاهش می‌کرد؟

اگر واقعاً فراموشش کرده بود؟

خواست برگردد.

اما در همان لحظه، در شیشه‌ای ساختمان باز شد.

چند نفر بیرون آمدند.

و بعد سپهر را دید.

کت و شلوار سرمه‌ای پوشیده بود.
موهایش مرتب‌تر از قبل شده بود و عینکی باریک به چشم داشت.

داشت آرام با دو نفر حرف می‌زد و همزمان چند برگه را نگاه می‌کرد.

گیلدا برای چند ثانیه فقط خیره ماند.

این مرد، همان سپهر بود؛
اما دیگر آن آدم سابق نبود.

دیگر آن نگاه بی‌پناه و آشفته را نداشت.

ایستادنش فرق کرده بود.
حرف زدنش فرق کرده بود.

حتی سکوتش هم فرق کرده بود.

در همان لحظه، یکی از کارمندها چیزی گفت و سپهر سرش را بالا آورد.

چشمش به گیلدا افتاد.

و دنیا، برای کسری از ثانیه، متوقف شد.

سپهر کاملاً بی‌حرکت ماند.

رنگ از صورتش نپرید.
جا نخورد.
فقط نگاهش روی صورت گیلدا ثابت ماند.

بعد از چند ثانیه کوتاه، خیلی آرام از بقیه جدا شد و به سمت او آمد.

گیلدا تازه فهمید نفسش را حبس کرده.

سپهر مقابلش ایستاد.

فاصله‌شان کمتر از یک متر بود.

و با صدایی آرام و کنترل‌شده گفت:

ـ «سلام، گیلدا.»

همین.

نه گلایه‌ای.
نه آشفتگی‌ای.
نه آن شوق قدیمی.

و همین آرامش، بیشتر از هر چیزی گیلدا را به هم ریخت.

گیلدا چند ثانیه طول کشید تا جواب بدهد.

انگار صدایش جایی در گلو گیر کرده بود.

ـ «سلام… سپهر.»

میانشان سکوت افتاد.

در حیاط اداره چند کارمند از کنارشان رد شدند. صدای موتور یک موتور سیکلت از خیابان آمد. زندگی عادی شهر جریان داشت، اما برای هر دویشان زمان کند شده بود.

سپهر اولین کسی بود که سکوت را شکست.

ـ «کی اومدی کاشان؟»

لحنش مؤدب بود. رسمی.
چیزی شبیه حرف زدن با یک آشنای قدیمی.

گیلدا گفت:
ـ «امروز صبح.»

سپهر سر تکان داد.

ـ «حالِت خوبه؟»

سؤال ساده‌ای بود، اما گیلدا احساس کرد پشت آن فاصله‌ای طولانی خوابیده است.

گفت:
ـ «خوبم.»

دوباره سکوت.

سپهر نگاهی کوتاه به ساختمان انداخت. چند نفر منتظرش بودند.

بعد گفت:
ـ «جلسه دارم الان…»

مکث کوتاهی کرد.

ـ «اگه بخوای… عصر می‌تونیم جایی صحبت کنیم.»

گیلدا نگاهش کرد.

چیزی در صورت سپهر بود که قبلاً نمی‌شناخت؛
نوعی آرامش سرد.

دیگر آن آدمی نبود که همه احساسش را بی‌محابا جلوی او بگذارد.

گیلدا آهسته گفت:
ـ «باشه.»

سپهر کمی فکر کرد.

ـ «ساعت شش… باغ فین.»

گیلدا سر تکان داد.

سپهر لحظه‌ای دیگر نگاهش کرد، انگار می‌خواست چیزی بگوید اما منصرف شد.

بعد خیلی ساده گفت:
ـ «می‌بینمت.»

برگشت و به سمت ساختمان رفت.

گیلدا همان‌جا ایستاده ماند.

دید که سپهر دوباره میان کارمندها قرار گرفت، چیزی گفت، چند نفر با احترام سر تکان دادند و همراهش وارد ساختمان شدند.

هیچ‌کس نمی‌توانست حدس بزند چند دقیقه قبل چه گذشته است.

گیلدا آهسته نفسش را بیرون داد.

حالا فهمیده بود چیزی واقعاً عوض شده.

قبلاً اگر بعد از این همه مدت او را می‌دید، سپهر احتمالاً نمی‌توانست حتی جمله‌ای کامل بگوید.

اما حالا…

انگار زندگی بدون او را یاد گرفته بود.

و همین، دیدار عصر را برای گیلدا ترسناک‌تر می‌کرد.

خورشید آرام‌آرام پشت دیوارهای بلند باغ فین فرو می‌رفت.

آب در جوی‌های سنگی می‌دوید و صدای پیوسته‌اش میان درخت‌های سرو می‌پیچید؛ صدایی شبیه زمزمه‌ای قدیمی که از قرن‌ها قبل در آن باغ مانده بود.

سپهر زودتر رسیده بود.

روی نیمکتی نزدیک حوض ایستاده بود و به آب نگاه می‌کرد.
گاهی برگ‌های خشک روی سطح آب می‌افتادند و آرام دور می‌شدند.

صدای قدمی از پشت سر آمد.

برگشت.

گیلدا بود.

چند ثانیه هیچ‌کدام حرف نزدند.
فقط نگاه کردند؛ انگار هر دو سعی می‌کردند نسخه تازه‌ای از دیگری را بشناسند.

سپهر آرام گفت:
«کاشان همیشه همین‌طور ساکته… اما امروز انگار یه چیزی توی هوا فرق داره.»

گیلدا لبخند کم‌رنگی زد و گفت:
«در حقوق یه اصطلاح داریم… می‌گن بعضی پرونده‌ها هرچقدر هم بایگانی بشن، باز یه جایی از سیستم برمی‌گردن روی میز قاضی.»

نگاهش را مستقیم به سپهر دوخت.

«تو برای من همون پرونده‌ای.»

سپهر لحظه‌ای سکوت کرد.

بعد آهسته خندید؛ خنده‌ای کوتاه، اما واقعی.

«جالبه… چون تو برای من بیشتر شبیه یه متن کلاسیک شدی.»

گیلدا ابرو بالا برد.

سپهر ادامه داد:
«می‌دونی بعضی شعرهای قدیمی هستن که آدم فکر می‌کنه حفظشونه، اما سال‌ها بعد که دوباره می‌خونه، تازه می‌فهمه چقدر چیز توشون بوده که نفهمیده.»

نگاهش نرم‌تر شد.

«تو هم همونی.»

باد آرامی از میان درخت‌ها گذشت.

گیلدا چند قدم جلوتر آمد.

«پس چرا… هیچ‌وقت سراغ اون متن کلاسیک رو نگرفتی؟»

سپهر به آب خیره شد.

«چون بعضی متن‌ها… امانت تاریخن، نه مال خواننده.»

مکث کرد.

«فکر می‌کردم تو متعلق به مسیر خودتی… به دادگاه‌ها، به پرونده‌ها، به جنگیدن با تاریکی.»

گیلدا آهسته گفت:
«و تو فکر کردی باید حکم برائت بگیری از من؟»

سپهر سر بلند کرد.

چند ثانیه نگاهشان در هم گره خورد.

بعد گفت:
«نه…»

صدایش پایین‌تر شد.

«فقط فکر کردم شاید من متهم اون پرونده‌ام.
متهمِ دوست داشتن کسی که باید آزاد می‌بود.»

گیلدا نزدیک‌تر آمد.

صدای آب حالا بلندتر به گوش می‌رسید.

«سپهر… تو تنها پرونده‌ای هستی که من هیچ‌وقت نتونستم براش رأی صادر کنم.»

سپهر آرام پرسید:
«یعنی هنوز در حال رسیدگیه؟»

گیلدا نگاهش کرد؛ نگاه عمیق و خسته‌ای که سال‌ها تجربه پشتش خوابیده بود.

بعد خیلی آرام گفت:

«نه…»

مکث کوتاهی کرد.

«فقط قاضی پرونده فهمیده بعضی دعاوی اصلاً برای صدور حکم ساخته نشدن.»

سپهر چند لحظه چیزی نگفت.

بعد با لبخند محوی گفت:

«در ادبیات یه اصطلاح داریم…»

گیلدا منتظر ماند.

سپهر ادامه داد:

«می‌گن بعضی داستان‌ها پایان ندارن.
فقط جایی از روایت، نویسنده قلم رو زمین می‌ذاره.»

باد برگ‌های سرو را تکان داد.

گیلدا آهسته گفت:
«و ما الان کجای اون داستانیم؟»

سپهر نگاهش کرد.

این بار نگاهش دیگر آن فاصله قبلی را نداشت.

«شاید…»

صدایش آرام شد.

«جایی که نویسنده دوباره قلم رو برداشته.»

شب، آرام و عمیق روی باغ فین نشسته بود.

چراغ‌های کوتاه مسیر، نور زرد و خسته‌ای روی سنگ‌فرش‌ها می‌ریختند. صدای آب، یکنواخت و قدیمی، مثل شهادت‌نامه‌ای که قرن‌هاست تغییر نکرده باشد، در باغ می‌پیچید.

گیلدا کنار حوض ایستاده بود. تصویر درخت‌ها در آب شکسته بود؛ درست مثل زندگی‌هایی که هرکدام‌شان یک‌بار شکسته بودند و دوباره شکل دیگری گرفته بودند.

سپهر چند قدم آن‌طرف‌تر ایستاده بود.
ساکت.
نه مردد، نه عجول.

مدتی طول کشید تا حرف بزند.

بعد گفت:
«می‌دونی گیلدا… تو حقوق، بعضی رأی‌ها هستن که وقتی صادر می‌شن، دیگه قابل اعتراض نیستن.»

گیلدا برگشت و نگاهش کرد.

سپهر ادامه داد:
«نه چون کاملن بی‌نقصن…
بلکه چون بعدش، هیچ دادگاهی بالاتر از وجدان آدم وجود نداره.»

چند قدم نزدیک‌تر آمد.

صدایش آرام بود، اما محکم.

«من دو سال به خودم مهلت تجدیدنظر دادم.
به گذشته.
به تو.
به خودم.»

مکث کوتاهی کرد.

«اون‌موقع فکر می‌کردم عشق یعنی خودمو خرج کردن.
فکر می‌کردم اگه بیشتر بسوزم، حتماً حق با منه.»

لبخند محوی زد.

«اشتباه می‌کردم.»

گیلدا نفسش را آهسته بیرون داد.

سپهر گفت:
«عشق، مثل شعر خوبه.
نه فریاده، نه التماس.
یه وزن داره، یه مکث، یه جاهایی سکوت.»

نگاهش را به چشم‌های گیلدا دوخت.

«الان که بهت نگاه می‌کنم، می‌فهمم بعضی آدم‌ها…
نه استعاره‌ان، نه تشبیه.»

یک قدم دیگر نزدیک شد.

«خودِ معنا هستن.»

صدای آب بلندتر به گوش می‌رسید.

سپهر گفت:
«من نمی‌خوام قاضی زندگی‌ات باشم.
نمی‌خوام نجاتت بدم، یا نجات پیدا کنم.»

مکث.

«فقط می‌خوام هم‌مسیرت باشم.»

دستش را آرام بالا آورد، نه برای لمس، فقط برای تأکید کلام.

