لوگو پایگاه خبری شاعر www.shaer.ir

فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 26 آذر 1404

پایگاه خبری شاعر

داستان:

دختری که در اوج غرور و پرخاشگری، قلب مرد را ربود

رمان شاعرانه: دختری که در اوج غرور و پرخاشگری، قلب مرد را ربود

نویسنده: یعقوب پایمرد

فصل اول: دیدارهای ناخواسته

صبح آمده بود و خورشید
مثل خطی طلایی بر دیوارها کشیده شده بود،
اما آوا، با غروری که در قامتش جا گرفته بود،
به چیزی جز مسیر قدم‌هایش نمی‌اندیشید.

و دفتر کار خانواده،
جایی که امیرعلی منتظر بود،
میزبان اولین نگاه‌ها شد،
نگاه‌هایی که بی‌اجازه، قلب‌ها را لرزاند.

– صبح بخیر، خانم آوا.
– صبح بخیر…

سکوت کوتاه، اما سنگین،
پر از حس نامرئی و کشش غیرقابل وصف بود.
روزها گذشت و هر دیدار کوتاه،
شعله‌ای خاموش اما پابرجا را روشن می‌کرد؛
شعله‌ای از فضای مشترک، نگاه‌های بی‌صدا و دل‌هایی که نمی‌دانستند چرا می‌لرزند.

فصل دوم: وابستگی خاموش

هر نگاه، هر لبخند،
هر سکوت طولانی،
قطعه‌ای از وابستگی خاموش بود که آرام و بی‌صدا شکل می‌گرفت.

– امروز برنامه‌تان چطور است؟
– خوب است… اما امروز کمی عجیب است.
– عجیب؟ چه چیزی عجیب است؟
– حضور شما… چیزی در آن هست که نمی‌توانم توضیح دهم.

شب‌ها، امیرعلی در خلوت، با دست‌ها و ذهن پر از نقشه،
تمام فکرش به آوا بود.
آوا هم، با سپری از غرور،
هر بار به یاد او، دلش می‌لرزید،
اما غرور، اجازه نمی‌داد اعتراف کند.

فصل سوم: دگرگونی آوا

غرور آوا، آرام آرام شکسته شد،
و عشق، چون نسیم در جانش جاری شد.
او از خود و غرورش گذشت،
چرا که خواسته‌ی او دیگر فقط به خود ختم نمی‌شد.

امیرعلی با صراحت گفت:
«با تمام منطق و دینم، وقتی پای تو در میان باشد، همه چیز فدای یک لحظه گرمی تو می‌شود.»

و آوا، در سکوت نگاه، فهمید
که عشق، حتی از غرور هم قوی‌تر است.

فصل چهارم: فاصله و سوختن خاموش

اما زندگی، بی‌رحم و پرچالش،
فاصله‌ای ساخت بین آنها،
نه از سر قهر، نه از سر بی‌اعتنایی،
بلکه از سر ترس‌ها و شرایط.

امیرعلی می‌سوخت،
موفقیت و اعتبارش بی‌معنا بودند جز در خیال حضور آوا.
و آوا، با تمام غرور، عشق را همچنان در دل داشت،
اما نمی‌خواست اعتراف کند.

فصل پنجم: بیداری

سال‌ها گذشت،
اما عشق خاموش، آنها را دوباره روبه‌روی هم قرار داد.
کتاب‌فروشی کوچک، صحنه‌ی دیدار شد.
چشم‌های آوا پر از دلتنگی بود،
و امیرعلی گفت:
«فاصله هرچقدر هم باشد، عشق نمی‌میرد.»

و سکوت نگاه‌ها،
گواهی بود بر وابستگی و عشقی که هنوز زنده بود.

فصل ششم: بی‌خبری و غرور

سال‌ها گذشت و فاصله همچنان سنگین بود.
آوا با غرور خود، عشق را پنهان کرده بود.
امیرعلی همچنان می‌سوخت،
منتظر معجزه‌ای،
یک نگاه، یک کلمه، نشانه‌ای کوچک از آوا.

و عشق خاموش،
مثل شعله‌ای که هرگز نمی‌میرد، پابرجا بود.

فصل هفتم: انتظار و سوال‌های بی‌پاسخ

امیرعلی هر روز می‌پرسید:
«آیا هنوز عشق او را در دل دارم؟ آیا دلش به کسی سپرده شده یا هنوز… هنوز من را نگه داشته است؟»

آوا، با غروری که سپر شده بود،
هنوز عشق را در دل داشت،
اما حاضر نبود اعتراف کند.

و این عشق، سال‌ها در سکوت و فاصله،
مثل شعله‌ای خاموش اما پایدار،
زنده مانده بود.

فصل پایانی: عشق در فاصله

عشق، بدون رسیدن، بدون تماس،
اما پابرجا و جاودانه باقی ماند.
امیرعلی با امید و سوختن،
آوا با غرور و عشق خاموش،
در دو مسیر جدا،
اما با یک حس مشترک، زنده بودند.

این عشق، عشقی بود که نه با رسیدن،
بلکه با انتظار، سکوت و سوختن خاموش معنا پیدا می‌کرد.
یک عشق جاودانه،
که حتی زمان و فاصله، نمی‌توانست آن را نابود کند.

آثار دیگر نویسنده :

Uploaded Image

موقعیت در نقشه ادبی :

قالب تخصصی داستان :