داستانک
خِِشتَکت دیده می شه …!
یک روز دختر همسایه ی پایینی ما که زینب نام داشت جشن تولد پسر کوچکم سبحان بود و همه شادو شادمان گویا بساط شوخی و خنده و قهقمه تمامی نداشت که درختر همسایه ی پایینی ما که بفهمی نفهمی زبانم لال و گوش شیطان کر چون صاحب اسمش شوخی بردار نیست به هرحال بگذریم تصمیم گرفت که دل
بر وبچه هاووو را بدست بیآورد گفت : عکسبرداری با من ما هم نخواستیم که در این جشن دلش بشکند همه باهم گفتیم : زینب خانم چندتا عکس یادگاری از اهل و ایال و بچه ها بگیره در حال آنکادر کردن و تنظیم دوربین عکاسی بود که یک دفعه به مقدمه هنوز نه به بار و نه به دار به سبحان گفت : خِشتَکِت دیده
می شه …!







