داستان يك ليوان اب
در زماني نه چندان دور، در پشت خُنكاي درختان مو، يك ليوان اب روي يك ميز، جلو ايبنه بود. اب بسيار زلال و شفاف بود و از اينكه خود را اينگونه مي ديد، بسيار خرسند و خوشحال بود و به خود مي باليد.
روزي از روزها، شخصي تشنه از راه رسيد و چند جرعه اي از انرا نوشيد و رفع عطش كرد، اما بعد از سيراب شدن مشتي خاك توي اب باقيمانده درليوان ريخت و رفت .
اب، دلشكسته و غمگين خود را سياه و گل الود در ايينه مي ديد و افسوس مي خورد، كه چگونه روزگارش چنين شده، و غصه بسيار مي خورد.
ليوان اب روزها و روزها در انديشه ان روز شوم بود، اما همانطور كه ارام مي گرفت خاك و ماسه ها به مرور ته نشين مي شدند، به طوري كه ديگر كاملا صاف و تميز به نظر مي رسيد.
ان شخص مدتي بعد، دوباره تشنه برگشت، و در خيال خود، نوشيدن همان اب گوارا و زلال را در سر داشت. كه ناگهان تا ليوان را برداشت و اولين جرعه را سركشيد، يادش به مشت خاكي افتاد، كه در اب ريخته بود. مرد دوام نياورد و با نوشيدن اولين جرعه اب، به هلاكت رسيد.
نتيجه اخلاقي داستان ؛
_هرگز، با سرنوشت كسي، بازي نكنيم.
_روح ان شخص، بعد از خيانتي كه به او روا شده، هرگز ديگر، زلال و پاك نمي شود.
_ظلم به او شده در اعماق وجودش، ته نشين شده و در انتظار مي ماند، تا با كوچكترين تلنگر، تمام كينه هاي نشست كرده را، به زهدان انتقام بكشد.
محبوبه.ك
نویسنده : محبوبه كيوان نيا
بخش داستان کوتاه | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو











