قالب شعر: تک بیت
مردی جوان که خر شد و عقد نکاح کرد
مرد جوانی است که خود را تباه کرد
آنچه شمشیر زنان است زبان است و بر آن
نتوانند ز زنگار ببینند نشان
اگر خواهی که یک سگ را زنی، گو
که ماهیتابه ات را خورده است او
هنگام فروش جنس خود باش به هوش
وجدان خودت را نگذاری به فروش
گوسفندی که خل و بی عقل بود
گله ای را رهبری خواهد نمود
مرد وقتی که همسری دارد
یعنی ارباب و سروری دارد
تو منما زندگی مرد فقیری
که بعداً مرد دارایی بمیری
عشق وقتی تن به وصلت داده است
یک غذای از دهن افتاده است
خلایق به بخشش چه دستی برآرند
در آن چیزهایی که خرجی ندارند
مرد عاشق ابلهی از جمله خل های جهان است
پیرمرد عاشقی ابله ترین ابلهان است
راز خود را بازگو با نوکرت
تا کنی او را بدین سان سرورت
پنج چیزو نمی شه پنهان کرد:
سرفه و عشق و خشم و خارش و درد
جوانان در خیال خویش پیران را ببو دانند
ولی دانند پیران که ببو قطعاً جوانان اند
وارهان یک دزد را از چوب دار
تا گلویت را ببرد نابکار
عاقل آن فرد نباشد که به هنگام نیاز
نتواند بشود بی خردی گوش دراز
یک پنی نیست توی جیبش تا
متبرک کند بدان خود را
مردی که زنی دارد و فرزندانی
بی مشغله و کار نماند آنی
به حال خر مگر توفیر دارد
که او را هر کسی شیری شمارد؟
مردی که بگومگو ندارد
در خانه عیالی او ندارد
به گدا قرضی و وامی اگه هر کس می ده
سود اون وامو گدا با یه شپش پس می ده
مگس را چون که دیدی که بنشسته ست بیکار
ولش کن تا بماند همان جا روی دیوار
مردی شریف هستی و من دایی توام
این شد دو تا دروغ بزرگ کنار هم
یک زن ناقلای کاربلد
شوی را پیش بند خویش کند
هرکه در سی سالگی باشد ببو
تا دم مرگش ببو می ماند او
همیشه قرار است یک سال دیگر
تو مردی شوی مایه دار و توانگر

