لوگو پایگاه خبری شاعر www.shaer.ir

فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 17 مهر 1405

پایگاه خبری شاعر
دریا هورامی ۴
Uploaded Image

موقعیت در نقشه ادبی : شاعران لرستان

قالب تخصصی اشعار : شعر سپید

 دریا هورامی ۴


خانم “دریا هورامی” (به کُردی: ده‌ریا هه‌ورامی) شاعر، معلم، گوینده و دوبلور کُرد زبان، ساکن شهر حلبچه است.
مجموعه‌ای از اشعار وی توسط “زانا کوردستانی” در کتابی تحت عنوان “من دریایم!” به فارسی ترجمه و منتشر شده است.

(۲۱)
ناپیدایی
لابلای گیسوان خیسم پنهان است
که مرا از صبحی می‌ترساند
گریه‌هایم به کلام درآیند و
نسیم هم چشم‌هایم را بگشاید.

(۲۲)
چگونه چشمانم نگرانم را بفهمانم
انتظار دیگر بس است!
در این ظلمت
هیچگاه یوسفی
با پیراهن حقیقت بر تن
باز نخواهد گشت…

(۲۳)
بهار عمر من هم
روزی از دلِ برف، زاده می‌شود
هرچقدر هم سرمای نادیار،
چنگ و ناخن بر امیدم بکشد.

در میان تاریکیِ پر غم و غصه،
نور را به اسارت گرفته‌اند؛
دیدار چراغِ روح را می‌طلبد.

اگر پای روشنایی نمی‌لرزید،
راه را گم نمی‌کردیم؛
آنچه عیان‌ست،
نه چشم‌ها هستند و نه احساس،
بلکه آن دلی‌ست که مابین درز دردها،
کماکان باور و ایمان دارد.
امید در آن فجر کاذب است
که مرا آموخت:
بینایی، در درونِ خویش است!

آنقدر رنج بلعیده‌ام،
که تونلی سیاه و تاریک شده‌ام؛
و هر چه می‌گذرد،
عمیق و عمیق‌تر می‌شوم…

آلام بی‌شماری در بطن‌های قلبم،
ریشه دوانده‌اند؛
آیا درخششی آشکار،
ارزشمندتر از رؤیاهای نادیارم‌ست؟
رسیدن به ژرفای دریا، عشق را می‌طلبد.

(۲۴)
ای تمامِ من،
بهشت را از تو طلب نمی‌کنم،
از دوزخت نیز نمی‌گریزم؛
تنها خواهشی از تو دارم،
زمانی که خود را از دست دادم،
تو مرا از دست نده!
من برای خودم نماندم،
تو برای من بمان!
دست رل از دستِ روحم جدا نکن؛
در کرانه‌ی سکوت تو،
موجودی فنا شده‌ام،
که نسیم، به آرامی،
مرا به اعماق خاک می‌روبد!

(۲۵)
من و تو،
زبانمان نمی‌چرخد در طلب عشق
این دلِ من و،
آن چشمِ تو!

(۲۶)
دوران معجزات،
هنوز سپری نشده است
من مردی را می‌شناسم،
از نسلِ (کژین*)!
——
* ابریشم: اشاره به لطافت و پاکی

(۲۷)
غم‌انگیزترین
ابرِ کوهستان و پاییزم،
بهانه‌ای می‌خواهم برای گریستن!

(۲۸)
من طلبِ پرواز ندارم،
تنها سکوتی می‌خواهم،
که در میانِ درد و غم‌ها،
به بال مبدل شود…!

(۲۹)
موجی نادیده‌ام،
به زیرِ هجوم انفاس شب،
پنهان شده…
آن‌گاه که می‌گویی:
«دریای من!»،
صدف‌ها را
بر سینه‌ات بگذار
تا زنده شوند،
و من لبریز از مروارید می‌شوم!

(۳۰)
[شکوهمندتر از سکوت]
اشک‌هایم را بباران بر قلبم،
تا شاید من را از خود پاک کند،
زخم‌هایم را معبد
جلوس روشنایی‌ات کن،
تا یادگار رنج‌ها را با خود ببرد…

اسم و رسمم را از من بستان،
ولی چنان شیشه‌ای، مرا در هم نشکن
مرا مانند سایه‌ای بکُش،
تا روحم، همچون آینه‌ای شفاف،
جمال زیبایت منعکس کند…

ای بارانِ نهانی،
ببار بر خشکسالی تن و جانم
تا زخم‌هایم به گل بدل شوند
و اشک‌هایم به رودابی آرام
شاید بازگردند به سوی دریای تو…

گمم کن در خویشتنِ خود،
تا در ژرفای تو،
خودم و سکوت حقیقی را بازیابم؛
و پی برم که تمامی راه‌ها
به سوی نام تو ختم می‌شوند…

ای ژرفای بی‌صدا،
به زیر دریاهای پنهانِ روحم،
تمام احساساتم،
موج‌های دریایی دورند،
که پیش رفته و
به جانب تو روان می‌شوند…


آثار دیگر شاعر :

توالت

نذر

خه‌م

شب

کمک

هسته

مادر

تو

اشعار شاعران