فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 8 خرداد 1403

حکایت (٥)

سرهنگزاده ای را بر در سرای اغلمش دیدم که عقل و کیاستی و فهم و فراستی زایدالوصف داشت هم از عهد خردی آثار بزرگی در ناصیه او پیدابـــالـــای ســـرش ز هــ…

سرهنگزاده ای را بر در سرای اغلمش دیدم که عقل و کیاستی و فهم و فراستی زایدالوصف داشت هم از عهد خردی آثار بزرگی در ناصیه او پیدا
بـــالـــای ســـرش ز هــوشـــمـــنـــدیمـــیـــتــــافـــت ســــتــــاره بــــلـــنـــدی
فی الجمله مقبول نظر سلطان آمد که جمال صورت و کمال معنی داشت و حکما گفته اند: توانگری بهنرست نه بمال و بزرگی به عقلست نه بسال، ابنای جنس او بر وی حسد بردند و بخیانتش متهم کردند و در کشتن او سعی بیفایده نمودند
دشمن چه کند چو مهربان باشد دوست
ملک پرسید که موجب خصمی اینان در حق تو چیست؟ گفت: در سایه، دولت خداوندی دام ملکه همگنانرا راضی کردم مگر حسود را که راضی نمیشود الا بزوال نعمت من، و اقبال دولت خداوندی باد
تــوانـم آنـکــه نـیـازارم انـدرون کــســیحسود را چـه کنم کو ز خود بـرنج درست
بمیر تا برهی ای حسود کین رنجیستکه از مشقت آن جز به مرگ نتوان رست
شـــوربــــخــــتــــان بآرزو خــــواهـــنـــدمــقـــبـــلـــان را زوال نــعـــمـــت و جـــاه
گــر نــبــیــنــد بـــروز شــیــره چــشــمچــــشـــمـــه آفـــتــــاب را چـــه گـــنـــاه
راسـت خــواهـی هـزار چــشـم چــنـانکـــور بـــهـــتـــر کـــه آفـــتـــاب ســـیـــاه

گروه کتاب پایگاه خبری شاعر


منبع : درج