شبِ تار
صدای ساز میچکاند
جن اتاقم
صدای عقربهی ساعت را
در گوشم
دخترِ پریان
از سقف
زل میزند
قطره قطره
خواب را
میچکاند
سکوتی گوش خراش
پشت پلکهایم مینشیند
سنگین میشود
نمیتوانم
شب را زنده نگه دارم
فضای شاعرانگی به خود میگیرد
رود چشمم
به ابر بالشت میریزد
شبیه ستارهای
که چکیده
در دل شب
قلبم میتپد
مردی
مو بلند
شبیه شبپره
به شیشه میکوبد
با انگشت
خوابیدهام
چند سطر قبل !
حل شدهام در شب
دخترکِ پری
اسمش یعنی
‘ جیغ آبی ‘
سوسو میزند
انتهای موهایش
قاف ندارد حرفهایش
حتی
سُم ندارد پاهایش
تا اشک میماسد
روی سینهاش
برمیگرداند
صورتش را
بوی زغال خفه میجهد
از گلویش
معشوقهی زمینی
صدایم میکند
صاعقه میزند
تا قوز میکند
ممتد تا ماه
روی چالهای از ماه
کشانده
پیرمردی جوان
یکه و تنها
در سکوت بود
آتش سرد
دور پاهایش
رهایم میکند !
من را
آنسو تر
از بالا
زمینها را
میشمارند تکتک
از ماه
چند بختک
سور گرفتهاند
در گردهی شب
جرعه جرعه
سر میکشند
مینوشند
تلق تلق میکند
انگشتهایشان
اما
مست نیستند
انگار
وحشت تکانده از تنم
دخترک
بالا نمیآورم
از وحشت
به حرف میآید
در طلب دستهایم
دست دراز میکند
– بخوان
شعرت را
سکوت میلولد
میخوانم :
اعجاب خواب را


