داغ شد پیشانیم بیمار چشمانت شدم
بیقرار دل خسته، به رهت روانت شدم
شمع شبهای سردم، به نور تو جان گرفتم
در حصار غم تنها، به یاد تو مانت شدم
هر نفس بوی نگاهت، دیوانهام کرده باز
در بند دلشکسته، در حسرت تمنات شدم
باران اشک من اگر بر خاکت بنشیند
از ره عشق تو ای دلبر، دوباره پرنات شدم
در سکوت شبهای بیتو، با خویشتن جنگیدم
هر چه گریستم و آه کشیدم، باز بیثبات شدم
غم دوری تو بر جان، چه سخت مرا لرزاند
در پیچ و خم امیدها، فقط به تو وفادارت شدم
✍️یعقوب پایمرد ✅ زَلَقی


