خانه ی عاشق ومعشوق
«خانه ی عاشق ومعشوق،خانه ی لیلی ومجنون»
آواز باد
از پنجره می پیچد
و پرده ی آشپزخانه را میرقصاند
وما رابه وجدمی آورد
عطربوی خاک باران زده
از پنجره می آید
ومارامسحور خودمیکند
وفضا را مهیا برای یاددوعاشق
سینی
که دو فنجان چای راکنارهم جای میدهد
برای هم صحبتی دو عاشق دلباخته
برای نگاه خیره به یکدیگروقهقه های بی پایان
شومینه ای
که میسوزدوحرارتش رابه تن و روح ما می بخشد تا گرمابخش وجودمان باشد
واجاقی
که صدای جلزو ولزش براه است وموسیقی
زندگی را می نوازد
کاسه ای سوپ گرم
برروی میز
که مارا مهیا میکند برای وصال یکدیگر
وبانوی عاشقی
که درانتظار معشوقش
شانه به گیسوان میزند
وبر روی برگی از رخ اش نقاشی میکشد
وبا پیراهنی ازساتن
بهاررا درمیان انبوهی ازبرفها به خانه اش میهمان میکند
وبا شیشه ی کوچک روی میز
که گویا تمام گلهای بهار را
درونش محبوس کرده
خودرا همچوگلها با طراوت میکند
ودرودیواروپنجره رابه تسخیردرمی آورد
باعشق
زندگی زیباست حتی در فصل خزان
فریبا بابایی


