فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 1 خرداد 1403

حکایت (٧)

پادشاهی با غلامی عجمی در کشتی نشست غلام هرگز دریا ندیده بود و محنت کشتی نیازموده، گریه و زاری درنهاد و لرزه در اندامش افتاد، چندانکه ملاطفت کردند آرام…

پادشاهی با غلامی عجمی در کشتی نشست غلام هرگز دریا ندیده بود و محنت کشتی نیازموده، گریه و زاری درنهاد و لرزه در اندامش افتاد، چندانکه ملاطفت کردند آرام نگرفت، ملک را عیش از او منغض شد و چاره ندانستند؛
حکیمی در آن کشتی بود ملک را گفت: اگر فرمان دهی من او را بطریقی خاموش گردانم، ملک گفت: غایت لطف و کرم باشد، بفرمود غلامرا بدریا انداختند باری چند غوطه بخورد پس مویش بگرفتند و سوی کشتی آوردند.
بدو دست در سکان کشتی آویخت، چون برآمد بگوشه ای بنشست و قرار گرفت ملک را عجب آمد که در این چه حکمت بود، گفت از اول محنت غرقه شدن نچشیده بود و قدر سلامت کشتی نمیدانست همچنین قدر عافیت کسی داند که بمصیبتی گرفتار آید
ای سیرتـرانان جوین خوش ننمایدمعشوق منست آنکه بنزدیک تو زشتست
حوران بهشتی را دوزخ بود اعرافاز دوزخـیان پـرس که اعـراف بـهشـتـسـت
فـرقـسـت میان آنکـه یارش در بـربــا آنـکــه دو چــشــم انــتــظــارش بــر در

گروه کتاب پایگاه خبری شاعر


منبع : درج