بنگر این سیب که بر روی زمین افتاده ست
غیرت سبز درخت است ؛ چنین افتاده ست
غیرت سبز درخت است ؛ چنین افتاده ست
آنکه سرسبزترین میوه ی این ناحیه بود
پای آن هرزه علف هاست، ببین! افتاده است
کاش دندان زده و زخمی ِ منقار نبود
سبزرویی که چنین زرد و حزین افتاده ست
آن که در اوج به خورشید نظر می انداخت
در کنار دوسه تن سایه نشین افتاده ست
از زمانی که دچار تب رفتن شده است
روی حیثیت این قافله چین افتاده است
منم آن سیب زمین خورده که از دوری تو
به نفس های شب ِ بازپسین افتاده ست
تو چه رازی؟ که هرآنکس که تو را نشناسد
از نگاه همه ی اهل یقین افتاده ست
من غم انگیزترین شعر جهانم بی تو
که هم از اصل؛ هم از باور زین افتاده ست.
حمید رضا سلیمانی
شاعر حمید رضا سلیمانی
بخش غزل | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو











