دوستت دارم خداوندا ! به جانِ آفتاب
تشنه ام ...یعنی شدم عینِ دهانِ آفتاب
داغ مثلِ بند بندِ استخوانِ آفتاب
یک نفر لطفا بگوید من کی ام؟! اینجا کجاست؟!
سایه ام؟!…یک سایه که باهر
تکانِ آفتاب…
یاتنم کم می شود…یادست وپا گم می کنم
آخر اصلا من چه به این داستان آفتاب؟!
کاش می شد از قطار زندگی بیرون پرید…
توی یک دنیای دیگر درمیانِ آفتاب
ازمیانِ اینهمه یک چیز، تنها خوب هست…
گرچه میسوزد لبم را استکانِ آفتاب….
اینکه می بینم یکی دارد نگاهم می کند…
دوستت دارم خداوندا ! به جانِ آفتاب
#پروانه_منصوری خواه
#استقبال_صائب
ردیف:آفتاب


