دل فروش فتنه آغوش به خود دلداده ام
خانمانسوزی که ازچشم شما افتاده ام
زخم بر ایمان و فهم و اعتماد من زدی
من تو را بی واسطه دست خدایم داده ام
از بلندای سکوتم بر گناهت خیره ام
من به تاوان سکوتم هر کجا آماده ام
ای که در هر جمله ات فکر خرابی داشتی
ریختی زهر خرابیهای خود در باده ام
ای رفیق نیمه راهم ای همیشه در گذار
ای نمانده با من و در طول راه جاده ام
دِین من برگردنت گرچه فراموشت شود
من همان افتاده از اسب اصیل ساده ام


