دل در آتش
یا رب ز که پرسم که چرا صبر دواست
با این همه ظلمی که به دوران رواست
دل در غم و اندوه صبور است هنوز
گر بادهٔ صبرش بنوشی، شفاست
امّید به روی تو مرا مرهم جان
بیمهر تو، این عالمِ فانی جفاست
هر گام که برداری ازین راهِ دراز
دانی که درین راه، هزاران خطاست؟
طوفانِ زمان، دل نبَرَد از ثبات
کوهِ صبر به جا ماند اگر برقِ بلاست
هرچند جهان، پر ز فریب است و فسون
در پردهٔ او نیز، نهانی صفاست
دوران گذرد لیک بماند به دل
آن عشق که آیینهٔ وجهِ خداست
زاهد! به صبوری و به عشق است امید
گر درد جهان هر نفس بیانتهاست
ـــ زاهد فخرآبادی


