داستانک
دست به سینه …!
بعد از مدَّت ها قسمتمان شد برای زیارت سید الشهداء به کربلای معلاء همراه پدرو مادرمان
برای زیارت قبر شش گوشه ی امام حسین ع
با پای دل در حالی که مادرم مثل همیشه سوار بر ویلچیر و پدرم که پایش صحیح و سالم ولی خسته بود وقتی در مقابل ضریح مطهر امام حسین ( ع ) قرار گرفت : از جایش روی ویلچیر بلند شد و دستس را روی سینه گذشت و با صدای بلند درحالی که بلندبلند ضَجِّه می زد یاحسین ( ع ) برای احترام همانا و حمله ورشدن زُوَّار امام حسین به
گمان اینکه مورد تفقد و شفایافتنش همان مردم
ریختند که برای تبرک و تیمن لباسش را پاره پاره کنند و بنا به سهم خود تبرکی دریافت کنند و قسمتشان باشد هرچه پدرم زنده یاد علی اصغرغفوریان صفارنیا داد و فریاد می زد که من
به خدا صحیح و سالم بودم و از فرط خستگی سوار ویلچیر شدم آنان عرب زبان بودند و باورشان نمی شد این هم یکی از باورهای خوشبین کننده و مثبت گرا …
مهدی عرفانیان
خراسان رضوی







