در بند شیطان ماندهام
دربند شیطان ماندهام
من درین ظلمت سرا بی نورو حیران مانده ام
در میــان غصـــه ها نالان و گـــریان مانـده ام
هـر سحــر مـــی نالم و با خود ندارم توشه ای
در عــذاب روح و جان از بار عصیـان مانـدهام
عشق این دنیای پرحیلت به غفلت برده است
مـــرغ جانم را بسویـــی که پریشــان ماندهام
میل بر زرها مــرا ذر کــــــرده با هــر جلوه ای
در هـوس با هــر نـگار جلــوه افشـان ماندهام
دیــدگانــم بـر نمـــی تابنــد بـجــز دنیـای دون
ارزش انســی به یغما رفت و حیوان مانده ام
عقل و هوشم را گرفتند عشوهگرها در هوس
بــیخرد در موج این دریا و طــوفان ماندهام
چون رها سازم دل و جان را از این بیچارگی
با غــم و رنـجوری ام در بنـد شیطان ماندهام
مختار پشوتن (رنجور)


