هر شب درون کوچۀ دلگیر بدمسیر
یک مرد راه می رود آرام و سر به زیر
غافل از این که باز دو چشم سیاه مست
عمری اسیر دورنمایی چنین حقیر
مثل کبوتران گرفتار در اتاق
در زیر طاق ابروی او کرده اند گیر
بی تاب رو به پنجره ای پرکشیدن اند
کاندر دلش زنی است دل انگیز و دلپذیر
ای مرد بی حواس، کجایی که عمر رفت
یک لحظه عاشقی بکن و بعد از آن بمیر
وقتی زمین گلی به تو تقدیم می کند
با دست لحظه ای طرب انگیز و بی نظیر
با شوق کودکانه بخند و بگو بده
با ناز دخترانه بگو نه، ولی بگیر

