مرغ
تلفنم زنگ خورد دستم را داخل جیبم فرو کردم تا موبایلم را دربیاورم ٬که برخورد انگشتانم با صفحه لمسی باعث رد تماس شد٬کنجکاو شدم شماره را خواندم نا آشنا بود٬ خواستم کلید سبز تماس را بزنم که صدای مجدد موبایلم رشته افکارم را پاره کرد٬بعد از سلام و احوالپرسی متوجه شدم دوستم حسین پشت خط بود ٬ظاهرا” برای زیارت و سیاحت با دوستانش مشهد رفته بودند و تو راه برگشت از بابا امان بجنورد با من تماس گرفته و بیان نمودند٬ که سر راه یکسر پیش من می آیند٬ بسیار خوشحال شدم و به حسین گفتم نهار منتظرتونم٬ حسین گفت برای اینکه ما راحت باشیم٬ فقط برای نهار تو برنج درست کن٬ ما سر راه یک چیزی تهیه میکنیم بر خلاف میل باطنی خودم خواسته حسین را پذیرفتم.
حدودا ساعت 13:30 دقیقه ظهر بود که حسین مجددا زنگ زد و گفت وارد شهر گرگان شده اند از من آدرس خواست و من هم نشانی را دادم و تلفن را قطع کردم بلند شدم و رفتم داخل آشپزخانه و وسایل پذیرایی را آماده کردم و میوه های که قبلا شسته بودم داخل دیس میوه خوری چیندم و همه چیز را مهیا حضور آنها کردم٬ تو همین حال و هوا بودم که صدای آیفون بلند شد٬ در را باز کردم و سریع بسمت حیاط رفتم
خانه استجاری من تو گرگان ویلایی و بنای ساختمان تقریبا وسط زمین بود دو طرف ورودی به حیاط باغچه قرار داشت و تو باغچه سمت چپی درختچه های انار و انگور وزیتون و سمت راست ورودی حیاط درخت بید مجنون و درختچه های انار وجود داشت دو طرف کنارهای باغچه در دوسمت گلهای نرگس خودنمایی میکرد مانند یک الماس میدرخشید و بوی عطر نرگس ها سراسر هوای خونه را پر کرده بود و پشت ساختمان یک حیاط خلوت بزرگ داشتیم و دیوار انتهایی حیاط که حایل بین کوچه فرعی و خانه ما بود دو لنگه درب ورودی حیاط را باز کردم تا ماشین داخل حیاط بیاورند٬ همینکه بچه ها از ماشین پیاده شدن بعد از معرفی من توسط حسین ٬ با احوال پرسی و روبوسی به پیشواز مهمان ها رفتم
ناخودآگاه صدای قُدقُد مرغ زنده ای نظر من را جلب کرد٬ بعد حسین گفت داداش یک چاقوی تیز بیار تا این مرغ را ذبح کنیم٬ تو دلم گفتم چقدر زود اینها بازار فروش مرغ و ماهی زنده را تو گرگان پیدا کردند٬ ولی به خودم اجازه ندادم در این خصوص سوالی بپرسم٬ گفتم شاید مطرح کردن این قضیه یکجورایی بی احترامی به حساب بیاد.
بالاخره سر مرغ را بریدیم و سُرخش کردیم بعد با برنجی که پخته بودم خوردیم و بعد از صرف نهار و سرو میوه و استراحت٬ شب برای تفریح رفتیم نهارخوران گرگان خیلی خوش گذشت٬ فردا صبح زود مهمان ها به قصد عزیمت بسمت تهران از من خداحافظی کردند و کلی تشکر نمودند٬ هرچی اصرار کردم که بیشتر بمانند قبول نکردن٬ ظاهرا بدلیل اینکه فردا کار داشتن باید میرفتن بعد از عزیمت و بدرقه اونها خودم حاضر شدم و رفتم سرکار٬ اونروز عصر وقتی از سرکار بسمت خانه می آمدم٬ نزدیک درب حیاط مش قاسم همسایه دیوار به دیوارمان را دیدم٬ یکجورایی پریشان و مضطرب و مستاصل بود٬ بهش گفتم مش قاسم خوبی؟؟ چی شده؟؟ چرا ﭘﮑﺮی؟؟ گفت از دیروز نُوک طلا مرغ نازنینم گم شده٬ همیشه این دور و بر میچرخید !! یکدفعه انگار من را برق سه فاز گرفت!!! و لرزشی تو صدام ایجاد شد!! یاد دیروز افتادم!! سعی کردم بر احساسم مسلط بشوم٬ گفتم مش قاسم انشالله پیدا میشه٬ غصه نخور!! و تصمیم گرفتم صداشو در نیارم و ازش خداحافظی کردم٬ و داخل حیاط خانه م شدم ٬ بعد از چند وقت پروژه در آن کار میکردم به پایان رسید ٬ومن بعد از دوسال دوباره بایستی برمیگشتم تهران برای همین قبل از اینکه با وسایلم از شهر گرگان خارج بشوم یک سر رفتم بازار و یک مرغ زنده خریدم و یک نامه به بال مرغ سنجاق کردم و کل جریان را داخل نامه توضیح دادم و بعدش مرغ را انداختم تو حیاط مش قاسم و سریع رفتم سوار کامیون وسایلم شدم و بسمت تهران حرکت کردم٬ بعد از گذشت چند روز که ازاین جریان میگذشت موبایلم زنگ خورد ٬جواب دادم صدا آشنا بود٬ آره صدا صدای مش قاسم بود٬ بعد از احوالپرسی مش قاسم گفت: آقای مهندس شما دچار سوء تفاهم شده اید٬ گفتم: چطور مش قاسم!!!گفت والا حقیقتش اونروز که شما را دیدم و بعد از اینکه از شما جدا شدم لاشه مرغم را در پشت خانه شما تو کوچه فرعی( دست و پا و پرها وسر نوک طلا) پیدا کردم٬ این کار یک شغال یا یک روباه بود٬ البته چند بار دیگر هم برای شکار مرغ های من رد پاش را تو حیاط خانه خودم دیده بودم و این موضوع ربطی به شما و مهمان های شما ندارد٬ و شما هیچ بدهکاری و دینی به من ندارید٬ مش قاسم همینطور یک ریز داشت حرف میزد و من هیچگونه حواسم به حرفاش نبود و فقط تصویر اون روز مانند یک پرده فیلم از جلوی چشمانم عبور کرد ٬بچه ها بعد از اینکه مرغ را ذبح کردن من بخاطر اینکه مگس و گربه یا جانور دیگر دورو بر بقایای نوک طلا جمع نشود همه بقایا را تو خاک انداز ریختم وازحیاط خلوت به درون کوچه فرعی پرت کردم!!!
یکدفعه بی مقدمه وسط حرف مش قاسم پریدم و گفتم مش قاسم اولا حلال کن دوما فکر کن این یک هدیه است از طرف من سوما ببخش من یک جلسه مهم دارم اگر امری نیست فعلا خداحافظ همینکه مش قاسم خداحافظی کرد سریع تلفن را قطع کردم و تو دلم با خودم گفتم نوک طلا شکار یک شغال شد با این تفاوت که شغالش به جای 4 تا پا 2 پا داشت!!!؟؟؟
*******************************************
مورخه 09/08/94 – مشهد مقدس
نویسنده : مرتضی حاجی اقاجانی
بخش داستان کوتاه | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو











