دریا هورامی ۱۰
خانم “دریا هورامی” (به کُردی: دهریا ههورامی) شاعر، معلم، گوینده و دوبلور کُرد زبان، ساکن شهر حلبچه است.
مجموعهای از اشعار وی توسط “زانا کوردستانی” در کتابی تحت عنوان “من دریایم!” به فارسی ترجمه و منتشر شده است.
(۷۶)
سقف خوشبختیمان چکه میکند
و ما همچنان در پیِ،
رفع کردن عقدههای محبت دیگرانیم.
ما در رؤیای پرواز کردن غرق شدهایم،
و حسرتِ پرواز پروانهها،
زخمهای وجودم را تازه میکند
و ما نردبان عروج را
بیرون از خویش برپا کردهایم.
چه بیهوده است حفظِ ظاهر و آبرو،
در حالی که باید شریف و اصیل بود!
(۷۷)
کودکیمان از ما رنجید!
چرا که برای بزرگ شدن عجول بود.
هر چه بر سرمان میآمد،
به ما میگفتند:
«بزرگ شوید، از یادتان خواهد رفت.»
تو بگو، پس چه وقت بزرگ میشویم؟!
حتی اگر هزاران بار هم
چشم بگذاریم و قایمباشک بازی کنیم
یهقل دوقل کنیم و برقصیم
دست دراز کنیم به سوی سنگهای هفتسنگ و
صد بازی و سرگرمی دیگر،
هیچگاه،
با ما دوستی نمیکند–
کودکیمان!
(۷۸)
احساسِ تنهایی نمیکنم،
آنگاه که با رنگینکمان رفیق میشوم،
و جامهای از آن بر تن میکنم؛
طبیعت، رنگِ رؤیاهایم را،
به من میبخشد!
با برگ رفیق میشوم،
و بافهای از آنها را جمع میکنم؛
پروانه کجاوهی عشقِ را،
برایم مهیا میکند.
نامهای به ماه مینویسم،
و هالهاش را روسریام میکنم؛
تابشش مرهم زخمهای دلم میشود
دردهایش را التیام میبخشد.
همسایه تاک و تاکستان میشوم
و از گلگندم تاجی بر سر مینهم
و نرگس، در همهی فصول،
دشت عمرم را مزین میکند.
به محضر شب میروم و
با تمام زیباییهایش
با آن خفتهی عذار همدم میشوم.
گرچه، تنهای تنهایم،
اما هیچگاه دلبسته به هر کس و ناکس نمیشوم،
همان افرادی که با دروغ و ریا،
روح و حسم را آزار میدهند؛
با نمایشهای پوشالیِ عاشقانه،
و جلوههای دروغینِ لطف و نیاز؛
با خواستههای خودخواهانه
و ریاکاریهای سیاهشان؛
زیباییهای مرا کدر و در هم میشکنند،
و اندیشههایم را،
به میهمانیِ رنج میبرند…
(۷۹)
حلبچه،
کودکی گم شده و آواره بود
سیاستمداران برگهی “دیانای”اش را پنهان کردند،
تا که هیچکس پیدایش نکند.


