دریا هورامی ۵
خانم “دریا هورامی” (به کُردی: دهریا ههورامی) شاعر، معلم، گوینده و دوبلور کُرد زبان، ساکن شهر حلبچه است.
مجموعهای از اشعار وی توسط “زانا کوردستانی” در کتابی تحت عنوان “من دریایم!” به فارسی ترجمه و منتشر شده است.
(۳۱)
[ساکتتر از ستیغ شانههای شب]
اگر عشق، به وصل نینجامد،
من در میانهی راه نخواهم ایستاد
بلکه خودِ راهِ خواهم شد،
چشمانتظاریام
به قلب زمان و زمانه
لهیب خواهد زد
و با تمام زخمهایم،
به یادِ تو، در هم میپیچم…
ای رازِ سر به موم،
من با گامهای بیوقفه،
بر خاکِ غربتهای دورم،
اگر که تو سرمنزل مقصودم باشی!
من رودخانهای هستم
که هرگز از خروش نمیایستد؛
با تمام شکستگیهایم،
با تمام تاریکیهایم،
نه برای رسیدن…
نه با هیچ صدا و فریادی…
بلکه با تمامِ وجودم،
به سوی تو میآیم
و تنها با آرامش و سکوتِ احساساتم،
در کنار تو، به پایان میرسم…
(۳۲)
[امیدبخشتر از آخرین فریادم]
اگر اشکهایم،
خاکِ دلم را نشسته…
اگر توبهام،
به آستان حضرت نور
مقبول نیفتاده…
از آن روست که
زیر ردایِ زهد و پارسایی،
هنوز از خویشتن نرهیدهام
چنگ بر منیتام زدهام!
ژرفتر از سکوت دریا،
مرا از خویش تهی کن
تا از تو لبریز شوم
مرا گم کن، تا به حقیقت برسم.
میان من و تو،
هیچ دیواری نیست؛
تنها این (من) است،
که همچون بازدمی سرد
بر افق تماشا
پنجرهای از مِه میسازد.
خداوندا، بشکن!
دلم را نه!
بلکه آن (منی) که
میان من و تو ایستاده است.
اگر من نباشم،
تو پنهان آشکار خواهی بود،
و با ظهورِ تو،
تمام زخمها به درگاه وصل بدل میشوند!
ای یکتاییِ بیهمتا
مرا فنا کن،
تا بقا را در تو بیابم؛
مرا گم کن، تا با تو آشکار شوم…!
(۳۳)
فرشتهای هستم در قلب تو
که بیبال و پر هم
از رسختاخیز میرهانمت،
اینجا—بهشت است!
(۳۴)
پیراهنی سفید و نرم
نشسته بر روی پشتبام؛
که برفهای روحم را اب میکند!
(۳۵)
مهربانی تو عیان شد—
باد، سیاهیها را زدود
و من هم آغوش نسیم شدم!
(۳۶)
در باغِ چشمانتظاری،
خوشهای مژده برایت میچینم-
وصال!
(۳۷)
تاری از مژههایت،
پاندول ساعت دل میشود،
نرسیدن یار را!
(۳۸)
تلخترین سیلاب،
زخم روی تنهی درخت ون است-
سقز!
(۳۹)
پری به دهانِ بادست،
در کوچهپسکوچههای غربت–
پناهنده!
(۴۰)
در هم میآمیزند
در در سرخی غروب—
دو شیار شخم!


