باز هم حبس نفس، مشت مرا وا ميكند
آنچنان دل محو آن چشمان نازت ميشود
كار هر روز مرا، موكول به فردا ميكند
كل دنيا هم نمي ارزد به يك آن دوريت
دوريت ، قلب مرا غمگين و تنها ميكند
آنِ من گشتي و گفتي ،رازمان بر كس مگو
من نميگويم ولي عطر تو افشا ميكند
رفته بود از كف ،جواني در سراشيب زمان
آنچه از دست داده ام، عشق تو پيدا ميكند
حرفهایم گر نشيند بر دلت از حسن تست
هر چه میبیند دلم آنیست كه انشا ميكند
گشته ام مجنونت اي ليلي شهر آشوب من
تو چه فرمان ميدهي، اين بنده اجرا ميكند
داريوش مهرابي
از تو سرودن را، فراوان دوست دارم
پرسه زدن را ، زير باران دوست دارم
لرزيد اين دل با نگاه چون شرابت
چشمي كه بر پا كرد طوفان دوست دارم
حس كسالت دارد هر تكرار، اما
بودن كنارت را كماكان دوست دارم
هر روز بهارست در كنارت اي دل انگيز
مكث زمان را در بهاران دوست دارم
هر آنچه ميخواهي ،تو لب تَر كن،مهيا
آخر ترا من از دل و جان دوست دارم
بي عشق ،اين دنيا نمي ارزد به كاهي
اين سايه بان را در بيابان دوست دارم
شاعر داريوش مهرابي (درويش)
بخش غزل | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو











