دیده ها چون شبنم گل نم نم از غم می گریست
عقل پرسیدش که ای دیوانه اشک از چیست چیست؟
ان که لبریزت نمود از ساغر سودایی اش
انکه میسوزی ز داغ حسرت او کیست کیست؟
امدم در وصف دلبر مصرعی پیدا کنم
فکر گفتا عاجزم من در توانم نیست نیست
دل به تنگ امد تپید و سرخوش و شوریده گفت
می توان حتی نباشد با خیالش زیست زیست
کاش می شد یک زبان در وصف احساسات بود
چشم ها در شادی و غم جور دیگر می گریست
داود رزاقی راد ( کویر )
شاعر داود رزاقی راد
بخش غزل | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو










