بیزار از آن عشق که آغاز غمت بود
پاییز ترین فصل به زیر قدمت بود
مهتاب بزک کرده هر شام و سحرگاه
درنیمه شبان اشک بچشمان نمت بود
چون ماهی افتاده به تنگ است دل من
یک روز دلم ماهی امواج یمت بود
غرفابه ی اشکی که به دریای تو افتاد
من بودم و ناجی دلم باز دمت بود
دلبسته ی آغوش تو بودن نفسم برد
ای عشق جفاکار نگو باز کمت بود


