تمام دلخوشی من خیال رفتن داشت
شبی که آمدنت حس و حال رفتن داشت
سکوت و بهت غریبت مرا چه می ترساند
سکوت بود، ولی قیل وقال رفتن داشت
در آسمان من آن شب ستاره ها مردند
که چشم های زلالت ملال رفتن داشت
میان آتش و خون بال بال می زد دل
که جفت او سفری بود و بال رفتن داشت
در این مضیقۀ هنگامه های دل دادن
دل تو با چه بهانه مجال رفتن داشت؟
نگو که فال به حافظ زدی و رخصت داد
کجای حافظ شیراز فال رفتن داشت؟
زهی خجسته زمانی که یار بازآید
و یار باز نیامد؛ خیال رفتن داشت

