فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 5 اردیبهشت 1403

حکایت (٦)

زاهدی مهمان پادشاهی بود. چو بطعام خوردن بنشستند کمتر از آن خورد که ارادت او بود و چون بنماز برخاستند بیشتر از آن کرد که عادت او. تا ظن صلاحیت در حق او…

زاهدی مهمان پادشاهی بود. چو بطعام خوردن بنشستند کمتر از آن خورد که ارادت او بود و چون بنماز برخاستند بیشتر از آن کرد که عادت او. تا ظن صلاحیت در حق او زیادت کنند
ترسم نرسی بکعبه ای اعرابیکین ره که تو میروی به ترکستانست
چون بمقام خویش آمد سفره خواست تا تناولی کند. پسری صاحب فراست داشت گفت: ای پدر باری به مجلس سلطان در طعام نخوردی؟ گفت: در نظر ایشان چیزی نخوردم که بکار آید. گفت: نماز را هم قضا کن که چیزی نکردی که بکار آید
ای هنـرها نهاده بـر کـف دسـتعــیــب هــا بــرگــرفــتــه زیــر بــغــل
تـا چه خواهی خریدن ای مغرورروز درمــانــدگـــی بـــســـیــم دغـــل

گروه کتاب پایگاه خبری شاعر


منبع : درج