شوق چـشـم و دو نگاهـت، سرابـم کرده
دلبرم شعر نوشتم: فراقـت، تمامـم کرده
به خـدا بر لـب دامـت ز خـود پرسـیـدم
بنـد صیـاد گسـسـت یا که رهایـم کرده؟
میوزد بـاد به مـویـت … حسـادت کردم
حسـرت لمـس گلویـت … صـبـایـم کـرده
یا همـان دکـمـهی پیراهـن تـو میمانـدم
نـخ مـا را که بریـدهسـت جدایـم کـرده؟
دیـر گاهـی شـدهام گـم به دریـای لـغـت
تا شنـیـدم سـیـنِ نـامـت صـدایـم کـرده
آنـقـدَر حـبـس کـشـیـدم به دور از نـورت
بیسبـب نیست که عشقـت شرابـم کرده
ز هـمـه شـادی دنـیـا ” اَعـوذُ بِـالـغَـم “
اشـکهای آخـرت غـرق عـذابـم کـرده
فـاتـحه خـوانـد خـداونـد برای مرگـم
تـو نبودی و طبـیـبات جـوابـم کـرده
خـود ، سـتـایـش شـده نامـم در بـیـت
بینیـاز از همـه اذکـار و دعـایـم کـرده
خـطـبـهای خـوانـد و مـرا عـاقـل کـرد !
عـارفـی ، خـاتـم العُـشـاق خطابـم کـرده
#حـسـیـن_بـرقـی | چ ِ


