عاشق شدن را فرض کردم در خیالم
شاعر شدم من با همین فرض مُحالم
یک کوهِ دلتنگم، پر از چشمه، پر از گل
فرقی ندارد خنده یا اشکم به حالم
سیارهای تاریک در منظومهی نور
خاکیترین ماهیِ این رود زلالم
در دشتم و در آسمان، اما شکستهست
اندیشهی* شاهینم و پای غزالم
حاضرجوابی، خوب میدانم ولی حیف
حتی به پرسیدن نمیارزد سوالم
• اندیشه: بال


