قالب شعر: چهار پاره
انسان چقدر کوچک و تنهاست در جهان
مثل گلی که در دل طوفان و تندر است
تا چشم باز می کند این نرگس خمار
در دست های باد ستمکار پرپر است
با قلب بی قرار و قدم های استوار
باید به سرزمین هوس های خویش رفت
هر جا که راه رفتنمان سخت می شود
محکم تر از گذشته بباید به پیش رفت
با جاده آن کنیم که با جاده می کنند
گام نخست ماست که دشوارِ ساده است
آغاز جنگ تن به تن پا و تاول است
پرتاب یک لگد به هیولای جاده است
آنان که بی اراده و منگ ایستاده اند
گویی به سوی ظلمت یک چاه می روند
آنان که دل به نقشۀ گمراه داده اند
هرگز نمی رسند، فقط راه می روند
بی دل زدن به راه به جایی نمی رسیم
تنها دلیل راه دلی بااراده است
آن همتی که بدرقۀ هر مسافری است
در ژرفنای رد دو پای پیاده است
غرنده مثل رعد و خروشان شبیه رود
زاینده مثل ابر و پریشان شبیه باد
یک روز پابرهنه و بی هیچ توشه ای
دل می زنم به راه و دگر هرچه باد باد
یک سایه نیز مثل من آواره می شود
تا دل به راه ها بزند پا به پای من
آن سوی دشت یک سگ ولگرد نیمه جان
زل می زند به بی کسی گام های من
هرقدر هم که دور و دراز است یک سفر
یک گام ساده نقطۀ آغاز راه ماست
راهی که سنگلاخ نباشد نرفتنی است
راهی که بی نشانه نباشد به ناکجاست

