نسیم نه میوزد
که میسوزد
با آتش دشمن
دستهایم
میخزد
میرود
به سنگر دشمن
مرا لو دهد
خدا کند
‘تویی’ زیر ناخنم نباشد ؛
این جسد را میکشد …
تیر میکشم به گذشته
به روزهای رفته ؛
در بهبوههی هر جنگ
عرق پیشانی به شبنم میزند
در قهقهی هر مرگ
دختری لبخند میزند
– چه میآید به تو
کلاه آهنی
– بد قلقی میکند
روی گیرهی صورتی
روی سرت
قسم به آن لحظه
آن نگاه
جنگ بیوقفه
آن صدا
سِر شده بود
سرم
چرا ، چرا
نایی نمانده
از شهر پشت سرم
تلخ شدم
یکباره مرد شدم
– سنگین است
چگونه روی سرَ …
از عشق تو سنگینتر نیست
خندیدی !
کودکانه
آزاد کردی
دستام از ماشه
از حلقوم تفنگ
یکباره
نفس کشید
ذوق ذوق زد
تا مرز خستگی فشردم
دستهایت را
له له زد
پسر بچهای
درونم
طلب داشت
آغوشت را
طولانی …
اعلان جنگ
با سوت خمپاره
با سوت قطار
نفس زدم در نگاهت
میتکاندم
برف از پالتویت
تو میرفتی
و من هم
تو میرفتی
من هم
تو سمت اخرین قطار
من سمت اخرین تانک
– حیف ، جنگ برای مردهاست
کاش نگفته رفته بودی
تا نمانده بود زیر ناخنم
که مرا نمیکشید
سمت سنگر دشمن
سمت قطار واژگون !
سمت تفنگهای برنده
تضمین میدهی
نمانده باشی
در واگن ؟ ؛
و جان نکنم
تا بخوابم
هنوز هم میگویی ؛
بوی قلب عاشق را
مشام گلوله
میفهمد
هنوز هم میگویم ؛
مرداب
غرق میکند
قایق پهلو شکسته را
برف خیس میشود
چنگ میزنم
چشم خیس میشود
زل میزنم
میخواهم نزدیکتر شوم
سنگریزهای
قلقلک میدهد
زخم سوختهای را
انگار
قلقلک میدهد
آخرین خندهای
قلب سوختهای را
خاتون
ما تاراج ‘آخرینها’ بودیم دختر
حتی
خودمان
اخرین بازماندهها بودیم
با آخرین رَمَق
خیز میکشم
با اولین قدم
ایست میکشد
دشمن …
آرام
قدم برمیدارد
میبینی ؟
لو دادهای مرا
پیشِ دشمن
برای مُردن
شبیه یاغی
سرنیزه میکوبد
مصلوب میمانم
یک وجب
نزدیکتر اگر شوم
مردانهتر میمیرم
عمیقتر چنگ اگر بزنم
بر خاک سرد
حماسه
میشوم
مگر نه ؟
اشتباه نبود ؟
بیصدا نبود ؟
جان دادن ؛
وابسته جنگیدن
#حسین_برقی | چِ
#شعر_نو


