فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 2 اسفند 1402

خوانش افسرده مگیر

گر به سوگ قلم َام واژه بسوخت خرده مگیر

دیه خون قلم را تو بدوشِ منِ دلمرده مگیر

قلم از سردی احساس تو درهم بشکست

به تراشِ سخن ازجان قلم خورده مگیر

چه کسی گفت وَلّیِ قلمی ، شاعر شهر

قلم از پای فتاده ست از او گُرده مگیر

این سیه جامه هم از داغ به تن کرده قلم

من چه گویم که زتن، جامه این مرده مگیر

تا که دستِ اجل است خدعه به دیوان فلک

تو سراغِ من و هیچ حاسبِ دیوانه مگیر

گذرت چون که فتاد  بر قلم دفتر من

دیده اغماض نما ، خوانشِ افسرده مگیر