داستانک
ذبیح خرسه …!
یادش بخیر و خوشی دایی جون عباسم راننده ی پایه ی یک بود و زبر و زرنگ و فرز و سریع
تا جایی که در میان جامعه ی رانندگانی که او را
می شناختند به عباس فَنر شهره ی عام و خاص
بنی هِندِل شده بود از نظر خُلقیات اخلاقی و رفتاری بی نهایت تمیز صدالبته بلانسبت آقایان و خانومهای وسواسی که با کمال تاسف مریضند
وقت شناس و منظم گویی که دایی جون عباسم را در آب نمک خوابانده اند یادش بخیر گاهی اوقات که به گرگان می رفتم محال بود که یک
نوک پا خونه اش نرم و حالش رانپرسم یک ساختمان در بست شصت و پنج تا هفتادو پنج
متری داشت که پله می خورد می رفت به بالا و درکنارش همکف یگ گاراج باسلیقه ی خودش طراحی کرده بود دارای قفسه های چوبی که براق
کننده زده بود و انواع ملزومات مکانیکی در جای خودش در اندازه های جور واجور همره باسایز های متفاوت خلاصه از شیر شتر تا جون آدمیزاد
و از سیر تاپیاز هرچیزی لازم داشتی شیک و پیک
و براق خدا نکنه که میلش بگیره و دست به شست و شوی موتور ماشین همراه با یک دستمال اندوده شده با روغن سوخته به جانش که می افتاد ول کن معامله نبود همچین این دستمال را می چِلُوند و بعد به قسمت های دیگر
ماشین تاکسی پیکانش می پرداخت که فقط با
آینه برای اینکه خودت را ببینی و به سرو وضعت
برای بیرون رفتن سامان بدی به درد می خورد بگذریم بریم سراغ ذبیح خرسه در عالم رانندگی
یک شُوفِر ( راننده ) و یک شاگرد شُوفِر که همیشه پا در رکاب شاگرد راننده که در غیاب راننده یکسره با دستمال لُنگی به رزنگ چهار خونه و زرشکی به تر و تمیزی و براق انداختن
اتوبوس اعم از شیشه ها و خُنک کردن موتور اتوبوس و خلاصه بالا پایین رفتن از بار و بندیل
و تهیه ی یخ و ملزومات برای رفاه مسافرینی که
با اتوبوس گرگان _ مشهد طی طریق می کردند یک روز به یاد ماندنی دیدم دایی جون عباس آمد به مشهد و به خواهرش به بهانه های مختلف سر می زد که به مامانم گفت : مرضیه مهدی رو بده با اتوبوس خودم ببرمش خونه ام گرگان مواظبت از پسر خواهرم باخودم خلاصه به من واقعاََ خوش گذشت به هیچ عنوان در وصف نمی گنجید چرا ؟ به دلیل اینکه طایفه ی بنی هِندل شوخ طبع بطوری که وقتی با شاگردش
ذبیح خرسه کَل می گذاشت از رفتار و حرکات و
سربه سر گذاشتنشان باهم انصافاََ از خنده گوز پیچ می شدی یادم می آید که ذبیح که از نظر هیکل کتاب هیاکل النور را تالیف کرده بود اگر
در قصابی او را می کشتند تمام خطِّه شمال اعم از گیلان و مازندران و گلستان را آبگوشت و دیزی
می داد بگذریم یک دفعه به دایی راننده ام گفت : عباس یک جایی کمی توقف کن که شِپَلَکی شدم یعنی اسهال و شکمش روان شده
بود مسافران از این قضیه خبر نداشتند وقتی که
گردنه ها و پیچ و خم های جورواجور و ممتد و خطر ناک و سربه فلک کشیده ی بَدرانلو را رد کرد
به ذبیح خرسه رو کرد و گفت : ذبیح بدو برو پشت کاهها اون چاقُک ( گنجشک ) رو بردار و برام بیار به در می گفت : که دیوار گوش کنه یعنی برو یک شکم برین مگه نگفتی اسهال هستی ذبیح خرسه ام به طرف کاهها با
وضعیت قرمزی که داشت آفتابه به دست پا به
فرار می گذاشت …!
مهدی عرفانیان
خراسان رضوی