«گیلدا…
اگه بخوام صادقانه بگم—
من این بار از سرِ احتیاج نیومدم.»

چشم‌هایش ثابت بود.

«از سرِ انتخاب اومدم.»

چند ثانیه سکوت.

بعد جمله‌ای که هوا را برید:

«میای با من زندگی کنی؟»

باغ ساکت شد.

حتی آب، انگار برای لحظه‌ای مکث کرد.

گیلدا چیزی نگفت.

اما نگاهش، که دیگر فرار نمی‌کرد،
جوابی بود که سپهر سال‌ها منتظرش مانده بود.

گیلدا پلک زد.

آرام. سنگین. انگار جمله سپهر هنوز در ذهنش کامل فرود نیامده بود.

باد خنکی از میان سروها گذشت و چند برگ خشک روی آب افتادند. موج‌های کوچک، تصویر صورتشان را شکستند.

سپهر هیچ اصراری نکرد.

همان‌طور روبه‌رویش ایستاده بود؛ آرام، بالغ، بی‌آن اضطراب قدیمی که همیشه در چشم‌هایش می‌دوید.

و همین… بیشتر از هرچیز گیلدا را ترساند.

چون برای اولین بار حس کرد اگر الان چیزی نگوید، شاید سپهر واقعاً بتواند برود.

نه با خشم.
نه با فروپاشی.

فقط… برود.

گلویش خشک شد.

نگاهش را پایین انداخت و آهسته گفت:
«تو خیلی عوض شدی.»

سپهر لبخند خیلی کمرنگی زد.
«مجبور بودم.»

گیلدا خندۀ کوتاه و بی‌جانی کرد.
«و من فکر می‌کردم هنوزم همون آدمی… که برای یه نگاه من دنیاشو به هم می‌ریزه.»

سپهر چند لحظه سکوت کرد.

بعد آرام گفت:
«اگه هنوز اون آدم بودم… نباید میومدم خواستگاریت.»

این بار گیلدا سر بلند کرد.

سپهر ادامه داد:
«آدمی که خودش رو بلد نیست نگه داره، نمی‌تونه کنار کسی زندگی کنه.
فقط بهش آویزون میشه.»

کلماتش نه تلخ بود، نه نمایشی.
مثل اعترافی که مدت‌ها پیش با خودش کرده باشد.

گیلدا حس کرد چیزی درونش آرام‌آرام فرو می‌ریزد؛ دیواری که سال‌ها بین خودش و آدم‌ها نگه داشته بود.

با صدایی پایین گفت:
«من آدم راحتی نیستم، سپهر.»

«می‌دونم.»

«زندگی من عادی نیست.»

«می‌دونم.»

«ممکنه نصف شب از خونه برم برای یه پرونده قتل.
ممکنه روزها توی دادگاه باشم.
ممکنه یه روز… یه نفر بخواد به خاطر کارم بهم آسیب بزنه.»

سپهر نگاهش کرد.
«می‌دونم.»

گیلدا این بار کمی عصبی خندید.
«چرا انقدر راحت میگی می‌دونم؟»

سپهر چند ثانیه ساکت ماند.

بعد خیلی آرام گفت:
«چون من عاشق نسخه آسونِ تو نشدم.»

سکوت.

«تو همینی که هستی، گیلدا.
با تمام تاریکی‌هایی که دور زندگیته.
با تمام شب‌هایی که خوابت نمی‌بره.
با تمام پرونده‌هایی که تا مغز استخونت خسته‌ت می‌کنن.»

نفس عمیقی کشید.

«و با این حال… هنوز وقتی وارد یه اتاق میشی، آدم احساس می‌کنه عدالت کاملاً نمرده.»

چشم‌های گیلدا ناگهان خیس شد.

شاید چون سال‌ها بود کسی او را این‌طور ندیده بود؛
نه به‌عنوان وکیل،
نه زن قدرتمند،
نه آدم شکست‌ناپذیر.

فقط… خودش.

سپهر آرام‌تر گفت:
«من نمی‌خوام نجاتت بدم.
فقط می‌خوام وقتی خسته‌ای، بدونی یه جا هست که لازم نیست بجنگی.»

لب‌های گیلدا لرزید.

برای چند لحظه فقط صدای آب بود.

بعد بالاخره یک قدم به او نزدیک شد.

آن‌قدر نزدیک که سپهر توانست لرزش نفسش را حس کند.

گیلدا آهسته گفت:
«تو تنها آدمی بودی که هیچ‌وقت نتونستم علیهش دفاعیه بنویسم.»

سپهر چیزی نگفت.

گیلدا نگاهش کرد؛ مستقیم، بی‌فرار.

«و احتمالاً… تنها آدمی هم هستی که دلم نمی‌خواد ازش ببرم.»

سپهر چشم بست.

خیلی کوتاه.
انگار سال‌ها خستگی همان لحظه از روی شانه‌هایش برداشته شد.

وقتی چشم باز کرد، گیلدا آرام گفت:

«آره، سپهر.
میام.»

سپهر برای چند ثانیه فقط نگاهش کرد.

نه ناباورانه.
نه هیجان‌زده.

انگار می‌ترسید اگر حتی یک کلمه اضافه بگوید، لحظه فرو بریزد.

بعد خیلی آرام خندید؛ خنده‌ای خسته و واقعی که گیلدا تا آن روز از او ندیده بود.

سرش را پایین انداخت و آهسته گفت:
«بالاخره یه پرونده هم به نفع من تموم شد.»

گیلدا با چشم‌های خیس خندید.
«هنوز رأی قطعی صادر نشده.»

سپهر نگاهش کرد.
«دیوان عالی هم تأییدش می‌کنه.»

هر دو خندیدند.

و همین خنده کوتاه، بعد تمام آن سال‌های تلخ، عجیب‌تر از هر اعتراف عاشقانه‌ای بود.

