درست است ک مرا بزرگ کرده و [ حق پدری ] بر گردنم دارد اما …
مانند دو دوست هستیم .
شاید هم دو برادر .
شبها کنار من میخوابد
و صبح ها با من از خواب بر می خیزد .
خیلی مرا دوست دارد .
بامعرفت ترین رفیقی است ک تابحال داشته ام .
[ درد ] را میگویم .
همان همبازیِ دوران کودکی هایم .
همان ک تا به این لحظه هم لحظه ای مرا تنها نگذاشته است .
اما نمیدانم چرا همه حسودی میکنند .
میگویند او دوست تو نیست دشمنت است .
میگویند او رفیق ناباب است .
دیگر با او نگرد .
دست از دوستی با او بردار .
دیگر با او نباش .
اگر کنار من نباشد
دلش میشکند
عمریست ک با من است
لحظه به لحظه ی زندگی ام را با من خاطره ساخته است .
چرا چشم دیدن دوستی و رفاقت ما را ندارید …
چه کسی جز او حال مرا پرسید ؟
چه کسی جز او حال مرا فهمید ؟
چه کسی جز او اشک ها و ناله های هر شبم را دید و شنید ؟
من ک در دنیا جز او دوستی ندارم
اگر او هم برود
تنهای تنها می شوم .
نویسنده : علی صفائی
بخش داستان کوتاه | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو











