بر شاعر شیرین سخن پارس سلامی
باشد که ستانیم از او پند و کلامی
خواهی که ز جان دور کنی درد و غمی را
فارغ ز هیاهوی جهان گرد و دمی را
در مکتب استاد نظامی بنشین و
از باغ دلش میوه ی پنج گنج بچین و
با لیلی و مجنون شب خود را تو سحر کن
لیلی شو و خود خستگی قصه به در کن
وز خسرو و شیرین سخن عشق بیاموز
بر عزلت عشاق جهان شعله برافروز
حیف است که هفت پیکر استاد نخوانی
گرد از رخ پر تاب و تب دل نتکانی
تا سر خداوند جهاندار بدانی
باید نفسی مخزن الاسرار بخوانی
اسکندر مقدونی و آوازه نامش
شرحی که بر او رانده ارباب کلامش
تا گوش جهان پر شوداز گنج نظامی
مرهم شود و کم شود از رنج نظامی
بر بام ثریا بنویس نام نکویش
شاید که شویم ساکن هر برزن و کویش
استاد مگیر خرده که شعر تو خراب است
این شعر کجا نیک و چو اشعار تو ناب است؟
در وصف شما شعر و قلم از نفس افتاد
این تحفه ی درویش که تقدیم شما باد
نویده نامجوفر