باد میان درخت‌ها پیچید. دورتر، صدای بسته شدن در باغ آمد؛ انگار شهر آرام‌آرام به پایان شب نزدیک می‌شد.

سپهر کنار حوض نشست.
«بیا یه چیزی نشونت بدم.»

از جیب کت قهوه‌ای‌اش دفترچه کوچکی بیرون آورد؛ جلد چرمی قدیمی، کمی فرسوده.

گیلدا کنارش نشست.

سپهر دفتر را باز کرد.
بین صفحه‌ها، کاغذهای تاخورده، یادداشت‌های کوتاه و شعرهایی با خط مرتب دیده می‌شد.

گیلدا آرام پرسید:
«این چیه؟»

سپهر لبخند زد.
«سال‌هایی که نبودی.»

گیلدا چیزی نگفت.

سپهر چند صفحه را ورق زد.
«اوایل، هر شب درباره‌ت می‌نوشتم.
نه برای اینکه فراموشت کنم…
برای اینکه دیوونه نشم.»

بعد صفحه‌ای را باز کرد و خواند:

«بعضی آدم‌ها
مثل شهرهای قدیمی‌ان؛
هرچقدر هم ازشان دور شوی،
باز لهجه‌شان در ذهن تو می‌ماند.»

گیلدا نفسش را آرام بیرون داد.

سپهر دفتر را بست.
«بعد یه روز فهمیدم نباید زندگیمو روی نبودنِ تو بنا کنم.»

به روبه‌رو خیره شد؛ به آب، به انعکاس چراغ‌ها.

«همون روز رفتم برای استخدام آموزش‌وپرورش.»

گیلدا نگاهش می‌کرد؛ با حسی عجیب از غرور و اندوه.

سپهر ادامه داد:
«می‌خواستم بالاخره یه چیزی بسازم…
نه اینکه فقط از ویران شدن بترسم.»

سکوت کوتاهی میانشان نشست.

بعد گیلدا آرام دستش را روی دفتر گذاشت.
«و ساختی.»

سپهر به او نگاه کرد.

گیلدا این بار مطمئن‌تر گفت:
«من امروز توی کاشان، هرجا اسم تو رو شنیدم…
هیچ‌کس از گذشته‌ت حرف نمی‌زد.»

لبخند محوی روی لبش نشست.

«همه از مردی حرف می‌زدن که زندگی بچه‌ها رو عوض کرده.»

سپهر نگاهش را دزدید؛ انگار هنوز بلد نبود تحسین را تحمل کند.

گیلدا آهسته ادامه داد:
«و شاید…
همین بیشتر از هرچیزی منو ترسوند.»

«چرا؟»

گیلدا چند ثانیه سکوت کرد.

«چون فهمیدم اگه یه روز از دستت بدم…
دیگه هیچ بهانه‌ای ندارم که بگم تقصیر دنیا بود.»

چشم‌های سپهر نرم شد.

آرام دست گیلدا را گرفت.

این بار گیلدا دستش را نکشید.

فقط انگشت‌هایش را میان انگشت‌های او قفل کرد و سرش را روی شانه‌اش گذاشت.

و برای اولین بار بعد از سال‌ها،
هیچ‌کدامشان احساس نکردند باید از چیزی فرار کنند.

مدتی همان‌طور کنار هم نشستند.

آب در جوی‌های باغ می‌دوید و صدایش شبیه نفس کشیدن شهری بود که قرن‌ها عاشق‌ها و جدایی‌ها را دیده بود.

گیلدا هنوز سرش روی شانه سپهر بود.

سپهر آرام گفت:
«می‌دونی عجیب‌ترین بخشش چیه؟»

«چی؟»

«اینکه من سال‌ها فکر می‌کردم اگه یه روز به این لحظه برسم…
حتماً باید خیلی خوشحال باشم.»

گیلدا سرش را کمی بلند کرد و نگاهش کرد.

سپهر ادامه داد:
«ولی الان بیشتر… آرومم.»

چشم‌هایش به تاریکی باغ خیره شد.

«مثل آدمی که بعد از یه راه خیلی طولانی بالاخره یه جا پیدا کرده بشینه.»

گیلدا آهسته گفت:
«من برعکسم.»

سپهر نگاهش کرد.

«من می‌ترسم.»

سکوت کوتاهی افتاد.

سپهر دستش را کمی محکم‌تر گرفت.
«از چی؟»

گیلدا چند لحظه چیزی نگفت. بعد آهسته گفت:
«از اینکه زندگی من… دیر یا زود به تو هم آسیب بزنه.»

باد از میان درخت‌ها رد شد و شاخه‌های بلند سروها را تکان داد.

سپهر گفت:
«گیلدا.»

صدایش آرام بود، اما قاطع.

«زندگی همه آدم‌ها خطر داره.
فقط شکلش فرق می‌کنه.»

مکث کرد.

«یکی توی جاده تصادف می‌کنه.
یکی توی بیمارستان می‌میره.
یکی هم… کنار کسی زندگی می‌کنه که با تاریکی سر و کار داره.»

لبخند خیلی ملایمی زد.

«فرقش اینه که من این یکی رو خودم انتخاب کردم.»

گیلدا نگاهش کرد.

آن نگاه، ترکیبی بود از عشق و اندوهی عمیق که سال‌ها در او جمع شده بود.

آهسته گفت:
«اگه یه روز…»

مکث کرد.

«اگه یه روز به خاطر من اتفاقی برایت بیفتد، من هیچ‌وقت خودم را نمی‌بخشم.»

سپهر چند لحظه ساکت ماند.

بعد دست دیگرش را بالا آورد و خیلی آرام اشک کنار چشم گیلدا را پاک کرد.

