لوگو پایگاه خبری شاعر www.shaer.ir

فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 23 بهمن 1404

پایگاه خبری شاعر

خانه دوست کجاست؟

هنگامی که آوایِ همسر دوستم را از گوشیِ تلفن شنیدم، شگفت زده شدم. یکسالی بود که خبری از دوستم نداشتم. نا آشتی. بیشتر از سویِ من. میدانستم کمی با همسرش هم بگومگو داشتند. برای همین هم پنداشتم که نکند آنها دیگر با هم زندگی نمیکنند. یکسال پیش بود که دوستم را که سالهایِ بسیار با هم دوست بودیم در دنیای اینترنتی برای نخستین بار دیدم. گویا کمی پیشتر برای خودش در فیس بوک جایی باز کرده بود و خانه ای درست کرده بود با چند دوست انگشت شمار از خانواده خود. آنرا تازه میدیدم. من خودم کمی پیشتر از او اینکار را کرده بودم و با شتاب بر شمار دوستانم گرد خانه خیالیم می افزودم. و از این که هر بار میدیدم شمارش آنها بالا میرود شاد میشدم. جهانِ تازه خیالی من در برابر چشمانم پا میگرفت آنگونه که کم کم جهانِ پیرامونم راهم در خود محو میکرد. جهانی تازه پاگرفته بود پر از چهره هایِ گوناگون که همچون دریایی مملو از تصویر و فیلم و واژه وگفتمان و پند و اندرز مرا از هر سو در کام خود میکشید و در ژرفایش شناور میکرد. در همان هنگام بود که در این دریای موجگون به دوستم برخوردم، و البته پس از چندی از واپسین دیدارمان در جهانی واقعیتر. شاد شدم که او هم به این قافله پیوسته و بدون هیچ درنگی از او درخواست پیوستن کردم. بودن این دوست کهنم دراین جهانِ تازه ام ارزش بسیاری برایم داشت و از اینرو به ثانیه شماری پاسخ و پیوستنِ او ماندم. اما ثانیه ها به ساعتها و روزها و هفته ها و ماهها کشید و من پاسخی از او نگرفتم. و براستی که شادیم از دیدار با او به دلخوریم از نپیوستن او و قهری یکطرفه با او کشید. فکر میکردم شاید از این که من پیش از او با همسرش در پیوندِ اینترنتی شده بودیم به او سخت آمده است و او از اینرو مرا نادیده میگیرد. اگر چه از او دلخور بودم و ناآشتی، باز هنوز چشمم تا مدتها خشک به پاسخ او مانده بود و به امیدِ اینکه بسرِ مهر بیاید. و هر چه از او بی مهری میدیدم در خود نیرویی برای پایداری میجستم. دیگر به آسانی میتوانستم همه بد رفتاریهایِ او را از بایگانی روح و روانم بیرون بیاورم و در دادگاهِ یکسویه به سود خودم او را به سلاخه بکشم. دیگر میکوشیدم او را هم به فراموشی بسپارم. اگرچه برایم ساده نبود.

برایِ همین بود که هنگامی که آوایِ همسرش را از آن سو شنیدم شگفت زده شدم. فهمیدم که گویی کارشان به جدایی از هم کشیده. حس میکردم با من همدردی دارد. او میتوانست این را درک بکند که چرا من در یکسال گذشته نخواسته ام با آنها دیگر تماسی رو در رو داشته باشم. یا به دوستم و خانه اش زنگی زده باشم. گویی خود را سبکتر یافتم. شاید از لحن غمگینانه او و بهره برداری از آن به سود خود. سودی که وجدانم را از این بی محلی دو سویه آسوده تر میساخت. به آرامی گفت:

_ راستش سختم بود به شما زنگ بزنم. نزدیکِ یکساله که میخواهم اینکار را بکنم اما امروز و فردا میکردم. دست و دلم نمیآمد.

و با لحن سردتری پس از کمی خاموشی افزود:

_ شما امانتی هایی پیشِ ما دارید و خواهش میکنم هر چه زودتر تشریف بیاورید آنها ببرید.

شگفتزده پرسیدم:

_ چه امانتی؟!

_ دوستِ شما خواسته بود که تمام کتابهایِ خودش را به شما بدهیم. یک اتاق پر از کتابه.

به یادم آمد که که دوستم چندین قفسه پر از کتابهایِ با ارزش داشت که علاقه ام را به آنها به دوستم ابراز میکردم. و گفتگویِ ما با پرسش من ادامه یافت:

_ مگر شما از هم جدا شدید؟ خوب چرا کتابهایش را به من داده؟ اگر خودش نمیخواست میتوانست پیش شما بگذارد.

_ شما خبر ندارید مگر؟

_ از چه خبر ندارم؟

_براستی میگویی؟ چون در تمام این مدت فکر میکردیم میدانید.

_ چه چیزی را میدانم ؟

_ شما نمیدانید که او دیگر در میانِ ما نیست؟ او یکسالِ پیش از یک سرطان وخیم به سرعت به بستر افتاد و درگذشت. نمیخواست ما به کسی خبر بدهیم. البته خیال میکردم دوستانِ نزدیکش میبایست میدانستند. حس میکردم چشمبراه بود که شما سراغش را بگیرید. اما به زبان نمیآورد. وصیت نامه اش هم زیرِ بالش بیمارستان پس از رفتنش بدستمان رسید. او شما را بسیار دوست داشت. تنها دوست خودش میدانست. براستی که از شما دلخور شده بودم که چرا دیگر شما سراغی از او نمیگرفتید….

حال و روزم پس از این گفتگو پیداست و بیان نشدنی. پایِ خانه خیالیم مینشینم و با فشردن تنها تکمه ای، آنرا پاک و یا ویران میسازم.

در جستجوی دوست

سرگردان میمانم

وای بر من

خانه دوست کجاست؟!

نویسنده : نادر تجدد

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

آخرین اخبار شعر و ادبیات