داستانک
خاک بر سرت که گوز را با دال ، ذال می نویسی …!
پدرم موسسه ی غیر انتفاعی راهنمایی _ دبستان مَنَّان را داشت و خودش هم عهده دار موسس و مدیر و مادرم هم معاون و هم آموزگار
با دیگر خواهران وخودم که در مقطع راهنمایی ادبیات و دیکته ی فارسی تدریس می کردم دانش آموزی داشتیم در مقطع راهنمایی که پدرش طلافروش بود و زرگر و از نظر دارایی توپ و توپ و توپ وقت امتحانات آخِر سال شده بود
خیلی دیکته اش ضعیف بود شاید بدون اغراق نمره ی دو و سه رابه زور می گرفت چو پدرش زرگر فروش بود خیلی متکبِّرانه آمد پیش پدرم و گفت : پسر بزرگت که آدم نیست و من را در دیکته ی پایان سال تجدید کرده پدرم بدون مقدمه وحتی بدون احضار من به زرگر گفت:
خدا وکیلی تو روی این ورقه و کاغذ سفید گوز بنویس من به مهدی پسرم که دبیرت است می گویم نمره ی قبولی را بهت بده او باتعجب در حالی که خوشحال شده بود گفت : اینکه کاری ندارد روی کاغذ سفید گوذ با شکل دال ذال نوشته بود با دستش محکم بر سر ذرگر زد و گفت : خاک برسر کلِّه ی کلِت کنم گوز با زی زبور است برو گم شو تجدیدی …!
مهدی عرفانیان
خراسان رضوی