«تو هنوز هم فکر می‌کنی می‌تونی همه چیزو کنترل کنی.»

گیلدا چیزی نگفت.

سپهر لبخند زد.
«وکیل‌ها همین‌طورن.
فکر می‌کنن با استدلال میشه دنیا رو منظم کرد.»

بعد آرام ادامه داد:
«ولی دنیا… همیشه منطقی نیست.»

چند ثانیه سکوت.

«تنها کاری که میشه کرد اینه که تصمیم بگیری با کی توی این بی‌منطقی زندگی کنی.»

گیلدا آهسته نفس کشید.

سپهر ادامه داد:
«و من تصمیمم رو گرفتم.»

نگاهش دوباره در چشمان گیلدا نشست.

«حالا نوبت توئه که تصمیم بگیری چقدر می‌خوای از آینده بترسی.»

گیلدا برای چند لحظه فقط نگاهش کرد.

بعد ناگهان جلو آمد و او را در آغوش گرفت.

نه آرام.
نه محتاط.

مثل کسی که بالاخره بعد از سال‌ها اجازه داده خودش فرو بریزد.

صورتش را در شانه سپهر پنهان کرد.

صدایش در میان نفس‌هایش گم شد:
«خیلی دیر پیدات کردم…»

سپهر دست‌هایش را دور او حلقه کرد.

آرام گفت:
«نه.»

مکث کوتاه.

«درست وقتی که هر دو یاد گرفتیم چطور نگهش داریم.»

آب هنوز در جوی‌ها می‌دوید.

و در آن باغ قدیمی،
دو انسانی که سال‌ها با درد و اشتباه و فاصله از هم گذشته بودند،
برای اولین بار
بدون ترس از فردا
کنار هم ایستاده بودند.

صبحِ بعد، گیلدا راه رودبار را در پیش گرفت.

جاده پیچ می‌خورد میان کوه‌هایی که بوی خاک نم‌خورده و زیتون می‌دادند. پنجره ماشین نیمه‌باز بود و باد خنک موهایش را آرام به هم می‌ریخت. سال‌ها بود این مسیر را می‌آمد؛ از روزهایی که بعد از مرگ پدر، همه‌چیز ناگهان روی شانه‌هایش افتاد.

کارخانه در حاشیه جاده، میان ردیف‌های درخت زیتون ایستاده بود؛ ساختمانی بزرگ با دیوارهای روشن و سوله‌هایی که بوی روغن زیتون تازه در آن‌ها می‌پیچید.

تابلوی فلزی ورودی هنوز همان نام قدیمی را داشت:

«صنایع غذایی سپهرزیتون»

اسم را پدرش انتخاب کرده بود؛ سال‌ها قبل، وقتی هنوز فکر می‌کرد آینده قابل پیش‌بینی است.

گیلدا ماشین را متوقف کرد و پیاده شد.

کارگرها با احترام سلام کردند. بعضی‌ها او را از کودکی می‌شناختند؛ دختری که بعد از مرگ ناگهانی پدرش، با وجود درس و دانشگاه و بعدتر وکالت، اجازه نداده بود کارخانه فرو بپاشد.

داخل سالن اصلی، صدای دستگاه‌ها فضا را پر کرده بود. کارن، برادر بزرگ‌ترش، کنار خط بسته‌بندی ایستاده بود و با یکی از کارگرها حرف می‌زد.

وقتی گیلدا را دید، اخمش باز شد.
«خانم وکیل بالاخره یادش افتاد کارخانه هم وجود داره.»

گیلدا لبخند زد.
«تو که خوب جمعش کردی.»

کارن شانه بالا انداخت.
«یکی باید این امپراتوری زیتون رو بچرخونه.»

گیلدا خندید. سال‌ها بود فقط کارن می‌توانست این‌طور راحت او را بخنداند.

با هم به دفتر شیشه‌ای طبقه بالا رفتند؛ همان اتاقی که زمانی دفتر پدرشان بود. هنوز ساعت قدیمی دیوار، همان تیک‌تاک آرام را داشت و قاب عکس مردی میانسال با موهای جوگندمی روی قفسه مانده بود.

پدر.

گیلدا ناخودآگاه چند ثانیه به عکس نگاه کرد.

کارن متوجه شد، اما چیزی نگفت.

چای ریخت و روبه‌رویش نشست.
«خب؟ قیافه‌ات شبیه آدماییه که یا می‌خوان ورشکستگی اعلام کنن یا ازدواج.»

گیلدا آرام گفت:
«دومی.»

کارن لحظه‌ای ساکت شد.

بعد خیلی آرام‌تر پرسید:
«با سپهر؟»

گیلدا سر تکان داد.

کارن تکیه داد به صندلی و نفسش را بیرون داد. نه متعجب بود، نه شوکه. بیشتر شبیه کسی بود که مدت‌ها منتظر شنیدن جمله‌ای بوده باشد.

«بالاخره.»

گیلدا ابرو بالا انداخت.
«بالاخره؟»

کارن خندید.
«فکر کردی نمی‌فهمیدم؟»

بعد نگاهش جدی‌تر شد.

«فقط یه چیزو نمی‌فهمیدم… اینکه چرا انقدر طولش دادین.»

گیلدا نگاهش را به پنجره دوخت؛ به درخت‌های زیتونی که زیر نور صبح تکان می‌خوردند.

«چون هر دومون زخمی بودیم.»

کارن آهسته سر تکان داد.
«و الان نیستین؟»

گیلدا لبخند تلخی زد.
«هستیم. فقط یاد گرفتیم باهاش زندگی کنیم.»

سکوت کوتاهی میانشان افتاد.

بعد کارن گفت:
«دوستش داری؟»

این سؤال، ساده بود؛ اما انگار تمام سال‌های گذشته را در خودش داشت.

