من از این درد که افتاده به جانم نگرانم
رفته از کف به خدا صبر و توانم نگرانم
رفته از کف به خدا صبر و توانم نگرانم
چه کنم چاره چه سازم رفقایم مددی
تا بگویم سخن از رازِ نهانم نگرانم
همه از باب نصیحت به ملاقات من آیید
که من این بستر غم برده امانم نگرانم
سخن از عشق نگویم که در این قحط وفا
برگ افتاده به دامانِ خزانم نگرانم
درد دارد که تو را زنده به آمار زنند
کس ندارد خبر از نام و نشانم نگرانم
قاشقی شربت صبرم بچشانیدبه وقتش
تا مگر باز شود قفل زبانم نگرانم
تو که رفتی ونگاهی به من زار نکردی
“حیدر”اکنون به که گوید نگرانم نگرانم….
#حیدر_دهقان
شاعر حیدر دهقان
بخش غزل | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو










