فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 1 خرداد 1403

حکایت (١٤)

یکی از پادشاهان پیشین در رعایت مملکت سستی کردی و لشکر بسختی داشتی لاجرم چون دشمنی صعب روی نمود همه پشت بدادندچـو دارنـد گـنـج از سـپـاهی دریغدریـغ آیـ…

یکی از پادشاهان پیشین در رعایت مملکت سستی کردی و لشکر بسختی داشتی لاجرم چون دشمنی صعب روی نمود همه پشت بدادند
چـو دارنـد گـنـج از سـپـاهی دریغدریـغ آیـدش دسـت بــردن بــتــیـغ
یکی از آنانکه عذر کردند با منش دوستی بود ملامتش کردم و گفتم دونست و ناسپاس و سفله و حق ناشناس که باندک تغییر حال از مخدوم قدیم برگردد و حقوق نعمت سالیان درنوردد.
گفت: ار بکرم معذور داری شاید، که اسبم در این واقعه بی جو بود و نمد زین بگرو، و سلطان که بزر با سپاهی بخیلی کند با او بجان جوانمردی نتوان کرد
زر بده مرد سپاهی را تا سر بنهدوگرش زر ندهی سر بنهد در عالم
اذا شـبـع الـکـمی یصـول بـطـشـاو خـاوی الـبـطـن بـیطـش بـالـفـرار

گروه کتاب پایگاه خبری شاعر


منبع : درج