گیلدا چند ثانیه جواب نداد.

بعد خیلی آرام گفت:
«بیشتر از چیزی که دلم می‌خواست.»

کارن خندید؛ خنده‌ای کوتاه و واقعی.
«خب، پس تسلیت.»

گیلدا بالش کوچکی را سمتش پرت کرد.
«احمق.»

کارن بالش را گرفت و لبخندش آرام محو شد.

«بابا اگه بود… خوشحال می‌شد.»

چشم‌های گیلدا ناخودآگاه به قاب عکس برگشت.

پدرشان پنج سال قبل، درست در اوج بحران‌های کارخانه، سکته کرده بود. همان روزی که گیلدا اولین پرونده بزرگش را برده بود و نتوانسته بود به تماس آخرش جواب بدهد.

این حسرت هنوز جایی درونش زنده بود.

آهسته گفت:
«فکر می‌کنی واقعاً راضی بود؟»

کارن بدون مکث جواب داد:
«بابا فقط یه چیز می‌خواست.»

«چی؟»

«اینکه بعد از همه چیز، تو بالاخره یه زندگی برای خودت داشته باشی.»

سکوت.

صدای دستگاه‌ها از پشت شیشه می‌آمد. زندگی جریان داشت؛ بی‌توقف، بی‌رحم، اما ادامه‌دار.

کارن بلند شد و کنار پنجره ایستاد.
«راستی.»

گیلدا نگاهش کرد.

«این سپهر بدبخت می‌دونه با چه خانواده‌ای وصلت کرده؟»

گیلدا خندید.
«فکر کنم کم‌کم داره می‌فهمه.»

کارن لبخند زد.
«خوبه. چون من هنوز کامل مطمئن نیستم لایق خواهرم باشه.»

گیلدا آرام گفت:
«منم مطمئن نیستم لایق آرامش اون باشم.»

کارن برگشت و مستقیم نگاهش کرد.

«هیچ‌کس کامل لایق عشق نیست، گیلدا.»

مکث کوتاهی کرد.

«آدم‌ها فقط یه روز تصمیم می‌گیرن کنار هم بمونن.»

باران ریز و آرامی روی خیابان‌های رشت می‌نشست.

خانه بوی چای تازه و بهارنارنج گرفته بود. مادر گیلدا از عصر چندبار بی‌دلیل کوسن‌ها را جابه‌جا کرده بود و سوما، زنِ کارن، از همان اول فهمیده بود اضطرابش بیشتر از آن است که نشان می‌دهد.

کارن کنار پنجره ایستاده بود و هر چند دقیقه یک‌بار به کوچه نگاه می‌کرد.

گیلدا اما ساکت‌تر از همه بود.

لباس ساده‌ای پوشیده بود؛ نه شبیه وکیلی که در دادگاه‌ها می‌ایستاد و نه شبیه عروسی که قرار بود امشب برایش خواستگاری بیایند. بیشتر شبیه زنی بود که بعد از سال‌ها جنگیدن، بالاخره تصمیم گرفته بود کمی آرام‌تر زندگی کند.

سوما کنارش نشست.
«استرس داری؟»

گیلدا لبخند کوتاهی زد.
«خیلی بیشتر از جلسه دادگاه.»

کارن از کنار پنجره گفت:
«طبیعیه. اینجا حکم قطعی صادر می‌شه.»

گیلدا چشم‌غره‌ای رفت و سوما خندید.

زنگ خانه به صدا درآمد.

سکوت کوتاهی همه‌جا را گرفت.

مادر گیلدا ناخودآگاه دستش را روی روسری‌اش کشید. کارن صاف ایستاد و به سمت در رفت.

چند ثانیه بعد صدای سلام و احوالپرسی در راهرو پیچید.

سپهر همراه پدر و مادرش و دایی‌اش وارد خانه شدند.

سپهر کت تیره ساده‌ای پوشیده بود. آرام سلام کرد؛ اما نگاهش مستقیم دنبال گیلدا گشت.

و وقتی چشمش به او افتاد، برای لحظه‌ای تمام اضطرابش آرام گرفت.

مادر سپهر زنی آرام و محترم بود؛ همان زنی که سال‌ها پیش، وقتی پسرش در بدترین وضعیت روحی‌اش بود، او را وادار کرده بود کمک بگیرد و خودش را نابود نکند.

پدر سپهر با همان ابهت مردهای قدیمی بازار، دست کارن را محکم فشرد.
«زحمت دادیم.»

کارن مودب اما محتاط جواب داد:
«اختیار دارین.»

دایی سپهر مرد خوش‌صحبتی بود و از همان چند دقیقه اول فهمید همه بیش از حد رسمی‌اند.

گفت:
«اگر انقدر ساکت باشین، فکر می‌کنم اومدیم جلسه بازپرسی نه خواستگاری.»

همه خندیدند و فضای خانه کمی نرم‌تر شد.

چای آورده شد. صدای باران آرام‌تر شده بود.

سپهر روبه‌روی گیلدا نشسته بود، اما برخلاف سال‌های قبل، در نگاهش آن التهاب بیمارگونه دیده نمی‌شد.

آرام بود.

همین آرامش، بیشتر از هر چیزی دل گیلدا را می‌لرزاند.

مادر گیلدا بعد از چند دقیقه سکوت مودبانه گفت:
«خب… فکر می‌کنم بهتره خود بچه‌ها حرف بزنن.»

کارن زیرلب گفت:
«بالاخره متهم اصلی معرفی شد.»

سوما آرام به بازویش زد.
«بس کن.»

سپهر لبخند کوتاهی زد و بعد مستقیم به مادر گیلدا نگاه کرد.

«من حرف پیچیده‌ای ندارم.»

صدایش آرام و محکم بود.

«من سال‌ها فکر می‌کردم دوست داشتن یعنی وابسته شدن به یه آدم…
یعنی بدون اون نتونی نفس بکشی.»

نگاهش کوتاه سمت گیلدا رفت.

«ولی الان فهمیدم عشق، انتخابه.
اینکه هر روز، آگاهانه بخوای کنار یه نفر بمونی.»

سکوت خانه کامل شده بود.

سپهر ادامه داد:
«من نمی‌خوام گیلدا منو نجات بده.
نمی‌خوام خودمم ناجی کسی باشم.»

مکث کرد.

«فقط می‌خوام شریک زندگی‌اش باشم.»

مادر گیلدا آرام سر پایین انداخت. انگار چیزی در حرف‌های سپهر او را مطمئن کرده بود.

پدر سپهر گفت:
«پسرم سال‌های سختی داشته. اشتباه هم داشته.
ولی یه چیزو مطمئنم…
هیچ‌وقت درباره این دختر دروغ نگفته.»

کارن هنوز ساکت بود.

همه منتظر واکنش او بودند.

بالاخره تکیه‌اش را از مبل گرفت و مستقیم به سپهر نگاه کرد.

«من یه سؤال دارم.»

سپهر آرام گفت:
«بفرمایید.»

کارن چند ثانیه مکث کرد.
«اگه یه روز دوباره گذشته برگشت چی؟
اگه دوباره زندگی‌تون سخت شد؟»

فضا دوباره سنگین شد.

سپهر این بار بدون فکر جواب داد:
«می‌مونم.»

کارن نگاهش کرد.

سپهر ادامه داد:
«قبلاً بلد نبودم موندن یعنی چی.
الان بلدم.»

سکوت.

بعد کارن خیلی آرام سر تکان داد.

«خوبه.»

سوما لبخند زد. مادر گیلدا نفس راحتی کشید.

دایی سپهر خندید.
«الحمدلله بازجویی تموم شد.»

همه خندیدند.

در میان خنده‌ها، نگاه گیلدا هنوز روی سپهر مانده بود.

همان مردی که روزی بزرگ‌ترین آشوب زندگی‌اش بود، حالا آرام‌ترین نقطه جهانش شده بود.

چند دقیقه بعد، وقتی بحث تاریخ مراسم و جزئیات ساده‌تر شروع شد، سپهر آرام به گیلدا نزدیک‌تر شد و زیرلب گفت:

«هنوزم می‌ترسی؟»

گیلدا نگاهش کرد.

بعد خیلی آهسته گفت:
«آره.»

سپهر لبخند محوی زد.
«منم.»

«پس چرا انقدر آرومی؟»

سپهر چند لحظه سکوت کرد.

«چون این بار، ترس باعث رفتنم نمی‌شه.»

و برای اولین بار بعد از سال‌ها، گیلدا حس کرد شاید زندگی، بالاخره دارد با او آشتی می‌کند.

شب آرام‌آرام عمیق‌تر می‌شد.

باران بند آمده بود و بخار خفیفی روی شیشه‌های خانه نشسته بود. فضای رسمیِ اولِ دیدار حالا نرم‌تر شده بود؛ استکان‌های دوم چای آمده بود و صدای گفت‌وگوها طبیعی‌تر شده بود.

مادر گیلدا و مادر سپهر درباره رشت و کاشان حرف می‌زدند. دایی سپهر مشغول تعریف کردن خاطره‌ای قدیمی از نوجوانی سپهر بود و سوما بی‌صدا از واکنش‌های گیلدا لذت می‌برد.

«این آقا وقتی دبیرستانی بود عاشق شعر شده بود.
یه بار برای یه مسابقه ادبی سه شب نخوابید.»

سپهر زیرلب گفت:
«دایی…»

دایی خندید.
«بذار بدونن دامادشون چه آدم خطرناکیه.»

کارن که تا آن لحظه بیشتر شنونده بود، چایش را روی میز گذاشت.
«اتفاقاً ما بخش خطرناک‌تر پرونده رو می‌شناسیم.»

فضا برای لحظه‌ای ساکت شد.

سپهر نگاهش را پایین انداخت؛ نه از شرم، بلکه از پذیرش.

کارن ادامه داد:
«ولی آدم فقط مجموع اشتباهاتش نیست.»

این اولین بار بود که او چنین جمله‌ای را مستقیم درباره سپهر می‌گفت.

گیلدا متوجه شد.

سپهر هم.

پدر سپهر آرام گفت:
«خوشحالم اینو می‌شنوم.»

کارن نفس کوتاهی کشید.
«من هنوز حساس‌ام. طبیعی هم هست.
ولی یه چیزو فهمیدم…»

نگاهش سمت گیلدا رفت.

«خواهرم کنار خیلی آدم‌ها قوی بود،
ولی فقط کنار این یکی… خودشه.»

گیلدا سرش را پایین انداخت. سوما لبخند آرامی زد.

سکوت کوتاه اما گرمی میان دو خانواده نشست.

بعد مادر گیلدا بلند شد و به سمت قفسه قدیمی رفت. قاب عکسی را برداشت و چند لحظه به آن نگاه کرد.

عکس پدر گیلدا بود؛ مردی با چهره‌ای آرام و خسته، ایستاده میان باغ‌های زیتون رودبار.

مادر قاب را روی میز گذاشت.

«پدرش اگر بود… امشب خیلی خوشحال می‌شد.»

صدای خانه آرام شد.

سپهر با احترام به عکس نگاه کرد.

مادر ادامه داد:
«بعد از فوتش، گیلدا خیلی زود بزرگ شد.
شاید زیادی زود.»

گیلدا چیزی نگفت.

مادرش لبخند تلخی زد.
«همیشه فکر می‌کردم دیگه یادش میره چطور باید زندگی شخصی داشته باشه.»

سپهر آرام گفت:
«من قول نمی‌دم همیشه خوشحال باشه…
ولی قول می‌دم هیچ‌وقت توی سختی تنها نمونه.»

پدر سپهر سرش را پایین انداخت؛ انگار جمله پسرش را در دل تأیید می‌کرد.

کارن بلند شد.
«خب، فکر کنم دیگه رسمی شد.»

دایی سپهر خندید.
«الحمدلله بالاخره رأی دادگاه صادر شد.»

گیلدا ناخودآگاه خندید.
«این یکی هنوز قابل تجدیدنظر نیست.»

سپهر آرام نگاهش کرد.
«امیدوارم هیچ‌وقت لازم نشه.»

—

ساعتی بعد، مهمان‌ها آماده رفتن شدند.

مادر سپهر، قبل از خروج، آرام دست گیلدا را گرفت.

«مراقبش باش.»

گیلدا با تعجب نگاهش کرد.

زن ادامه داد:
«ظاهرش آرومه… ولی خیلی چیزا رو هنوز توی خودش نگه می‌داره.»

گیلدا آرام سر تکان داد.
«می‌دونم.»

وقتی در خانه بسته شد، سکوت ملایمی در فضا پخش شد.

سوما اولین نفر بود که لب باز کرد:
«خب خانم وکیل… حس الان‌تون چیه؟»

گیلدا چند ثانیه فکر کرد.

بعد خیلی آرام گفت:
«انگار بعد از سال‌ها…
دیگه نمی‌خوام فرار کنم.»

کارن لبخند کمرنگی زد.
«بالاخره.»

مادرش نزدیک آمد و صورت دخترش را لمس کرد.

«خوشبخت شو.»

این جمله ساده بود؛ اما برای گیلدا، سنگین‌تر از هر حکمی که در عمرش شنیده بود.

—

همان شب، سپهر کنار پنجره هتل ایستاده بود.

رشت زیر نور خیس خیابان‌ها آرام به نظر می‌رسید.

پدرش روی تخت نشسته بود و دکمه‌های پیراهنش را باز می‌کرد.

بعد از چند دقیقه سکوت گفت:
«دوستش داری؟»

سپهر لبخند محوی زد.
«بیشتر از چیزی که قبلاً فکر می‌کردم ممکنه.»

پدرش سر تکان داد.
«این بار فرق داری.»

سپهر به انعکاس خودش در شیشه نگاه کرد.

«چون این بار نمی‌ترسم از دستش بدم.»

«چرا؟»

سپهر چند لحظه سکوت کرد.

«چون فهمیدم عشق… مالکیت نیست.
حتی اگر یه روز ازم دور بشه،
بازم چیزی که بین ما هست واقعی بوده.»

پدرش آرام لبخند زد.

«بالاخره مرد شدی، پسر.»

سپهر چیزی نگفت.

فقط دوباره به خیابان خیس نگاه کرد.

و برای اولین بار در سال‌های اخیر، آینده برایش شبیه تهدید نبود.

دو ماه بعد، در عصر آرامی از اواخر بهار، گیلدا و سپهر در عقدی ساده کنار خانواده‌هایشان نشستند.

نه مراسمی پرزرق‌وبرق بود، نه شلوغیِ اغراق‌شده‌ای.

فقط آدم‌هایی بودند که سختی‌های زیادی را دیده بودند و حالا می‌خواستند شاهد شروع آرامِ چیزی واقعی باشند.

وقتی خطبه خوانده شد، گیلدا برای لحظه‌ای به سپهر نگاه کرد.

سال‌ها پیش، فکر می‌کرد این مرد بزرگ‌ترین اشتباه زندگی‌اش خواهد شد.

اما حالا می‌فهمید بعضی آدم‌ها قرار نیست نجاتت بدهند؛ فقط کنارت می‌ایستند تا دیگر مجبور نباشی همه‌چیز را تنهایی تحمل کنی.

سپهر دستش را آرام فشرد.

نه با اضطرابِ گذشته.

نه با ترسِ از دست دادن.

فقط با اطمینانِ ماندن.

کارن از دور نگاهشان می‌کرد و سوما آرام به او گفت:
«هنوز نگرانشی؟»

کارن لبخند کمرنگی زد.
«همیشه.
ولی دیگه خیالم راحت‌تره.»

مادر گیلدا بی‌صدا اشک پاک کرد و زیرلب گفت:
«کاش پدرت می‌دید.»

و شاید اگر پدرش آنجا بود، می‌فهمید دخترش بعد از سال‌ها جنگیدن با دنیا، بالاخره جایی را پیدا کرده که لازم نیست برای دوست داشته شدن، نقش بازی کند.

آن شب، بعد از تمام تبریک‌ها و شلوغی‌های کوتاه، گیلدا و سپهر برای چند دقیقه از جمع فاصله گرفتند.

هوا بوی خاک نم‌خورده می‌داد.

سپهر آرام گفت:
«خوبی؟»

گیلدا به آسمان تاریک نگاه کرد و بعد، بعد از مکثی کوتاه، لبخند زد.

«آره.
فکر کنم بالاخره خوبم.»

سپهر چیزی نگفت.

فقط کنارش ایستاد.

و این‌بار، سکوت میانشان نه از جنس فاصله، بلکه از جنس آرامش بود.

پایان.

لازم به توضیح است
که این رمان را تازه نوشته ام
دارای اشکالاتی است گاهی در روایت
گاهی در. لوکیشن‌ها گاهی در ترتیپ
که بعداً رفع خواهدشد

آثار دیگر نویسنده :

Uploaded Image

موقعیت در نقشه ادبی :

قالب تخصصی داستان :