داستانک
خدا نکنه بنده ی خدا مابدجوری می کنه …!
بعد از تشرف به حج عمره ی مفرده هنگامی که من و خانمم و پسر یک سال و نیمه ام سبحان تازه به راه افتاده بود و از آن کفش های تابستانی
صندل و بندی و سفید رنگی در آن عهد به پایش کرده بودیم و درست و حسابی با یک عرق چین سفید رنگی و لباس بلند عربی سفید رنگی
به تن کرده بود و خیلی خوب و باکلاس خلاصه
معمولا ََ طبق عُرف حاکم بر آن عهد حجاج بیت الله الحرامی که مثل ما به عُمره ی مُفردِه تَشرُّف
کرده بودند ولیمه باید می دادیم در خانه ی معلم
جنب مدرسه ی راهنمایی امیر علی شیر نوایی که در حال حاضر ازطرف احمد آباد بعداز میدان ملک آباد که همان مدرسه ی راهنمایی به اسم خلیج فارس تغییر نام داده پشت آن داخل کوچه خانه ی معلم فرهنگیان برای برزگزاری چنین مجالسی بود من به عنوان صاحب مجلس نسبت به مهمانان خوش آمد گویی داشتم و بگو و بخند ووو یادم نبود که تقریباََ نزدیک به آمپی فایر بلند گوی خانه ی معلم هستم یک وقت دیدم که پسر عموی خنده روی بامزه ام که تاچشمش به من می افتاد لبخند می زد با دو سه تا بچه ی قدو نیم قد وارد شد و من شروع به چاق سلامتی کردم و به رضای عموجون عبدالله خدا بیامرز گفتم : رضاجان چقدر شلوغش کردی چند تا بچه یک خورده مراعات کن پسر عموجان و بدون مقدمه به رضا گفتم : نکنه یکی دیگه منظورم بچه تو راه باشه و من خبر نداشته باشم رضا گفت : پسر عمو جان هادی ، مهدی جان خدا نکنه منم که حاضر جواب بودم گفتم : خدا مهربونه نمی کنه ولی آقا رضای ما بدجوری می کنه صدایم در باندگو پخش شد و همگی زدنند به زیر خنده …!
مهدی عرفانیان
خراسان رضوی






