لوگو پایگاه خبری شاعر www.shaer.ir

فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 28 بهمن 1404

پایگاه خبری شاعر

تو کی بر می گردی ؟

تو كی بر می گردی ؟
نیمه های فصل پاییز بود و هوا مایل به سردی! درختان حاشیه خیابان پوشیده از برگ های زردی بود كه هر از گاه بار شاخه ها را سبكتر و پیاده رو را پوشیده از صدای گام رهگذران شتاب زده می كرد.پیر زن با قدی خمیده و اندامی نحیف در حالی که دستی بر شانه پسر داشت و دست دیگر بر عصا،جلوی در ورودی یك ساختمان قدیمی ایستاد و نفسی تازه كرد. پسر ساک دستی مادر را كنارش زمین گذارد و در حالیكه سرش پایین بود، با صدایی گرفته گفت :” همینجا بنشین من سعی می كنم زود بر گردم.”مادر سالخورده كه نای ایستادن نداشت،آرام تا شد و روی پله هایی كه به در ساختمان قدیمی منتهی می شد، نشست. در حالی كه با چشمانی نگران رفتن پسر به آن سوی خیابان و سوار شدنش بر تاكسی نارنجی رنگ را مشاهده می كرد،با خودش گفت:” کاشکی به او گفته بودم،کتش را بپوشد.این بچه همیشه بی فکر بوده و هست! بمیرم می ترسم بازم سرما بخوره.” با زحمت از توی ساک شال دستبافش را بیرون کشید، و به دورگردنش انداخت. دست های لرزانش سرد و كم رمق بود.این شال را پارسال برای خودش بافته بود. امسال تنها توانسته بود برای نوه هایش دستکش ببافد.همین دیروز كه می دید هوا جدی جدی در حال سرد شدن است ؛با خودش می گفت:” باید برای خودم هم دستكش ببافم، ولی اول باید یک ژاکت کلفت برای این پسر بی فکر ببافم كه كمتر مریض بشه، بعد خودم! طفلك اونم مثل خودم سرمای ایه و زود زكام می شه.” پیر زن در افكار و خاطرات خودش و رنج های طاقت فرسای بزرگ كردن فرزندان یتیمش درگیر بود كه یك ساعتی گذشت و البته خبری هم از پسر نشد.در این فاصله گاهی از سوی مردمی كه در حال گذر از پیاده رو بودند، نگاهی دلسوزانه به او می افتاد. حتا چندین بار برخی از رهگذرها جلو آمدند و پرسیدند: مادر كمكی چیزی نیاز ندارین؟!” كه پیر زن افتاده اما مغرور با نگاهی زیر چشمی می گفت:” نه ممنونم، منتظر پسرم هستم.الان میاد.”اما ساعت انتظار از سه هم گذشت! گویی در عین دلواپسی و نم نم لرزشی كه از سرمای دم غروب اندام مادر کهن سال را گرفته بود؛دیگر زمان برایش مهم نبود و تنها این را می فهمید كه باید منتظر پسرش باشد.”پسرم میاد، آره الانه كه بیاد!” این جمله ای بود كه هر بار كه ناخودآگاه احساس بدی بهش دست می داد، با خودش زمزمه می كرد و سپس با كف دست عصایش را محكم فشار می داد و نگاهش را به خیابان پیش چشمش می دوخت. ساعت انتظار از چهار هم گذشت و خبری از پسر نشد! حالا دیگر پیرزن خسته شده بود و احساس گرسنگی رنگ از گونه های سرخ چروكیده اش برده بود.یكباره موجی از باد پاییزی در فضای خیابان پیچید و در حالی كه برگ و غبار كف خیابان را با خود بلند كرده بود، قطرات نیم بند باران نیز شروع به ریزش كرد.پیر زن تنها كه انگار از خواب بیدار شده بود، شانه هایش را بالا انداخت و نگاه دقیق تری به خیابان كرد.وقتی دید خبری از آمدن پسرش نیست؛ این بار نتوانست احساس نگرانیش را پنهان كند! خود را دچار احساس تنهایی جان فرسایی دید كه انگار به جای پسر او به سراغش آمده بود. سوز دم غروب و تنهایی و انتظار آزار دهنده نگرانیش را به بی قراری تبدیل كرد!”خدایا پسرم را به تو سپرده ام! چی شد؟ چرا نیامد؟ نكنه خدای نخواسته اتفاقی برایش پیش آمده؟ خدایا من كه كاری از دستم برنمیاد،خودت كمكش كن!” در این حال بود که صدای مردی را شنید كه می گفت:” مادر جان اینجا چه می کنی ؟ منتظر کسی هستی؟ داره بارون میاد.الان خیس می شی ها!” پیر زن نگاهی به پشت سرش كرد و متوجه نگهبان دم در ساختمان شد! گفت:” منتظر پسرم هستم.البته الان میاد.” مرد میانسال كه متوجه مسأله وضع نگران کننده پیرزن شده بود، كمی لحنش را محترمانه تر كرد و مانند كسی كه امیدی به آمدن پسرش نداشت؛ گفت :” الان چند ساعته كه من می بینم شما اینجا نشستی ! پس اون کجاست؟ این ساک چیه همراهته؟: پیر زن باصدایی که از سرما و گرسنگی می لرزید! گفت:” با پسرم می خواستم برم سر خاک شوهرم و بعدش با هم بریم شمال خونه خواهرم ، آخه یه چند سالی هست كه ازش خبر ندارم ! الان ساعت چنده؟ نمی دونم چرا این پسره اینقدر دیر كرد؟”. نگهبان گفت:”مادر چند لحظه صبر كن الان بر می گردم.”پیرزن كه انگار كمی از احساس نگرانیش كاسته شده بود، با تردید گفت:”باشه، اما تو هم مثل این پسره بی ملاحظه نری و گم بشی! خدا كنه سلامت باشه!” نگهبان به داخل ساختمان رفت. بعد از چند دقیقه پرستاری با لباس سفید و نگاهی متعجب كنار پیرزن ایستاده بود! :” مادر بلند شو .دستتو بده به من. بیا بریم تو یه چیزی بخور. هوا سرده!” پرستار خم شد و دست پیرزن را گرفت .نگهبان هم ساک او را برداشت و به داخل ساختمانی رفتند كه روی سر در آن نوشته بود” اداره بهزیستی … ” پیرزن در راه می گفت:” دلم شور می زنه . الان پسرم پیداش می شه، ببینه من نیستم خیلی نگرانم می شه! بذارید بمونم تا بیاد و باعث دلواپسیش نشم!” آن ها داخل ساختمان شدند و پسر آنطرف خیابان سیگار بر دست از پشت درخت كهنسالی كه شاخ و برگش نیمی از عرض خیابان اصلی شهر را پوشانده بود؛تماشاگر صحنه رفتن مادرش به ساختمان تكیده بهزیستی بود! نگاهی به خودش كرد و آخرین چیزی كه توجهش را جلب كرد؛ دود سیگاری بود كه گویی هر پوك زدنش، لهیبی بود بر دشت بلند خاطرات وی كه تمامی آن به یكباره دود و خاكستر می شد!
… پایان
نوشته اختر جنتی

نویسنده : اختر جنتی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

آخرین اخبار شعر و ادبیات