تاسحرخوابم به بیداری پریشان خاطر است
اشک در چَشمان من غایب ولی بغض حاضراست
پُشت پِلکم ،خاطراتش روز و شب مهمان بُوَد
آه این اشکم لبِ مَشکم چرا چون سائِر است
شِکوِه ها دارم از آن بی عاطفه حاشا گله ها بیشمار
اندکی صبر،چو عشق می آیَدَت دانی خدایی ناظر است؟
دوستان هر یک مرا پندی دهند آزاد شو از بَندِ او
عشق اما همچو بندی در وجودم زائر است
دیده بر هم می نَهَم هر شب که آسوده شوم وز یاد او
حیف،افسوس که طوفانی مرا در خاطر است
بُگذریم و قِصه خود را کمی کوتَه کنیم
هر که را عشقی در این سینه بود او طاهِر است
اشک در چَشمان من غایب ولی بغض حاضراست
پُشت پِلکم ،خاطراتش روز و شب مهمان بُوَد
آه این اشکم لبِ مَشکم چرا چون سائِر است
شِکوِه ها دارم از آن بی عاطفه حاشا گله ها بیشمار
اندکی صبر،چو عشق می آیَدَت دانی خدایی ناظر است؟
دوستان هر یک مرا پندی دهند آزاد شو از بَندِ او
عشق اما همچو بندی در وجودم زائر است
دیده بر هم می نَهَم هر شب که آسوده شوم وز یاد او
حیف،افسوس که طوفانی مرا در خاطر است
بُگذریم و قِصه خود را کمی کوتَه کنیم
هر که را عشقی در این سینه بود او طاهِر است
#حمید بابامحمودی
شاعر حمید بابامحمودی
بخش غزل | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو










