چون سحر پاشیده ای در من جلای خویش را
اینچنین بیرون نهادم غصه های خویش را
اینچنین بیرون نهادم غصه های خویش را
ناگهان گشتم اسیر و مبتلای عاشقی
من چگونه طی کنم این ابتلای خویش را
شور و حال عاشقیِ تو نمی دانم ولی
خوب می بینم همه حول و ولای خویش را
رفته ام تا انتهای بی کران ، دلدادگی
باز می جویم درونم انزوای خویش را
خسته ام از این همه تنهایی و افسردگی
گاه میخواهم فرو ریزم بنای خویش را
شعر ها گفتم برایت تا سحر ، بحر طویل
از تو پنهان کرده ام شب گریه های خویش را
بوسه های زورکی بر دل نمی شیند دریغ
هدیه کن از دل تمام بوسه های خویش را
شاعر حمید پوربهزاد
بخش غزل | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو










