.
تا که می افتم به یادت دست وپا گم می کنم
زیر بار بغض از غصه صدا گم می کنم
لال می گویم حسین و کر شده گوشم ولی
درد و غم را مثل گنجشکی رها گم می کنم
انقدر لبریز شوقم ،انقدر پراز تو ام
اشک را در چشمهایم بی هوا گم می کنم
گاه با یاد تو دیگر نیستم در این جهان
مات و مبهوتم ،خودم را در دعا گم می کنم
میشوم مانند مرغ سر بریده در قفس
و خودم را از غریب و آشنا گم می کنم
خواب دیدم ،آمدم نطقم ،شده از بهت کور
روح و جانم را جدا،تن را جدا گم می کنم
در میان صحن هایت غرق در ناباوری
میشوم گم و خودم را جابه جا گم می کنم
تانباشد دعوتت هر گوشه مرزی دیگر است
مثل کور بی عصا ،خود را چرا گم می کنم؟


