باز آمد نو بهار و در برم یارم نبود
دل به جان آمد ز غم، افسوس دلدارم نبود
رفتی و در چشم من مهمان شده خون جگر
بغض های در گلو خشکیده غمخوارم نبود
رفتی و گفتی خدا باشد نگهدارت ، ولی…
بعدِ تو دست خدا حتی ، نگهدارم نبود
بی حضورت ساز من ناسازگاری می کند
چشم من از گریه تار و میل ، بر تارم نبود
جز همین ابیات بغضآلود و غمناکِ فراق
مرهمی بر زخم های روح بیمارم نبود…
هر شب از ترس هجوم فکر های لعنتی
خواب در چشم من و در چشم اشعارم نبود
هرچه از عشقِ تو مضمون ساختم در هر غزل،
هیچ یک زیباتر از “من دوستت دارم” نبود
بهزاد غدیری
با تخلص؛ نجوای جنون


